تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie5th Birthday Ticker یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

از دیروز فهمیدم اصلا خودم رو نمیشناسم از ظهر دیروز یک بغضی توی گلومه که هر کاری میکنم درست نمیشه نه میتونم قورتش بدم نه میتونم گریه کنم یعنی فقط یک جا میخوام تنها هیچکس نباشه همون غار تنهائی یک فصل سیر گریه کنم . به گور پدرش خندیده اونی که میگه مرد گریه نمیکنه !!

دیروز صبح به صرف حمالی دعوت شدیم اسباب کشی برادرم حدود ساعت 3 بعدازظهر بود آمدم خانه دوش گرفتم داشتم ناهار میخوردم که صفا  گفت دوستمون زنگ زده و گفته خسرو شکیبائی فوت کرده یک کم فکر کردم و پیش خودم گفتم حتما باز هم مثل دیگر شایعات که رضا عطاران تصادف کرده ویا ... است . رفتم سراغ کامپیوتر معمولا توی خانه کمتر از اینترنت استفاده میکنم . تا زمانی که کانکت بشه و صفحه گوگل بیاد تا سرچ کنم عین این احمقها به خودم میگفتم نه بابا! شوخیه اینهمه شایعه درست کردند اینهم یکیشه ! خلاصه صفحه که باز شد و دیدم سومین لینک نوشته خسرو شکیبائی دار فانی رو وداع گفت ! باز باور نکردم گفتم چون لینکش مربوط به وبلاگه معلوم نیست درست باشه یا نه ! ولی احساس کردم توی چشمم یک کم سنگینه از اشک . رفتم تو سایت صدا و سیما دیدم بله ضرغامی پیام تسلیت داده و خبر راسته ! دیگه نتونستم جلوی اون سنگینی اشک رو بگیرم و سرازیر شد .

یعنی حمید هامون مرد ! بابا من که هامونش رو چهل دفعه توسینما فقط دیده بودم ! کسانی که هامون رو در زمانش ندیدند نمیتوانند درک کنند که در اون دوره وقتی توی فیلمی دیالوگی به این مضمون باشه " این زن حق منه ، سهم منه ، عشق منه ، طلاقش نمیدم " یعنی چی ؟ کلمه عشق توی سینما !!!!!! همه دیالوگ این فیلم هامون رو حفظ بودم . ضبط صوت پرتابل برده بودم سینما و تمام فیلم رو روی کاست ضبط کرده بودم !  من افتخار دوران نوجوانیم دیدن خسرو شکیبائی جلوی سینما عصر جدید با همسر و فرزندش که ماشین رنو خودش پیاده شده بود و من رفتم جلوش سلام کردم و او با من دست داده بود میخواستم امضا بگیرم کاغذ نداشتم روی تیشرتم امضا گرفتم ازش و چقدر خندید وقتی اینکار رو میکرد!

 یعنی واقعا اون صدای خش دار بی نظیر رو دیگر نمیشنویم خدا را شکر که صدای پای آب رو ازش یادگاری دارم که هر وقت دلم تنگ شد گوش کنم .  

هرکسی که دور برمون قهر میکنه من به شوخی میگم " حرف که میزنید " .

از آ.خو.ند جماعت بیزارم اما شکیبائی در نقش مدرس اون مونولوگ طولانی بدون کات ! رو نمیتونست بدم بیاد.

دیروز هم تلویزیون  کیمیا رو گذاشته بود ما هم مهمان منزل مادر صفا هی جلوی خودم رو گرفتم که اشکم سرازیر نشه ولی موقعی که خسرو شکیبائی داشت با عکس کیمیا حرف میزد و اشک میریخت منهم احساس کردم گونه ام خیسه !

امروز هم که توی روزنامه ها عکسش رو میبینم دگرگون میشم . تو محل کارم هم مثل سگ شدم کسی طرفم  نمیاد چون میدونند اینجور مواقع باید یک کم مراعاتم رو بکنند همونطور که من مراعاتشون رو میکنم تو خیلی از مواقع .

الان میفهمم که چرا هر سال در سالگرد جیمز دین عده ای از طرفدارانش در جاده ای که تصادف کرده جمع میشوند .

از دیروز همش صحنه های فیلمهای این عزیز جلوی چشمم رژه میره هامون ، پری ، خانه سبز ، اتوبوس شب ، سرزمین سبز و...... از این به بعد هر وقت بهشت زهرا برم به خاطر اولین ستاره سینمای ایران بعد از انقلاب و به خاطر دل خودم که عاشقانه خسرو شکیبائی هنرمند رو دوست دارم  سر مزارش خواهم رفت و شاخه گلی بر مزارش خواهم گذاشت .

 خیلی پراکنده نوشتم و خیلی هم بی درو پیکر در هر صورت حالم بده خیلی بد !

 ارادتمند وفا

**********

20 ساله بودم كه توي جمع دوستان شنيدم يك فيلم اكران شده هنرپيشه مردش با حوله مياد جلوي دوربين و از دوست داشتن و عشق كه اون روزهاي حرف نگو و ممنوع بود به صراحت صحبت مي كند " تو صلت كدام قصيده اي اي غزل"

با برادرم فيلم را ديديم نه يك بار نه ده بار بلكه نمي دونم چند ده بار، ديالوگ هاي فيلم را حفظ بوديم و با اينحال هر سال در چشنواره فيلمهاي 10 روز و 10 فيلم در روزهاي پاياني سال در سينما آزادي و شهر قصه به ديدنش مي رفتيم و باز هم حميد هامون حرف نداشت تا اينكه سينما آزادي سوخت و جشنواره هاي آخر سالش متوقف شد. ما كاست ويدئو اش را خريديم تا هامون خون مون كم نشه ماهي يك دفعه روي شاخش بود

هر فيلمي كه از خسرو شكيبائي اكران مي‌شد با سر مي‌رفتيم مي‌ديديم و توي صف جشنواره نمي‌دونم چه سالي كنار سينما آزادي وقتي از خيابان عبور كرد كه داخل سينما بره همه بچه‌ها تو صف برايش خواندند "خسرو دوست داريم" و او با تعظيم‌هاي هميشگي‌اش و دست بر روي سينه لبخند زد و تشكر كرد.

از نوجواني شعرهاي سهراب سپهري را دوست داشتم تا اينكه نمي‌دونم از كجا كاست صداي خسرو شكيبائي كه اشعار سهراب را خوانده بود به دستم رسيد صدايش به اشعار حجم مي‌داد و زندگي مي‌بخشيد و تصويري مي‌كرد هيچ شبي بدون شنيدن قسمتي از دكلمه او خوابم نمي‌برد.

زياد با اتوبوس سفر مي‌ردم و صداي پاي آب مسير 8 ساعته را برايم كوتاه مي‌كرد

شنيدم نمايشي روي صحنه است و خسرو شكيبائي بازي مي‌كنه يادم نيست اسمش چی بو و کار کي بود و نوشته كي بود ولي خسرو شكيبائي در نقش ناصرالدين شاه در كاري شبيه سياه بازي مي‌درخشيد.

يك روز فيلمي از تلويزيون پخش شد به نام شكار واي خسرو شكيبائي بازي مي كنه شيفته شكار شدم

از حافظه فوق العاده و توان بالاي بازيگري در سخنرانيهای واقعی در سريال مدرس دهانم باز ماند و چشم و گوش از تلويزيون بر نداشتم گوئي جادويم كرده بود.

از سريال روزي روزگاري خوشم نمي‌آمد ولي فقط براي ديدن مراد بيك عزيز حتي يك قسمت را از دست ندادم به عشق بازي متفاوت او همه چرخش‌هاي بيهوده دوربين را تحمل كردم.

پا به پاي دل رضا رضائي منش در فراغ كيميا خون گريه كردم و با كاكتوس خنديديم ، از خانه سبز، زيستن سبز را آموختم، وقتي رابطه پسر و فرزندي صباحي‌ها را ديديم براي اولين بار و آخرين بار حسرت خوردم که چرا پسر متولد نشدم و اين اواخر با سرزمين سبزم (با تاخير چندين و چند ساله) بيشتر آشنا شدم.

بعد از مدتها سينما نرفتن، حكم رفتن به سينما صادر شد نه به امضاي مسعود كيميائي كه به عشق خسرو شكيبائي.

