تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
پانته آ از سه سالگي مشتري پروپا قرص نمايش هاي اجرا شده در تالار هنر  عضو این تالار بود و بلیط را نيم بها مي گرفتيم و با پيامك اخبار اجراهاي جديد برايم مي‌آمد

و تقريبا دو ماه يك بار يا زودتر يا ديرتر سري به تالار هنر مي زديم كه معمولا دو اجراي پياپي مخصوص بچه ها داشت و پانته آ بعد از ديدن دو نمايش با دلخوري از اينكه اجراي سومي نيست تالار را ترك مي كرد

حدود يك سال و نيم است كه به بهانه تعميرات اساسي تالار تعطيل و زبان من در قبال خواهش پانته آ براي ديدن تاتر قاصر است و خدا را شكر در اين ابر شهر هيچ نمايشي مناسب پانته آ نيافتيم تا اينكه پنجشنبه فرصتي پيش آمد كه به بار فرهنگي مان بيافزائيم و پانته آ خواهش و تمنا كه بريم تاتر

با نااميد كامل شماره تالار هنر را گرفتيم و با تعجب آنطرف كسي پاسخگو بود معلوم شد كه ساعت 7 بعدازظهر اجرائي براي بچه ها هست كه پاسخ دهنده تلفن اسم تئاترش را نمي دونست

به تالار هنر رفتيم و با ظاهر خراب و در حين بنائي مواجه شديم ولي معلوم شد كه نباید  به درب و نما و پياده روي پر از نخاله بنائي توجه كنيم و اجرا برقرار است

وقتي بليط گرفتيم معلوم شد كه ما اولين تماشاگران، اولين اجراي، اولين نمايش پس از بازسازي تالار هنر هستيم

يك نمايش دانشجوئي كه بازي هاي قابل قبولي داشت و داستان خر م شير را به صحنه  آورده بودند و با همراهی كمانچه و تنبك

پانته آ از نمايش بسيار لذت برد و به گفته گروه نمايش تا 10 شب اجرا دارند و در ضمن تعداد تماشاگران كمي بيش از تعداد انگشتان دست بود.

ارادتمند صفا

تالار هنر - خيابان مفتح جنوبي - ضلح جنوبي استاديوم شهيد شيرودي - تلفن ۸۸۳۰۶۶۴۰

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/13ساعت 9:59  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

روز پنجشنبه ۲۸ خردادماه ۱۳۸۸ پانته آ از پيش دبستاني فارع التحصيل شد و آماده رفتن به دبستان مي شود

فارغ المهدکودکی پانته آ

مراسم ساده برگزار شد و در طول آن من و وفا نظاره كرديم و اشك به چشم آورديم و بغض فرو داديم و براي رضايت دختر يكي يكدانه مان به زور لبخند زديم.

سال ۱۳۵۷ من فقط يك سال از حال حاضر پانته آ بزرگتر بودم و والدينم آرزوها و برنامه هاي زيادي برايم داشتند. شايد از امروز من اميدوارتر بودند.  ولي امروزُ، من فقط نگرانم، نه براي خودم و زندگيم كه براي پانته آ كه وقتي همسن من مي شود آرزوهاي بر باد رفته نداشته باشد.

ارادتمند صفا

پینوشت صفا :
۱-   هنوز ثبت نام پانته آ به دلیل بهانه های مدرسه هنوز انجام نشده است ولی داره حل میشه مجبور شدم از بند پ استفاده کنم.

۲- هر کاری کردم نتونستم عکس پانته آ را بگذارم سایتهای آپلود عکس یا فیلتر هستند یا اصلا نمیشه باهاشون کار کرد اگر راه حلی سراغ دارید کمک کنید

پینوشت وفا : حال بدی دارم نمیتونم بگم چه حسی دارم . مجموعه همه حسهاست . حس کسی که بهش توهین شده بعد تو سرش هم زدند و گفتند خفه شو ! و همینطور حس کسی که به شعورش توهین شده ! حس کسی که عصبانیه ! حس کسی که مغمومه ! حس کسی که بهش تج.ا.و.ز شده ! حس کسی که خر فرضش کردند ! حس کسی که بغض داره نه میترکه نه برمیگرده ! حس کسی که گیجه و نمیدونه چه گ.ه.ی بخوره ! تا قبل از این فکر میکردم هرکسی که بخواد از این کشور بره پس کی میمونه ؟ من باید بمونم به خاطر خودم ، کشورم ، خانوادم ، اما الان میگم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 9:58  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

ديروز عصر همراه يكي از همكاران وبلاگ نويس (اشكمهر) و پانته آ بعد از ساعت اداري راهي پارك بانوان شديم

پارك روي تپه هاي عباس آباد و كنار اتوبان حقاني قرار داره و خدا را شكر لطف كردند و سرتاسر پارك را از ديد نامحرم پوشانده اند!!!!. خانمها مي‌توانند از ساعت 8 صبح تا 8 شب بدون حجاب از آن استفاده كنند .

وقتي وارد پارك شديم فضاي جالبي بود همه خانمها بدون حجاب مشغول پياده روي يا فعاليت ورزشي و تفريحي بودند.

پارك فضاي قشنگي داره و كليه خدمه و باغبان و نگهبان خانمها هستند به نظر مي‌آمد كه وارد اندروني يكي از پادشاهان دوره صفويه شده‌ايم و ياد سریال مورچه داره افتادم.

از تابلوهاي راهنماي داخل پارك متوجه شديم كه علاوه بر جاده سلامتي، پيست حرفه اي و آماتور دوچرخه سواري هم داره كه ما اثري از دوچرخه و دوچرخه سوار نديديم و در ضمن رختكن هم داشت براي چه منظوري ما متوجه نشديم.

