دفعه قبل راجع به جلوی ماشین نوشته بودم جالبه بدونید دیروز جلوی ماشین تبدیل شده بود به اتاق رختکن چون فسقلک صبح خواب بود و برای رفتن به مهد کودک پیچیدیمش لای پتو آوردیم داخل ماشین که بعدا لباسش رو عوض کنیم و موقع پیاده شدن فسقلک تو بغل من و صفا جوراب شلواری و پیرهن و شلوار و کاپشن - کلاه و شال گردن و شال جلوی دهن و خلاصه همه اینها پوشیده شد ظرف ۳ دقیقه !!!تا حالا جلوی ماشین اتاق بازی و اتاق رختکن شده خدا به داد برسه در آینده چی میشه ؟ ولی هر چی بشه همه زندگیمون فدای یک تار موی این فسقلک .
یکی از دوستان خیلی خیلی خوبمان صاحب وبلاگ خاطرات من و سامی راجع به عاشورا و محرم نوشته بود از جوانان در این روزها گفتم این مطلب را بنویسم شاید یک کم دلش آروم بشه.
يكي مي گفت : وقتي صداي دسته مياد ، دلم مي ره به آسمون .
بهش گفتم ولي اين جايي كه من زندگي مي كنم ، اين رسمش نيست . وقتي صداي دسته مياد ، مردمش قابلمه هاشونو بر مي دارن و مي دوند دنبال دسته .
اينجا كه من زندگي مي كنم ، به همسايه هاشون مي گن ، حسين آقا ولي به امام سومشون مي گن حسين !
اينجا كه من زندگي مي كنم به مادر امام سوم مي گن ، فاطمه ولي به زن همسايه بغلي ميگن : فاطمه خانم .
اينجا كه من زندگي مي كنم ، دم در تكيه هاش بزرگ مي نويسند ، به مجلس عزاي حسين خوش آمديد و چاي دبش به مردم مي دند و شربت . تا تشنگي كربلا تو ذهنمون نقش ببنده ! تازه بعضي موقع ها فكر ميكنم اومدم نامزديه امام .
اينجا كه من هستم ، وقتي مي خوان جلوي خداشون وايسند ، بدنشون بو مي ده و جوراباشون بيشتر ، تازه من ديدم بعضي ها آروق هم مي زنند يواشكي ولي وقتي مي خوان برن سر كوچه ، تيپ مي زنند و عطر و فكلاشونو دو ساعت تمام شونه مي كنند .
اينجا كه من هستم ، معيار ايمان هر كس ، دلش نيست ، ريشش است . هر چي ريشت دراز تر باشه ، ايمانت بيشتره تو چشمشون .
اينجا كه من هستم ، به كساني كه خيلي شكمشون گنده است و از عربستان هندي كم ميارن مي گن حاجي و واسش آش درست مي كنند و پارچه مي زنند تو كوچه .
اينجا كه من هستم ، مردمش بهم تعارف زياد مي كنند و پشت هم فقط فحش مي دند و به ناموس هم نظر دارند .
اينجا كه من هستم ، فقط زندگي دو تا امامو مردم مي دونن ، اونم كم ! امام اول و امام سوم .
اينجا كه من هستم ، هر چي صدات نخراشيده تر باشه ، صورتت كثيف تر باشه ، اعمالت زشت تر باشه ، بيشتر تو تكيه ها براي مداحی مي برنت . البته مداحی که چه عرض کنم
اينجا كه من هستم ، تو هيات هاش ، كسي بلد نيست زيارت عاشورا بخونه ولي همه خوب قيمه رو مي شناسند و شست نفر سر هر ديگ واي مي ستند و نظر ميدن كه چه جوري طعمش بهتر شه !
اينجا خيلي به تو دور نيست ، كافيه اين ور اون ور تو خوب نگاه كني .
اومدم بقيشو بگم كه سرشو انداخت پايين . دو تا قطره اشك از چشاش افتاد روي خاك وآهي كشيد و گفت : قربون مظلمويتت برم آقا جون . فدات شم آقاجون . خيلي نوكرتيم به مولا . خودت اين ملتو ببخش كه با اسم شما و جد شما و ناموس شما دارن .... و بغض امانش نداد و رفت .
خوب شد بهش نگفتم كه يك نره خر داشت داد مي زد ، قربون پهلوت برم فاطمه جون .... و يك سري مي زدن تو سر خودشون و قربون پهلوي ناموس پيغمبر مي رفتند .
