تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
هرچه به پایان سال و عید و تحویل سال نزدیکتر میشویم بیشتر دلم برای بابا تنگ میشه و جای خالیش را بیشتر احساس میکنم و اشک امانم نمیدهد فکر میکنم ذوق و شوقم برای آغاز سال کم شده و دلم نمیخواد لحظه‌ای برسه که نمیتونم در آغوشش بگیرم و صورت مهربون و دوستداشتنی‌اش را ببوسم عید و تبریک بگم و یکبار دیگه لبخند قشنگش رو ببینم

بابا جان امسال هم بهار به وعده اش عمل کرده  و آمده طبیعت را زنده کرده و با دیدن جای خالی شما، یاد شما را در دل ما زنده و زنده تر میکنه عیدتون مبارک و جاتون خیلی خالی خیلی

بابا و پانته‌آ (یکماهه) در دماوند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/27ساعت 12:1  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چهارشنبه گذشته جشن پایان سال مهدکودک پانته آ بود و همه پدرها و مادرها دعوت داشتند روز قبل توصیه شده بود که بچه ها خوب بخوابند و با لباس فرم مربوط به کلاس خودشون بیایند جشن ساعت ۲ بعدازظهر در آمفی تاتر مدرسه بهشتی که نزدیک مهدکودک است برگزار شد و چون عمو مهرداد مجری برنامه بود او با مهدکودک همکاری داره و روزهای چهارشنبه کلاس نمایش خلاق با رده‌های مختلف سنی در مهدکودک داره و خیلی خوب و پرانرژی برنامه اجرا کرد و کلاسهای مختلف اجرای سرود و نمایش داشتند که خیلی با نمک بود یکی تا میتونست زور میزد و تا اونجائی که جا داشت دهانش را باز می کرد و یکی خیلی راحت روی صندلی لم داده بود و گاهی برای تفنن قسمتی از شعر را می خوند 
پانته آ  چون هنوز توی کلاس نوپا هست اجرای برنامه نداشت با اینکه تعداد شعر بلده و در تمام مدت از دست زدن دریغ نکرد در اواسط برنامه عمو مهرداد یک مسابقه شعرخوانی برای پدرها گذاشت و هر پدری که کمتر در برنامه مشارکت کرده بود را انتخاب کرد و گفت شعر اتل متل توتوله را با مثلا فقط صدای ب بخونند خیلی جالب بود چون بنده خدا طرف به ب ب افتاده بود در انتهای برنامه جشن آتش بود در حیاط مدرسه آتش درست کرده بودند و عمو فرهود (مربی موسیقی مهد) یک شعر خیلی شاد و زیبا در مورد چهارشنبه سوری ساخته بود و با بچه اجرا کرد و عمو مهرداد یک داستان ساده در مورد کشف آتش و اهمیت آن و جشن چهارشنبه سوری گفت که خیلی جالب بود و بعد بچه های رقصیدند و همراه پدر مادرهاشون از روی آتش پریدند عکسهای پائین مربوط به جشن است که پانته آ با  مهری خانوم گرفته او مربی پانته آ ست و خیلی خانونم و متین و مهربان است و پانته آ خیلی دوستش داره و همچنین قسمتی از جشن آتش و دو تا عکس بعدی پانته آ با سفره هفت سین است و تقریبا یک ماه پیش توی مهد گرفتند - مهدکودک خیلی در برنامه جشن پایان سال زحمت کشیده بودن و خیلی خوش گذشت تمام مدت من و وفا فکر میکردیم انشاله سال دیگه که پانته آ روی سن برنامه اجرای میکنه چه حالی خواهیم داشت و با تجسم آن اشک شوق ریختیم و بسیار خوشحالیم که مهدکودک خوبی را با مدیریت عالی و دلسوزانه برای پانته آ انتخاب کردیم.