عده اي از خانوم‌ها در گروه‌هاي چند نفره روي چمنها فرش پهن كرده و پيك نيك راه انداخته بودند و گل مي گفتند و گل مي شنيدند.

عده اي هم مشغول ورزش و پياده روي و بازي بودند

15 دقيقه اول حس خوب آزادي داشتيم و كم كم اين حس خوب به حس بد حقارت تبديل شد كه چرا ما مجبوريم به كاري عمل كنيم كه اعتقادي به آن نداريم و مثل روز زن كه يك روز در 365 روز سال است پارك بانوان هم يكي از صدها پارك داخل تهران است.

با هواي خوب و نسيم معطري كه مي وزيد ساعات خيلي خوب را گذرانديم البته بوفه كوچكي  هم بود كه پيشخون بلندي داشت و پانته آ فروشنده را نمي‌ديد و فقط از پشت آن مرتب تكرار مي كرد آقا لطفا يه چيپس ساده بدين كلمه "آقا " با صداي ريز و فرياد گونه پانته آ توجه خانوم‌هاي اطراف را جلب كرد كه "اي واي مرد اومده؟! " البته فروشنده دختر خانوم مقبولي بود و از آقا گفتن پانته آ مي‌خنديد

از يكي از دربهاي پارك حرمسراي هارون الرشيد را ترك كرديم و چشمتون روز بد نبينه خودمون را داخل يك زمين بازي با انواع تاپ و سرسره و الاكلنگ ديديم و چشمان پانته آ كه از شادي برق مي زد

- فيلم تبليغاتي آقاي كروبي را آخر شب از تلويوين پخش شد كه در قسمتي از آن خانم كديور از ايشان سوال كرد كه شما به عنوان يك روحاني نظرتون در مورد حجاب اجباري چيه؟ به نظرم سوال از جوابش مهمتر بود حجاب اجباري؟

- روزهاي پاياني سال 87 ، همكارها به گوشم رسوندند كه قرارداد بيمه تكميلي پرسنل شركت با حذف همسر و فرزندان همكاران خانوم از ليست بيمه شدگان امضا شده است با پيگير هاي فراوان، متوجه شديم كه راسا معتقدند كه مرد مسئول سرپرستي خانواده است و خانومها از سر سيري و براي تفريح كار مي كنند پس چه دليل داره كه نگران مريضي و بيمارستان و هزينه هاي آن براي فرزندان و همسرشون باشند.  و معلوم شد كه بيمه مركزي بخشنامه داده كه سهم بيمه خانومها بابت فرزند و همسرشون دو برابر آقايان است .

البته بعد از بحثهاي بي اساس و منطق و مرد سالارانه با ترفندهاي مختلف حاضر شدند كه به عنوان هديه روز زن ليست را اصلاح كنند.

- همكاري داريم كه خانم محجبه و از خانواده متديني است و مسائل تبعيض و تساوي زن و مرد را طور ديگه‌اي نگاه مي كنه ايشان مي گويند كه پيامبر اكرم به زنان و دختران صفت ريحان اطلاق كرده كه ظريف و شكننده هستند و بايد مثل خانوم  بشينند و همه دست به كمر در خدمتشون باشند !!!!

 

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/12ساعت 10:39  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

سال تحصيلي جديد پانته آ كلاس اولي ميشود و اين روزها تمام فكر و ذكر من و وفا اينه كه كدوم مدرسه و كي و چطوري و نتيجه جستجوهاي اينترنتي ام را در خصوص ثبت نام كلاس اولي ها اينجا ميگذارم شايد مفيد باشه:

1- ثبت نام كلاس اولي‌ها از اول تير (روزنامه اطلاعات ۲۶ فروردین ۸۸)

سرويس فرهنگي: ثبت نام از دانش‌آموزان بدو ورود به دبستان (كلاس اول ابتدايي) كشور از اول تيرماه آغاز مي‌شود.‌

محمود حسيني معاون آموزش و نوآوري سازمان آموزش و پرورش شهر تهران با بيان اين مطلب به خبرنگار ما گفت: تا دو هفته آينده پايگاههاي سنجش سلامت جسمي و رواني دانش‌آموزاني كه در بدو ورود به دبستان هستند اعلام خواهد شد و والدين اين دانش‌آموزان براي دريافت شناسنامه سلامت و انجام آزمايشهاي لازم به اين پايگاهها معرفي خواهند شد.

وي افزود: در هر يك از مناطق يك يا دو پايگاه سنجش سلامت دانش‌آموزان بدو ورود به دبستان راه‌اندازي مي‌شود كه اين كار با مديريت سازمان آموزش و پرورش استثنايي كشور صورت خواهد گرفت.

وي گفت: اوليا براي ثبت نام فرزندان خود در پايه اول ابتدايي به مدارس مورد نظر مراجعه و پس از دريافت فرم و معرفي‌نامه به پايگاههاي سنجش سلامت مراجعه و پس از انجام آزمايشهاي لازم براي ثبت نام به مدرسه معرفي خواهند شد.

 2- آغاز طرح سنجش سلامت کلاس اولی ها از اول تیر (۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ )

رئیس آموزش و پرورش استثنایی شهر تهران از آغاز طرح سنجش سلامت دانش آموزان کلاس اول سال تحصیلی 89-88 از یکم تیرماه خبر داد.

انسیه جوادی در گفتگو با خبرنگار مهر با اعلام این خبر افزود: 68 پایگاه اولیه طرح سلامت و چهار پایگاه تخصصی در 22 منطقه آموزش و پرورش شهر تهران برای سنجش سلامت کودکان در حال ورود به دبستان راه اندازی می شود.

