تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
چند سخن از مولانای رومی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 14:22  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مولانا هفت توصیه برای بهتر زیستن دارد

در خیرخواهی مانند رودخانه باش
در بخشندگی مانند خورشید باش
در پوشاندن خطاهای دیگران مانند شب باش
در عصبانیت و خشونت مانند مرده باش
در فروتنی مانند زمین باش
در تحمل مانند دریا باش
یا آنچنان باش که هستی یا آنچنان باش که می نمائی

جالبه بدونید که این مطلب را به صورت ایمیل از طرف یک دوست به زبان انگلیسی دریافت کردم - این دوست در کانادا زندگی می کنه خدا را شکر که مولانا جهانی شده و ما از سخنانش مستفیض میشویم

در ضمن یک مطلب نمایش زیبائی دارد که اگر تونستم لینکش را برایتان می گذارم

ارادتمند صفا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/28ساعت 8:43  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

پانته آ وقتی مهدکودک رفتن را آغاز کرد تقریبا یک سال نه ماهش بود و خوب صحبت نمی کرد برای همین به مهدکودک می گفت نی نی ها و بی مسما هم نبود چون توی مهدکودک چیزی که زیاده نی نی و حالا هم که می تونه کلمه مهدکودک رو بگه ولی بازم اسم مهدکودک نی نی ها است تازگی با یکی از هم کلاسی هایش به نام پریا حسابی دوست شده و خیلی دوستش دارد و هر روز به عشق پریا بیدار میشه و آماده میشه که به مهدکودک بره و مهدکودک تغییر نام داده به پریا و وقتی بعد از ظهر دنبالش می روم اولین چیزهایی که می گه مامان شیرم رو خوردم - خوابیدم - ماستم رو خوردم و با شادی ادامه می ده پریا آمده بود ولی بعضی روزها پکر و گرفته است و هیچی نمی گوید و مشخص است که دوست جون جونی غایب بوده

پریا یک دختر ناز و زیبا با چشم آبی و موهای طلائی است که پوست یاسی رنگی دارد و انصافا با دوست داشتنی است

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 8:47  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

لازم به توضیح است که پست قبلی مربوط به اولین پست نوشته شده توسط وفا است

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 10:37  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

برای اولین پست فکر کردم بهتره با این مطلب شروع کنم که از نویسنده‌ای به نام اندی رونی است .

مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند  و سعی می‌کنم بیاموزم و لذت ببرم از این همه

زیبائی.

آموخته ام که ...

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 9:43  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

خداوندا در این روز سرد زمستانی به ما دلهایی گرم و افکاری بهاری عطا فرما

یکی از سرگرمی های جدید پانته آ این شده که محتویات کشوهای دراولها را بدون کم و کاست بیرون می ریزه و وقتی مطمئن شد چیزی باقی نمانده میره سراغ کشوی بعدی خلاصه در این کوشش بی دریغ یکی از عکسهای من و وفا را که مربوط به اولین نوروز زندگی مشترک بود پیدا کرد و بعد از نشان دادن به ما و معرفی خودمون به خودمون از من پرسید مامان من کجام - من هم بعد از کلی قربان صدقه رفتن جمله کلیشه ای و معروف تو توی شکم مامان بودی راپاسخ دادم پانته آ دوان رفت و بعد از چند دقیقه آمد و گفت نه مامان من تو شکم تو جا نمی گرفتم من کوچولو بودم توی پتو منو پیچونده بودین و توی اتاقم شیر می خوردم که بخوابم اون وقت شما دوتا عکس گرفتین

صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 9:14  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

تابستان 1384 در پارک ساعی - پانته آ نزدیک به 2 سالگی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 14:58  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

با سلام

این روزها در تهران زیاد برف می بارد یکی از این روزها که به شدت برف می بارید و برف فراوانی هم روی  زمین نشسته بود در مسیر رفتن به سرکار و مهدکودک ناگهان وفا پریم گفت این برفها را من دست کردم ها من و وفا با چشمهای خیره نگاهش کردیم و با وجود دیدن تعجب با اشاره به برفی که می بارید ادامه داد من روشنش کردم می دونی چه جوری کلیدش رو زدم روشن شده و این جوری شده

لازم به توضیح است که وفا پریم یک دختر دو سال و چهار ماهه است به نام پانته آ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 9:47  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

سلام

ما یک خانواده سه نفره هستیم که از این به بعد وقایع نگاری زندگی مان را در این وبلاگ آغاز می کنیم و با نام های مستعار صفا (مادر خانواده) وفا (پدر خانواده) و وفا پریم (دختر خانواده) می نویسیم

با آرزوی اینکه میزان وقایع خوش بیش از ناخوش باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/25ساعت 9:24  توسط صفا و وفا و پانته ا  |