۲- تازگي ها محل كارم براي ا.قامه ن.ماز ج.ماعت آقاي ر.و.حاني را استخدام كردند كه ۲۰۰ هزار تومان مي گيره كه سر ظهر با ماشين بروند دنبالش و ناهار ميل فرموده و پيش.ن.ماز هم باشه دفتر و دستك با خط تلفن هم در اختيارش هست تازگي ها شنيديم كه ايشان ليستي از خا.ن.مهايي داره كه حاضرند ص.ي.غ.ه شوند و فرم هم حاضر و از اونجائي كه اين كار خيلي صواب داره ايشان همكاران آقا را حسابي تشويق كردند
خلاصه نشاطي توي شركت ايجاد شده كه نگو و نپرس و آقايان سوژه اي براي مسخره بازي پيدا كردند
از طرفي خانمها حسابي كفري هستند و حتي بعضي ها بگو و مگو به داخل خونه كشيده
به تدريج پشت سر حا.ج آقا صف آقايان بيشتر و صف خانمها كمتر ميشه
و هيچ كسي هم جلوي ايشان را نمي گيره
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.
۳- هفته گذشته قانوني توي مجلس تصويب شده كه ازدواج مجدد آقايان بدون اطلاع همسر جرم حساب ميشه و ۲ سال زنداني داره و ...
موقع ناهار با خانمها در اين زمينه صحبت مي كرديم و با مسائل پيش آمده توي شركت همه ابراز خوشحالي مي كردند و حس پيروزي شادشون كرده بود
آيا قانوني را كه وجود داشته دوباره تصويب كردن اين قدر خوشحالي داره
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.
۴- ديروز مدرسه پانته آ جلسه بود، از روز اول قرار بر اين بود كه اول هر ماه يك جلسه با معلمشون بگذارند جهت طرح پاره اي موارد آموزشي ولي اين جلسه خارج از برنامه بود و من و وفا گرفتار بوديم نتونستيم شركت كنيم امروز صبح از مادرها شنيدم كه جلسه براي لوس بازي والدين و بچه ها بوده و از اول تا آخر دعوا و بگو و مگو كه اگر ميانجي گري نماينده والدين كه خانم بسيار منطقي و خوش صحبتي است نبود امروز بچه ها معلم نداشتند كه اتفاقا كلاس الماس معلمش قهر كرده رفته
خانم معلم پانته آ ۱۷ سال سابقه تدريس داره و تا دوسال پيش به پسرها درس مي داده و دوساله كه به دخترها درس ميده و معلم سخت گير و منضبطي است و تميزي براش خيلي مهمه و تقريبا تكاليفي هم كه براي خونه ميده زياده ولي قطعا او كه ۱۷ سال تجربه داره خيلي از ما بهتر مي دونه كه چه كار مي كنه
چندين بار من هم كلافه شدم از تكاليف زياد ولي خوشحالم كه يك معلم سخت گير و نكته سنج، شخصيت مدرسه رفتن پانته آ را شكل مي دهد خلاصه كه اونقدر شكايت كرده بودن كه به گوش خانم معلم رسيده و جلسه گذاشته كه رو در رو صحبت شود و حسابي دلخور كه چرا اينقدر بچه هاتون را لوس مي كنيد
زنگ مدرسه ساعت 7:30مي خوره تا ساعت 7:45 صف مي بندند و ورزش مي كنند و به سر كلاسهاشون ميروند و تا ساعت 8:15 وقت لقمه خوردن و دسشتشوئي رفتن بهشون ميدهند و ساعت 8:15 درس به صورت جدي شروع ميشه
جلسه قبل خانم معلم خواهش مي كرد كه ترو خدا تا ساعت 8:15 بچه ها سر كلاس باشند من درس را شروع مي كنم تازه يكي يكي در مي زنند و ميان كلاس و نظم و تمركز بچه ها را به هم مي زنند. به نظر شما آيا خواسته زياديه؟
پايان مهرماه، خانم معلم سه يا چهار روز قبل يادداشت داد كه نگارهها تمرين شود روز دوشنبه پرسيده مي شود
بعدا شنيديم كه اون روز زنگ تلفن مدرسه قطع نشده كه والدين تماس مي گرفتند كه بهانه مي آوردند كه بچه شون حاضر نيست ازشون نگاره را نپرسيد. فكرش را بكنيد آخه مگه كنكور سراسريه خوب پانته آ هم خيلي خوب آمادگي نداشت و خانم معلم بهش فرصت داد تمرين كنه و دوباره روز پنجشنبه سوال كرده بود
خلاصه خانم معلم حسابي از لوس بازي والدين و بچه ها جوش آورده
واقعا ما ايراني ها آدمهاي عجيبي هستيم.
۵- برنامه اي به نام ارتباط ايراني پنجشنبه شبها از شبكه چهار پخش مي شد حدود ساعت 22 (هفته گذشته آخرين قسمت بود) آقاي دكتر محسنیان راد نويسنده كتاب "ایران در چهار کهکشان جهانی " با اجراي خوب آقاي ميرفخرائي در خصوص نظریه اش توضیح میداد که فوق العاده بود اگر کسی دسترسی به آرشیو این برنامه داره یا آدرس برای دانلود کردن ! التماس و دعا داریم . لینک زیر هم مربوط به همین بحث است .
http://www.ibna.ir/vdcfmcd0.w6dveagiiw.html
دقیقا ۴۵ روز از آغاز درس و بازگشائی مدارس گذشته ولی برای من انگار که یک سال تحصیلی گذشته است. نمی خوام ناشکری یا ننه من غریبم در بیارم و مسئله را بزرگ جلوه دهم ولی انصافا و حقیقتا داشتن فرزند کلاس اولی خیلی سخته
اول: قبل از شروع مدارس پس از کلی بررسی و مشورت و استفاده از تجارب دیگران و خاطرات خودمون از مدرسه، تصمیم گرفتیم که پانته آ خانوم هر روز بعد از اتمام علم اندوزی در مدرسه به مهدکودکی برود که مثل خونه مادربزرگش است و از دوسالگی اونجا بوده و خیلی هم دوستش داره و تا ساعت ۵/۴ که من تعطیل می شوم با هم به به خونه بریم هماهنگی های لازم انجام شد.
از اونجائی عشق سرویسی بودن از دیر باز در وجودش موج می زد برایش سرویس گرفتم که ساعت ۱۰/۱۳ به کمک حسین آقا از مدرسه به مهد بره و پیش پری خانوم (آشپز مهد) ناهار بخوره و به کمک غزاله جون مشقهاشو بنویسه (یک لشکر کشی تمام و کمال) ولی ذهی خیال باطل این دستور العملهای برای بچه های این دوره زمونه جواب نمی ده
وقتی می رفتم دنبالش ابراز خستگی می کرد که خیلی معطل سرویس شده بود (۱۰ دقیقه) و از گشنگی می نالید (ساعت حدود ۲ ناهار می خورد، البته یک لقمه کوچیک برایش می گذاشتم ظهر بخوره) و ابراز نارضایتی می کرد که حوصله اش سر رفته و البته مشقهایش را هم ننوشته بود.
مجددا مسئله "بعد از مدرسه" به شور و مشورت گذاشته شد.