صداي طبل دسته داشت بهم نزديك تر مي شد . منم سرمو انداختم پاينن و يك بوس يواشكي براي اونیکه آن بالا نشسته فرستادم . مي دونستم كه انقدر بزرگه كه اينا رو ميزاره به پاي عشق مردم به خودش و اولیاش .
ارادتمند وفا
راستی فکر کردید اگر بچه ها بخواهند کفر مامان ها را در بیارند و تجاربشون را در اختیار بچه های دیگر بگذارند چی میشه ؟
مثلا :
امان از این بچه ها ولی اگر خوب فکر کنیم می بینیم همیشه این بلاها سر مادر و پدرها می آید !!!!!
ارادتمند وفا
تقدیم به تمام همسران و مادران که در زندگی سهم بزرگی را بر دوش دارند
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت
.اين ترتيب، اين می
شود يک الگوي متعارف برای آنها.ارادتمند وفا
یکی از دوستان وبلاگ انگاره ها برای یک از داستانهای کوتاه من مطلبی نوشته بود که خیلی زیباتر از داستانم بود و من تصمیم گرفتنم با اجاره نویسنده نوشته را در اینجا بیاورم و اگر دوست داشتید داستان را بخوانید اینجاست داستان کیف و کفش سفید اگر خواندید حتما نظر بدهید
امان از جوانی، که هیچ قالب و فرمول خاصی برایش نمیتوان یافت. در هیچ نقطهای بند نمیشود گردن به انقیاد هیچ فرمانی نمیدهد. دوستی میگفت که در زمان خدمت سربازیاش در رژیم شاهنشاهی که همه را مانند مداد چوبی در مراسم صبحگاه به خط میکردند و احدی را زهره جنبیدن و نفس کشیدن نبود اما من برای لجاجت و نافرمانی، انگشتان پایم را در داخل پوتین باز و بسته میکردم
لذائذ زودگذر، هوسهای آنی، بحران شخصیتی، مهم بودن همه چیز و اهمیت نداشتن هیچ چیز، ساعتها خیره شدن به آینده، وسواس و دقت بیحد در دست کردن مو، خوابیدنهای 48 ساعته، بیدار ماندن طی شبهای متمادی و بالاخره هزاران حوادث ریز و درشت از اینگونه یاور و همدم یک جوان است، صدای زنگ موبایل از همان درجه اهمیت و اعتبار برخوردار است که صدای دلسوز مادر از پشت سر هنگامی از گرمای مطبوع خانه با خمیازه کشدار صبحگاهی، سراسیمه به بیرون میزنیم و سرمای استخوان سوز خیابانهای سربی، بر تن و جانمان مینشیند.
گنجشگها همیشه جوانند چون اینچنین فکر میکنند، هنگامی که بر درخت توتی مینشیند فریادهای شادیشان گوش فلک را کر میکند و وقتی که اولین برف بر زمین مینشیند، آنچنان غمگین و افسرده پرهای خود را باد میکنند و امیدشان را از دست میدهند که هیچ کلاغی وسوسه شکار آنان را نمیکند.