ارادتمند صفا

پانته آ و مهری خانوم مربی مهد در جشن آتش

جشن آتش مهد کودک (پیدا کنید پانته آ را)

پانته آ و هفت سین

پانته آ و هفت سین در مهد کودک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 9:21  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

خیلی به شیرین زبانی این کوچولوها فکر کردم و برایم شنیدن کلمات عجیب و غریب از زبان این وروجک ها و افکار پشت این حرفها لذتبخش است برای همین تصمیم گرفتم یک دیکشنری درست کنم از کلمات قصار آنها و به نام خودشان در یک سایت یا وبلاگ به صورت طبقه بندی شده قرار بدم و در صورتی که قابل چاپ باشه آنها را به صورت یک کتاب چاپ کنم با یکسری اضافات دیگر !!! البته این قضیه مختص به بچه ها نیست چون بزرگترهای امروز وروجک های دیروزند پس از خودتان هم میتوانید بگویید چون معمولا در جمع خانوادگی همیشه راجع به شیرینکاری و صحبت های کودکانه پدر و مادرها بحث میشه خوب اینها را جمع آوری کنیم . مثلا من خودم به " استخوان " میگفتم " استوکوکو " یا به " بازکن " میگفتم " گ گ " ( با فتحه روی هر دو گاف) یا پانته آ به " هوا " میگه " هبا " یا به " خوابم میاد " میگه " خوابم برده " یا " دوست دارم " = " دوشش دارم " یا برادر من به " نان " = " اون " و به " بیسکویت " = " اون دی " ( یعنی نون دیگه ) به "بالا" = " اییو " .

بنابر این اگر کسی پیشنهاد یا  نظری دارد برای این پستتا آخر هفته  کامنت بزاره 

بعد اوایل هفته دیگر شرایط نوشتن و برای کجا فرستادن و نحوه و چگونگی کار را میگویم .

برای این منظور از هیچ کاری فرو گذاری نخواهم کرد پس کمکم کنید توی وبلاگ و دوستانتان جریان را توضیح دهید فکر میکنم با همیاری شما کار جالبی خواهد شد .

راستی خبردار شدم دوست عزیز دنیای مجازیمان پی براه  در آن سر دنیا ینگه دنیا مادر شد و فرزند پسرش را در آغوش گرفت . خیلی تبریک

پانته آ امروز صبح سر لگن در حال آواز خواندن بود و شعر های " عمو زنجیر باف " و " یک توپ دارم " و "بارون میاد شرشر" را باهم قاطی کرده بود و هر جا هم کم می آورد از خودش میساخت .

می خوند : عمو زندیر باف  بـــــــــلی    میدنم دمین هبا میره      نمیدونی پشت خونه هادر میره   هادر عروسی دائه    با صدای بع بع   برام عیدی داد   بارون شرشر

ترجمه  : عمو زنجیرباف  بلی    میزنم زمین هوا میره      نمیدونی پشت خونه هاجر میره      هاجر عروسی داره     با صدای بع بع    برام عیدی داد     بارون شرشر

 

ارادتمند وفا 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 11:15  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

جمعه هفته پیش مشغول خونه تکونی بودیم و خانمی برای کمک به منزلمان آمده بود و تا آخر وقت حسابی پانته‌آ باهاش دوست شده بود در حین کار با هم شعر یه توپ دارم غلغلیه را می‌خوندن و پانته‌آ برایش داستانها و شعرهای من درآوردی می‌خوند و بعد از اینکه اتاقش را تمیز کرد و همه چیر مرتب شده بهش گفت زهراخانم دست شما درد نکن که اتاق منو تمیز و قشنگ کردی و مرتب بهش می‌گفت خسته نباشی و دستت درد نکنه

از قدرشناسی و ابراز محبت پانته‌آ خیلی لدت بردیم

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 10:34  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

سن ۲ تا ۵ سالگی برای بچه ها اوج شیرین زبانی اونهاست و به خاطر اون روح پاک و بی غل و غششان است البته فکر میکنم دیدشان به دنیای اطراف باعث میشه که حرفهایی بزنند که به نظر ما و دیدمان نسبت به دنیا خنده دار باشه و یا به خاطر انتظاری که از آنها داریم به نظر حرفهایشان نامانوس پس لاجرم مضحک به نظر می آید ولی میدانم که به خودشان و دیدشان و دنیایشان قبطه میخورم .