اتوبوس شب را نصفه نيمه ديدم تا اينكه عكسي از خسرو شكيبائي در حال دريافت تقديرنامه در جشنواره منتقدين ديدم و چقدر شكسته و پير و ناتوان بود و خيلي متاسف شدم و ديروز خبر نهائي داده شد و اين بار در يكي از غم‌انگيزترين عصرهاي جمعه به بهانه كيميا در دريغ و افسوس از دست دادن ستاره سينما، تاتر و تلويزيون و گويندگي ايران و عشق نوجواني و جواني و ... ام اشك ريختم. روحش شاد 

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 10:23  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

1- چند روز پيش يك مهمان 9 ساله داشتيم كه يك دختر خانم خوشگل و خوش هيكل و آرام و ناز و دوست داشتني و حرف گوش كنيه (همه محسناتش به عمه اش رفته آخه برادرزادمه)

تمام مدت كه خونه ما بود اصرار داشت كه در آشپزي به من كمك كنه كه اين باعث مي شد كه من مرتب مواظب باشم نسوزه و روغن و آب چوش بهش نريزه و از اونطرف پانته آ شاكي كه چرا همش مهمانمون پيش توئه و نميره باهاش بازي كنه

براي اينكه سرش گرم بشه و طرف اجاق گاز نياد وسايل سالاد را شستم و دادم به مهمان كوچولومون كه سالاد درست كنه بلكه از جلوي دست پام كنار بره تازه داشتم احساس آرامش مي كردم فكر مي كردم كجاي كارم كه يك مرتبه قيامت شد پانته آ گريه و داد و فرياد كه همش مهمونمون پيش توئه و همه كارها رو اون انجام ميده من هم مي خواهم كمكت كنم، حالا بيا و درستش كن خلاصه با كلي حرف و سخن و قهر و آشتي با ورود وفا به خونه قائله ختم به خير شد

موقع شام مهمان كوچولوي سالاد ريخت كه بخوره و سراغ آبليمو گرفت گفتم سالاد با سس نمي خوري آبليمو دوست داري جواب داد "نه سس آدمو چاق مي كنه سس نمي خورم" از تعجب دهنم باز مونده بود آخه يك دختر نه ساله باريك اندام و سالم كه چندان خوش غذا هم نيست بايد به لاغري و چاقي فكر كنه بهش گفت عزيزم تو بچه اي و در حال رشد و اگه حالا غذاهايي را كه دوست داري نخوري پس كي بخوري آدم همه مواد غذائي را مي خوره چون بدنش لازم داره ولي به اندازه و افراط نمي كنه" با ادب به حرفام گوش داد و آبليمو را روي سالادش ريخت و با نيم نگاهي به ظرف سس تا آخر خورد

يك ساعتي كه از شام گذشت از من قرص استامينوفن خواست كه سرش درد مي كنه گفتم چرا سرت درد مي كنه جواب داد كه ميگرن داره و گاهي سردرد ميشه، آخه مامانش و مادربزرگش هم ميگرن دارن و ارثيه اوهم گرفته " پيش خودم گفتم روياها و داستانسرايي كودكانه است وقتي از مادرش سوال كردم حرف دخترش را تائيد كرد

كم كم داشت دوتا شاخ روي سرم سبز مي شد شايد هم سبز شده و من بي خبرم

از اون روز اين جريان را فراموش نمي كنم و خيلي فكرم را درگير كرده

2- يكي از همكارانم براي روز مادر براي همسر كه يك معلم با تحربه است يك دستگاه بخارشو خريده بود و با تصور اينكه خيلي خوشحال ميشه ولي همسرش به جاي تشكر بهش گفته بود كه دستت درد نكنه تو هم مهر تائيد كلفتي منو زدي

راستي چرا براي آقايان وسايل كاملا شخصي هديه مي دهند ولي براي خانمها وسايل خانه داري و بچه داري و ... اون هم براي روز مادر و زن

حالا واقعا نمي دونم براي روز پدر براي وفا چي هديه بگيرم از اونجائي كه وقتي در نظافت خانه كمكم مي كنه از تي كشيدن و دستگاه تي كه داريم خيلي شاكيه شايد بد نباشه يك دستگاه بخارشو هديه بگيرم نظر شما چيه؟

3- امسال سومين سالي است كه روز پدر را به پدر عزيزم نمي تونم تبريك بگم و جايش پيش ما خاليه ولي خدا را شكر برادر و پدر شوهر و همسري دارم كه پدران و مردان نمونه‌اي هستند و جاي خالي اون عزيز را برايم پر مي كنند

اميدوارم روح پدرم شاد و خاطره اش هميشه زنده باشد

4- روز مادر وفا از جريان آشنائي ما نوشته بود من امروز تصميم دارم خاطرات اولين ديدارمون را بنويسم

تقريبا سه ماه بود كه توي شركت كه كارشون تهيه سيستم هاي نرم افزاري بود كارآموزي مي كردم و قرار بود تا زماني كه برنامه جدي و قابل استفاده ننوشتم بهم حقوق ندهند و براي اولين بار يك سيستم كدينگ نوشتم و بعد از چك كردن و تاييد برنامه بهم گفتند با فلاپي ببر فلان اداره و برسون به دست آقاي وفا كه اونجا مستقر است و من خوشحال و خندان كه براي اولين بار برنامه به درد بخور نوشتم و حالا ديگه به تيم برنامه نويس ملحق مي شوم و از همه مهمتر حقوق مي گيرم. وقتي به اداره مربوطه رسيدم و سراغ آقاي وفا را گرفتم و نشاني يك پارتيشن بندي توي راهرو را دادند و وقتي وارد شبه اطاق شدم وفا پشت به در و مقابل مونيتور نشسته بود و به شدت مشغول كار بود، قبلا يك دفعه كه شركت آمده بود ديده بودمش (شرحش را وفا داده بود) ولي با هم صحبت نكرده بوديم، باريك (برعكس حالا) و بلند و خيلي جدي، با خوشحالي و تقريبا با صداي بلند كه متوجه من بشود سلام گفتم برگشت نگاهم كرد و از جا بلند شد و خيلي معمولي جواب سلامم را داد و منتظر ماند و با دست پاچگي از برخورد جدي و خشكش فقط فلاپي را دادم دستش و گفتم "فايلهاي برنامه كدينگ را آوردم " فلاپي را از من گرفت و انداخت روي ميز و من همچنان بلاتكليف مانده بودم ادامه داد "آخر وقت روي سيستم نصب مي كنم " چون صندلي ديگه اي اونجا نبود تعارف نكرد كه بشينم ولي اطاق استقرار بچه هاي برنامه نويس شركت را نشونم داد كه يكي از اونها از اقوامون بود

اگه بدونيد چقدر توي ذوقم خورد فكر مي كردم به شاهكار برنامه نويسي من بي اعتنائي شده.

بعدا كه من هم به تيم شركت كه مستقر در اون اداره بودن اضافه شدم و با كارها و برنامه‌هايي كه وفا انجام مي داد و تقريبا مديريت تيم را به عهده داشت آشنا شدم از شاهكار برنامه‌نويسيم شرمنده بودم ولي جالب بود فايل كدينگي كه من نوشتم با اينكه خيلي ساده و ابتدائي بود ولي در كل سيستم استفاده مي‌شد و در همه برنامه‌ها بهش لينك داده مي شد.

5- جمعه گذشته فيلم معلم پيانو را ديديم كه در جشنواره كن جايزه گرفته و تحسين شده ولي كلا از هر چي معلم پيانو هست بدم اومد داستان يك استاد خيلي معروف و مهم پيانو است كه هر كسي را آموزش نمي ده و همه براي اينكه شاگردش بشوند سر و دست مي شكنند و براي انتخاب هنرجوهايش آزمون و امتحان مي گذارند و او هم خيلي جدي و محل سگ به كسي نمي گذاره ولي اين خانم كه مجرده و حدودا 50 ساله و با مادر پيرش زندگي مي كنه و اگه نيم ساعت دير كنه توسط مامانش تنبيه ميشه و فساد اخلاق داره و دچار مازوخيسم است و از آزاد ديدن لذت مي بره ....

راستش را بخواهيد هر وقت يك فيلم اروپائي به قولي موج نو ديديم اعصابم به هم ريخته خيلي تاثير گذاره ولي آزار دهنده است در يك كلام لذت بخش نيست.