نوآموزان شرکت کننده در این طرح در زمینه های بینایی ، شنوایی ، آمادگی تحصیلی ، اختلال رفتاری ، اوتیسم ، گفتاری ، پزشکی و بالینی مورد سنجش قرار می گیرند.

جوادی ادامه داد: این پایگاهها به مدت 50 روز برپا خواهند بود و بعد از آن نیز مدت کوتاهی برای سنجش سلامت اتباع خارجی که ثبت نام آنها دیرتر صورت می گیرد، تمدید می شود.

رئیس آموزش و پرورش استثنایی شهر تهران با بیان اینکه امسال در هر پایگاه سنجش هفت نیرو فعالیت می کنند، افزود: همچنین از دانشگاههای علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی تقاضا کرده ایم که پزشکانی را به این پایگاهها اعزام کنند.

تشخیص نارسایی یا وجود تاخیرهای رشدی در حیطه های شناختی ، جسمی و حرکتی نوآموزان و پیش بینی و ارائه روشها و امکانات آموزشی متناسب با نوع مشکل از جمله مهمترین اهداف طرح سنجش نوآموزان است.

جوادی درباره هزینه سنجش هر دانش آموز گفت: شورای سیاستگذاری آموزش و پرورش استثنایی کشور هنوز قیمت دقیقی را عنوان نکرده اند. البته این قیمت در سال گذشته سه هزار و 500 تومان بوده که ممکن است امسال تا پنج هزار تومان نیز افزایش یابد.

رئیس آموزش و پرورش استثنایی شهر تهران با اشاره به اینکه به ازای هر یک هزار و 500 دانش آموز یک پایگاه سنجش اولیه فعالیت می کند، گفت: براساس تراکم جمعیت هر منطقه تعداد پایگاهها را افزایش داده ایم.

 3- نمره دادن از اول ابتدایی حذف شد.

مهر: مرتضی شکوهی با اعلام این خبر افزود: «نتایج پژوهش های انجام شده درباره ارزشیابی توصیفی که در پژوهشگاه تعلیم و تربیت آموزش و پرورش صورت گرفت، نشان می دهد که این طرح در سال تحصیلی جاری موفقیت آمیز بوده و به همین دلیل باید در سال تحصیلی 89-88 برای همه کلاس اولی ها اجرا شود.» این اظهارات در حالی از سوی شکوهی بیان می شود که در سال تحصیلی جاری طرح ارزشیابی توصیفی در 30 درصد از پایه های اول ابتدایی اجرا شد.

پينوشت:
بينهايت از لطف شما دوستان ديده و ناديده بابت چاپ كتاب و داستان سه صفحه اي من در اين كتاب متشكرم

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 10:12  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

 جلد کتاب

شده تا حالا یک کاری همسرت بکنه تو احساس غرور بکنی ؟! (البته متاهلین ) یا همسر آینده ات کاری بکنه تو همچین خر کیف بشی ؟! ( مجردین در حال سرمایه گزاری ) یا دو.ست دخ.ترتون یک کاری بکنه که جرات نکنی حتی در موردش باهاش کل کل کنی و مجبور بشی در مقابلش این یک مورد رو به مسخره نگیری ؟ (برای نا متاهلین صبح عاشق شب فارغ ) آقا این یکهفته بنده دقیقا همون حال اول رو دارم !!!  نه بابا خل نشدم دکترم هم گفته این رفتار طبیعیه فقط قرصهات رو سر وقت بخور 9 ماه بیشتر طول نمیکشه !

این نمایشگاه کتاب یکخورده ویژه تر بود برای ما . اگر از اول اولش بخواهید بدونید باید بگم صفا چند تا داستان کوتاه نوشته بود همینجوری داد منهم خوندم یک کم با هم نقدش کردیم و اصلاح کردیم همینطور یکی از همکارهای عزیزش صاحب وبلاگ انگاره های متین هم ویراستاریش کرد و خلاصه دو تا از داستانهاش شسته رفته شد یک روز که صفا در حال وبگردی بود اعلان مسابقه داستان کوتاه رو می بینه و داستانهاش رو براشون می فرسته بعد از حدود 6 ماه یک ایمیلی به دستش می رسه که داستان شما جز برگزیدگان انتخاب شده و قراره در کتابی منتشر بشه  در کنار دیگر آثار بازبینی شده و از بین 3000 داستان 40 داستان برای چاپ انتخاب شدند و داستان شما هم جز اونهاست برای خریدش انقدر پرداخت کنید و یک دائره المعارف نویسندگان جوان هم در حال چاپ هست که شما اگر بیوگرافیتون همراه با یک عکس بفرستید توی اونهم چاپ میشه !!!؟ البته با توجه به اینکه همیشه ذهن آدم دنبال منفی ها میره فکر کردیم که کلاه برداریه بعد تماس گرفتیم با شماره تلفن مورد نظر فهمیدیم مشهد هستند و با توجه به هزینه کم گفتیم باشه ! در نتیجه صفا بیو گرافی و عکس و تفصیلات آماده کرد و فرستاد همراه با حواله واریز مبلغی که خواسته بودن برای خرید 10 جلد از اون کتاب و 3 جلد از اون دائره المعارف . گفتیم کی می تونیم بخونیم این کتاب رو که گفتند در نمایشگاه کتاب رو نمائی میشه !  دیگه خبری نبود تا 3 روز از نمایشگاه کتاب گذشته بود و ما هم کاملا مطمئن که بالاخره سرمون کلاه رفت !! ولی نتیجه این شد که دو روز مانده به پایان نمایشگاه از کتاب رو نمایی شد و فقط یک نسخه از کتاب به نویسندگان داده شد و گفتند سفارش ها با پست ارسال می شود و داستان صفا در این کتاب که می بینید چاپ شد و قراره که در جشنواره ای در برلین و لندن هم شرکت کنه .