البته مسئولین سخت کوش مدرسه برای رفاه حال مادرهای کارمند برنامه ای تدارک دیده اند که بچه ها تا ساعت ۴ در کلاس جداگانه در مدرسه نگهداری می شوند و قراره انشااله کلاسهای فوق برنامه هم برگزار کنند
این طرح از اول آبان مرتب و منظم و اجرائی شد و ضمنا ساعت ۱۲ در مدرسه ناهار هم می دهند، دیگه چی می خواهیم همه چی مهیایست دیگه
از اول آبان پانته آ خانوم ناهار را توی مدرسه می خوره و اونی که هر خورشت سبزی را می دید چشمهاشو می بست و اه و پیف می کرد خورش کرفس را دو لپی می خوره و اسمش را هم بلد نیست میگه همون خورش سبزیه که تویش چوب داره و وقتی بچه ها می روند خونه ساعت چهاری ها (این عنوانی که توی مدرسه گذاشتن) نیم ساعتی توی حیاط یورتمه می روند و حال می کنند (حیاط بزرگ و دل بازی دارند) توی کلاس شعر و سرود می خوانند (چهارشنبه گذشته یار دبستانی می خوندن) و با هم درد و دل می کنند (می دونید که حرف خانومها تمومی نداره) بنده هم ساعت ۴ با نیم ساعت تعجیل در خروج محل کار را ترک و می روم دنبال پانته آ که نیشش تا بناگوشش بازه و خیلی بهش خوش گذشته در این بین همه چیز خوبه تنها مشقهایش که مثل سابق نوشته نمی شه (میگه اونقدر بچه حرف می زننده نمی تونم مشق بنویسم)
دوم: وقتی به خونه می رسیم ساعت ۱۷ است و عروسکهای پانته آ که از صبح تنها موندن نیاز به تیمار و رسیدگی دارند و من هم فرصتی می دهم که پانته آ کمی! بازی کنه و از ساعت ۱۸ به بعد ذکر معروف و بی اثر "مشقهایت را نوشتی" شروع میشه دوتائی (من و پانته آ یا وفا و پانته آ) مشق نوشتن را شروع می کنیم حاضره دو هزار صفحه نقاشی و خط خطی بکشه و بنویسه ولی توی دفتر مشق و کتاب بنویسیمش یک آ ننویسه (اشتباه نکنید این آ با کلاه نیست اسمش عوض شده آ اول است او شکلک بالای سرش کلاه نیست ما تاحالا اشتباه می کردیم اسمش مد است)
ساعت ها می گذرد و دست درد و پا درد و اشک و آه و مسافران و دلنوازان و شمس العماره سپری می شود ولی یک خط توی دفتر پانته آ سبز نمی شود و بالاخره مهر مادری! و تدبیر پدری! و بسیج همگانی نتیجه می دهد دو صفحه مشق نوشته می شود (گاهی دلم می خواد مداد را از دستش بگیرم و خودم بنویسم و قال قضیه را ختم به خیر کنم)
سوم : توی قسمت قبل گفتم به ما خیلی اشتباه درس دادند در ادامه اش بدانید و آگاه باشید که ب اسمش ب آخر با کسره خ (خدائی ناکرده فتحه خ تلفظ نشود) و بـ هم اسمش ب غیر آخر است ما نفهمیدیم آ اول و ب آخر و ا غیر اول و بـ غیر آخر ... قاطی کردم
چهارم: این ۴۵ روز پانته آ روزی حداقل یه چیزی را توی مدرسه گم کرده گاهی بهش می گم مامان جان خوبه خودت را گم نمی کنی افاضات می فرمایند "آخه شما میایی دنبالم وگرنه توی مدرسه جا می موندم"
تا حالا از پاک کن و مداد و خط کش نمی دونم چند تا و کیف تغذیه یکی و مقنعه دو تا گم کرده و حالا مقنعه نداره و بعد از یک هفته بی مقنعه مدرسه رفتن ناظمشون جلوش را گرفت و گفته مقنعه ات کو و او با صداقت کامل گفته گم شده و مامانم سومی را سفار ش داده هنوز حاضر نشده و اون بنده خدا هم از توی گم شده های مدرسه یک مقنعه از دهن سگ در آورده داده پانته آ که دیگه بی مقنعه نیائی ها وگرنه عرش به لرزه در میاد
من هم بعد از سه دفعه شتستن با پرمنگنات و ضد عفونی کردن و ۷ دفعه کر دادن و پنج دفعه اطو کشیدن مقنعه فوق الذکر، دادم سرش کرده رفته مدرسه و در زنگ تفریح اول یکی توی حیاط بهش گیر داده این مقنعه منه زود باش پس بده !
پنجم: متاسفانه مدرسه بوفه داره و این حس استقلال توی مدرسه هم که پانته آ را کشته و هلاک خرید از بوفه است هفته اول ساینا پول داشته و بچه ها با پولش ۴ تا بستنی خریدن و نوش جان کردن و شنبه ها بوفه زنگ تفریح ماکارانی می فروشه و پانته آ که با بوی ماکارانی دست و پاش شل میشه پول تو جیبی خواست و گرفت و خرید و نوش جان کرد و قرار شد هفته ای ۵۰۰ تومان (به قول خودش ۵ تومنی قرمز) بگیره که البته به سه سوت خرج میشه هفته پیش هفتگی اون هفته اش را هم پیشکی خواست و یک ۱ تومنی سبز گرفت و با آرمیتا بستنی خریدن و حال کردن و امروز زده بود زیر همه چی که ۵ تومنی قرمز می خواهم با نمی دونم کی خرید کنیم ولی بوسیله گفتمان! یادش آوردم که پیشکی گرفته بود.
ششم: هفته پیش انتخابات شهردار مدرسه بود و جریانهای با مزه اتفاق افتاد که چون این پست خیلی طولانی شد بعدا می نویسم.
لازم به ذکر است که "بیرون نیومدن بی بی از خونه از بی چادریست" همینطور که از ای پست می توان نتیجه گرفت فرصت کافی و تمرکز لازم نداشتم تا پست جدید بنویسم و سفرنامه را بهانه کردم ولی به دلیل استقبال زیاد دوستان امروز چند تا کار بی خود و الکی خیلی فوری را کنار گذاشتم تا به لطف دوستان پاسخ دهم .
ارادتمند صفا
پی نوشت 1 : خوب الحمدالله اونی که باید بسوزه سوخت لزومی نمیبینم که اینجا دیگه ادبیات این افراد را به کار ببرم از اینکه مجبور شدم چند ساعتی حرفم رو بزنم و حداقل ، حرصی به این بلانسبت آدم بدم از همه خواننده ها عذر خواهی میکنم ! ولی فعلا همچنان با تائید کامنتها ثبت خواهد شد .
روز بعد تصمیم بر این شد که برویم آیاناپا و پارک آبی این شهر که توی بروشورها و عکسها بدجوری دلبری میکرد شهر آیاناپا 37 کیلومتری شرق لارناکا بود. از دوستانی که توی فروشگاه آ ک آ باهاشون آشنا شده بودیم شنیده بودیم که شهر بسیار زنده و محل تفریح خود قبرسی ها هم آنجاست . لوازم مربوط به پارک آبی رو برداشتیم و راه افتادیم تقریبا 15 کیلومتری اتوبان لارناکا به آیاناپا خروجی هست که اگر رد کنی بدبختی روی بیچارگیه که مستقیما میره تا پارکینگ پارک آبی ماشین رو پارک کردیم و جمعا برای 4 نفر آدم بزرگ 2 نفر آدم کوچک 112 یورو پرداخت کردیم و رفتیم داخل . محوطه بسیار زیبای آنجا قابل تعریف نیست وقتی وارد محوطه می شوی انگار وارد روم باستان شدی و با مجسمه های اساطیر طراحی شده حس و حال خوبی به آدم دست میده به خصوص که دختران و پسران با لباسهای روم باستان که مسئول اونجا بودند آدم رو به همون دوران می برند ! تمام استخرها و سرسره ها و محوطه های بازی همه با دید رومی ساخته شده بود جای همه خالی همه جور اطعمه و اشربه هم در دکه ها می فروختند که شما به شکمت هم بد نگذره ! ساعت 18 هم همزمان با ابری شدن هوا ما هم بند و بساط را جمع کردیم و رفتیم سمت پارکینگ و راهی به سمت شهر آیاناپا .
شهر آیاناپا یک شهر بندری است که مجموعا دو تا خیابان اصلی داره که هر دو موازی ساحل هستند و خیابان موازی ساحل پر از رستوران و تفریحگاه و در بخش بندری پر از کشتی های تفریحی که می توانستید به صورت شخصی اجاره کنید یا به صورت گروهی ثبت نام کنید برای روز بعد ! خلاصه ما جهت رفع فضولی شروع به گشت و گذار کردیم و بستنی خوردیم و شام هم یک مغازه بود که دونر کباب داشت که هم مرغ هم گوشت هم پورک داشت که داخل نانهای مخصوصی می ریخت و سالاد هم به انتخاب خودت داخل ساندویچ میذاشت و تحویل میداد قطعا دونر پورک همراه با بیکن بسیار خوشمزه بود همراه با اس.میرینف آیس دیگه در حد تیم ملی خر کیف میشی ! در قسمت شمالی شهر هم محله ای بود که د.یسکوها و پاب ها اونجا مجتمع بودند و محل تفریح جوانها جالب بود که هر کدوم از د.یسکوها به یک شکل بود یعنی مثلا یکی بود به اسم فلینستونها همه میزها و تزئینات و پرسنل اون د.یسکو به شکل کارتون عصر حجر بود ! و چقدر زیبا یکی به اسم هالیود که تمام مانیتورهاش فیلمهای مطرح سینما رو پخش میکرد ! یکی به اسم تایتانیک که شکل و شمایل بیرونی اون مثل کشتی تایتانیک بود ! خلاصه دیدنی بود و از همه جالبتر درست در قسمت ورودی این محله کلیسائی بود که محوطه بزرگی جلوی اون بود و رستورانی روبروی این محوطه بود که درست اولین رستوران در مسیر خیابانی که د.یسکوها قرار داشتند بود که موسیقی زنده داشت و چه موسیقی زنده ای ! دختر سیاهپوستی که خودش هم گیتار میزد آهنگهای دهه 80 و 90 خاطره انگیز رو می خواند و صدای او طعنه میزد به صدای ویتنی هیستون ! و می توانستی روی نیمکتهای محوطه بنشینی و از صدای این دختر سیاهپوست لذت ببری .