6- با اجازه و با كمال احترام و ادب چند توصيه به پدران جوان(در بند 7 تبريكات را بخوانبد): (الف): سعي كنيد هر روز حداقل يكساعت زودتر از سركار به خون برسيد و مدت بيشتري را با خانواده بگذرانيد و نياز عاطفي فرزندان و همسرتان را تامين كنيد ميشه به جاي نان و بوقلمون ، نون و پنير خورد ولي دور هم بودن توي خونه را با هيچ مبلغي نمي شه خريد مخصوصا اونهايي كه فرزند پسر دارند قراره پسرتون مرد شدن را از شما ياد بگيره نه از مادرش نه از پسرخالش يا پسر همسايه (ب): به مادرتون و همينطور پدرتون بيشتر توجه كنيد تا كاسه و كوزه ها بر سر همسرتون نشكنه (ج): مشكلات كاري را به خونه نياريد قبل از اينكه زنگ خونه رو بزنيد، كليد مربوط به شغلتون را توي مغزتون خاموش كنيد و حتي الامكان وقتي با خانواده تون هستيد به تلفنهاي كاري تون پاسخ ندهيد (د): هيچ وقت سر سفره و توي خونه تعريف دستپخت مادرتون نكنيد عواقب بدي داره (ه): گاهي بي دليل و با دليل با يك دسته گل به خونه بيائيد نتايج خوبي داره (و): اونهايي كه تازه صاحب فرزند شدند مسائل افسردگي و تغييرات هورموني همسرشون را خيلي جدي بگيريد كه خيلي مهمه و اثرات بد و خوبش هرگز از ذهنها پاك نميشه پس سعي كنيد يك اثر خوب ماندگار بگذاريد (ز): به همسرتون فرصت پيشرفت بدهيد و باعث بشويد اعتماد به نفسش افزايش پيدا كنه

فكرنكنيد دارم به در مي گم كه ديوار بشنوه در اين موارد ياد شده وفا استاده و توصيه‌ها نتيجه تجربه 8 ساله زندگي مشتركه و مي تونه خيلي چيزهاي ديگه هم باشه ولي فعلا اينها يادم بود (شما به موارد بالا اضافه كنيد)

اگه نخواهم دروغ بگم وفا اهل گل خريدن براي خونه نيست هر جا مهموني برويم دسته گلهاي خيلي خوشگلي مي خرد و چندان اهميتي به قيمتش نمي ده ولي آخرين باري كه از دستش گل گرفتم مراسم خواستگاري بود كه معلوم بود دسته گل را خودش نخريده و فقط حمل كرده بود

7- در انتها روز پدر را به همه پدرهاي خوب ايراني كه تمام تلاش و هم و غمشون ايجاد آرامش و آسايش و آينده اي مطمئن براي خانواده شان است تبريك مي گويم و آرزوي بهترينهاي را براشون دارم

 

وفاي عزيزم از مهر و محبت بي دريغت، از فرصتهايي كه به من دادي تا خودم را بهتر بشناسم و از تلاش و كوششت براي ايجاد زندگي بهتر و همفكري‌ها و همراهي‌هايت در شرايط سخت و آرامش و آسايش كه در زندگي دارم متشكرم

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 15:34  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

نمیدونم تا حالا جمعه صبح ساعت 9 تلویزیون خودمون کانال 2 رو تماشا کردید یا نه ؟ اما مطمئنم که کسانی که یک بچه 4 ساله تا 99 ساله داشته باشن حتما جمعه این ساعت پای تلویزیون هستند نه به خاطر کارتون و مسابقه کودکان نه ! فقط به خاطر یک برنامه به نام " فیتیله جمعه تعطیله " با حضور 3 بازیگر که بچه ها عاشقانه دوستشون دارن به نامهای علی فروتن ، حمید گلی و محمد مسلمی و تهیه کننده و مجری این برنامه مجید قناد که فکر کنم توی دوران کاریش یک برنامه که در موردش فکر شده باشه تولید کرده کسانی که جمعه ها ندیدن این برنامه رو (همون 4 تا 99 ساله ها)  باید بگم این برنامه به مدت 5/2 ساعت اجرا میشه که شامل تکه های نمایشی ، موزیکهای شاد ، شعر و ...  است که تعدادی نزدیک به 30 تا 50 کودک هم شاد و خندان توی استدیو حضور دارند و برنامه هم به صورت زنده اجرا میشه که میشه لذت ، خنده ، شادی رو توی صورت و چشمهای این بچه ها دید که با چه حضی این برنامه رومی بینند در هر برنامه هم 4 تا 5 تکه نمایشی و 4 تا 5 شعر همراه با موزیک شاد دارند .

نمیدونم شاید من زیادی دارم بزرگش میکنم یا به قول بعضی ها کودک درونم داره یک کارهایی میکنه ولی شدیدا این برنامه به خصوص تکه های نمایشی اون رو دوست دارم و پانته آ هم از اواسط هفته روزشماری میکنه برای جمعه . آدرس سایت برنامه هم http://tv2.irib.ir/fitile/ است .

یادم میاد برنامه های کودکی که  اوایل انقلاب بود  از ساعت 17 شروع و ساعت 18 تمام میشد و تنها کارتون بدرد بخوری که داشت سندباد و یا پلنگ صورتی بود که اگر پخش میشد بچه ها ( یعنی خودم ) چشم از اون بر نمیداشتن .  نمیدیدند که ، میجویدن  کارتون رو چون هیچی نبود یک برنامه ای بود که یک کوتوله ریز نقش زبون باز چاپلوس روزهای جمعه اجرا میکرد که قصص قران رو با ادا و جنباندن دست و پا تعریف میکرد و یک مسابقه هم برگزار میکرد.

از همه ( به قول قاطبه خدابیامرز )دو سر قاف بازیهاش (قر.مساقبازیهاش) که بگذریم خط بسیار زیبائی داشت و میتوانست یک نوشته رو با دو دست با یک خط بنویسه یعنی یک جمله رو از سمت راست و چپ شروع به نوشتن میکرد و در وسط به هم میرسید با خط بسیار زیبا . بعد از مدتی این آدم گم شد دیگه هیچ جا نبود تا حدود 10 سال بعد یک روز توی تلویزیون این کوتوله رو با لباس روحانی دیدم و دوباره یک برنامه اجرا میکرد مثل همون برنامه 10 سال پیش بدون هیچ تغییر و نوآوری . دوباره این آدم گم شد تا شبکه آموزش راه افتاد و ایشان با نمایش همراه با دو عروسک آموزش اصول و اخلاق میداد و هنوز هم به نحوی همکاری داره با سیما .

خانمها آقایان این بلا نسبت آدم ، روم به دیوار ، گلاب به روتون  کسی نیست جز حجت الاسلام والمسلمین راستگو . حالا ببینید که در مورد این برنامه چه دری سفته !!

حجت‌الاسلام محمدحسن راستگو، رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حورزه علميه قم با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه تلويزيوني «فيتيله جمعه تعطيله» كه روزهاي جمعه از شبكه دوم سيما پخش مي‌شود، ‌اظهار داشت: استفاده از ديدگاه‌هاي يك كارشناس روحاني كه افزون بر آگاهي عميق از مباني ديني، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه پر بيننده را در پي دارد.


رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان مساله هورا و جيغ كشيدن و سوت و كف زدن را در برنامه‌هاي كودك قابل پذيرش ندانست و ادامه داد: هر چند شايد بتوان از كف‌زدن با مسامحه گذشت، ولي در موارد ديگر بايد تجديد نظر شود. چرا ما با اين فرهنگ قوي ديني، نوآوري نكنيم و لفظي را بر اساس فرهنگ و مذهب خودمان ابداع نكنيم و از الفاظي مانند هورا استفاده كنيم كه شايد مخفف اهورامزداي زرتشتيان است كه هنگام روشن كردن آتش آن را بيان مي‌كردند
حجت‌الاسلام راستگو اختلاط دختر و پسر را از دیگر اشكالات برنامه فيتيله دانست و گفت: هر چند بچه‌هاي حاضر در اين برنامه كوچكند و از نظر شرعي، تكليفي ندارند و من هم انسان تنگ‌نظري نيستم كه حجاب كامل را براي بچه‌هاي نابالغ واجب بدانم، ولي مساله اين است كه
دختر بچه بايد بداند پوشش او با پسرها فرق دارد و مجاورتش با آنها كار درستي نيست،

از اين رو مي‌توان با پوشاندن لباس‌هاي رنگي زيبا با پوشش مناسب به دختر بچه‌ها، آنها را از كودكي با اين مفاهيم آشنا كرد و در برنامه‌‌هاي تلوزيوني هم مي‌توان آنها را از هم جدا، يا يك برنامه ويژه دختران و يك برنامه ويژه پسران توليد كرد.

خدائیش چند تا فحش خار و مادر به این آدم توی دلتون دادید استثنا هر چی خواستید توی کامنتها به این آدم یا به من اگر فکر میکنید چرت و پرت میگم بگید بی کم و کاست بدون حذف گذاشته می‌شود.

پی نوشت 1 : این خبر رو از کامنتهای وبلاگ مهربانو پیدا کردم .

پی نوشت 2 : خواهشا نظراتتون رو بنویسید یعنی هرچی دلتون میخواد و صادقانه بنویسید بی شعار و بی ملاحظه !!

پی نوشت 3 : توی فیتیله من نمایش بیمارستانش رو خیلی دوست دارم . خیلی بچه ام نه ! باور کنید خیلی دوست دارم بچگی کنم ولی یک حسی جلوم رو میگیره نمیتونم اسمی براش بذارم ولی بعضی وقتها خوشحال میشم که این حسه هست وگرنه چه آتیشی میسوزوندم .