به فسقلک حسودیم میشود وقتی که میبینم بزرگترین مشکلش تمام شدن باطری اسباب بازیش است و شیر نخوردن عروسکش و یا ددر رفتن با ماست . حسودی نداره ؟ ولی اگر به حرفهاشان دقت کنیم میبینیم درست میگویند .

دیروز برای خرید رفته بودیم مرکز شهر وروجک به خاطر شلوغی و زمان زیاد توی ماشین بودن خسته شده بود و بهانه میگرفت تا اینکه آخر سر گریه که شیر میخوام به هر زور و زحمت و شامورتی بازی راضیش کردیم که بریم خونه شیر بخوره خلاصه بعد از خرید رفتیم خونه نزدیک به یکی دوساعتی طول کشید صفا ازش پرسید : شام چی میخوری ؟ پانته آ هم گفت : شی ( شیر ) . صفا هم گفت : مامان اول شام بعد موقع خواب شیر  فسقلک هم نگاهی به صفا کرد و گفت : تو ماشی دیه تردم ( تو ماشین گریه کردم ) دوفتم شی یادت نیس ( گفتم شیر یادت نیست ) !!!!!

به صفا گفتم : نمیدانم این فراموش نکردن چیزی جزء محاسنش است یا معایب ؟!!!

امسال مثل اینکه بوی عید نمی آید . کمیسیون پژوهشهای مجلس ۱۳ به در را از تعطیلات رسمی در آورده و به عنوان طرح به مجلس داده . ماهی قرمز هم ممنوع شد ! به علت ایجاد سل پوستی !!!!  پیاز سنبل توی خونه ما هم جونه نزده !! نمیدانم چرا امسال یادشون افتاده که تعطیلات زیاده و ماهی قرمز سل پوستی میاره !!!! دیروز توی خیابان منوچهری رفتیم کیف بخریم بعد از خرید به مغازه داره گفتم : سال خوبی داشته باشید . طرف یک کم فکر کرد بعد تجزیه تحلیل کرد بعد از مکثی گفت : برای شما هم سال خوبی باشه !!!!!

یکی از دوستان دنیای مجازی به نام صدف در پست قبلی راجع به مراسم خاتمی پرسیده بود . این مراسم شب چله سال ۸۴ به همت بچه های مجله چلچراغ به نام " شب مردی با عبای شکلاتی " برگزار شده بود . تا دیشب وقت نکردم ببینم ولی دیشب تونستم ببینم و ناخواسته اشک از چشمم جاری بود . مجلس گرم و دلنشین با حضور چند هزار جوان پر شور بود وقتی فیلم مراسم تمام شد فهمیدم با این اوضاع و احوالی که ظرف این ۶ ماه بوجود آمده چه کسی را از دست دادیم کسی که به ما آموخت در عرصه سیاسی و اجتماعی میتوان آخوند بود و محترم . میتوان آخوند بود و به دیگران احترام گذاشت . فعل صبوری و تحمل کردن دشمن را خوب صرف کرد  . فهمیدیم که بابا میشه آخوند رئیس جمهور باشه و خوشتیپ و با پرستیژ باشه و به سر و وضعش اهمیت بده . لباس کفش ساعت عینک و وسایل شخصیش همه مارک دار و با سلیقه باشه . افسوس از آنکه رفت و وا اسفا از اینکه ....

 خاتمی تفعلی زد به حافظ و غزلی آمد که ارادت من را به رند شیراز  محکم تر کرد . و چه زیبا خواند این غزل را 

عشقبازی و جوانی شراب و لعل فام      مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

.......

هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه

وانکه این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام  

بعد در انتها باران کوثری دعایی خواند از دل هزاران جوان با بغض و خطاب به خاتمی گلایه کرد درد دل کرد تعریف کرد و در آخر با بغض گفت فالله خیر و حافظا و به خاتمی فوت کرد . احساس کردم دختری برای پدرش دعا میخونه و از ته دل دعا میکنه ولی نمیدانه آن فوت خیلی چیزهای دیگر رو با خودش خواهد برد .