غذاهای قبرس باید بگم با مزاج ما ایرانیها خیلی سازگاره بیشتر کبابهای مختلف و غذاهای دریائی یک غذای محلی دارند اسمش سخت بود ولی توی یک دیگ کوچک سفالی که دهنه اون تنگ تر بود بادمجان و گوشت چرخ کرده ، فلفل دلمه ، سیب زمینی خلال شده رو داخل این ظرف می ریزند و مملو از پنیر پیتزا می کنند و داخل فر می گذارند و همانطور داغ سرو میکنند که فوق العاده است . و در مورد غذاهای دریائی هم همه جور ماهی و میگو و هشت پا و خرچنگ با پختهای مختلف سرو میکنند ولی یک مجموعه غذا دارند به اسم مزه (با کسره م ) که از هر نوع غذای دریائی یک تکه توی بشقاب میگذارند فقط تنها یک نوع ماهی خام توی این مزه هست که توی آب نمک قرار میدهند که مزه فاضلاب میده ولی بقیه حتی اختاپوسش هم خوشمزه است . البته یک "مزه سایپروس فود " دارند که 6 نوع غذای اصیل قبرسی رو توی یک سینی به اندازه کم می گذارند که برای دونفر کفایت میکنه !
توی آیاناپا یک روز ظهر هم به یک سفر 2 ساعته دریائی رفتیم به قیمت 30 یورو که کشتی می بره وسط آبهای مدیترانه و در محلی که عمق اون حدود 8 متر بود نگه میداره و همه می توانند از بالای قایق شیرجه بزنند توی آب که از زلالی می توانستی کف دریا را ببینی و کف کشتی هم قسمتی از اون شیشه ای بود که انواع ماهیهای عجیب غریب و خوشگل را می توانستی ببینی ! آب دریای مدیترانه خیلی شوره و بدمزه است و اگر یک کمی وارد بینی و دهان آدم بشه حتما حال آدم را خراب میکنه ! اصلا قابل مقایسه با آب دریای خزر نیست !
پافوس شهری قدیمی در فاصله 180 کیلومتری غرب لارناکاست که شاید بیشتر آثار باستانی قبرس نزدیک این شهر واقع شده از جمله محل تولد دیانا و حمام دیانا و مقبره پادشاهان . حمام دیانا محلی است بالای تپه مشرف به دریای مدیترانه محلی بسیار زیبا که دارای محوطه ایست که میگویند دیانا آنجا حمام میکرده فکر کنم خالی می بستند فقط به خاطر چشم اندازی که داشت می خواستند توجه توریست رو جلب کنن !!! این حمام و محل تولد دیانا حدود 20 کیلومتری شهر پافوس واقع بود . داخل شهر پافوس هم در کنار دریا بالای یک تپه مقبره پادشاهان واقع بود سوراخهائی داخل زمین که توسط 15 تا 20 پله پائین می رفت و محوطه حیاط مانندی ایجاد میشد با ستونهای به شکل ستونهای رومی و در کنار آنها دهلیزهائی بود که پادشاهان رو داخل آن به خاک سپرده بودند که آنجا هم مثل آثار قدیمی ما فقط جای خاک کردن آنها بود و بقیه را برده بودند . این تپه من رو یاد فیلم تروی صحنه ای که یونانی ها به تروی حمله کرده بودند و از تپه بالا رفتند و یک معبد رو اشغال کردند می انداخت . این تپه هم شبیه آن بود .
این از شهرهائی که ما دیدیم و کارهائی که کردیم دفعه بعد آخرین قسمت نوشتاری این سفرنامه است (آخیش !! این آخیش از ته دل خواننده ها بود میدونم ) که مربوط به حاشیه ها و 8 ساعت اقامت در ترانزیت دوبی و رسیدن به تهران خواهد بود پس با ما باشید تا جلسه بعد !!!
ادامه دارد .....
وفا
روز بعد تصمیم بر این شد که برویم پایتخت ، یعنی نیکوزیا ، نیکوزیا شهر جالبیه چون شنیده بودیم که دارای خط مرزی یعنی شما از یک قسمت شهر بخواهی بروی سمت دیگر باید ویزا بگیری چون بخشی از این شهر مربوط به ترکیه است و کلیه قوانین ترکیه بر آن حاکم است . خلاصه صبح سوفی جون راهنمائی های لازم رو انجام داد که از کجا بریم و ماشین رو کجا بگذاریم و....
شهر نیکوزیا 80 کیلومتری شمال شهر لارناکاست چون میخواستیم بخش ترکیه نشین رو هم ببینیم پاسپورت ها رو هم با خودمون برداشتیم و راهی شدیم وارد شهر که شدیم خیابانها پر از ماشین و ترافیک که دلمان براش تنگ شده بود رو دیدیم و دلی از عزا در آوردیم ! چون نیاز به بنزین داشتیم رفتیم پمپ بنزین ، پمپ بنزین اونجا اینجوریه که به متصدی پمپ میگی چند یورو بنزین با چه اکتانی میخوای پول را میدی و اونهم مبلغ رو به دستگاه وارد میکنه نازل رو میذاره داخل باک و بنزین اتوماتیک وقتی به اون مبلغ میرسه قطع میشه و متصدی تا زمانیکه باک شما پر میشه شیشه های جلو و عقب را تمیز میکنه ! عین پمپ های خودمون تا حالا دقت کردید هیچ موقع طرف نیست که بخواهی پول بهش بدی باید حتما دنبالش بگردی ! شیشه تمیز کردن که جای خود داره !
خیابان قدیمی در غرب شهر وجود داره که معروفه به محله قدیمی که در کنار این محله محوطه بزرگی به عنوان پارکینگ وجود داره که چیزی نزدیک به 2000 تا ماشین توی اون جا میگیره ماشین رو اونجا پارک کردیم بعد دیدیم تابلو زده که تیکت مربوط به پارکینگ را از این محل دریافت کنید نقطه ای رو وسط پارکینگ نشان میداد منهم فکر کردم که یک مسئول اونجا نشسته و قبض صادر میکنه رفتم دیدم یک دستگاه اونجاست که نوشته برای 1 ساعت 1 یورو 2 ساعت 50/1 یورو و 3 ساعت تا 5 ساعت 2 یورو خلاصه منهم فقط دو یورو پول خرد داشتم ریختم توی دستگاه و یک قبض به ما داد که پشتش چسب داشت میکندی و روی شیشه بغل ماشین نصب میکردی ما هم مثل بچه آدم همینکار رو کردیم و رفتیم دنبال اینکه محله قدیمی کجاست؟
شما کوچه مروی تهران رو دیدید یک چیزی تو همون مایه ولی سه تا خیابان موازی هم که به یک میدان وصل میشدند ولی بسیار شیک و سنگفرش شده و ماشین هم داخل آن نمیشد، ورودی این خیابان هم قسمتی بود که پر از کبوتر و جون میداد برای اینکه پانته آ و سامی به کبوترها غذا بدهند و باهاشون بازی کنند .
توی این خیابان همه برند های معروف و رستورانهای شیک موجود بود و انتهای این خیابان می رسید به یک راه باریک که وسط آن کیوسک هایی بود که پلیس با یونیفورم ترکیه نشسته بودند و پاسپورتها رو می گرفتند و فرمی را افراد پر می کردند و ویزای یک روزه صادر میکردند و پیاده می رفتی تو خاک قبرس ترکیه البته اینطرف با اونطرف زیاد تفاوت نداره فقط قیمتها به نظرم ارزون تر بود بخصوص در مورد لباس کاملا مشهود بود . ناهار رو در یکی از رستورانهای اون منطقه خوردیم که کباب مخصوصی بود به اسم سلطان کباب که همون کباب تابه ای خودمون بود ولی به صورت لوله ای همراه با مخلفات به اضافه نوشیدنی که قطعا توی اون گرما ماء الشعیر مارک افس که 8٪ اون هم اعمال شده باشه میچسبید بعد از ناهار رفتیم دیدن قلعه یکی از پادشاهان اون منطقه به اسم حسن پاشا که در قرن 17 زندگی میکرد قصر بزرگ سنگی و دو طبقه که بخشی از طبقه همکف آن تبدیل شده بود به رستوران و مابقی هم غرفه های اجاره ای شده بود که افراد اجاره کرده بودند و صنایع دستی خود را به فروش می رساندند . بعد از دیدن این قصر و خیابانها و مغازه ها برگشتیم سمت یونانی نشین نیکوزیا که جای همگی خالی استارباکس بدجوری چشمک میزد که دلی از آيس کافی آمریکانو سایز بزرگ استارباکس در آوردیم و راهی پارکینگ شدیم البته ابتدای محله قدیمی ، پانته آ و سامی حسابی از خجالت کبوترها در آمدند و بعد رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و چون عصر بود راه افتادیم سمت لارناکا موقع خارج شدن از شهر چشممان افتاد به فروشگاه بزرگ آ ک آ (IKEA ) که نمیشد از آن گذشت رفتیم داخل پارکینگ و با پله برقی رفتیم داخل فروشگاه البته فروشگاه که چه عرض کنم چشم آدم چپ میشد از بزرگی لازم به ذکر است این فروشگاه اصلیتش سوئدی است و فروشنده لوازم منزل با ایده ای جدید از چوبه که این لوازم تکه تکه شده و به صورت تخته در میاد و قابل حمل و اسمبل توسط هر کسی است.