یکی دو بار توی مهمونی های خانوادگی وقتی یک کمی سرم گرم شده بود برای خانواده صفا تعریف میکردم از شیطنت های بچگی و نوجوانیم مهمانها که فقط من رو در دوران تاهل دیده بودند با چشمان گشاد و دهنهای باز گوش میکردند حتما توی دلشون میگفتند بیچاره صفا گیر چه آدمی افتاده !!! ولی وسوسه لگد زدن به آدمی که دو لا شده تا قفل پدال یا فرمون ماشینش رو بزنه هیچوقت در من از بین نمیره !!! روانی خودتی یک کم فکر کن ببین تو چه وسوسه هایی داری ؟

ارادتمند وفا   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 10:31  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

صبحها ساعت کاری شرکت ما ۷:۳۰ شروع میشه و وفا ساعت ۸ الی ۸:۱۵ و پانته آ هم برنامه روزانه مهدکودک ساعت ۸ شروع میشه ولی بچه ها را از ۷ می پذیرند

همیشه طوری از خونه بیرون می آئیم که اول پانته آ را برسونیم و بعد من حداکثر تا ۷:۴۵ کارت بزنم و بعد وفا میره سرکار- اگه بعد از ۷:۴۵ کارت بزنم کسر کار محاسبه میشه و نگاه چپ چپ رئیس را به دنبال داره که اکثرا من کار خودم رو می کنم و اعتنائی به تاثيرات دیر رسیدن نمی کنم ولی تازگی ها صبح پانته آ به موقع بیدار میشه ولی سر صورت شستن و آماده شدن و رفتن بیرون از خونه خیلی معطل می کنه و طوری شده که من ۸ - ۸:۳۰ - ۸:۴۵ می رسم سرکار

برنامه روزهای کاری ما اینطوریه: من ساعت ۵:۴۵ بیدار میشم و وسایل خودم و پانته آ را آماده می کنم و لقمه صبحانه آماده می کنم و حدود ۲۰ الی ۳۰ دقیقه با تلویزیون ورزش می کنم و ساعت ۶:۳۰ پانته آ  و وفا را بیدار می کنم تا اینجا همه چیز مرتبه و به موقع است ولی بخش بیدار کردن گاهی ۴۵ دقیقه طول می کشه و تازگی ها ساعت ۷:۳۰ زودتر از خونه بیرون نمی آئیم

پانته آ بر سر اینکه صورت بشوره و مسوالک بزنه و چی بپوشه و چطوری موهاشو درست کنه و چی با خودش ببره مهدکودک به قدری از من و وفا انرژی می گیره که گاهی کار به عصبانیت می کشه

امروز صبح پانته آ ساعت ۶:۱۵ بیدار شد و اومد كنار من که ورزش می کردم روی کاناپه دراز کشید و گفتم " برو دست و صورتتو بشور و بابا را صدا کن " از جا بلند شد و رفت توی اطاقش سرگرم بازی دوباره بهش گفتم "من تا ساعت ۷ صبر می کنم آماده بودی با هم بیرون میریم اگه آماده نبودی من خودم با تاکسی می روم تو بمون با بابا بیا" ساعت ۷ شد و همچنان مشغول بازی خودش بود و کارتون تماشا می کرد شیر و عسلش را خورده بود و خیلی عصبانی بودم ساعت ۷ شد و دوباره بهش گفتم که باید چه بکنه حتی جوابم را نداد و من هم صبر کردم وفا از دستشوئی بیرون اومد بهش گفتن که من دیرم میشه و هر روز دارم خیلی دیر می رسم و پانته آ وسایلش مرتبه اگه تا حاضر شدن شما حاضر شد با هم برید مهدکودک اگر نه بمونه خونه و به بازیش ادامه بده و شما برو سرکارت و با یک خداحافظی جدی زدم بیرون ساعت ۷:۱۰ دقیقه بود و ساعت ۷:۳۵ شرکت بودم ولی نگران وضعیت خونه.

ساعت ۹ به وفا زنگ زدم پرسیدم چه کار کردید گفت بعد از رفتن من پانته آ به سرعت کارهایش را انجام داده و قبل از حاضر شدن وفا آماده و کفش پوشیده دم در منتظر بوده و ساعت ۷:۵۰ مهدکودک بودند

نمی دونم نتیجه این حرکت چیه ولی فکر می کنم دیگه باید نظم را جدی تر گرفت دو سال دیگه بايد بره مدرسه و دیگه باید به موقع مدرسه باشه.

پی نوشت: امسال تابستان تلویزیون ایران هیچ برنامه به درد بخوری نداره و هر شب از آرشیو دي وي دي ها يكي انتخاب مي كنيم و بد نيست خوبه پريشب بادبادك باز را ديدم بازي ها خيلي خوبه و فيلم روان و دوست داشتني اي موسيقي خوبي داره و به رمان به شدت وفاداره فقط فارسي حرف زدنشون حكايتيه

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:40  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

امروز بر اساس تقویم رسمی روز زن و مادر نام گذاری کرده اند و در حاشیه آن چند مطلب است که روی دلم مونده و دوست دارم یک جایی مطرحش کنم و کجا بهتر از اینجا:

۱- اولین اس ام اس تبریکی که دریافت کردم این بود "زن نمک زندگیه و خداوند آفریدتش تا کنار مرد باشه تا مرد نگنده" با مزه بود و لبخندی بر لبم نشاند برای دوستی ارسال کردم و پاسخ داد بعضی از آقایان بیش از حد از نمک استفاده می کنند و باعث بالا رفتن فشار خون و سکته قلبی میشه و همکارم ادامه داد پس باید احتیاط کرد.

۲- برای تمامی دوستانم که زن هستند به این مناسبت اس ام اس تبریک ارسال کردم و یکی جواب داد که امسال ۴ تیر پارسال ۱۴ تیر چرا باید روز زن بر اساس تاریخ قمری باشه و روز ثابت و مناسبت ایرانی نداشته باشه
به نظر من تفاوتی نمی کنه که چه روزی باشه و دلیل نام گذاری آن چی باشه مهم اینکه روزی را تعیین شده تا اگر مادرانمان و همسرانمان را فراموش کرده ایم و نادیده گرفته ایم یادآوری بشود و فرصتی دست بدهد به این بهانه تشکر و تقدیری انجام شود حالا چه روزی باشه به نظر من اصلا مهم نیست

۳- امروز صبح اول وقت برای کار اداری به سازمانی مراجعه کردم و به اطاق که وارد شدم دیدیم همه پرسنل پشت میزنشین زن هستند سلام گفتم و با لبخند روز زن را بهشون تبریک گفت با تعجب نگاهم کردند و یکیشون گفت آره امروز روز زنه یادمون نبود - ما زنان وقتی خودمون خودمون را فراموش می کنیم چه توقعی از دیگران داریم.

۴- هر سال شرکت به مناسبت روز زن به همه خانمها سکه می دهند و سال گذشته قرار بر این شده که به آقایان هم سکه بدهند که تقدیم همسران و یا مادرانشان کنند دو تا از همکاران مجرد هستند و مادرشون هم از دست دادند و ناباورانه اسمشون در لیست دریافت کنندگان سکه نبود
این کار خیلی زشت بود و همه از این بابت ناراحت شدند ولی مدیریت اینجوری تصمیم گرفته بود
می بینید حتی اجازه می دهند به خودشون که در احساست و مسائل خصوصی همه وارد بشوند و دخالت کنند

۵- من از زمانی که خودم راشناختم از این که دختر زاده شده ام حس خوبی داشتم و با رابطه صمیمانه ای که با مادرم و مادربزرگهایم که هر دو شیرزنی بودند، زن بودن را آموختم و بعد از ازدواج در کنار وفا نسبت به همسر بودن هم احساس خوبی دارم و با تولد پانته آ لذت و خوشی من از زن بودن به اوج خود رسید و ارزش مادران برایم صد چندان شد و از لحظه لحظه مادر بودنم لذت بردم و امیدوارم که بتوانم این حس خوب زن بودن را که از مادرم هدیه گرفته ام به خوبی به پانته آ منتقل کنم.

روز مادر و روز زن مبارک

ارادتمند صفا

تقدیم به صفای زندگیم

صفرم – آمدم این پست رو بذارم صفا اس ام اس زد که آپ کردم  چون نمیشد یک روز دیگه آپ کنم پس ادامه پست صفا نوشتم  

یکم – روز زن رو به تمام زنان که این وبلاگ رو میخونن یا نمیخونن تبریک میگم میخواستم به تک تک وبلاگهائی که میخونم و صاحبانشان زنان هستند برم و کامنت تبریک بذارم گفتم یک پست بنویسم . پس ای زنانی که بعضیهای شما از خیلی از مردان مردترید روزتان مبارک .