وسوسهها و دغدغههای یک جوان اگر چه سطحی و کم عمق است اما گاهی شیرین و پرکشش است. آخر مگر میشودکه رنگ سفید را دوست داشت و قرمز به تن کرد؟ مگر میشود که در میان ضرباهنگهای کوبنده بروبچههای خیابان کوچه پشتی هوس آهنگ حزنآور حافظ و مولانا کرد و یا که بخواهی در حزن شیرین تنهائی فرو روی اما مجبور باشی که در جمع بمانی؟ و یا سری به رفعت آسمان داشت اما پای در خاک بفشاری؟ مگر میشود در تمنای یار گریز پا بود و از عشق ورزیدن استغنا ورزید؟
نه هیچ کدام از اینها میسر نیست اما فقط به برکت وجود ذهن رنگارنگ و خیالانگیز جوانی است که میتوان هر نیستی را هست و هر نبودی را به بود تبدیل کرد. همچنان که من اینچنین بودم و تو اکنون همچنانی
مجید
ارادتمند صفا
با سلام
حدود یک ماه پیش، بعد از اینکه از مهدکودک به منزل آمدیم و من مشغول عوض کردن لباسهای وفاپریم بودم دیدم روی گردنش جای ناخن و چنگ زدن است. خیلی ناراحت شدم و ازش پرسیدم که این چیه؟ و چی شده؟ درد میکنه؟ که جوابی نداد و روز بعد از خانم مربی مهدکودک سوال کردم و با تعجب گفت که متوجه نشده و عجیب بود که صدای پانتهآ در نیومده چون خیلی کولی است و اگه یکی بهش بد نگاه کنه داد و بیداد راه میندازه و میگه فلانی منو زد چه رسد که چنگ بزند و اثرش هم باقی بماند، خانم مربی گفت که پیگیری میکنه بعد از ظهر که رفتم دنبال وفپریم خانم مربی (سوسن جون) نتیجه بررسی را اعلام کرد که بله کار کار سروش بوده و دعواش کرده و دیگه تکرار نمیشه بعد از این جریان بنده خدا سروش (سلوش) شده بدمن بالفطره هر کار بدی اتفاق بیفته کار سلوشه آب بریزه، اسباب بازی بشکنه، کشوی لباسها بهم بریزه سروش از طریق تمرکز و تله پاتی مرتکب شده در ضمن بخوانید از مراسم تنبیه سروش پرسیدم مامان سوسن جون چه جوری سروش رو دعواکرد ، وفاپریم در حالی که اخم داره و انگشت سبابهاش و سرش را به علامت تهدید به طرفین تکان میده میگه: خاله اوسن (سوسن) افت (گفت) دیگه نبینم بچه خا (بچهها) رو اسیت (اذیت) میتونی (میکنی) اگه کار بد بتونی (بکنی) دیگه دوست ندارم
بعضی اوقات که از سروش شکایت می کنه میگم مامان جون دعواش میکنم و وفاپریم جواب میده تو دعواش نکن اوسن جون دعواش کرده
بدین وسیله از جناب آقای سلوش طفلکی معذرت خواهی میکنم از اینکه دخترم آبرو و حیثیت برایش نذاشته
تا اون باشی دختر منو اذیت نکنه
اردتمند صفا
همه جمع بودیم و در حال گفتگو و مامان از سفرش تعریف میکرد که پانته آ رو به مامان:
وفا پریم: مامان نسین شما مسافرت بودی میدونی من کجا رفته بودم ؟
مامان نسرین: نه عزیزم نمی دونم کجا رفته بودی
وفا پریم: رفته بودم فرانسه!!!![]()
![]()
ارادتمند صفا
پیدا کردن دوست خوب یک خوش شانسی در زندگی است و ادامه این دوستی یک نعمت است.
دوم خراب شدن موتورخونه شوفاژ بود فکر کنید با یک بچه سرماخورده بوسیله لباس گرم و دوبل کارکردن دستگاه بخور و شعله گاز که کتری رویش قرارد داشت خانه را به یک نیمچه سونا تبدیل کرده بود که خدا را شکر تا بعداز ظهر با کلی پیگیری و بحث و جدل درست شد
سوم ماموریت وفا به شهرستان البته با حال سرماخورده و ناخوش
خدا آخر عاقبت ما را به خیر کند امروز وفاپریم مهمان زن دائی است و من سرکار آمدم و به دلیل آمدن مامان آخر هفته شلوغی خواهیم داشت.
از خبرهای خوب چند روز پیش دختر دائی وفاپریم (تینا) به من تلفن زد
تینا: عمه بیست شدم
من: چی عمه چی بیست شدی ؟
تینا: اسمش یادم رفت
تینا با فریاد خطاب به مامانش: مامان چی بیست شدم
مامانش: کارنامهات رو گرفتی - معدلت بیست شده
امیدوارم همیشه و در تمام مراحل زندگیاش بیست بشه و بیست بیاره
در پایان خدا را شکر میکنم که حال وفاپریم بهتره، وفا خیلی با وفاست، بزودی چشممان به دیدن مامان روشن میشه
چند روز پیش داشتیم می رفتیم خانه عموی وفاپریم همراه با مادربزرگ (مان پوری) و پدربزرگ (با دلال) بابا جلال و عمه اش که وفاپریم گفت من با مان پوری می آم . خلاصه رفت تو ماشین آنها وقتی رسیدیم و پارک کردیم ، دیدیم که دارند می خندند و پیاده می شوند پرسیدیم چی شده ؟ که مان پوری گفت : به میدان کاج که رسیدیم چراغانی را به وفاپریم نشان دادم و گفتم : مامان چراغانی را نگاه کن چقدر قشنگه ! وفاپریم هم با بی محلی گفت : ایندا رو من تردم !!!! ( اینجا رو من کردم ) که همه خندیدیم بعد وفاپریم با یک نگاه شاکی به پدر بزرگش که در حال رانندگی بود و میخندید گفت : خنده نداله ! (خنده نداره ) یک کم بالاتر نرسیده به سه راه باز هم چراغانی بود گفتم : مامانی اینجا را هم شما چراغانی کردید ؟ که وفاپریم یک نگاه کرد به چراغانی ها و گفت : نه ایندا را نتردم ! ( نه اینجا را نکردم ) .