اگر تونستید فیلم این مراسم را تهیه کنید به یکبار شاید هم چند بار دیدن بیارزه چند نکته کمدی هم داشت یکیش این بود

امیر مهدی ژوله یکی از نویسندگان شب های برره رفت بالای سن و چندتا جوک با مضمون خاتمی گفت . خیلی قشنگ بود بعد که میخواست بیاد پایین گفت : آقای خاتمی من آرزو داشتم شما را بقل کنم و ببوسم امیدوارم از این سن که پایین آمدم به آرزوم برسم . و به آرزوش رسید .وقتی منصور ضابطیان و پگاه آهنگرانی مجریان برنامه رفتند بالای سن منصور ضابطیان گفت : من یک خواهش بکنم خانمهایی که بالای سن می آیند و برنامه اجرا می کنند لطفا راجع به آرزوهاشون صحبت نکنند !!!

ارادتمند وفا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/11ساعت 10:15  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

امروز پس از ماه ها انتظار سی دی گزارش جشن شبی با مردی با عبای شکلاتی رسید این مراسم در شب چله توسط مجله چلچراغ و به بهانه تجلیل و خداحافظی با آقای خاتمی برگزار شده بود قبلا گزارشش را خوانده بودم و با دیدن آن مجددا لذت بردم و در حالا فکر می کنم آدم چه حالی داره وقتی می‌بینی این همه دل عاشق و جوان با احساس پاک و بدون هیچ ریا و چاپلوسی نسبت به آدم ابراز احساسات میکنند حتما خیلی لذت بخشه

مراسم دلنشین و جذب و پر انرژی خوبه و آن هم بخاطر اینه از دل برخواسته از تماشای آن لذت بردم

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/09ساعت 9:55  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

یک گزارش‌ از آرایشگاه‌های مردانه امروز

داستانی از نیکی و بدی و تابلوی شام آخر

پانته‌آ مدتی است که بهانه گیر شده و به چیزهایی سماجت میکنه که نشدنی است و پافشاری و پشتکار فراوان برای دستیابی به خواسته‌اش دارد امروز از صبح که بیدار شده هر لحظه یک چیزی خواسته اول گفته میخوام برم نی‌نی‌ها (مهدکودک) ولی صندلی برزگ بادی‌اش را با خودش ببرد بعد از مدتی می خواهد که بره خانه مامان نسرین بعد دوست داره که بره خونه مامان پوری بعد بره خونه عمو و من در جواب همه خواسته ها گفتم باشه تو حاضر شو هر جا بخواهی می ریم تا چند متری مهد این ادامه داشت وقتی داخل حیاط مهدکودک رسیدیم  بعد از بوس خداحافظی با خوشحالی رفت داخل و پشت سرش را هم نگاه نکرد من که هنوز توجه نشدم مشکل کجاست؟

 ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/06ساعت 15:36  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مدتی است که بر اساس یک سیاست بی اساس و پایه پنجشنبه ها را در محل کارم روزکاری اعلام کردند و برای من که تمامی طول هفته سرکار هستم و روز پنجشنه علاوه بر کارهای خانه و کارهای اداری متفرقه به پانته آ می رسیدم و بیشتر باهاش بودن و صله رحم انجام می دادیم و روز جمعه به امور استراحت و فرهنگی (مطالعه و تماشای فیلم) و خلاصه ریلکس کردن و ایجاد آرامش می پرداختیم تا هفته جدید را با انرژی آغاز کنیم این برنامه یک فاجعه بود اوایل مرخصی می گرفتم ولی چون مقداری از مرخصی ام را صرف بیماری و پرستاری پانته آ کردم دچار کمبود مرخصی شدم و دیگه داره خیلی بد می‌گذره احساس می کنم هفته‌های به هم متصل شدند و پایانی ندارند مجبوریم تمام کارها را روز جمعه انجام بدیم منهای استراحت و آرامش و روز پنجشنبه چون هم مهدکودک نیمه وقت است و همچنین دوست ندارم یک روز دیگه هم گلکم را معذب بکنم و واقعا با وجود اینکه مهد کودک را دوست داره ولی پنجشنبه و جمعه از اینکه برنامه متفاوتی داشته باشه خوشحاله و استقبال می کنه خلاصه مدتی است که پنجشنبه ها وفا با پانته آ می‌مونه خونه و دو تایی تجربه‌های جدیدی کردند و بد هم نمی‌گذره ولی خودم واقعا خسته می‌شوم احساس می‌کنم دائم باید بدوم و هیچ زمانی در اختیار خود نیستم و عین ماشین شدم 
ماندن پنجشنبه های وفا در خونه باعث شده بقیه روزها دیرتر به منزل بیاد تا از کارهایش عقب نماند خلاصه یک تصمیم گیری غلط و بی‌حساب کتاب و دلبخواهی، بدون در نظر گرفتن عواقبش زندگی همه را مختل کرده
قبل از این برنامه، عاشق روزهای چهارشنبه بودن ولی حال حتی پنجشنبه‌ها و جمعه ها را هم دوست ندارم
امیدوارم خداوند وسیله سازد تا نظر حضرات تغییر کند و من هم دوباره از زندگی و روزهای پایانی هفته لذت ببرم