دوم -  در سالیان دور نمیدونم چه سالی پسر جوان و سر زبان داری در یک شرکت کامپیوتری کار میکرد که برنامه نویس ارشد اون شرکت بود و در اداره بین الملل بانک فلان به عنوان پیمانکار مشغول به کار بود. یک روز گفتند شرکت دختری رو استخدام کرده که در دفتر مرکزی آموزش میبینه . و یکهفته بعد گفتند که این دختر خانم به خاطر نصیحت یکی از شرکا شرکت با گریه اونجا رو ترک کرده بعد از دو روز گفتند برگشته خب  پسر جوان از زور فضولی داشت میترکید که این دختر خانم رو ببینه که عجب دختر لوسی که به خاطر هیچی قهر میکنه میره .خلاصه یک روز میره شرکت و دختر خانم رو میبینه البته نیمرخ چون پشت کامپیوتر کار میکرد و پسر داستان ما رو اصلا تحویل نمیگیره . قیافه دختر هم معمولی قد 165 تا 170 ابروهای پیوسته و یک جوری مرموز که نمیتونی بفهمی توی فکرش چی میگذره خب پسر داستان ما به دلیل مریضی حادی که داشت و دکترها جوابش کرده بودن چون این بیماری بیش از حد خطرناک بود که همان فضولی مزمن حاد بود تصمیم میگیره این جزیره ناشناخته رو بیشتر بشناسه . از شانسش بعد از دوره کارآموزی این خانم منتقل میشه به همان اداره آقا پسر و طبیعتا آقا پسر باید مشکلات فنی رو حل کنه  پس ارتباط برقرار میشه ارتباطی که این دختر خانم و آقا پسر متوجه میشن که چقدر وجه اشتراک دارند بنابر این دیگه جشنواره فیلم فجر با هم میرفتند تئاتر با هم میرفتند سر کار کسی جرات نداشت چپ به دختر خانم نگاه کنه حتی حرفی بزنه چون این آقا پسر اگر هیچی نداشت زبون تند و تیزی داشت که کسی یارای مقابله با اون رو نداشت بنابر این خیلی دنیا به کام بود بعد از تعطیلی کار اوایل از خ امام خمینی تا انقلاب با هم میرفتند بعد بعضی روزها این مسیر رو پیاده میرفتند بعد کم کم تا بهارستان بعد تا پیروزی بعد منزل دختر خانم عوض شد رفت تهران پارس که این مسیر عوض شد و پسر تا هفت حوض خط قرمزش بود و خودش دوباره برمیگشت خ امیر آباد . حقوقش هم بود 43000 تومان . تا اینکه یک روز توی خ انقلاب روبروی تئاتر شهر از پل کالج تا تئاتر شهر طول کشید که پسر به دختر خانم بگه دوستت دارم و میخوام باهات ازدواج کنم این زمان تقریبا یکسال بعد از آشنائی با این خانم بود که حتی آقا پسر دست این خانم رو هم لمس نکرده بود نه اینکه این آقا پسر خجالتی یا دختر گریز باشه نه برعکس تا قبل از خدمت سربازی و رفتن سر کار گربه های ماده هم از دستش در امان نبودند چه برسه به آدمیزاد منظور شیطنت های جوانیست ولی تصمیم داشت و میخواست زندگی کنه . وقتی آقا پسر با خانوادش مطرح کرد با مخالفت مادرش  که اصلا انتظار نداشت مواجه شد و دوران نامزدی جاویدن این گل  پسر و دختر خانم شروع شد به مدت 7 سال چون آقا پسر به خانوادش علاقه داشت و تصمیم گرفته بود که صبر کنه و دختر خانم هم به خاطر علاقه اش مردانه این آقا پسر رو شرمنده کرد و موند نه اینکه خواستگار نداشته باشه نه ولی دل این دختر خانم با این آقا پسر بود خب بعضی وقتها تحمل به آخر میرسید غر زدن و سیاست بازی و قربون صدقه رفتن مسکنی بود بر این درد هم خانواده دختر خانم میدونستند و هم خانواده آقا پسر که جریان چیه ولی همه چیز در سکوت بود و من خوبم ! تو هم خوبی ! پس همه خوبند ولی هیچکس از دل این آقا پسر و دختر خانم خبر نداشت ! نمیدونم چند دفعه ولی بارها شده بود که از هفت حوض تا پمپ بنزین امیر آباد این آقا پسر پیاده رفته بود بدون اینکه متوجه بشه زیر بارون توی گرما ولی تحمل کردند تا اینکه یک روز بعد از این هفت سال مادر آقا پسر بعد از ظهر آمد خانه و گفت تو میخوای برای ازدواج چکار کنی ؟ پسر هم گفت همان که گفتم و مادر گفت : قرار بذار هتل آمریکائی (صحرای فعلی ) من و این دختر خانم صحبت کنیم، تنها !!!!!! و بعد از صحبتها قرار خواستگاری و ازدواج  گذاشته شد و این آقا پسر و دختر خانم  با یک مراسم عروسی شاهانه در یک باغ در  خ دربند با بهترین اشربه و اطعمه  از مهمانها پذیرائی کردند و رفتند خونه خودشون یک خونه 50 متر توی خ صفا که با دوراندیشی پدر دختر خانم خریداری شده بود و پسر و دختر وسایلشون رو بردند  و زندگی شروع شد انقدر در این هفت سال این دختر و پسر مصیبت کشیده بودند که بدترین شرایط زندگی هم براشون زیباترین لحظات بود خریدن کوچکترین وسیله برای خانه باعث شادی بود تا اینکه بعد از یکسال و نیم آپارتمان تبدیل به  یک آپارتمان 60 متری در تهرانپارس شد رنو مدل 62 سبز تبدیل به پراید سفید 81 شد بعد از پشت سر گذاشتن مشکلات  این زوج تصمیم به بچه دار شدن گرفتند و بچه دار شدن و از اون خونه 60 متری نقل مکان کردند به یک آپارتمان 140 متری در شمال غرب تهران پراید شد 206 و یک وبلاگ ثبت شد به نام یک صفا و دو وفا که شما الان دارید میخونید .

همسر نازنینم به خاطر تمام آزارها و اذیتهایی که کردم و شدی و به خاطر تمام عشقی که در زندگی به پای من و دخترمان گذاشتی این روز را به تو صفای زندگیم تبریک میگم . گور پدر هجری قمری یا شمسی یا میلادی یا شاهنشاهی من هر روز که تو رو میبینم برای این زندگی شکر میکنم و توی دلم تبریک میگم و بلند میگم دوستت دارم !

ارادتمند وفا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 14:48  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

فتوبلاگ را با عکسهای کنسرت کلاسی پانته آ آپ کردم

کنسرت روز ۲۱ خرداد برگزار شد

http://www.photoblog.com/1safa2vafa/2008/06/22/

اردتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 14:56  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چند سالیه که محل بعضی از پروژه های  شرکت  وفا که توی  آن کار می کنه استان  آذربایجانه و همیشه از طبیعت و زیبائی اش تعریف می کرد وقتی پانته آ یک ساله بود همراه با مادرم و پدر خدابیامرزم سفر بسیار خوبی به زنجان و ارومیه داشتیم  که بیشتر به پیشنهاد پدرم بود که خیلی دوست داشت دریاچه ارومیه و عبور از روی دریاچه را تجربه کنه و بسیار بهش خوش گذشت (یادش بخیر - تمام مدت سفر یاد او و مسافرتمون می افتادم)

از حدود سه ماه پیش بعد از اینکه تقویم سال ۱۳۸۷ را رویت کردیم و دیدیم عجب تعطیلات دبشی توی خرداد هست تصمیم گرفتیم سفری به تبریز و مخصوصا کندوان داشته باشیم و دست به کار شدیم اول هتل کندوان که ۱۰ سوئیت بیشتر نداره را چک کردیم و ۱۷ و ۱۸ خرداد جا داشت و رزرو کردم و بعد خیلی شانسی از روی سایت  هتل يار به آدرس   www.hotelyar.com  با تعجب مسئول سايت تنها اطاق خالي هتل پارس ايل گلي تبريز را براي 15 و 16 خرداد رزرو كرديم (اضافه مي كنم كه سايت خيلي خوبيه كه ميشه از طريق اون توي تمام شهرهای كشور هتل رزرو كرد و اينترنتي هم هزينه را پرداخت كرد)

خيلي حساب شده يك روز بعد از تعطيلات راه افتاديم كه به ترافيك وحشتناك راه هاي خروجي از تهران گرفتار نشويم و يك روز بعد از تعطيلات برگشتيم و خوشبختانه به جز زمان ورود به شهر كندوان كه خيلي شلوغ بود مجبور شديم مسيري را پياده برويم و كمي هم داخل شهر تبريز ديگه مشكل ترافيك نداشتيم

در مسير قزوين به زنجان جاي خيلي قشنگ و زير درختان گردو صبحانه خورديم و حدود ساعت يك بعد از ظهر به شهر تبريز رسيديم و به هتل پارس ايل گلي در كنار باغ ايل گلي و روي يك تپه ساخته شده كه منظره بسيار زيبائي از شهر از تمام نقاطش ديده ميشه رسیدیم. هتل مملو بود از مسافر و دو تا آسانسور شيشه اون كفاف اين جمعيت را نمي داد و براي هر دفعه پائين يا بالا رفتن انتظار بيش از يك ربع را بكشي و تازه مثل اتوبوس هاي شركت واحد هر طبقه نگه مي داشت و پياده و سوار مي شدند.