حالا من نه شما اگر برای همسر شما هم این اتفاق می افتاد خر کیف نمی شدید !

صفای عزیزم با تمام وجودم بهت تبریک میگم و این خوشحالی و غرور رو مدیون تو هستم .

مشخصات کتاب

مجموعه داستان این روشنای نزدیک - نیمی از یک خیابان بلند / گردآورنده : محسن سراجی  / نشر سخن گستر /104 صفحه /شمارگان 1200 نسخه / چاپ اول 1388 / قیمت 2000 تومان

پینوشت : فروش کتاب فقط از طریق اینترنت و سایت سخن گستر خواهد بود و دومین داستان این مجموعه به نام همیشه زنده باشی مادربزرگ  مربوط به صفاست ضمن اینکه این پروژه انتخاب داستان در 4 جلد چاپ شده دوجلد داستان و دو جلد شعر .

پینوشت ۲ : آدرس وبلاگ آقای محسن سراجی و توضیحات بیشتر راجع به کتاب این روشنای نزدیک و جایزه ادبی ایران http://saraji.blogfa.com/ و همینطور آدرس انتشارات سخن گستر جهت خرید و اطلاعات تکمیلی http://www.sokhangostar.com/ 

ارادتمند وفا  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 11:12  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان مجازی عزیز و گرامی سلام
از احوال پرسی و آرزوهای خوبتون ممنون

تقریبا آخر هفته خوبی را نگذراندم ضعف و گرفتگی صدا و گلو درد و حالا در ادامه لانژیت کذائی جفت گوشها گرفته و تبدیل شده به یک دستگاه کامل اسستتوسکوپ صدای تنفس و ریه هام را به وضوح می شنوم و وقتی دماغم را می گیرم می تونم خیلی راحت صدای ضربان قلبم را بشنوم و موقع صحبت کردن صدام توی سرم اکو میشه و می چرخه 
راستش صدایم قطع شدن بود در نمی آمد خیلی بهتر بود از  گوشهام که گرفته
مهم نیست آقا سیروس هر چی تو چنته داره رو کرده و من هم که از رو نمی روم پس بچرخ تا بچرخیم

به دلایل گفته شده جشن تولد سامی جان را از دست دادیم (سامی جونم تولد شش سالگی ات مبارک باشه و امیدوارم شاهد موفقیت و شادی و سلامتی ات زیر سایه پدر و مادر مهربانت باشم ) و ایضا دیدار دوستان بسیار عزیز و مهمانی توپ را از دست دادیم

شاید سالها بود که اینقدر توی رختخواب نمونده بودم و استراحت نکرده بودم. بعد از سه روز استراحت مطلق که مرهون پرستاری و رسیدگی های وفا و پانته آ بودم امروز آمدم سرکار و اینترنت دار شدم خوب از جریانات بالا بگذریم زیرا این هم بگذرد

من دوران نوجوانی و جوانی آرامی را گذراندم و کلا بچه پر دردسری نبودم ولی به اندازه خودم در جریان جوانی کردن و جوانی بودم و چندان هم از مرحله پرت نیستم ولی اصلا و ابدا جوانهای امروزی را درک نمی کنم و با علایق و تفریحاتشون کنار نمی آیم

۱- سه شنبه - ساعت ۱۷ - اتوبان نیایش - صندلی عقب تاکسی خطی را من و دو تا خانوم جوان اشغال کردیم و دو دختر کناری گوشی توی گوششون است و موسیقی گوش می دهند اون که کنارم است یک موسیقی رپ و تند و با صدایی که من کلماتش را کاملا متوجه می شوم گوش میده و اون یکی موبایل زنگ می خورده و دست پاچه میشه و فیش هدفون از گوشی جدا میشه صدای رضا یزدانی با موسیقی شلوغ و گیتار الکترونیک و کیفیت بد توی تاکسی میپیچه
متعجبم آخه چه لذتی داره شنیدن این اصوات که نه کیفیت داره و نه آرامش بخشه با این صدا و کیفیت اعصاب خرد کن واقعا لذت می برند من در عجبم

۲- کسانی که ساکن منطقه تهرانپارس باشند حتما خیابان ۱۵۰ غربی را می شناسند کلا خیابان شلوغیه و ما برای رفتن به خونه مادرم مجبوریم از این خیابان رفت و آمد کنیم چند ماهی است که شده پاتوق و محل دور زدن بی هدف با اتومبیل . توی هر ماشینی دو تا پسر یا دو تا دختر سوارند و این خیابان ۴۰۰ الی ۵۰۰ متر را دور می زنند گاهی می ایستند که به پیاده های تو پیاده روز چیزی بگویند و جوابی بگیرند و این باعث آزار و اذیت مردم شده و ما گاهی برای عبور از این مسیر کوتاه بیش از ۱۰ الی ۲۰ دقیقه معطل ترافیک مسخره و اعصاب خرد کن اون می شویم وسط خیابان را جدول بندی کرده و گاهی با گشت پلیس می ایسته ولی فایده نداره آخه این چه تفریحیه سوار ماشین بشوی و شیشه ها را بالا بکشی  و صدای موسیقی را زیاد کنی و توی ترافیک یک خیابان فرعی و کوچیک گیر کنی به نظر من هر کسی از این وضع لذت می برد دیوانه است یا بیمار روانیه آخه این چه تفریحیه حتی جیره بندی بنزین هم نتونست این وضعیت را تغییر بدهد. من هر وقت توی این وضع گیر می کنم به شدت عصبانی می شوم از دست این عده که فکر می کنند دارند تفریح می کنند و انرژی و وقتی که نه تنها به بطالت می گذره بلکه باعث آزار و ترافیک و آلودگی هوا و صوتی میشه من به نوبه خودم این تفریح را درک نمی کنم