اما این فروشگاه طبقه اول آن سوپر مارکت و 3 طبقه دیکه اون لوازم خانگی که شما برای دیدن آن باید حتما نقشه داشته باشی چون گم میشی و همینطور روی زمین فلش کشیده بودند که مسیر رو گم نکنی و قسمت به قسمت نقشه گذاشته بودند که روی آن نشان میداد الان کجا هستی و مسیر خروج کجاست .
توی این فروشگاه شما هرچیزی که فکر کنی در منزل لازم هست وجود داشت از لوازم ریز آشپزخانه تا کتابخانه و هر چیزی که فکر کنی . می توانستی سبد برداری برای لوازم کوچک و در گوشه گوشه فروشگاه روی دیوار بسته های کاغذ مخصوص برای یادداشت به صورت فرم و مدادهای تراشیده سایز 5 سانت تا دلت بخواد بود که شما اگر چیزی رو پسندیدید کد کالا و رنگ آن را یادداشت میکنی و موقع خروج از انبار تحویل میگیری . هرچی از نبوغی که در وسایل این فروشگاه بود بگویم کم گفتم به عنوان مثال شما میخواستید اتاق خواب سه در چهار متر برای بچه 5 ساله تان طراحی کنید در این فروشگاه آماده وجود داشت !برای بچه 3 ساله تا 15 ساله که شما می توانستی به صورت واقعی ببینی ! همانجا سفارش بدی از انبار تحویل بگیری بیای صندوق حساب کنی بذاری رو باربند ماشینت و ببری منزل حتی اگر نیاز به ابزار خاص هم باشد توی جعبه آن وجود داره !!! یعنی شما می توانید یک روز کامل فقط توی این فروشگاه بگردید بدون اینکه از دیدن اجناس خسته بشوی چون حداقل هر 10 دقیقه یک چیز جدید پیدا میکنی ! (میخوای بگی ما ندید بدیدیم آره بابا خودم دارم میگم حکایت صمد به شهر میرود بود . حتی همین فروشگاه کارفور که اونجا بود تومنی صنار با این هایپر استار فرق میکرد ) خلاصه ساعت 9 شب شد و گفتند تعطیله آمدیم صندوق و خریدهامون رو حساب کردیم و دیدیم بعد از صندوقها هات داگ فروشی بود که هات داگ و نوشیدنی را میداد 1 یورو چون بچه ها اینجور مواقع گرسنه اشان می شود همانجا هات داگ خوردیم و ضمن خوردن با یک خانواده ایرانی آشنا شدیم و راهنمائی هائی در مورد شهر آیاناپا کرد که فهمیدیم محل تفریح آیاناپاست و شهر زنده قبرس همین شهر است .
ادامه دارد ........
پی نوشت 1 : مثل اینکه عکسها درست شده یعنی بدون رفرش و این داستانها میشه دیدشون این عکسهای ما هم مثل دولت بعد از نهم وقتی همه چیز از تب و تاب می افته تازه یادش میاد که باید خودی نشون بده ! تازه اگر نشون بده خلاصه شرمنده
ارادتمند وفا
محوطه هتل - اینجا در مواقعی که مهمانها زیاد باشند باربیکیو پارتی راه می اندازند (لارناکا)

پانته آ خانم جلوی در آپارتمان در ژست مخصوص (لارناکا)
محوطه داخلی هتل ( لارناکا )
خیابان ساحلی لارناکا که محل گشت و گذار و اینترنت وایرلس و مک دونالد و کی اف سی و دیسکو و عشق و حال و ....

استخر هتل سمت چپ که نمی بینید بار و رستوران سمت راست هم شبها دائم صدای خنده و قهقهه می اومد و ما هم اصلا فضولی نکردیم چرا

شهر لیماسول شهر زیبا کنار ساحل و به نظر می اومد شهر پولدارهاست به همین سر چهارراه نگاه کنید جمع مبلغ ماشینها و موتورها حدود 700 میلیونه (اگر اشتباه نکنم )

من و تویوتا و لیماسول و فرمون سمت راست زندگی برعکس

ماشین عروس در شهر و فیلمبرداری توسط یک ماشین ون در جلو اون دایره دوربین فیلمبرداری روی پایه است که توسط ریموت کنترل میشه و برعکس اینجا کسی داخل ماشین به حرکات آکروباتیک و سیرک دست نمیزنه و قطعا ترافیک هم ایجاد نمیشه هرچند نوع بوق زدن پشت ماشین عروس بسیار ابتدائی بود که منهم بوق پشت ماشین عروس ایرانی رو یادشون دادم ! (صادرات فرهنگ )

ورودی جشنواره ش.ر.ا.ب.

داخل محوطه جشنواره مجسمه بزرگ سمبل سازندگان این نوشیدنی و دست چپ محل خرید بطری و گیلاس

اولین ارکستری که دیدیم همراه با پانته آ و سامی همانهائی که آخر شب زوربا و بیلی جین و... زدند و ما حال کردیم

محلی که بطری و گیلاس خالی رو میدادی پر تحویل میگرفتی و خنک اون آقا هم در حال پر کردنه

تشت معروف و انگورهای بیگناه

اینهم رقص معروف توی تشت معروف با یک خانم یونانی

همان رقص معروف در تشت معروف با همان خانم یونانی معروف از زاویه دیگر جهت تشخیص نوع لباس محلی آقایان !

پانته آ خانم د رکنار سواحل مدیترانه همراه با کلاه باباش
پی نوشت : در هیچکدوم از عکسها آثاری از من و صفا نمی بینید پس فکر بیجا نکنید فقط دستهای من ممکنه حس کنجکاوی را تحریک کنه (میدونم از خودم متشکرم )
ارادتمند وفا
پارک آبی لیماسول بسیار زیبا بود تقریبا 8 کیلومتری غربی شهر واقع شده بود اطرافش پر از درخت و محوطه بسیار زیبا و تمام اتاقک ها از چوب . شیوا خانم زحمت کشید و آمد بلیط برای ما خرید قیمت اونهم برای بزرگسال 35 یورو و بچه های زیر 7 سال 18 یورو و بچه اول هم مجانی ! که ما کلا 97 یورو دادیم و رفتیم تو خب همه جور استخر و سرسره بود استخر موج و استخر بچه ها و سرسره ها با ارتفاع مختلف ، چاله آبی ولی 2 تا استخر بود که من جائی ندیده بودم یکی سطل بزرگی بود که گنجایش نزدیک به 1000 لیتر آب رو داشت که توسط پمپ پر میشد و ارتفاع اون حدود 10 متر بود و یک سطح شیب دار در ارتفاع 3 متری زیر این سطل که وقتی آب به یک اندازه ای توی سطل می رسید این سطل معلق میشد و کل آبش می ریخت روس سطح شیبدار و بعد پخش میشد روی افرادی که پائین استخر بودند خیلی عالی بود و دیگری استخری بود که وسط اون یک چادر بادی مدور از آب بیرون اومده بود به ارتفع 5 متر و از راس اون آب روی سطح اون می ریخت از اطراف اون هم طناب آویزون بود که کمک میکرد که مردم برسند به نوک این گنبد بادی و از اون بالا خودشون رو سر بدهند یا با ورجه ورجه بپرند توی آب استخر . خلاصه ساعت 18 کم کم گفتند خوش اومدید ما هم جمع کردیم وسایل رو و اومدیم سمت ماشین و راه افتادیم به طرف شهر برای پیدا کردن محل جشنواره ش . ر.ا.ب که کنار خیابان ساحلی محلی رو دیدیم که تابلوی جشنواره را دیدیم و ماشین را توی یکی از خیابان های اطراف پارک کردیم و رفتیم به سمت محل جشنواره بلیط برای بزرگسالان 5 یورو و برای بچه ها 2 یورو بود خریدیم و وارد شدیم محوطه جشنواره یک پارک اندازه پارک دانشجو را در نظر بگیرید به محض ورود در فاصله 50 متری درب یک گروه موسیقی حدود 50 نفر زیر یک مجسمه بزرگ مردی که با لباس محلی که در دستش بطری ش.ر.ا.ب بود در حال نواختن موزیک بودند و سمت چپ دکه ای بود که شیشه های پلاستیکی مخصوص و گیلاس های مخصوص با آرم جشنواره می فروختند . چون آشنا نبودیم فکر کردیم که برای یادگاری می فروشند برای همین سعی کردیم ببینیم دور و بر مون چه خبره دکه های مختلف در اطراف مسیر حرکت بود که از باقلوا تا کباب خوک و پیتزا هات می توانستی پیدا کنی و بخری و بخوری و ضمن اینکه دکه هائی بود که مردم شیشه یا گیلاس میدادند و برایشان از ش.ر.ا.