بعد از ظهر روز اول سري به تبريز زديم و به بركت نقشه شهر كه از هتل گرفتيم و قديمي بود سه دفعه دور شهر را زديم و هر دفعه که از جلوی دانشگاه تبریز رد می شدیم یاد دکتر امید و خاطراتش از تبریز می افتادیم تا بالاخره وفا از روي اطلاعات شخصي مقبره الشعرا را پيدا كرد كه چيز دندون گيري نبود فقط به احترام شهريار فاتحه اي نثار شعرا كرديم

جايي كه ماشين را پارك كرديم ساختمانی مقابلش بود که تابلوي گروه آموزش دانشکده دندانپزشكی روی دیوارش نصب بود كلي ياد دكتر حامد كرديم

توي پارك همه جا پلاكارد و فلش و تابلو زده بودند كه از نمايشگاه منحصر به فرد استاد ... ديدن كنيد كه توي دنيا بي نظيره و بيش از ۱۰۰۰۰ مجسمه ساخته و به نمايش گذاشته كنجكاو شديم و بليط خريديم و هنگام ورود تاكيد كردند كه عكاسي و فيلمبرداري ممنون ولي سي دي نمايشگاه را ۱۰۰۰ تومن مي فروشند فكر مي كنيد نمايشگاه چي بود ؟ اولين چيزي كه ديدم چلوكباب گچي بود

بله جناب استاد آنچه غذا تا حالا خورده بود و ديده بود و شنيده بود را با گچ به شكل مجسمه ساخته بود به نمايش گذاشته بود بعضي از غذا ها با ديدنش حالت تهوع پيدا مي كردي سرسري نگاه كرديم و به سرعت زديم بيرون

شب را در پارك ايل گلي که پر از جمعيت بود و شهر بازي مجاورش گذرانديم كه به پانته آ خيلي خوش گذشت جالب بود كه پارك از آدم پر بود ولي توي شهر بازي خيلي خلوت بود هيچ دستگاهی برای استفاده شرايط سني نداشت خودت بايد شعور داشته باشي  و تشخيص بدهي كه كدوم براي بچه ات بي خطره

شهر تبريز در شب از بالاي چرخ و فلك بزرگ ديدنيه نشد عکس خوبی بگیریم

شام را جاي شما خالي در رستوران باليق خورديم كه آكواريوم بزرگي داشت و هنگام ورود صداي رعد و برق و بارش بارون مي آمد و تمام غذاهاش با ماهي بود انواع كباب و پيش غذا سوپ ماهي و كتلت ماهي بود البته همه بسيار لذيذ و اصلا بوي ماهي نمي داد

روز دوم صبح راهي جلفا شديم مرز ايران و ارمنستان و شهر بسيار زيبائيه و مرتبا اس ام اس هاي ارمنستان خير مقدم مي گفت و آدم را هوايي مي كرد خيلي ها ماشينشون را ترانزيت كرده بودند و مقصدشون اونطرف ارس بود

حاشيه ارس خيلي زيباست و از كليساي استپانوس ديدن كرديم و بازار جلفا كه افتضاح بود

نمي دونم چرا همه بازارهاي مرزي اجناس يك جور مي فروشند انگار همه از يك جا تهيه ميشه

بعد از صرف ناهار در رستوران حاج علي كه از مشتري هايش با چلو و خوراك گردن (يكنفره، دونفره، سه نفره) پذيرائي مي كرد از مسير جاده جلفا- خروانا - ورزقان - تبريز طي يك مسير ۵ ساعته و ديدن مناظر بكر و بسيار زيبا و محلهايي كه سايت شركت وفا بود به تبريز برگشتيم

آبشار آسياب خرابه يكي از جالب ترين جاها بود توي يك دشت خشك و گرم و بي آب و علف از يك دره پائين رفتيم و شاهد دره اي بوديم كه سبز  و از همه جايش آب مي ريخت در گذشته خيلي دور اونجا يك آسياب آبي بوده كه حالا فقط كمي از پايه هاي سنگي اش باقي مانده زير آبشار رفتيم و حسابي خيس شديم ولي لذت بخش بود و البته خيلي شلوغ بود وقتي دوباره از دره بالا رفتيم و كمي لباسمون خشك شد باورم نمي شد همين چند لحظه پیش چند قدمي چنين آبشاري بوده و من ديدم

روز سوم را بعد از تسويه هتل صرف خريد سوغات كرديم و دوري توي خيابان وليعصر زديم (آجيل و ميوه خشكهاي تبريز حرف نداره البته ما به قنادي به دلیل خطرات ناشی از خوردن بیش از حد شیرینی سر نزديم)

ساعت ۱۱ به سمت كندوان راه افتاديم بعد از عبور از اسكو كه راه باريكي داشت و انواع ماشينهاي شاسي كوتاه و شاسي بلند و اتوبوس بنز و اتوبوس اسكانيا ازش عبور مي كردند و خوب گاهي توقف و انتظار و ترافيك بود حدود ساعت ۱.۵ رسيديم به كندوان راه بسته بود بعد از دريافت عوارض پليس ايستاده بود اجازه ورود به شهر نمي داد و مجبورمون كرد كه توي پاركينگ توقف كنيم و پياده به شهر برويم و ما هم كه حرف گوش كن، پياده راهي شديم كمي جلوتر و در انتهاي پاركينگ سه چهارتا مرد يك پيکان پارك شده رو بلند كردند و كمي اونطرف تر گذشتند از انتهای پارکینگ مسیری به شهر باز شد و از اونجائي كه ما مهمان هتل بوديم و قطعا هتل پاركينگ داره برگشتیم و ماشین را آوردیم

چشمتون روز بد نبينه هرجا نگاه مي كردي آدم و ماشين مي ديدي و شهر قل مي زد از آدم و بالاخره به سختي خودمون را به هتل رسونديم و اطاق را تحويل گرفتيم و اما هتل که اطاقش توي كوه كنده شده بود كاملا حس غار نشيني می داد ولي امكانات رفاهي كامل بود و دماي داخل اطاق از ۲۱ درجه بيشتر و كمتر نمي شه

تمامي مسير هاي دسترسي به اطاقها و رستوران بوسیله پله هاي سنگي بود اگه تصميم داشتي سري به پاركينگ بزني يك نميچه كوهنوردي لازم بود رستوران در بالاترين نقطه هتل قرار داشت و اگه ميل به غذا نداشتي قطعا بعد از طي مسير و رسيدن به رستوران حتما گرسنه مي شدي

بعد از ظهر سري به شهر زديم و از خونه هاي سنگي و نمايشگاه و بازارش ديدن كرديم كه انواع گياه هاي داروئي و آلوچه و برگه و عسل مي فروختند و خيلي شلوغ بود

روز چهارم از اون شهر شلوغ خبري نبود همه جا سكوت و ساعتي يك ماشين وانت از جاده عبور مي كرد

مقابل شهر يك كوه بلند و سبز بود كه تقريبا تا نزديك قله اش كشاورزي و درخت تبريزي بود و صبح روز چهارم راهي اون كوه شديم و هوا عالي و طبيعت زيبا و منظره شهر فوق العاده بود

موقع بازگشت عسل و برگه آلو و ادویه خريديم

براي روز دوم اقامت در هتل اتاقي كه جكوزي داشت را رزرو كرده بوديم بعد از ناهار اطاق را عوض كرديم و تا فردا صبح از اطاق بيرون نيومديم (فوتبال و جکوزی و استراحت)

روز نوزده خرداد از كندوان به سمت تهران حركت كرديم و ناهار را در كاروانسرا سنگي زنجان كه قدمت چند صد ساله داره خورديم و ساعت ۷ بعدازظهر در منزل زندگي عادي را دوبار آغاز كرديم

 پی نوشت:

۱- توی شهر تبریز و کندوان تعداد زیادی بچه های منگول دیدیم که زیر ۳ سال بودند الان دیگه با یک آزمایش ساده در سه ماهگی بارداری جنینی که سندرم داون باشه   شناسائی میشه و اجازه سقط داده میشه چرا اینقدر سهل انگاری میشه نمی دونم

۲- توی هتل کندوان پانته آ مرتب شاکی بود که چرا اینجا آسانسور نداره

۳- توی شهر کندوان پانته آ هوس چیپلت کرده بود که پیدا نشد و جایش پفک خریدیم

۴- از اونجائی که همه ترکی حرف می زندند پانته آ مرتب می پرسید الان توی کدوم کشور هستیم یا اینکه اینها ایرانی هستند؟

۵- شهر تبریز پر بود از پیکانهای تازه شماره شده و رانندگی ها توی جاده و شهر افتضاح بود توی جاده تبریز به جلفا نزدیک بود تصادف کنیم

۶- اهالی آذربایجان فوق العاده مهمان نواز و دوست داشتنی و مودب هستند

عکسها با توضیحات در فتوبلاگ ببینید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 12:4  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

عکسهای سفر هم توی فتو بلاگمون که لینکش همین سمت چپ هست آپ شده اگر کامنت خواستید بگذارید برای همین پست بگذارید !!