۳- بی ادبی و کلمات زشت توی مکالمه جوانها خیلی رایج شده در مسیر بازگشت از محل کار به منزل از سه تا از میدانهای پر تردد شهر عبور می کنم و گاهی اتفاقی کنار جوانان قرار می گیرم که در مکالمه ساده شان با هم جز فحش و حرف زشت و رکیک چیزی دیگه بینشون رد و بدل نمیشه و قطعا آنها نمی دونن که معنی حرفی که می زنند چیه ولی من نمی دونم به چه دلیل با لذت خاصی مرتبا به زبان میارند و لحن بیانشون هم که انگار یک فصل کتک سیر خوردند، شل و آویزون 
آدم چشم و گوش بسته ای نیستم ولی حتی با شنیدن یک کلمه که موج منفی داره حالم بد میشه و گوشهام را می گیرم که نشنوم ولی این جوانان عزیز و فرهیخته از بیان و شنیدنش لذت می برند من که متوجه تفریح اینها نشدم

۴-۰۰۰

موارد خیلی زیاده - مقصر کیه و چرا اینطوری شده نمی دونم - دوره عوض شده و ما قدیمی فکر می کنیم یا اینکه دور عبور از نمی دونم مدرنیست است ما درکش نکردیم و مفهوم لذت بردن و تفریح کردن عوض شده و ما عقب ماندیم نمی دونم من که درک نمی کنم

ارادتمند صفا

پی نوشت: چهارشنبه برای کاری و همچنین اصرار پانته آ سری به نمایشگاه کتاب زدیم خیلی شلوغ و شلوغ و شلوغ بود کارم انجام شد و چندتا کتاب همراه با یک کره جغرافیائی برای پانته آ خریدیم (حالا پانته آ دیگه متوجه شد که تبریز داخل ایرانه و سوریه همین مشهد خودمون نیست) و پانته آ شاکی از اینکه چرا همه پاهاش را لگد می کنند و هولش می دهند اقرار کرد که ترجیح میده بقیه کتابهایی را که دوست داره را از کتابفروش محل بخریم و به کمک بانوی تاکسیران بیسیم فرار کردیم ولی تا دلتون بخواهد خدمات جانبی عالی بود چلوکباب هانی و ساندویچ هایدا و آیس پک به وفور یافت می شد و محلهایی که برای استراحت در نظر گرفته بودند و دستشوئی های بزرگ و تمیز و گچبری شده و محلی که با روی خوش و خیلی مودبانه وسایل را به امانت می گرفتند که اگه تا ساعت ۷ بر نگردی از چشم خودت می دیدی و  دوستان حراست و انتظامات که خوب راهنمائی می کردند ولی برای کتاب خریدن و دیدن پیشخون غرفه ها باید از جونت سیر می شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 14:11  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

بالاخره این مریضی دست از سر ما برنداشته ! هر روز به شکلی بت عیار در آن دیدیم !!! بالله که هم او بود میگفت "ان الویروس" . اما طبیبان هیچ وقعی بهش نگذاشتند و گفتند دورانیست که باید به سر شود. ما گفتیم پس اینکه گویند بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود منظور همینه !! گفتند آری تا باد چنین بادا ! ما هم گفتیم پس بچرخ تا بچرخیم اما ما از رو رفتیم ایستادیم اما او هنوز جوگیر شده داره میچرخه !!! خلاصه از چرخشش من آبریزش بینی و سرفه و گلو درد و صفا هم فقط ازش تصویر داریم صدا نداریم  ! بین دو نیمه مریضی مجبور شدم یک روزه برم ارومیه و برگردم (یعنی صبح برم شب برگردم ) برای مراسم ختم برادر یکی از مدیر پروژهامون که طفلک 4 سال پیش توی تصادف دختر 4 ساله اش رو از دست داده بود خودش هم توسط بی مبالاتی یکی از طبیبان به دیار باقی شتافت ! بگذریم چون ساعت 5:30 دقیقه صبح بلیط گرفته بودند من به همراه یک فروند همکار مرد و دو فروند همکار خانم رهسپار محل تولد زرتشت شدیم . چون مراسم بعد از ظهر بود لذا گفتیم بریم دریاچه و بگردیم و خانمها شب میخواستند بمانند که نیاز به هتل داشتند . توی فرودگاه ارومیه یک کانتری بود و نوشته بود مجتمع مسافرتی "باری"  گفتیم شاید این همون باری ایتالیاست! اما  میگفتند ما توی پاریس ایرانیم  پس چه جوریه؟ متوجه شدیم که بلی اسمش باری و به هیچ جای دنیا وصل نیست کنار دریاچه مجتمع بزرگی به مساحت 60 هکتار ساختند شامل همه چیز ! ورزشهای آبی ، غیر آبی ، هتل و رستوران ، اسب سواری،شتر سواری ،الاغ سواری ، دوچرخه سواری و.... البته بعد از قیمت گرفتن متوجه شدیم که به محض ورود آدمها یک زین بدون جل میندازند روی کول آدم و یک نفر سوار میشه و یک نفر هم از زیر شروع میکنه به دوشیدن!!! گفتیم بریم صبحانه بخوریم خدائیش صبحانه پرو پیمونی نداشت نه نیمرو نه سوسیس نه آب میوه فقط پنیر و خامه و عسل و یک سری مخلفات دیگه وقتی صورت حساب رو داد هوش از سرمون پرید 52900 تومان برای 4 نفر یعنی برای اولین بار به خودم گفتم کارد بخوره به اون شکم !!!! برای همین به همکارها گفتم اگر میخواهید ناهار اینجا بخوریم بشینیم اینجا متن استعفا رو بنویسیم فاکس کنیم تهران !!! که همه موافقت کردند بریم از اونجا !!! اما مزایای این هتل "باری" بسیار ساکت و مناسب برای استراحت و محوطه فوق العاده زیبا پرسنل بسیار مودب و خوشتیپ ( به خصوص خانم ها من توی 4 یا 5 نفر خانمی که دیدم اونجا یکی از یکی زیباتر و خوش لباس تر – امیدوارم که گفتن حقیقت عواقب سوء برای من نداشته باشه ولی چکار کنم من آدم صادقی هستم )  و از مزایای دیگه این هتل که می گفتند آزادیه اون بود هیچکس با هیچکس کار نداشت و به خاطر بسته بودن این محوطه و خصوصی بودن میگفتن نسبت به جاهای دیگه یک کم آزادتر ولی ما که چیزی ندیدیم !!!! خلاصه آژانس گرفتیم و در رفتیم چون نیومده داشتند پوستمون رو میکندن وای به حال اینکه شب هم در خدمتشون بودیم !!!!!!