خلاصه بگذریم که مهمانی هم حسابی بلبل زبانی کرد و از همه جالبتر اینکه من تا به حال رقص با دلال و مان پوری را ندیده بودم و یا یادم نمی آید که کی دیدم ولی آنشب این وروجک این دو نفر را به رقص هم وادار کرد !!!!!!
چرا اینقدر پدربزرگ و مادربزرگ ها نوه هایشان را دوست دارند ؟ یعنی دوست داشتن که معنی ندارد بی شائبه نوه ها را می پرستند . همیشه برای من علامت سئوال بوده از خودشان هم که می پرسم می گویند باید خودت پدر بزرگ بشوی تا بفهمی ، گفتنی نیست !! یعنی میشه ؟
راستی مادر صفا ( مان نسین ) مامان نسرین شنبه بعد از شش ماه از بلاد فرنگ برمیگرده دلمان که خیلی تنگ شده به خصوص آن وروجک . پدر بزرگ و مادر بزرگها نعمتهایی هستند که تا وقتی که کنارمان هستند به خوبی دیده نمی شوند ولی وقتی رفتند خلاء بزرگی را در زندگی آدم بوجود می آورند که هیچ وقت و هیچکس نمی تواند آنرا پرکند .
جادارد که از پدر صفا ( بابا فرامرز) یاد کنم که خرداد امسال از بین ما رفت من سه سال به عنوان داماد کنارش بودم و خیلی چیزها یاد گرفتم . صبوری - حوصله - تحمل - با فکر کار کردن - محبت به فرزندان بی چشمداشت و خلاصه خیلی چیزهای دیگر ... بابا فرامرز بدان که مدیونتیم بابت همه آن چیزهایی که به ما آموختی و آن چیزهایی که به ما نیاموختی و زود رفتی ،خیلی زود ، خیلی زود
بابا فرامرز خیلی بی معرفتیم که چند وقت است نیامدیم دیدنت ولی بدان که غیرممکنه یک روز بدون یاد تو شب بشود .
امیدوارم تمام پدربزرگ و مادربزرگ ها صحیح و سالم باشند و کدورتی بین آنها با فرزند و عروس و داماد نباشه تا بتوانند آخر عمر را با لذت بازی و بودن با نوه هایشان بگذرانند .
راستی دیشب اختتامیه جشنواره فیلم فجر را دیدم . حاتمی کیا حاتمی کیا حاتمی کیا .....
از دوقسمت لذت بردم :
۱- وقتی حاتمی کیا برای دریافت دیپلم افتخار برای فیلمنامه به نام پدر روی سن آمد و جایزه را گرفت و رفت سمت میکروفن و گفت : هیئت داوران خسته نباشید مکث کرد و در سکوت با حرکت سر وگردن که مثلا دارد حرف میزند ادامه داد و بعد از چند ثانیه با لحن گزنده ای گفت : خسته نباشید
که خسته نباشید آخر از صدتا فحش و آن سکوت از صدتا لیچار بدتر بود . به نظر من آدم باهوش در هر کسوتی قابل احترام و ستودنی است . خسته نباشید آقای حاتمی کیا
۲- از جایزه مهتاب نصیرپور هم خوشحال شدم چون ایشان را به واسطه خواهرم می شناسم واقعا یک زن انرژیک ، باهوش و ریزبین است که بازی های او در تئاتر ، سینما و تلویزیون همیشه دلنشین و ستودنی است و الان هم در سریال " و خداوند عشق را آفرید " در نقش یک وکیل بازی زیبا و روان او را شنبه شب ها می بینیم .