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 12:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

خب بعد از کش و قوس های فراوان که از اسفند سال گذشته شروع شده بود بالاخره در تاریخ 29  اردیبهشت بلیطهای ما اکی شد برای 30/2/87 ساعت 6 صبح با پرواز السوریه لاین  کش و قوس به دلیل اینکه این سفر برای انجام یک ماموریت بود و باید برای ماموریت خارجی پرسنل دولتی مجوزهای مختلف گرفته بشه که تو کی هستی ؟ من کی هستم ؟ تو کجائی ؟ من کجام ؟ حالا چکار میخوای بکنی ؟ خلاصه هزار جور بامبول که برنامه اسفند ماه به هم خورد تا دوباره تائید بشه  که خورد به خرداد ماه .

1-     توی فرودگاه امام کمی معطل شدیم تا گروه تکمیل بشه چون نماینده کارفرما صفا بود ما ( من و پانته آ ) هم گروه مشوق نماینده کارفرما 2 نفر خانم یکی متاهل دیگری مجرد که جالب بود خانم متاهل به تنهائی با آژانس آمد و خانم مجرد گفتند که اخوی شان هستند برای بدرقه آمدند !! 2 نفر هم آقا که نماینده های مشاور بودند.

2-     بعد از چک کردن و کارت پرواز و کارهای مربوطه وارد سالن ترانزیت شدیم برای عبور از ترانزیت و وارد سالن گیت شدن چک نهائی انجام میشد که تا فی خالدون آدم رو می گشتند  البته مامور حراستی که نشسته بود با ادبیات حول و حوش خیابان جمشید صحبت میکرد و براش هم فرق نمیکرد طرف ایرانیه یا عرب یا اروپائی با ما صحبت میکرد یک جمله اش این بود : هی عمو مگه نگفتم آت و آشغالات رو بریز تو سبد " پیش خودم گفتم : خاک تو سر من کنن !!

3-     پرواز سوریه هم قربونش برم عین ایران ایر خودمون با یک ساعت تاخیر پرواز کرد و بدتر از اون موقع ورود به هواپیما هم ساکهای دستی رو سرمهماندار بازدید میکرد !!. پیش خودم گفتم خاک تو سرمن کنن که سوریه هم جزء کشورهای تروریسته حالا آدم شده ما رو قبول نداره !!    

4-     یک گروه بزرگ پاکستانی برای زیارت به صورت تور توی این هواپیما بودند نمیدونم پوستشون چون تیره بود به نظر کثیف می اومدند یا اینکه خودشون رو نمیشستند بوی تعفن میدادند علی ایحال همسفران ما بودند به خصوص سه نفر از خانمها که پشت سر ما بودند از لحظه ورود یکی در میان آروغ میزدند و به عنوان موزیک متن ما رو مستفیض می نمودند ضمن اینکه توی هواپیما متوجه شدم صد رحمت به ایران ایر خودمون چون از مهماندار بالش خواستیم گفت نداریم گفتیم چی داری ؟ گفت : Usually NOTHING پیش خودم گفتم خاک تو سر من  کنن ! فقط یک مهماندار خوشگل داشت این پرواز که واقعا زیبا بود که خاک تو سرشون کنن !

5-     بعد از 2 ساعت رسیدیم دمشق وارد که شدیم توی یک سالن کوچک و مخروبه که روبرو یک کیوسک بود نوشته بود EXCHANGE و سمت چپ چند تا کیوسک که نوشته بود الاجنبی و یک میز سمت راست بود به صورت فله ایی کارتهای صورتی رنگ ریخته شده بود روش رفتیم کارتها را برداشتیم دیدیم فقط عربی نوشته شده و بالای اون چیزی نوشته بود که فقط العراقیه اون رو فهمیدیم . که اجانب عراقی باید اون رو پر کنند ما هم با غرور که نه بابا فهمیدن ما آدم حسابی هستیم رفتیم توی صف چک پاسپورت 6نفر جلوی گروه ما بودند و همسفران نازنین پاکستانی هم ولو روی زمین با زنبیل و دیگ و قابلمه به گفتمان فرهنگی مشغول بودند ما هم در صف منتظر یک ربع گذشت یک نفر پاسپورتش چک شد بعد دیدیم که دو نفر جلوی ما که ایرانی بودن یک فرم مقوائی آبی لای پاسپورتشونه فهمیدیم بابا فرم مربوط به اجانب غیر عراقی از تست کنکور بدتره و ما الکی مغرور شدیم حتی نام مادرمون رو هم باید بنویسم اونها هم با یک سیستم در پیت مزخرف تحت داس اطلاعات آدمها رو وارد میکردند و مهر ورود میزدند پیش خودم گفتم : خاک تو سرمن کنن و خاک تو سرشون کنن !

6-     خلاصه رفتیم توی سالن فرودگاه و نیاز به توالت داشتیم ته سالن در جهت مخالف پیدا کردیم توالت هایشان  ایرانی بود و صد رحمت به توالت های بین راهی خودمون از همه جالبتر اینکه یک خانمی نشسته بود دم در و وقتی می اومدی بیرون نگاه میکرد به دستت اگر خیس بود!! از توی کیسه اش دست میکرد دو تا دستمال کاغذی در می آورد میداد دستت !! خاک تو سر من کنن ! خاک تو سرشون کنن !

7-     وقتی وارد شهر دمشق شدیم با تهران حول و حوش خ آزادی هیچ فرقی نداشت ترافیک همانطور و تاکسی های پراید زرد رنگ و حومه شهر هم به ترتیب تمام نمایندگی ماشینهای دنیا حتی شورولت و لکسوس و ... بود . خاک تو سرشون کنن !! مثلا اونها هم مثل ما تحریمن

8-     رفتیم شهر حماه اینجور که میگفتند از نظر فرهنگی  دمشق و حماه مثل تهران و قم بود 300 کیلومتر فاصله داشت داخل شهر حماه خانمها یکی رو بامقنعه کاملا کیپ می دیدی یکی رو با پوشیه که تشخیص هم نمیدادی که زنه یا مرد یکی هم با شلوار جین چسبون و تاپ و موهای بلند مش کرده همه در صحت و سلامت با هم زندگی میکردند و با هم کار نداشتند اسلام هم اصلا در خطر نبود !! چیزی که من از زنهای اونجا ندیدم اولا:  زن زشت  ثانیا : زن با موی کوتاه  ثالثا : زن با لبنیات کوچک !!!! خاک تو سر من کنن !!!

9-     انگلیسی به سختی صحبت میکنن . من انگلیسی حرف زدنم خوب نیست اما اونجا به خودم امیدوار شدم نمونه مکالمه با یکی از گارسونها که چون انگلیسیش خوب بود از ما پذیرائی میکرد :

What time serve breakfast?

Ok!

Excuse me what time?

Eight

Until?

What ?

Until?

Yes ! Yes ! morning!!!!!!!!

خاک تو سر من کنن !!!!

10-  غذا اونجا از نون شب واجبتره!!! میخورن , میخورن , میخورن بابت خوردن زیاد بازهم جایزه خوردنی میدن .اگر روغن زیتون ، مرغ ، ماهی ، مواد غذائی گرم مثل ارده ، کنجد ، دوست داشته باشید توی این کشور هیچ مشکلی ندارید . از چیزهای عجیبی که خوردم مغز وسط ساقه خرما که پرورده شده بود .تکه های کوچک  ماهی مخصوصی که شکل تربچه بود همونطور قرمز که خوشمزه بود، خرده نون سرخ کرده روی سالاد لبنانی ، پاپ کورن که تا نشستی میذارن رو میز ، سیب زمینی سرخ کرده به وفور روی میز ها و....اگر یک موقع مسیرتون کشورهای عربی افتاد "مطبل" و "حمص" جزء مستقبلات ( پیش غذ) ست حتما امتحان کنید.    یک بابائی از عربهایی که توی کارخونه مورد نظر کار میکرد و نماینده کارگران بود به بقیه گفته بود چون کارخونه دود داره و ما ممکنه دچار آلودگی بشیم صبحها باید 3تا تخم مرغ با نون زیاد و پنیر و ... بخوریم که تا خرخره پر بشیم تا دود نتونه توی بدنمون ته نشین بشه !!! باورتون نمیشه  میخنیدین منهم اولش باور نکردم تا خود یارو رو نشونم دادند و عده ایی که از او طرفداری میکردند .  خاک تو سر من کنن !! خاک تو سرشون کنن !!

11- در کشور سوریه ما.هواره ممنوعه اما روی هر خونه خرابه ای 5 تا دیش با سایز 180 می دیدی یعنی دیش ماهواره از چشمت میزد بیرون ولی احدی باهاشون کار نداشت که جمع بکنند و ببرند و جریمه کنن اصلا اونجا دیگه فقط بالای ماشینهاشون دیش ماهواره نذاشته بودند توی سیتی سنتر شهر حماه داخل هر غرفه یک ر.یسیور و تلویزیون بود که در حال تماشا کردن بودند . ای خاک تو سر من کنن !!!