پرس و جو های ما در مورد رستوران به این نتیجه رسید که بهترین رستوران ارومیه فلامینگو است ولی چون ما ناهار دعوت بودیم به مرده خوری نشد که بریم ! برای سفارش گل اول ما رو بردند جلوی یک گل فروشی رفتیم داخل دیدیم ای دل غافل گل مصنوعی میفروشه ضمن اینکه روی شیشه نوشته بود ماشین عروس ، تاج گل ، دسته گل عروس ، سفارش می گیریم ! فهمیدیم که گل مصنوعی هم میشه برای این کارها استفاده کرد!!! نمیدونم شاید در سال اصلاح الگوی مصرف همین روش به همه شهرها سرایت کنه . خلاصه بعد از کلی گشتن نزدیک محل مسجد یک گل فروشی پیدا کردیم که هم گل مصنوعی میفروخت هم طبیعی ! ما هم سفارش سبد گل دادیم و رفتیم برای ناهار .  در مسجد رسم بر اینه که شما اول سرت رو میندازی پائین میری داخل میشینی اصلا هم با صاحب عزاها کار نداری وقتی مستقر شدی یک فاتحه میخونی بعد بلند میشی سرپا به صاحبان عزا تسلیت میگی نه اینکه بری جلو نه !! همانجا که هستی یعنی سخنران مجلس هر ... میخوره ، مداحه داره خودش رو جر میده ، قاریه داره قران میخونه ، اصلا مهم نیست بلند میشی و با صدای رسا که صاحبان عزا بشنوند سر سلامتی میدی !! آنها هم باید جواب بدهند . شما حساب کن که چند نفر توی مجلس ختم میان به همین منوال باید عمل بشه! خلاصه چون بلیط برگشت ما از تبریز بود ساعت 16:30 از ارومیه در اومدیم به سمت تبریز و این پل معروف روی دریاچه هم دیدیم از نکات جالب اینکه مثل اینکه سد سازی شده از ارکان سازندگی دو.لت.ها و بواسطه اون دارن خواهر و مادر محیط زیست رو با هم فامیل می کنن نمونه بارزش دریاچه ارومیه تمامی رودخانه های ورودی به دریاچه را به خاطر سد بسته شده برای رونق کشاورزی و جالب اینجاست دریاچه در حال از بین رفتنه یعنی دریاچه از محل جاده تبریز به ارومیه چیزی نزدیک به یک کیلومتر نسبت به چهار سال پیش که من رفتم  عقب نشسته و موج شکنها تبدیل به نمک شکن شده و مسئله اساسی اینجاست که نمک باقیمانده الان داره به سمت محیط اطراف برده میشه و تا 10 سال آینده دیگه باغهای اطراف خاک نحواهند داشت !!!!!

اینهم ثمره توسعه و پیشرفت در زمینه کشاورزی !

راستی چرا باید ما هم کشور کشاورزی و هم صنعتی باشیم ولی عملا هیچکدوم هم نیستیم و داریم همه رو از بین می بریم البته در زمینه کشاورزی بدجوری گند زدیم هرچند پشت کدوم تپه رو نری..ده باقی گذاشتیم؟   

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 10:52  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان بسیار عزیز و مهربان مجازی وفا و صفا و پانته آ

سلام و بینهایت از لطف و محبت و احوال پرسی هایتان ممنون

از چهارشنبه  ۹/۲/۸۸ دقیقا ساعت ۵ بعدازظهر با بالا آوردن پانته آ در مغازه سر کوچه منزلمون شروع شد
و خانوادگی گرفتار ویروسی شدیم که کنگر خورده و توی خونه و بدنمون لنگر انداخته اول پانته آ بعد وقتی بهتر شد وفا و هنوز او بهتر نشده بود من و پانته آ با هم و الان هم گلودرد و گرفتگی صدا امان من و وفا را بریده

طی این ۱۰ الی ۱۲ روز به اندازه تمام عمرمون چایی سبز و نعنا دم کرده و نبات و دلتون نخواد کته و ماست و مرغ آبپز و خلاصه غذای ساده و بیمارستان خوردیم که شبهاخواب پیتزا و ساندویچ آیدا می بینم.