خانم نصیرپور و همسر بزرگوارتان آقای رحمانیان صمیمانه تبریک میگویم
یک نکته جالب برای اولین بار در تاریخ جشنواره در یک سال یک نفر بهترین هنرپیشه نقش اول مرد در سینما و بهترین هنرپیشه مرد در تئاتر شد حتما می دانید چه کسی ؟
سوپر استار ایران استاد پرویز پرستوئی
ارادتمند وفا
من ، جشنواره ، حاتمیکیا
هروقت واژه جشنواره را میشنوم فقط یاد جشنواره فیلم فجر میافتم . آنقدر خاطره از آن دورانی که جشنواره میرفتم دارم که هرکدام به ذهنم میآید سعی میکنم مثل یک غذای خوشمزه آن را ذره ذره مزه کنم تا از ذهنم خارج نشود .
از زمانی که این گل عزیز وارد زندگی من و صفا شده جشنواره – تاتر – سینما – کنسرت و کلیه کارهای فرهنگی و هنری تقریبا به حالت نیمه تعطیل در آمده . به زور و بدبختی آخرین تاتری که رفتیم " فنز " آخرین فیلم " حکم " آخرین کنسرت " کنسرت عصار 1383 " بود . اما توی خونه هر روز هم فیلم داریم هم تاتر داریم هم کنسرت و همه اینها با کارگردانی و هنرنمائی وفاپریم اجرا میشود .
اما جشنواره ، در این سه سال خلاء آنرا حس میکنم وقتی ماه بهمن میشود احساس دلتنگی یک جور گم گشتگی و حیرونی دارم. یاد آن روزها میافتم یعنی جشنواره برای ما اینجوری بود مرخصیهای استعلاجی از شرکت – دنبال کارت جشنواره – دنبال کارت از بازار آزاد – سینما بهمن ، صحرا ، کریستال - دنبال کردن ده دقیقه آخر فیلم سرپا کنار در خروجی سالن برای زودتر رسیدن به صف فیلم بعدی – دیدن حداقل 30 تا فیلم ظرف 10 روز – توی صف ایستادن که خودش دنیائی داشت : انتظار – دیدن دوستانی که سالی یکبار آنهم در صف و ده روز متوالی زیارتشان میکنی – بحثهای سینمائی داخل صف – دعواهای داخل صف – ماموران انتظامی – داربستهایی که جلوی سینما میزدند و معیار رسیدن یا نرسیدن بلیط بود – دیدن دستاندرکاران سینما که وارد سینما میشدند – خریدن بروشورهای روزانه – مجله فیلم ویژه جشنواره لوله شده در جیب کاپشن – برنامه جشنواره تا شده داخل جیب عقب شلوار جین – انتظار برای دیدن فیلم های مطرح – شایعه نرسیدن و توقیف فیلم ها – انتظار برای سانس فوق العاده – بیرون آمدن از سینما در ساعات بعد از نیمه شب – مزه مزه کردن فیلم های خوب تا رسیدن به منزل – علامت زدن فیلم های دیده شده در جدول برنامه ها – برنامه ریزی برای فردا – مرور فیلمهای دیده شده و امتیاز بندی آنها – انتخاب کاندیداها در خیال – خواب – فردا روز از نو روزی از نو – اعلام کاندیداها – کی حقش است و کی نیست – حسرت دیدن مراسم اختتامیه از نزدیک و یا زنده بدون سانسور – لذت از برنده شدن کسانی که تو بهشان معتقدی و رای داده بودی – غمگین شدن از برنده نشدن کسانی که تو فکر میکردی حقشان است – و بعد احساس دلتنگی از پایان جشنواره – بحثهای سینمائی با دوستان و همکاران – انتظار برای جشنواره سال بعد ...
به نظر من سینما تنها هنر نیست ، بلکه هنریست جادوئی که شما را درگیر میکند ، میخنداند ، میگریاند ، معتاد میکند ،منزجر میکند و در واقع خیال شمارا واقعیت میبخشد ، فکر نمیکنم هیچیک از هفتگانه های هنر از نظر مخاطب بتوانند با سینما رقابت کنند .
در هر صورت امسال هم جشنواره فیلم هست و من و صفا توسط اخبار پیگیری میکنیم .