12- شهر لازقیه در شمال غرب کشور سوریه است کنار دریای مدیترانه و بسیار زیبا و کاملا اروپائی یعنی احساس میکنی که توی سوریه نیستی غیر از تک و توک  خانمهای محجبه که توی خیابون می دیدی یادت مینداخت اینجا سوریه است . با یک اکیپ از ماموران دولتی بری کنار مدیترانه بشینی توی کافه و بقیه مردم نوشیدنیهای دوست داشتنی بخورن و تو شیر موز بخوری . بعد بری دمشق توی هتل مینی بار داخل سوئیتت ج.ین , ود.کا , آ.بجو هینیکن 12 درصد خنک توی یخچال باشه و نتونی بخوری مثل اون هموطن کرد میمونه که شلوار استرچ پاش کرده باشن .  حتما می پرسین چرا ؟ بنده هم میگویم چون فاکتورها می آید شرکت و اونها پرداخت میکنن ! به خاطر خوردن نوشیدنی از نون خوردن می افتادیم . ای خاک تو سر من کنن !!

13- کثیفترین محله جائی بود که زینبیه اونجا واقع شده بود بوی تعفن لجن از جوی بیرون زده و مردمی که وارد میشدند و از دم در چوبی کبره بسته می لیسیدند تا توی حرم زبان رایج این منطقه فارسی است و از همه جالبتر که همه میگفتند مواظب پولتون باشید . ای خاک تو سر من کنن !!!

14- در برگشت همسفران عزیز پاکستانی هم همراه ما بودند با توجه به اینکه زمانیکه آمدیم کارت پرواز بگیریم صدای خروس از داخل سبد یکی از همسفران محترم تمام فرودگاه رو پر کرده بود و توی سالن ترانزیت هم همسفران مونث گرسنه شده بودند قابلمه ای که داخلش فکر میکنم سیب زمینی و گوجه فرنگی پخته بود و حتما چیزهای دیگه 4 یا 5 نفر نشسته بودند روی زمین و با نون از داخل دیگ لقمه میگرفتند و میخوردند . ایندفعه واقعا خاک بر سرشون !!!

پینوشت 1 : این چیزهایی که خواندید فقط نکات برجسته و جالب سفرمون  که به نظرم رسیده بود ولی خیلی چیزهای خوب دیگه ای دیدیم که شاید بعدا بگم و همینطور جاهای خوبی مثل قلعه صلاح الدین ایوبی و ساحل مدیترانه و ....

پینوشت 2 : برخورد اونها با ایرانیها اصلا خوب نبود کاملا ایرانیها را میشناختند و فقط توی بازارها تحویل می گرفتند اونهم برای اینکه دولا پهنا بهت بندازن .

پینوشت 3 : در مجموع سفر خوبی بود و سفرنامه پانته آ مصور خواهد بود وعکسها رو هم صفا خواهد گذاشت !!

پینوشت ۴ : به خدا من اهل غر زدن نیستم ولی خدائیش ما هم اسلامی هستیم اونها هم ،پس چرا ما اینطوری اونها اونطوری شاید من عقلم نمیرسه و نمیدونم .

ارادتمند وفا    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 8:57  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان عزیز دنیا مجازی سلام

هفته گذشته یک ماموریت ۴ روزه به کشور سوریه برایم پیش اومد و شرایطی پیش آمد که وفا و پانته آ هم با من همراه شوند و روی هم رفته بد نبود و تجربه جالبی بود

شهر مقصد ما شهر حماه در شمال سوریه بود و سه روز اونجا بودیم یک شهر مذهبی و با تعداد بسیار زیاد مسجد و مردمی که زنانشان همه جور حجاب داشتند با مانتوهای خیلی بلند و گشاد که تا روی زمین می کشید و روسری های سفت و سخت حتی با پوشیه و یا فقط چشمها بیرون، تعدادی لباسهای عادی ولی پوشیده حتی چسبان پوشیده بودن ولی روسری سفت و سختی سرشون بود و بعضی کاملا بی حجاب و هیچ کسی به دیگری نگاه نمی کرد و کاری نداشت

حجاب ما برای اونها عجیب بود می گفتند اگه حجاب دارید چرا موهاتون از مقنعه بیرونه اگه حجاب ندارید چرا مقنعه سرتونه ، خلاصه قاطی کرده بودند.

شهر حماه شهر ساکت و خلوت و آرامیه و پر از خونه هایی که بیشتر از دو طبقه نیستند و بیشترشون خالیه نیمی از شهر مسلمان دو آتیشه و نیمی مسیحی هستند و در محله های جداگانه زندگی می کنند شهر پر از تاکسی های پراید و محصولا ایران خودرو و تویوتا بود و تنها سمبل شهر آسیاب هاب آبی قدیمی اش است

رستوران های بسیار شیک با انواع غذاهای عربی و فرنگی با معماری و فضای سبز بسیار زیبا که مارتون غذا خوردن برگزار می کنند طی سه الی چهار ساعت چندین بار بشقاب عوض می کنند و غذاهای مختلف را به نوبت سرو می کنند که وقتی به غذای اصلی میرسه دیگه در حد انفجار بودیم جالبه که در زمانهای خاصی از سال رستوران به صورت بوفه پذیرائی می کنه که ۵۰۰ لیر می گیره و اونچه دلت می خواد می تونی بخوری که در این مدت خیلی شلوغ میشه و سوری ها تا به قصد کشت و در حد انفجار نخورند رستوران را ترک نمی کنند وفا غذاهاشون را خیلی پسندید ولی من زیاد خوشم نیومد بسیار چرب و سنگین هستند و روی همه چیز روغن زیتون می ریزند

سیگار: وقتی وارد جایی میشوی اول چندتا جاسیگاری روی میز می گذارند و خودشون مرد و زن وحشتناک سیگار و قلیان می کشند و توی رستوران یک نفر مسئول شارژ تنباکو و ذغال قلیانه. حتی پلیسها در زمان و محل پستشون مشغول سیگار کشیدن و تخمه شکستن هستند و جالبه امار سرطان ریه در سوریه خیلی پائینه

 توی این فرصت سری به شهر بندری و زیبای لاظقیه زدیم و واقعا ساحل مدیترانه زیباست و شهر متفاوت و جالبه و از مسیر صلنفه که مسیر سر سبز و زیبائی هست گذشتیم که طبیعت فوق العاده زیبائی داشت و قلعه صلاح الدین ایوبی مربوط به قرن ۱۹ را دیدیم که جای بسیاز زیبا و فوق العاده ای بود

در مسیر بازگشت از بندر لاظقیه به شهر حمص که یکی از مدرن ترین و زیباترین شهرهای سوریه است سر زدیم و اتفاقا زمان رسیدنمون به شهر مسابقه فوتبال باشگاههای آسیا بین یک تیم از  سوریه و الاهلی عربستان به نفع سوریه تمام شده بود و مشغول جشن و آتیش بازی بودند خروجی استادیوم به مهمترین و شلوغ ترین خیابان شهر که گرون ترین و معروف ترین رستورانهای شهر در او قرار داره باز می شد و تماشگران فوتبال به قدری آرام و بی آزار بودند که حتی به کسی تلنگر نزدند (در مقایسه با تماشگران فوتبال خودمون) بعد از ۱۵ دقیقه خیابان به حالت عادی خودش برگشت و فقط تعداد کمی توی رستوران ها نشستند پای تلویزیون به تماشای بازی زنده باشگاه های اروپا البته بدون سر و صدا و فقط قلیان کشیدند و شاید نوشیدنی خوردند

شهر دمشق را طی ۴ الی ۵ ساعت دیدیم که بیشتر اداره و شرکت و بانک داره و البته هتلهای خوبی که مملو از اروپائی هاست و البته سری هم به زینبیه زدیم که از بدترین مکانهایی بود که طی این چند روز دیده بودیم و کلام فارسی رایج ترین زبانی بود که شنیده می شد.

با خط هوایی سوریه سفر کردیم که به مراتب بدتر از ایران ایر خودمون بود و همراه با عده زیادی از پاکستانی ها و هندی های کثیف که زنبیل قابلمه و  ظروفشون را از خودشون دور نمی کردند وقتی غذا سرو کردند یک دبه ترشی در اوردند و همه با دست ازش ترشی بر داشتند خوشبخترینشون دمپائی که پایش بود پاره نبود

در پرواز رفت یک خانم لبنانی بسیار زیبا و شیک با موهای خرمایی بلند هم پروازمون بود که جالب بود می گفت شیعه است و برای زیارت حرم امام رضا و مشهد اومده ایران حالا از طریق سوریه به لبنان باز میگشت و البته توی حرم امام رضا چادر سر کرده بود

حتما عکس می گذاریم فعلا این سفر نامه را داشته باشید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 14:10  توسط صفا و وفا و پانته ا  |