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/12/04ساعت 11:30  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

امروز چند مورد جالب پیش آمد البته از پریروز تا امروز ، پریشب برای اولین بار فسقلی برای خودش لقمه گرفت ، جاتون خالی صفا کتلت درست کرده بود البته توی مایه کتلت هویج هم داشت خیلی خوشمزه شده بود فسقلک هم نشست روی صندلیش و برای اولین بار  شروع کرد به لقمه گرفتن و خوردن جالب بود چون تکه های کتلت رو داخل نون می گذاشت بعد باید تمام نون مقدار کتلت تکه شده را بپوشونه و بعد بخوره  بعضی وقتها که اندازه نان کوچکتر از کتلت بود کلنجار رفتنش کلی دیدنی بود .

امروز صبح تو مسیر مهد کودک توی اتوبان یهو گفت این ماشین بقلی بده من و صفا با تعجب پرسیدیم چرا ؟ گفت : آخه بو میده !!!!  حالا ما نفهمیدیم این فسقلک از کجا فهمیده ماشین بقلی بو میده بدبخت ماشینه همچین دود زا نبود یک رنو بود بعد هم تمام شیشه های ماشین خودمون بسته بود ما که نفهمیدیم چرا ماشینه بو میده !!!!

یک کم جلوتر توی یک ترافیک پشت چراغ قرمز رسیدیم از قبل یک پراید که راننده اش یک آقای مسن حدود ۵۰ تا ۶۰  ساله بود هی ویراژ میداد و آرام و قرار نداشت هی گاز میداد روی صندلی خودش هم بند نبود  یعنی اگر میتونست مینداخت توی پیاده رو و به مسیر ادامه میداد خلاصه پشت چراغ قرمز هم همینطور آرام نداشت ما هم پشت ماشین او ایستاده بودیم فسقلک یک کم نگاه کرد بعد بلند گفت : صبر تن (کن ) سبز بشه بعد برو !!!!! 

این تجزیه و تحلیل ذهن این بچه ها آخر سر من یکی رو خل میکنه ! 

جزء اسباب بازیهاش یک دست وسایل چایخوری هست که با آنها بازی میکنه یکدفعه که به اصطلاح برای من چای ریخته بود من به شوخی استکان چایش رو درسته کردم توی دهنم شروع کرد به گریه که بابا خورد خلاصه با هزار زور و زحمت راضیش کردیم و آروم شد از آن به بعد هر دفعه برای من به عنوان بازی چای میریزه قبلش با یک حالت به خصوصی میگه : درسته نخوریشا ، خوب !

یا پدر بزرگش یک دفعه از بد حادثه جلوی فسقلک یک پیشدستی را شکست . هر دفعه که پیشدستی تعارف میکنه به پدربزرگش که میرسه میگه : نشکنیشا خوب ! بعد بهش پیشدستی میده .

خلاصه خدا آخر و عاقبت ما رو با این فسقلی های نسل جدید به خیرکنه !!!! الهی آمین  

ارادتمند وفا  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/03ساعت 10:55  توسط صفا و وفا و پانته ا  |