ب پر میکردند من از یکی از این دکه ها پرسیدم چه قیمته که گفت مجانیه !!!! ولی باید شیشه یا گیلاس رو بخرید ! ما هم رفتیم ورودی پارک و یک گیلاس و یک شیشه خریدیم . شیشه یک یورو و گیلاس دو یورو که قبض خرید شیشه رو به این دکه ها میدادی و یکبار شیشه رو پر میکرد ولی گیلاس رو مجانی هر چند بار که میخواستی پر میکرد . مسئول داخل دکه پشتش دو تا شیر بود که یکی نوشیدنی با مزه گس و دیگری شیرین بود البته قرمز و دکه های دیگه که حدود 10 یا 12 تا بودند سفید هم داشتند که همه یک جور سرویس میدادند و خنک و تگری جای کسانی که می نوشند واقعا خالی بود . خلاصه در حال چرخیدن و دیدن بودیم که دیدیم صدای ساز که شامل سازی شبیه به تار و ویلون بلند شد و صدای موزیک یونانی اون محوطه که ما بودیم پر کرد دیدیم که تشتی چوبی به قطر 3 متر در ارتفاع 1 متری زمین قراردادند و آقائی خپل با لباس محلی قبرسی داخل تشت در حال رقصیدنه رفتیم کنار تشت دیدیم که با یک پله کان چوبی کنار تشت هست برای رفتن داخل تشت و اطراف جا برای ایستادن ، داخل تشت انگور قرمز می ریزند و این آقا با رقصیدن انگورها رو له میکنه و یکی یکی هر کدوم از بازدید کنندگان اعم از خانم و آقا می رفتند بالا و با این آقا به صورت سمبلیک می رقصیدند . بسیار جالب بود حدود یک ساعتی اونجا مشغول بودیم و حسابی خوش گذشت بعد رفتیم یک گوشه دیدیم که ارکستر 8 نفره ای موزیک های پاپ قبرسی را می نوازند و دختر خانم خوشگلی خواننده این گروه بود و مرد و زن در محوطه اونجا در حال رقصیدن بودن . ساعت حدود 10 شب بود که به نظر میومد تقریبا مردم حسابی سرشون گرم شده بود چون صحنه های جالبی اونجا دیدیم از جمله خانم پیری حدود 90 ساله با عصا وسط این جمع در حال رقصیدن بود و اصلا هم حاضر به استراحت نبود و یا دوجوان حدود 30 یا 35 ساله روس که به جای رقصیدن پشتک وارو و حرکات آکروباتیک انجام میدادند خلاصه وضعیتی بود اما با انواع ش . ر.ا.ب آشنا شدیم وجالبه که اونجا تست کردن مجانی بود برای همین جهت بالا بردن اطلاعات عمومی و رفع فضولی یک کرس تشخیص این نوشیدنی رو بنده گذروندم و فکر میکنم نمره خوبی هم بگیرم و جالبه یک نوع از این نوشیدنی بود به نام "شیراز" و جز خوبهای دنیاست . خلاصه می چرخیدیم و اطلاعات مزه ای کسب میکردیم ساعت 1 نصفه شب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون باید 60 کیلومتر رانندگی میکردم و بچه ها هم دیگه خسته شده بودند که آمدیم به سمت خروجی که ارکستر بزرگ جلوی در ورودی آهنگ زوربا رو زد و چیزی نزدیک به 500 نفر توی محوطه در حال رقصیدن بودند به قدری مزه داد این آهنگ که همچین شنگول ترمون کرد بعد هم بیلی جین مایکل جکسون و ساتردی نایت فور – بی جیز و من پیرمرد رو از شنگولی به خرکیفی رسوند .که حدود ساعت 2 بود که از پارک آمدیم بیرون و به سمت ماشین و حرکت به سمت لارناکا که یک جائی مسیر اصلی خراب بود و مجبور شدیم از جاده فرعی برویم که گم شدیم و از یک مغازه پرسیدیم که راهنمائی کرد و حدود ساعت 4 در هتل بودیم و تخت خواب .
از نکات جالب این جشنواره کباب دنده خوک و گوسفند بود که به سیخهای بزرگ روی منقل های ذغالی بزرگ که هر منقل حدود 150 سیخ روی اون جا میگرفت و اتوماتیک سیخها روی منقل می چرخید . قیت یک پرس پورک 9 یورو و گوسفند 6 یورو بود (جهت اطلاع ) و دیگری استفاده زیاد از موزیک های دهه70 و 80 و اوایل دهه 90 بود نمیدونم شاید به افتخار ما اینطوری بود .
مورد جالب دیگه اینکه یک گروه موسیقی که میخواستند مستقر بشوند و من رفتم از مسئولش که داشت با آمپیلی فایر ور میرفت به انگلیسی پرسیدم کی برنامه اینجا شروع میشه ؟ اونهم به فارسی به من گفت : نیم ساعت دیگه !!!!
نتیجه اخلاقی : از نظر شاد بودن کلا ما ولمعطلیم !
پی نوشت 1 : سایت تینی پیک را معمولا برای گذاشتن عکس استفاده میکنم که فیلتره و همه نمی توانند ببینند و چند تا سایت دیگه هم بود که اونها هم فیلترند . لطفا راهنمائی بفرمائید تا سفرنامه قبرس 1 تا 4 به روایت تصویر را بگذارم .
پی نوشت 2 : معمولا تا ساعت 12 شب روز دوشنبه است !
ارادتمند وفا
قسمت چهارم سفرنامه رو نوشته بودم و اینبار به روایت تصویر هم داشت اما این ایمیل از دوستی که اسفند ماه از ایران رفت استرالیا به دستم رسید نمیدونم نویسنده اصلیش کی هست . چون انقدر فوروارد خورده که اولش معلوم نیست ! اما گفتم اول این رو بذارم بعد قسمت چهارم رو با عکس و تفصیلات روز دوشنبه آپدیت کنم .
آنهايي که رفتهاند هر روز ايميلشان را در حسرت نامه از آنهايي که ماندهاند باز ميکنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند، کلافه ميشوند.
-آنهايي که ماندهاند هر روز نه، يکروز در ميان ايميلشان را چک ميکنند و از اينکه نامه اي از آنهايي که رفتهاند ندارند، کفرشان در ميآيد!
-آنهايي که رفتهاند، منتظرند که آنهايي که ماندهاند، برايشان نامه بنويسند. فکر ميکنند حالا که ازجريان زندگي آنهايي که ماندهاند خارج شدهاند، آنها بايد تصميم بگيرند که هنوز ميخواهند به دوستيشان از دور ادامه بدهند يا نه.
-آنهايي که ماندهاند منتظرند که آنهايي که رفتهاند برايشان نامه بنويسند. فکر ميکنند شايد آنهايي که رفتهاند مدل زندگيشان را عوض کرده باشند و ديگر دوست نداشته باشند با آنهايي که ماندهاند معاشرت کنند.
- آنهايي که رفتهاند همانطور که دارند يک غذاي سر دستي درست ميکنند، تا تنهايي بخورند فکر ميکنند، آنهايي که ماندهاند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني ميخورند و جمعشان جمع است و ميگويند و ميخندند.
-آنهايي که ماندهاند همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست ميکنند، فکر ميکنند آنهايي که رفتهاند الان دارند با دوستان جديدشان گل ميگويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي ميخورند که توي کتابهاي آش پزي عکسش هست.
-آنهايي که رفتهاند فکر ميکنند آنهايي که ماندهاند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ ميروند .خريد ميروند…با هم کيف دنيا را ميکنند و آنها را که ان گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.
آنهايي که ماندهاند فکر ميکنند آنهايي که رفتهاند همه اش بار و ديسکو ميروند و خيلي بهشان خوش ميگذرد و آنها را که توي آن جهنم گير افتادهاند، فراموش کردهاند.
-آنهايي که رفتهاند ميفهمند که هيچ کدام از آن مشروبها باب طبعشان نيست و دلشان ميخواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.
آنهايي که ماندهاند دلشان ميخواهد بروند يکبار هم که شده بروند يک مغازهاي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را ميخواهند انتخاب کنند.
-آنهايي که رفتهاند همانطور مينشينند پشت پنجره و زل ميزنند به حياط و فکر ميکنند به اينکه وقتي برگردند کجا کار گيرشان ميايد و آيا اصلا برگردند؟!
آنهايي که ماندهاند فکر ميکنند که آنهايي که رفتهاند حال کردهاند و حالا ميايند جاي آنها را سر کار اشغال ميکنند و آنها از کار بيکار ميشوند
-آنهايي که ماندهاند فکر ميکنند آنهايي که رفتهاند حق ندارند هيچ اظهار نظري در هيچ موردي بکنند چون دارند اونور حال ميکنند و فورا يک قلم برميدارند و اسم اونوريها را خط ميزنند
آنهايي که رفتهاند هي با شوق بيانيهها را امضا ميکنند و ميخواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، بچسبانند!