خلاصه کلام و به قول یکی از همکاران ارشدم در سالهای گذشته (که یادش بخیر) برای کار نکرده اگر بهانه بیاری دو خطا کرده ای این پست خطای دوم است، بهانه ای برای ننوشتن

وفا قول داده پست خوبی بگذاره و قول وفا هم قوله

ارادتمند صفا

پی نوشت:
از دیروز دوشنبنه ساعت ۵ به کلی صدایم قطع شده وفا بهم میگه "سیما خانوم" توی مسیر بازگشت به خانه پانته آ زبانم بوده و تاکسی گرفته کرایه حساب کرده و خرید کرده و برای آقای دکتر توضیح داده مامان بی صدا شده ولی خیلی براش عجیبه میگه مامان خخوبه اقلا صدا را می شنوی، تجربه بی صدائی هم خودش تجربه جالب و به یاد ماندنی که اونهایی که این مشکل را دارند چه مشکلاتی دارند.
دیروز دوتا آمپول نوش جان کردم و امروز هم ایضا احتمالا  تا یکی دو روز دیگه صدامو بهم برمی گردونند حالا کنسرت پنجشبه شب را چه کنم؟!!
ضمنا امروز بعد از ظهر یک جلسه با مدیرعامل جدید دارم که باید متعاقدش کنم لازمه یک قرارداد پشتیبانی بسته بشه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 13:28  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Image and video hosting by TinyPic

 ۱- پانته آ: مامان ضایع یعنی چی؟                 صفا: مامان جان یعنی خیط شدن
پانته آ: چی چی شدن؟ یعنی چه؟               صفا: یعنی اینکه پز بدی که یک کاری را خوب بلدی و اشتباهی انجام بدی و همه متوجه بشوند و خجالت بکشی.
پانته آ: حرف بدیه                                      صفا: نمی دونم والا خیلی به کار می برند حتی توی اخبار و تلویزیون و سخنرانی مقامات ولی به نظرم آدمای جالبی نیستند کسانی که اینطوری حرف می زنند
پانته آ: من هم همینطوری فکر می کنم

نتیجه دیدن چندین و چندباره انیمیشنهای داش سیا و ترافیک

۲- پانته آ از روز جمعه صداش دو رگه شده و کمی سرفه می کنه دیروز به دکترش مراجعه کردیم و یک سری دارو داد برای صدا و گلو و سینه و باهاش در مورد مشکل زانو مشورت کردم که اگر لازمه دکتر ارتوپد معرفی کنه و بعد از معاینه گفت که مشکلی وجود نداره و نگرانی به خودم راه ندم و بچه های در حال رشد از این قبیل شکایات دارند و به ارتوپد هم نیازی نیست ولی توصیه کرد که حتما از کفشهای مارک دار برایش تهیه کنیم منظورش از مارک دار کفشهایی که لژ مناسب دارند و طبق قواعد بهداشتی طراحی و ساخته شده اند و معمولا سازنده های معروف هستند که این رعایت ها را می کنند

۳- در خصوص درونگرائی و ... با مدیر مهدکودک پانته آ صحبت کردم و او که شناخت کافی روی پانته آ داره و خودش هم خیلی با تجربه و با سواده  گفت که این حالت ها گذراست و پانته آ از دید من اصلا گوشه گیر حتی درون گرا نیست فقط در همه شرایط رعایت دیگران را می کنه و وقتی می بینه یکی داره خودش را به در و دیوار می زنه که جلو باشه میره کنار و به او راه میده و میگه تو جلو باش برای من مهم نیست کجا باشم و این نشانه گذشت و فداکاری اش است ولی با هم قرار شد با مربی هم صحبت بکنه و در صورت لزوم اطلاع بده

ممنون از الطاف و راهنمائی ها و هم فکری های شما دوستان دیده و نادیده دنیای مجازی که من مشکلات را می نویسم چون نیاز به همفکری شما دارم و تک تک پاسخهای شما برایم بسیار با ارزش است.

پینوشت: یادم رفت بنویسم که در مورد کلاس تنبک هم بعد از مذاکرات و مشاوره معلوم شد که خانوم هنوز خوب به اجرای قطعه ها مسلط نشده و ترجیح میده نزنه تا اینکه بد بزنه پس اصلا حاضر نیست در بوته آزمایش تک نوازی قرار بگیره البته سیستم کلاس طوری است که وقتی بچه ها تک نوای می کنند بقیه دوستانشون گوش می دهند و نظر می دهند و بر اساس نظر بچه ها مربی امتیاز میدهد

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 14:37  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

۱- یکی دو ماهه که پانته آ گاهي كه زياد راه ميره از درد كنار زانو احساس ناراحتي مي كنه شايد ظرف دو ماه گذشته سه بار ابراز كرده و از اونجائي كه عاشق دكتر رفتنه ميخواد كه ببرمش دكتر زانو! معاينه اش كند
ديروز با چندتا از همكارهايم كه بچه هاي هم سن و سال و بزرگتر از پانته آ دارند مسئله زانو را در ميان گذاشتم و متفق القول گفتند كه مربوط به قد كشيدن و رشد است و توي كتاب همه كودكان سالمند اگر ... فقط به مشكل كشك نرم در سنين نوجواني و ورزش سنگين اشاره كرده كه با شرايط پانته آ نمي خونه
البته مشكل زانو را من و وفا هر دو  در سنين نوجواني داشتيم او به دليل بازي بيش از اندازه فوتبال و من بسكتبال
بدم نمياد به يك دكتر ارتوپد مشورت كنم ولي چنين دكتري كه با مشكلات بچه ها بيشتر آشنا باشه و الكي تلكه مان نكند دنبال عکس و MRI نفرسته سراغ ندارم اگر مي شناسيد لطفا معرفي كنيد.