کارگردان محبوب من ابراهیم خان حاتمیکیا هم با فیلم " به نام پدر " شرکت دارد و ندیده میگویم که فیلم زیباست پرویز پرستوئی ، مهتاب نصیرپور ، گلشیفته فراهانی ، کامبیز دیرباز مگه میشه بد بشه . اصلا من فکر میکنم این آدم اصلا فیلم بد نمیتونه بسازه مگه میشه آدم دیدهبان را ببینه و فکر نکنه که سر کلاس درس گذشت و انسانیت نشسته .
مهاجر : زیبائی یک عده آدم به معنی واقعی مهاجر
از کرخه تا راین : فیلمی که هر بار میبینم البته نسخه کاملش نه قلع و قمع شده صدا و سیما تنها میبینم چون میخواهم زار زدنم رو کسی نبینه .
بوی پیراهن یوسف : موسیقی سحرانگیزش که لزومی نداره فیلم را ببینید اگر موسیقی را گوش کنید غیر ممکن است که معنی انتظار را حس نکنید
آژانس شیشهای : که فکر میکنم اگر جزء بهترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران نباشد حتما بهترین فیلم ظرف 30 سال گذشته هست
روبان قرمز : که نشان از تبحر یک کارگردان دارد که با 3 هنرپیشه در یک لوکیشن عجیب و غریب 2 ساعت بیننده را روی صندلی نگه دارد . هنر میخواهد
موج مرده :دغدغه های آدم های جنگ که بعد از جنگ نمیتوانند با شرایط خو کنند و متوجه میشوند خیلی چیزها را در جنگ از دست دادند البته باید فیلم را با آن راش هایی که خود حاتمیکیا در آورده بود دید .
ارتفاع پست : اسمی زیبا و بازی زیبای حمید فرخ نژاد در نقش یک آدم مستاصل امروز
به رنگ ارغوان : فیلمی که نه تنها من بلکه خیلی ها منتظر دیدن آن هستند ورود به حریم وزارت اطلاعات !!!!
داشتم فکر میکردم چه وجه اشتراکی بین من و جشنواره و حاتمی کیا هست فهمیدم الان که دارم مینویسم بغض گلویم را گرفته و هر فیلم حاتمی کیا را که میبینم هم بغض و گریه امانم نمیدهد . چطور میشود صحنه شکایت دهکردی از خدا در کنار رود راین دید و گریه نکرد چطور میتوان صحنه مباهله پرستوئی و کیانیان را دید و ناخن نجوید ، چطور میشود صحنه برخورد دهقان ( پدر که صورتش را از دست داده )با دخترش را در بوی پیراهن یوسف دید و آرام اشک نریخت ، چگونه میشود صحنه برخورد حبیب رضائی با آن زن شاکی که از حق حرف میزند دید و با گریه به زمین و زمان فحش نداد .
اما خنده دخترم و لبخند رضایت همسرم تمام بغضها و گریه ها و دلتنگی ها را از وجودم پاک میکند و از روی عشق بهشان خواهم گفت : اگر بگی برقص ، میرقصم . اگر بگی بخون ، میخونم . اگر بگی بمیر ، میمیرم .
آقای حاتمیکیا بابت تمام این احساساتی که در فیلم هایت به ما منتقل میکنی فقط باید گفت : متشکرم
ارادتمند وفا
امروز صبح اول وقت مشغول در گیری و سرو کله زدن با وفا پریم بودیم . دختره پاک هر دو ما رو میزاره سرکار وقتی از دستشوئی آمد بیرون بدون اینکه شورت و شلوار بپوشه شروع کرد به چیدن وسایلش داخل کوله پشتی اش ( اخه صفا دیروز براش کوله تازه خریده ) انهم به رنگ صورتی چون این دختر ما عاشق رنگ صورتی اولین رنگی هم که یاد گرفت صورتی بود خلاصه از ما اصرار که عزیزم قربونت برم پاشو بیا لباس بپوش دیرمون شده از اونهم انکار که : واشتا ایخام وسایلم رو بدارم تو اوولم ( واستا میخوام وسایلم رو بذارم تو کوله ام ) خلاصه از ما التماس بابا تو رو خدا جون هرکی دوست داری ما دیرمان شده او هم بدون ناراحتی و اعتنا مشغول کار خودش بود . که یکدفعه انقلاب کردم و بلندش کردم بردم رو تخت با زور همه لباساش رو تنش کردم او هم اول فکر کرد داریم بازی میکنیم بعد دید نه مثل اینکه قضیه جدی که زد زیر گریه و شروع کرد به لگد انداختن که نتونم لباس بپوشونم البته صفا هم کمک میکرد .