-آنهايي که ماندهاند در حسرت بي بي سي بي سانسور کلافه ميشوند!
آنهايي که رفتهاند هيچ سايت خبري را نميخوانند. خبر کشورهايي که در آن زندگي مي کنند بهشان ربطي ندارد!
-آنهايي که ماندهاند ميخواهند بروند.
آنهايي که رفتهاند ميخواهند برگردند!
-آنهايي که ماندهاند از آن طرف مدينه فاضله ميسازند...
آنهايي که رفتهاند، به کشورشان با حسرت فکر ميکنند...
-اما هم آنهايي که رفتهاند و هم آنهايي که ماندهاند در يک چيز مشترکند... آنهايي که رفتهاند احساس تنهايي ميکنند.
آنهايي که ماندهاند هم احساس تنهايي ميکنند!
پی نوشت ۱: ۱۷ مهر روز جهانی پست و تقارن این روز را باتولد خودم را به همه تبریک میگویم ( اوج اعتماد به نفس و از خود راضی بودن )
ارادتمند وفا
وقتی از دکلیا به سمت لارناکا می روید از سمت شرق شهر وارد می شوی و تنها ایستگاه پلیس که اونجا به هرکسی میخواهند آدرس بدهند از این پلیس استیشن آدرس می دهند و فکر میکنم دلیل وجودی اون هم برای آدرس بوده چون هیچوقت ما نه پلیسی دم درش دیدیم نه اینکه داخل و خارج بشوند ! از همین پلیس استیشن به سمت چپ یعنی ساحل میپیچی و حدود 500 متر که بریم میرسیم به ساحل که یک خیابان شمالی و جنوبی و یکطرفه است که سمت چپ آن ساحل و سمت راست اون رستوران و مغازه ها و کافه ها از جمله استارباکس ، مک دانلد ، کی اف سی و بارها و دیسکوها . همینجور قدم میزدیم و عینهو صمد به شهر می رود نظاره میکردیم که چند مورد جالب دیدم که جای دیگه ندیده بودم. دیدم که روی میز دونفر یک چیزی بود مثل قلیون که پائینش شیر داشت و به ارتفاع یک متر ونیم استوانه که داخل اون پر آبجو بود که داخل این استوانه خنک بود و برای اینکه شما میخواستی جند ساعت بشینی گپ بزنی به درد میخورد که هی گارسن صدا نزنی که ارد بدی بهش میگفتند بیر مکس . مورد بعدی بعضی از کافه ها اینترنت وایرلس داشتند که جون میداد برای دانشجوها که یک نقطه کنار ساحل جمع میشدند و همه با یک لپ تاپ مشغول بودند هرجا که میدیدی کپه کپه نشستند و با لپ تاپ ور میروند میفهمیدیم اینترنت وایرلس هست ! جای همگی خالی سرعت خدا ! من یاهو رو پینگ کردم اوریج اون 60 میلی سکند بود . بعد از فضولی های زیاد رفتیم مک دانلد و شام رو همانجا صرف کردیم اولین و آخرین لش بازی رو هم همانجا دیدیم و بس ! دختری که به نظر می اومد مسته و حداکثر 18 سال داشت بین دوتا میز که پشت هر میز 4 پسر بود به امر مهم حال پراکنی به شکل بسیار زننده که حتی خود افرادی هم که رد میشدند یا نشسته بودند نگاه خوبی نداشتند مشغول بود نمونه اش یک عدد ک.ا.ن.د.و.م از کیفش در آورد شروع کرد به باد کردن اون غش غش میخندیدند و به سر روی پسرها می مالید و اونها هم به نحو مقتضی از ایشون کسب فیض میکردند تا اینکه یکدفعه اسباب بازیش ترکید ! خدائیش عجب صدائی داره !! من تا حالا ترکیدنش رو ندیده بودم از بادکنک صداش بیشتر بود !!!
خلاصه طبق راهنمائی راننده اتوبوس که گفت آخرین اتوبوس ساعت 21 از خیابان موازی این خیابان حرکت میکنه رفتیم به سمت ایستگاه در یکی از کوچه ها مغازه ای رو دیدیم که نوشته بود "ارزانترین جا در قبرس برای خرید نوشیدنی " قیمتهاش رو نگاه کردیم و دیدیم نه انصافا پک آب معدنی بزرگ 6 تائی دو و بیست یورو که بعدا فهمیدیم ارزانتره و سایر نوشیدنیها از شیر کفتر بگیر تا جیش مار هندی داشت ! خلاصه فقط نشان کردیم و به سمت ایستگاه رفتیم و ایستگاه روبروی یک سوپرمارکت بود که حدود 10 دقیقه ای وقت داشتیم برای حرکت یک سری لوازم برای صبحانه و تنقلات گرفتیم که فردا بگذره چون میخواستیم بریم کارفور خرید کنیم چون کارفور شنبه و یکشنبه تعطیل بود .
با اتوبوس برگشتیم و هتل پیاده شدیم و رفتیم جهت استراحت فردا صبح بعد از مراسم بیرون آمدن از تخت خواب و صبحانه رفتیم رسپشن هتل که ببینیم چه راهنمائی میکنه از قضا با یک خانم تقریبا 40 ساله توی رسپشن آشنا شدیم به نام سوفی خیلی خوش برخورد و گرم و صمیمی با لهجه انگلیسی غلیظ شروع کرد اطلاعات دادن و راهنمائی کردن که شما هر روز میخواهید جائی بروید با من هماهنگ کنید تا راهنمائی و اگر امکان تخفیف داشته باشه براتون بگیرم . گفتیم ماشین! ( چون شب قبل با رسپشن صحبت کرده بودیم گفته بود شنبه یکشنبه کلا ولمعطلید) سوفی جون گفت : باشه با من بیائید براتون درست میکنم ما هم همگی دنبالش راه افتادیم دیدیم ای دل غافل رفت سراغ همون مرتیکه سیگار برگیه تا ما رو دید گفت من دیروز گفتم ماشین ندارم نمیدونم سوفی جون چی گفت یا چی نشونش داد گفت یک تویوتا کرولا 2006 هست بدردتون میخوره گفتیم ببینیم . دیدیم و پسندیدیم و گفتیم چقدر فرمودند برای یکهفته 210 یورو گفتیم باشه حالا چکار کنیم گفت اسم و مشخصات گواهینامه ات رو به انگلیسی روی این کاغذ بنویس ما هم نوشتیم و توی یک فرم قرارداد ثبت کرد و گفت 600 یورو در صورت خسارت جرینگی ازت اخذ میکنیم گفتیم الان چی ؟ گفت همون 210 تا رو بدید اینهم سویچ اونهم ماشین ! شنبه شب هفته دیگه سوئیچ رو بدید رسپشن من خودم میام میبرم ! اینجوری شد که ما ماشین دار شدیم اونهم تویوتا 2006 با یک فرمان سمت راست و یک گیربکس اتوماتیک و خیابانهای برعکس ! خلاصه در اولین حرکت رفتیم به سمت محلی که یکشنبه بازار اونها بود و شنیده بودیم برای خرید خوبه که محلی بود روباز مثل همین بازار صنایع دستی پارک لاله که هرکسی هرچی میخواست میاورد میفرخت از رادیوهای جنگ جهانی دوم تا تخم مرغ روز قیمتها هم مناسب یک غرفه هم بود که نمیدونم چه جوری بود جنسهاش دزدی بود یا جور دیگه که هرچیزی 2 یورو بود صفا یک کفش خرید که هرکس ببینه کمتر از 30 هزار تومان قیمت نمیذاره خیلی خوب بود قیمتها و جنسهاش ! خرید کردیم و آمدیم هتل و بعد از ناهار تصمیم بر این شد که برویم شهر لیماسول پارک آبی و شب هم به جشنواره ش.ر.ا.ب برسیم. در فرودگاه دختر اون خانم که باهاش آشنا شده بودیم و راهنمائیمون کرد و اسمش شیوا بود یک تعارف زد که اگر خواستید از پارک آبی استفاده کنید من میام قبرسی صحبت میکنم و ارزونتر در میاد براتون ما هم بل گرفتیم و زنگ زدیم و هماهنگی های لازم را انجام دادیم و طفلک در مقابل پرروئی ما چیزی نمیتونست بگه چون چیزی نزدیک به 40 یورو به نفعمون کار کرد خیلی زحمت کشید اگر شیوا خانم اینجا را میخوانی از راه دور تشکر میکنم اگر کاری توی تهران داری کافیه ایمیل بزنی ما در خدمتیم چون خیلی بهمون لطف کردی .
ادامه دارد .....