۲- ديروز جلسه مربي كلاس تنبك (خانم ليلا حكيم الهي) با والدين بود و يكي يكي در مورد بچه ها و نحوه رفتار و پيشرفتشون صحبت كرد - از اونجائي كه ايشان مادر هستند و البته خيلي دقيق و نكته سنج،  خيلي خوب بچه ها را ارزيابي مي كنند و در خصوص پانته آ گفتند كه يك بچه درون گرا و كم حرفه و وقتي گروهي نوازندگي مي كنند خيلي خوبه ولي وقتي قراره تكي بنوازه و بقيه نگاهش بكنند اصلا به كل همه چيز را فراموش مي كنه و پيشنهاد كرد كه شرايطي برايش ايجاد كنيم كه مثلا تنهائي نمايشي را اجرا كند و ... که این درون گرائی به گوشه گیری و غیره تبدیل نشه
با اينكه اصلا توي خونه تمرين نمي كنه امتياز تمرين اش ۸۰ از ۱۰۰ بود و مربي از پيشرفتش راضي بود پانته آ وقتي ساز تنبك را انتخاب كرد كه شيفته كلاس ليلا جون شده بود و با سطل آشغالش توي خونه دامبيل و ديمبل مي كرد و از فلوت و كلاس ارف خيلي خسته شده بود ترم آخر ارف را به عشق كلاس تنبك رفت الان هم حركت دستهاش خيلي خوبه حتي امتياز ريتم را ۸۵ گرفته ولي توی خونه تمرین نمی کنه غير از گاهي كه براي چند دقيقه دستي به تنبك مي زنه و يا مهمان داشته باشيم يكي از شعرهايي كه ياد گرفتند با تنبك ميزنه و مي خونه و واقعا هم نسبت به جثه و اندازه انگشتانش خوب مي زنه هيچ علاقه اي به تمرين و شنيدن سي دي مربوط به كلاس نداره
اين مسئله درون گرا بودنش براي خودم هم مدتهاست مسئله شده هيچ علاقه اي به خود نمائي و شيرين كردن خودش در جمع دوستان و مهد نداره و از اينكه كاري را اشتباه انجام بدهد و مورد انتقاد قرار بگيرد خيلي ناراحت ميشه در جمع خانوادگي و حتي بين دوستان نزديك و همكاران من خيلي بلبل زبان و حاضر جوابه ولي در جاهاي جديد و با افراد حتي مربي هايش يك جور رودربايستي داره و راحت نيست و حرف دلش را نمي زنه
 مروز جلسه اوليا در مهد بود در پایان جلسه بچه ها همراه با عموموسیقی آهنگهای گل گلدون من و بهار ا اجرا کردند تعدادشون زیاد بود و در جند رديف ايستاندند و قرار شد آهنگ دوم اونهایی که ردیف عقب هستند جلو بیایند و اونهایی که جلو هستند عقب بایستند در آهنگ اول پانته آ با اینکه مرتب مربی شان می آوردش جلو ُ مي رفت عقب می ایستاد یا اینکه خودش را پشت بچه های بلند قد پنهان می کرد و وقتی جابجا شدن به کل خودش را اون عقبها پنهان کرد و به اصرار مربی به ردیف جلو هدایت شد و باز هم خودش را پشت یکی پنهان کرد حتی وقتی باهاش شوخی می کردم نگاهش را از من می دزدید و وقت خداحافظی اصلا به ابراز احساس من واکنش نشان نمی داد انگار معذب بود
شعرها را بلده و خوب می خونه ولی انگار نمی خواد کسی نگاهش کنه معمولا خیلی یواش سلام می کنه
البته قبلا اینطوری نبود و خیلی خوش خنده و با هیجان و اجتماعی بود ولی ظرف شش ماه گذشته تا حدودی گوشه گیر شده و حالا دیگه این حالت کاملا نمود پیدا کرده
می دونم که درون گرایی یک نوع شخصیت است و نمیشه هیچ درونگرایی را برون گرا کرد ولی از اینکه احساس معذبی و تو داری می کنه و شاید باعث خودخوری  و ناراحتی اش بشود نگرانم

۳- پانته آ اصلا به نظافتهاي شخصي اش اهميت نميده و شانه خالي مي كنه مسواك زدن و صورت شستن در نظرش از سخت ترين كارهاست و من و پدرش اگه صبحها نظارت نداشته باشيم حسابي گربه شور مي كنه با هیچ تشویق و تنبیه و صحبتی نتیجه نداده و گاهی باعث میشه که من باهاش برخورد کنم و با اخم ازش انتقاد کنم که دختر تمیزی نیست

 وقتی می گفتند که بچه کوچیکه خوبه و مشکلاتش کمه متوجه عمق ماجرا نمی شدم حالا می بینم که تربیت بچه ها چقدر ریزه کاری داره و حتی مطالعه و به روز بودن هم کافی نیست

ارادتمند صفا

پي‌نوشت: روز ۲۳ فروردين در ضميمه روزنامه اعتماد مصاحبه با خانم ليلا حكيم الهي چاپ شده اگر دوست داشتيد بخوانيد http://www.etemaad.ir/Released/88-01-23/187.htm 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/26ساعت 8:47  توسط صفا و وفا و پانته ا  |