ولی خوب بالاخره شد . وقتی کار تمام شد بلند شد با گریه گفت : بی تبیت ( بی تربیت ) الان میم کبیت میا ام تو رو میشوزونم (بی تربیت الان میرم کبریت میارم تو رو میسوزونم ) و رفت از اشپزخانه خیالیش کبریت آورد و روی زانوی من مثلا فشار آورد که من سوختم بعد هم گفت : دیدی سوزیدمت نمیدانم اولا از کجا میدانه که کبریت چیه ؟ چون تو خانه ما از کبریت استفاده نمیکنیم مهد کودک هم بعید است که دیده باشه که کبریت استفاده کنند ! ثانیا از کجا میدونه که کبریت برای سوزوندن است آنهم برای آدمها !!!!
واقعا نسلها عوض شدند شاید یک نسل قبل را با نسل فعلی بخواهی مقایسه کنی تفاوت خیلی خیلی زیاد است واقعا دلیل اینهمه تفاوت چیست ؟ درست است که باید تفاوت باشد ولی اینقدر ؟ نمی دانم
ارادتمند وفا
امروز پانته آ تب کرده یعنی از دیشب تب کرده بود البته حدود یک درجه اشتها هم نداره خلاصه یک کم تنظیم موتورش به هم ریخته وقتی هم که بچه آدم مریض میشه من خودم آرزو می کنم هرچی درد و مرض که قراره به جون بچه آدم بیافته به جون خودم بیافته خیلی سخته . در هر صورت امروز صفا نرفت سرکار تا وفا پریم را ببره دکتر و یک کم بهش برسه تا تنظیم موتور بشه .
دیشب وقتی از سرکار به خانه آمدم از پانته آ پرسیدم : مهد کودک چه خبر؟ طبق معمول پریا آمده بود . شیر خوردم . بازی کردم . خوابیدم . بعد پرسیدم خوب دیگه چه خبر بود ؟ که آنهم رفت تو خیال و رویا و گفت : یک قاقا (آقا) دیبیل ( سیبیل ) دوشت (درشت) از ما عتس (عکس) درفت !!!
اصطلاح سیبیل درشت برای ما خیلی جالب بود کلی با صفا خندیدیم .
تازگی حس میکنم برای حرفهایی که میزنه فکر میکنه مثل قبل طوطی وار نیست مثلا روز جمعه رفتیم خانه مادر بزرگش . عموش هم بود و شروع کرد به سربه سر گذاشتن با پانته آ و مثل همیشه بوسیدن و قلقلک و دنبال هم کردن شروع و به خوردن همدیگر رسیدن که یکدفعه پانته آ گفت :نخور منو مده من تیتم یا دایی ام ( مگه من کیکم یا چایی ام ) عموش هم گفت: پس تو چی هستی ؟ پانته آ هم با افاده و پشت چشم نازک کردن گفت : من عسل مان پوری ام ( به مادر بزرگش میگه مان پوری ) این دختر ما آخر اعتماد به نفس و از خود متشکره !!!!
واقعا تو ذهن این بچه ها چی میگذره من حاضرم ۱۰ سال از عمرم را بدم و بفهمم تو ذهن آنها چی میگذره شما چطور ؟
ارادتمند وفا
نمیدانم چرا یک چند روزه تلخ شدم چند روز پبش ایمیلی به دستم رسید که یک زن مبتلا به ایدز درد دلهایش را برای یکی از گروههای یاهو فرستاده بود این زن دارای یک دختر 7 ساله و همسرش هم 6 ماه پیش به علت بیماری ایدز فوت کرده بودو دخترش هم مبتلا بود از نحوه برخورد مردم و مسئولان مدرسه و حتی پزشکان با آنها بسیار گله مند بود .
این چند روز همش به فکر آن زن و بچهاش بودم و توضیح داده بود که برای یک سفر تفریحی به ترکیه با اتومبیل خودشان رفته بودند که تصادف میکنند و همسرش نیاز به جراحی داشته و خون آلوده به او تزریق میکنند من و صفا در اطرافمان کسی که مبتلا به این بیماری باشد نداریم و ندیدهایم ولی به نظرم خیلی سخت است که آدم انتظار مرگ را بکشد . خود انتظار کشنده است هرکسی این انتظار را تحمل میکند به امید ولی تصور کنید انتظار برای مرگ بدون امید صد برابر کشنده تر است بخصوص در مورد فرزند آدم که بدانی عامل مرگ او خودت هستی یک کم عمیقتردر این مورد فکر کنید ؟؟!! .