ارادتمند وفا
به فرودگاه امام رسیدیم وارد که شدیم دیدیم ورودی سالن صف پیچ در پیچ مردم تو هم گره خوردند رفتیم بعد از پیچ خوردنهای فراوان رسیدیم ته صف کم کم صف می رفت جلو تا رسیدیم جلوی گیت بازرسی چون سبدی نبود من کیف کمری که توش پاسپورت ها – بلیط – پولها داخلش بود رو گذاشتم روی دستگاه و خودم هم رد شدم اونطرف دستگاه دیدم چمدانها و کوله اومد کیف نیامد !! رنگم پرید توی اون شلوغی به پلیسها هم میگم آقا کیف من نیامده پلیس میگفت حتما گذاشتی روی دستگاه آنطرفی! به یارو گفتم : من خنگ هستم ولی اون که شما هستی من نیستم ؟! گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی حرفه ای نیستم ! چون اولین سفر منه دست و پام رو گم کردم !حتما کیفم رو گذاشتم روی اون دستگاه و اینجا دنبالش میگردم !ولی میشه شما ببینید توی این دستگاه چیزی گیر نکرده باشه ؟ از طرفی دیدم یک پیرمرد غرغرو داره بادخترش دعوا میکنه که اینها (پلیسها)پاسپورت آمریکائی تو رو دزدیدند ؟!! یک پلیس دیگه میگفت آقا نمیشه توی این دستگاه کسی نیست که بدزده ؟! پیرمرده میگفت نه !ببین پاسپورتش نیست ! پلیس مثل اینکه کیف رو گرفته بود دیده بود که کیف مال اونها نیست ! دیدم من رو صدا میکنه به اسم گفت این کیف مال شماست گفتم بلی گفت این آقا اشتباه برداشته !! به پیرمرده گفتم دستت درد نکنه تو نمیگی بقیه این آت و آشغالهای این تو مال کیه فقط پاسپورت خودت رو دنبالش میگردی بعد تازه متهم میکنی دزدیدند ؟! تو مطمئنی بچه هات رو هم خودت درست کردی ؟ حتما یک تحقیقی بکن ! خلاصه با شوک رفتیم برای تحویل بار از طرفی آبجی شری زنگ زد که شما کانفرمیشن هتل را نیاوردید ما نزدیک فرودگاهیم ولی من یادم رفته بیارم !! گفتم نه چون من کپی داشتم دادم به سفارت اصلش پیش خودت بود . خلاصه اینهم شوک دوم گفتم بیا اینجا اینترنتی چک میکنیم دوباره برامون ایمیل کنند .
رفتیم داخل هواپیما بدون تاخیر ، انصافا بی برو برگرد هر سفر خارجی که داشته باشید امارات بهترینه من با پروازهای دیگه نرفتم ولی با هرکسی صحبت کردم امارات رو تعریف میکرد به خصوص این سیستم آیس مخفف اینفورمیشن – کامیونیکیشن- اینترتینمت ( چرا ما همیشه فارسی رو پینگلیش بنویسیم ، یک کمی انگلیسی رو فارسی بنویسیم نمیدونم اصطلاحش چی میشه اینگپریش ! ) حالا این سیستم چی هست ؟ این سیستم جلوی هر صندلی یک مانیتور 13 اینچ فینگر تاچ همراه با کنترل و یک هدفون که شما میتوانید از اطلاعات پرواز، دوربینهای نصب شده روی هواپیما ، اطلاعات مربوط به دبی ، تلفن بین المللی ، تلفن داخل هواپیما ، اینترنت ، ایمیل و شاهکارش حدود 50 کانال تلویزیون ، حدود 50 کانال رادیو ، پکیج های موسیقی ،حدود 100 بازی ، و حدود 100 فیلم که 30 فیلم روز که مربوط به سال 2009 رو استفاده کنی ! هرکسی هم جداگانه ، یعنی آخرش
اینو بگم که من فیلمهای one night in museum 2 و taken و fast and furious توی این سفر دیدم (رفت و برگشت ) این غیر از فضولی های مربوطه بود از جمله دیدن مستند مسابقات تنیس اپن آمریکا و کانالهای تلویزیون و... . پذیرائی عالی .
جالبه اعلام کرد که مهماندارها با 6 زبان می توانند از مهمانها پذیرائی کنند یعنی اگر فقط فرانسه بدونی تو هواپیما مشکل نداری مهماندار فرانسه زبان میاد میپرسه چی میل داری ؟ ولش کن بابا درد و بلای اون مهماندار سیاهپوسته (شکلاتیه ) بخوره تو کاسه سر کل هواپیمائمون ازدم گشت ( با کسره گ ) !
فرودگاه دبی بلافاصله رفتیم به گیت مربوطه چون کانکشن 1 ساعت اختلاف داشت و بلافاصله سوار شدیم و وعده چرخ زدن در فری شاپ و خوردن قهوه استارباکس رو در برگشت به خودمون دادیم چون برگشتن 8 ساعت توی ترانزیت قرار بود باشیم !
رسیدیم فرودگاه لارناکا بعد از 3 ساعت و نیم پرواز فرودگاه کوچک و جمع و جوری داره از ایمگریشن رد شدیم و با خانمی که توی هواپیما باهاش آشنا شده بودیم که دخترش و دامادش در قبرس زندگی میکردند از فرودگاه آمدیم بیرون و دختر اون خانم که آمده بود دنبال مادرش و بعد فهمیدیم همسرش از همکاران سید محمد حسینی (مجری سابق صدا و سیمای میلی ) خیلی وقت گذاشت و لطف کرد و راهنمائیمون کرد که چکار بکنیم کجا بریم و خودش ساکن لیماسول (لیماسوس) بود و از جمله خبر داد که جشنواره ای در این شهر در حال اجراست به نام جشنواره ش . ر . ا . ب که هر سال 10 روز در ماه سپتامبر برگزار میشه که بسیار دیدنی و جالبه و پس فردا اختتامیه اون خواهد بود . نباید از دست میدادیم ( شما بودید از دست میدادید ؟ اگر بگوئید آره یعنی یکجورائی مشکل دارید !) چون راهنمائی شده بودیم که با تاکسی فرودگاه بدبخت میشیم بهتره بریم جلوتر با اتوبوس و ون بریم . رفتیم جلوتر یک ون پیدا کردیم صاحبش یک قبرسی بود به نام آندریاس آدم و خوب و خوش و گرمی بود با چک و چونه قبول کرد 4 تا آدم بزرگ + 2 آدم کوچک + 2 چمدان بزرگ + 2 چمدان کوچک + 2 کوله پشتی به مسافت 14 کیلومتر ببره و 25 یورو بگیره . توی راه هم کلی حرف زد که با ایرانی ها چقدر خوبه به یک زوج ایرانی چقدر کمک کرده و..... رسیدیم هتل.
برای (چک این) 100 یورو ازمون گرفتند و کلید یک آپارتمان ویلائی دو خوابه با آشپزخانه و کلیه وسائل رو بهمون دادند. وارد محوطه هتل شدیم دیدیم واقعا زیباست درخت انار و لیمو و گل کاغذی به وفور و زیبائی هرچه تمامتر توی محوطه بود . رفتیم توی اتاق و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم بریم توی شهر و چون تاکسی گران بود تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم که برای 4 نفر بزرگ و دو نفر بچه 5/3 یورو میگرفت و تاکسی حدود 20 یورو . باید بگم مرکز هتل ها و ریزورت های شهر لارناکا 8 کیلومتر به سمت شرق لارناکا ست به اسم دکلیا منطقه ای آروم و با ساحلی زیبا هتل و رستوران های بزرگ و کوچک همراه با سوپرمارکت هایی که همه چیز دارند و مغازه های اجاره ماشین و تاکسی . در همین گشت و گذار اطراف هتل تا زمانی که اتوبوس بیاد رفتیم سراغ اجاره ماشین از روی تابلوی دم در دیدیم که تویوتا یاریس اتوماتیک روزی 28 یورو برای 6 روز. حساب کردیم دیدیم خیلی عالیه موقع ورود به هتل خانواده ایرانی در حال چک اوت بودند و گفتند اینجا برای اجاره ماشین نیاز به گواهینامه بین المللی نیست و اجاره ماشین بسیار به صرفه است فقط رانندگی اینجا فرمون سمت راسته یعنی همه چیز برعکسه ! ولی ارزش داره
رفتیم داخل مغازه طرف ، یک خانم 35 – 40 ساله نشسته بود و گفتیم ماشین میخواهیم اونهم یاریس (چون بنده و همسرم عشق تویوتا یاریس داریم اونهم هاچ بکش ولی هرچی زور میزنیم مثل ا . ن نمیتونیم دو دوتا رو بکنیم ده تا هرکار میکنیم 3 تا میشه چهارتا به زور میشه ! ) گفت امروز و فردا چون شنبه یکشنبه است ماشین نداریم فقط یک پاجرو داریم گفتم نه بابا فرمون سمت راست باشه دنده معمولی هم باشه ماشین گنده هم باشه قطعا سالم تحویلتون نمیدیم ! رفت یک پیرمرد بد عنقی رو صدا زد یارو اومد با یک سیگار برگ روی لبش از اون تیپهای آمریکائی که سیگار برگ رو از ته میجوند و همینطور صحبت میکنن شروع کردیم چک و چونه زدن گفت یاریس براتون کوچکه یا این رو ببرید یا میگم یک ماشین بزرگتر بیارند خلاصه یارو هم که دودلی و تردید ما رو دید و چک و چونه زدنمون رو گفت ندارم ! اصلا هم ماشین نمیدم بهتون ! مجبور شدیم حواله اش بدیم به نقاط حساس اسب یکی از بزرگان ! و رفتیم سوار اتوبوس شدیم بریم توی شهر انقدر راحت بود با شلوار کوتاه و تی شرت و صندل تو خیابان راه رفتن بدون اینکه کسی بهت بگه خرت به چند ! (واقعا چکار کردند با ما که خواسته هامون کوچک شده)
پی نوشت 1 : اگر مطول و ریز به ریز می نویسم باید ببخشید چون این وبلاگ یک جوری دفتر خاطراتمون هم هست . بنابراین شرمنده تحملمون کنید
پی نوشت 2 : فکر میکردم که در 4 قسمت تمام بشه ولی مثل اینکه بیش از این طول بکشه لذا باز هم تحملمون کنید
پی نوشت 3 : عکسها رو هم خواهم گذاشت با تفصیلات ( آبجی جان یک برنامه بذار بیائیم شام بخوریم و عکسهای دوربین شما رو بگیریم و عکسهای دوربین خودمون رو بدیم ) این ملت بیکار نیستند بیان بخونن عکس نبینن حرفهای صدتا یک غاز من رو بخونن ( تنبلی خودم رو میندازم گردن این و اون ، خودم میدونم )
ادامه دارد .....
به قول سه هفته پیش ما ( تو بی کانتینو...)
ارادتمند وفا
دیر نوشتن این سفرنامه حکمتی داره اونهم اینه که یکهفته ای داشتیم مزه مزه میکردیم اتفاقات اونجا رو و اصلا هم دوست نداشتیم خودمون رو دوباره آداپته کنیم از طرفی وقتی اون مزه کمرنگ شد مدرسه پانته آ و کلاس اول و جشن شکوفه ها و روپوش مدرسه که هنوز هم نداره چون درست 16 و 21 شهریور تحویل روپوشها بود که ما نبودیم برای همین رسیدیم به امروز سفرنامه .
والله یک روز ما مثل بچه آدم نشسته بودیم یکی تو سر خودمون میزدیم و یکی تو سر کارها که تلفن زنگ زد صفا بود و گفت آبجی شری گفته بریم قبرس منهم گفتم بریم ولی چقدر باید بسلفیم گفت خودت دیگه صحبت کن ! گفتم یعنی شما مسئول انداختن کرم به تن بنده بودید ؟ گفتند : آف کرس . من فهمیدم که رفتنمون 100٪ چون لهجه همسر بانو به شدت تغییر کرده بود خلاصه زنگ زدن و قیمت و یکبار انصراف و از آژانس مربوطه اصرار و تخفیف ویژه و خلاصه قرار شد پول بلیط هواپیمای امارات رو بدیم تهران – دوبی –لارناکا + 450 هزار تومان برای هشت روز هتل، ویزا هم گردن خودمون . جمع و تفریق حساب این بانک و حساب اون بانک خلاصه دیدیم میتونیم . لبیک گفتیم رفتیم تو کار ویزا و سفارت قبرس ، فهمیدیم مدارکی که میخواد امسال بیشتر و شرایط سخت تره برای اینکه از ژانویه 2010 به طور کامل عضو اتحادیه اروپا میشوند و ویزاشون شنگن . دیدیم برای ویزا گردش مالی 6 ماهه با ترجمه رسمی ؛ سند خانه با ترجمه ؛ گواهی اشتغال به کار با میزان حقوق با ترجمه ؛ برگه مرخصی با ترجمه ؛ کوفت با ترجمه ؛ یک کمی زهر مار با مشخص بودن نوع مار با ترجمه ؛ یعنی ما چیزی حدود 50 هزار تومان دادیم برای ترجمه تازه خدا پدرشون بیامرزه که مهر دادگستری نمیخواستند وگرنه باید چیزی نزدیک به 200 هزار تومان پیاده میشدیم . ( این خدابیامرزه داستان ملا نصرالدین و بالای درخت و دسته بیل و شکر کردنشه ) خلاصه ترجمه ها رو گرفتیم مثل بچه آدم که بهش گفته باشند ساعت 9:30 دقیقه در سفارت حضور داشته باشید با آبجی شری قرار گذاشتیم که بریم راس ساعت رسیدیم که آقای مسئول پاسخگوئی خیلی مودبانه بهمون گفت : برو بینیم با !!! فهمیدیم امروز ولمعطلیم گفتیم مدارکمون رو چک کن کم و کسر نداشته باشیم گفت باشه و چک فرمودند و فهمیدیم کم و کسر نداریم . پرسیدیم فردا کی تشریف بیاریم! فرمودند صاحب تشریف باشید ما روزی 16 نفر قبول میکنیم و بیشتر از اون امکان داره سفیر نقاط حساسی از بدنشون باد کنه لذا برای اینکه مشکلات دیپلماتیک پیش نیاید همین تعداد قبول میکنیم حالا شما هر موقع میخوای بیا اسمت رو توی لیست که روی تابلو میزنیم بنویس ! با کلی تشکر از اینهمه راهنمائی آمدیم بیرون و فردا صبح بنده ساعت 7 صبح شریعتی – قیطریه روبروی سفارت بودم که فقط یک سرباز بود یک سوپر و یک سگ ! و پیروزمندانه دومین نفر اسم خودم وهمسفرمون رو نوشتم و نشستم به کتاب خوندن تا ساعت مقرر که رفتیم داخل و ما رو دومین نفر صدا کردند . خانمی بیحجاب از هموطنان ارامنه مدارک ما رو به او سپردند. بد اخلاق و جدی با لحن تندی پرسید پاسپورتها ؟ ما هم با دستانی لرزان تقدیم کردیم و بعد فرمودند برای چی میخواهید بروید ؟ چون در اوج بازجوئی ها و دادگاه ها بود گفتم برای گردش ولی شما هرچی دوست داری بنویس !!! من اعتراف میکنم . خلاصه چیزی نزدیک به 20 دقیقه فقط مدارک رو چک کرد و بعد گفت پرواز شما 5 سپتامبر برای سوم خوبه بگیرید با ترس و لرز گفتم زودتر هم میشه؟ میخواهیم چمدون ببندیم و ارز بگیریم و کار داریم . گفت : 31 آگوست! گفتم خدا از بزرگی کم کم کمتون نکنه !!پاشدیم نوبت آبجی شد اونهم به همین ترتیب ولی چون رزویشن هتل و سفرمون با هم بود برای همین چک کردن مدارک اونها کمتر طول کشید البته به غیر از 10 دقیقه ای که صرف پذیرائی از دوستش شد و اصلا ما رو حساب نکرد !!! راستی چرا کارمندهای ایرانی سفارت انقدر جو گیر میشن اصلا هیچکس رو به هیچ جاشون حساب نمیکنن ؟ بگذریم
روز 8 شهریور آمدیم خانه دیدیم رو انسرینگ پیغام گذاشتن که فردا نیائید سفارت چون ویزا حاضر نیست ! ما هم گفتیم چشم چون گفتیم زنگ بزنیم بپرسیم چرا احتمالا اون خانمه از قیافه ما بدش اومده سفارش مبسوط کرده تلفنی هم پاچه ما رو بگیرند لذا بیخیال شدیم ولی آبجی همسفر ، پیگیری های مستمر و بلا انقطاع رو انجام داد و روز 10 شهریور ویزای ما حاضر بود و رفتیم سفارت یک خانم جوان پشت ویترین بود که از لهجه اش معلوم بود ایشون هم از هموطنان ارمنی است و پاسپورت های ما رو تحویل دادند با ذکر اینکه در ایمگریشن باید 1200 یورو من نشان بدهم و همسفرمون 1500 یورو ! نمیدونم چرا فکر کردند برای رفتن به یک کشور توریستی ما بدون پول میریم شاید برای اینکه یادمون باشه پول با خودمون ببریم اونجا خرید و فروش کالا به صورت کالا به کالا یا کالا با ماچ نیست ! و اینگونه بود که راهی شدیم روز شنبه 14 شهریور ماه سال 1388 برابر با 5 سپتامبر 2009 میلادی و 15 رمضان سال 1430 قمری به قصد غربت همزمان با اذان صبح !
پی نوشت 1 : فکر کنم در 4 بخش بنویسم این سفرنامه رو این بخش 1 بود تهران ، بخش 2 دوبی لارناکا بخش 3 نیکوزیا-آیاناپا – پافوس و بخش 4 دوبی – تهران
پی نوشت 2 : انشاءالله خدا بخواد همه دوستان بروند و لذت ببرند ( ما تک خوری بلد نیستیم )
ارادتمند وفا