من هنوز برایم باور این قضیه سخته مردمی که یا کوچکترین انگولک عاطفی دست به کارهای عجیب غریب میزنند که کم هم اتفاق نیافتاده ، ولی در بعضی از موارد اصلا انگار یک جور دیگه میشوند یعنی تغییر زاویه 180 درجهای . مثلا اگر در محیط کار شما یا آپارتمانتان یا محله شما بگویند که یک خانواده مستحق است و نیاز به پول دارد تا جهاز دخترش را تهیه کند اگر دروغ نگویم حداقل 20٪ افراد دست به جیب میشوند ولی اگر یکی از همکاران و دوستان شما بگوید مبتلا به ایدز است و نیاز به محبت دارد 1٪ هم حاضر به کمک نیستند . فکر کردید اگراین خانم که صحبتش شد از شما کمک بخواهد برخورد شما چه خواهد بود ؟ آیا حاضرید بچهاش با بچه شما بازی کند ؟ آیا حاضرید با او مراوده داشته باشید ؟ ایا حاضرید با او همسفر بشوید ؟
من فکر میکنم ما ملت کلا اهل افراط و تفریطیم در همه موارد اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی ، دینی ، محبت ، دوستی ، ازدواج ،سکس و ..... اگر یک کم فکر کنید در تمام موارد یک مثال شاخص به ذهنتان خطور خواهد کرد کمتر کسی پیدا میشود که راه تعادل را در تمام موارد زندگی پیشه کرده باشد . اکثر ایرانیان از جمله خودم همیشه جواب برای مشکلات دیگران داریم ولی وقتی پای عمل میرسد تازه متوجه میشویم که اصلا سئوال را هم نفهمیدیم . همیشه هم کاشف علتیم مثلا در مورد این خانم اولین چیزی که به ذهنمان میرسد این است که زن یا شوهر معتاد بودند . یا زن و شوهر یکی به دیگری خیانت میکرده پس حقشان است !!!! ولی هیچکس فکر نمیکنه آن بچه چی ؟ این بچه چرا باید توسط پرسنل ناسلامتی با فرهنگ مدرسه بعد از متوجه شدن از بیماریش اخراج شود ؟ چرا باید توسط بعضی از پزشکان حتی معاینه نشود ؟ چرا باید هیچ دوست و همبازی نداشته باشد ؟ چرا باید این خانواده تا آخر عمر کوتاهشان در کنج منزل به انزوا کشیده شوند ؟
حالا این مورد یک مثال بود اگر دور و برمان را نگاه کنیم موارد مشابه نه فقط صرفا ایدز خیلی موارد دیگر هست که فقط با کمکهای مالی و غیر نقدی رفع نمیشود و فقط با محبت و همدلی و .... قابل حل و یا تسکین دهنده است .
نمیدانم خیلی تلخم ، خیلی . به قول دکتر شریعتی خدایا هرگز مرا به خودم وا نگذار .
میگویند یک نفر به خاطر قطع دستش دچار افسردگی شده بود یک روز میبینه یک نفر دو تا دست نداره ولی داره کنار دیوار قر میده . بهش میگه بابا تو چه روحیهای داری ؟ طرف میگه روحیه چیه ؟پشتم میخاره
وفای تلخ امروز

پانتهآ سریال برره را خیلی دوست داره با میگه من شیر برباد (شیرفرهاد) رو دوست دارم و به سالارخان ه میگه جیگر
چند روز پیش با پانتهآ به بانک رفته بودیم و منتظر انجام کار بودیم که یک آقای خیلی پیر با پشت خمیده و موهای سفید عصازنان وارد شد در همین موقع پانتهآ با ذوق گفت: مامان نگاه کن جیگر
و همه توجهشان جلب شد یکی از آقایانی که داخل صف بود گفت واقعا هم چه جیگری است
.
خداوندا تمامی پدربزرگها و مادربزرگها را حفظ کن و امیدوارم تا زمانی که زندگی میکنند اگر دردها جسمی آزارشان میدهد دردهای روحی و دلی نداشته باشند و خداوندا یاریمان ده که قدر و ارزششان را بدانیم و باعث دلگیری و ناراحتیشان نشویم