تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
قبل از ظهر داشتم وبلاگ زیتون را می‌خواندم که یکی از وبلاگ های مورد علاقه منه که یک وبلاگ را معرفی کرده بود که نویسنده اش یک دکتر است و به نام امید م امضا میکنه حیفم آمد ایجا اسمی ازش نبرم چون فوق‌العاده مینویسد و از خوندن نوشته هاش خیلی لذت بردم 

شما را هم دعوت می کنم وبلاگ آقای دکتر امید را بخوانید

http://www.raheomid.blogfa.com

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/30ساعت 12:34  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

سلام
امسال قسمت دوم تعطیل نوروز را به بندرعباس و قشم سفر کردیم، اگر از غرزدنها و بهانه‌گیری‌های  پانته‌آ بگذریم بد نگذشت قبل از این که به فرودگاه برسیم خیلی ذوق داشت که سوار هواپیما بشه و ببینه پرواز چه جوریه و مرتب سوال می‌کرد کی می‌رسیم؟ و داخل سالن انتظار هم بی‌قراری میکرد وقتی هواپیما رو دید با شادمانی خبردادکه مامان بال هم داره و اتفاقا محل صندلی جایی بود که می شد از پنجره بال هواپیما رو دید وقتی هواپیما پرواز کرد از دیدن ساختمانها روی زمین که کوچک می‌شدند خیلی ذوق کرد و براش خیلی جالب بود ولی بعد از این که هواپیما اوج گرفت و متوجه حرکت اون نمی‌شد پرسید پس چرا راه نمیره چرا تند نمیره اینجوری ویژژژژژ
بندرعباس چندان شهر قشنگی نیست ولی ساحل بسیار زیبا و دریای خوشرنگی داره چندان جایی برای دیدن نداره و تعدادی از مکانهای تاریخی هم که داره برای بازسازی!!! تعطیل بود و آفتابش غیرقابل تحمله و باید فقط به پاساژها و مراکز تجاری پناه آورد که قیمت‌ها مثل تهران یا حتی گرانتر بود ولی هتل هرمز هتل بسیار مرتب و زیبائیست و دارای فضای سبز و ساحل بسیار قشنگیه و حسابی استفاده کردیم هم ما و هم پانته‌آ
تیم ملی وزنه‌برداری هم برای اردو مهمان هتل بودند و رضا زاده با تی‌شرت‌های زرد براقی که می‌پوشید و هیکل منحصر به فردش همه جا جلب توجه می‌کرد پانته آ وقتی اولین بار دیدش با تعجب و چشمهای گرد فریاد زد مامان غاقاهه رو (آقاهه رو ) و سر ناهار وقتی غذا نمی‌خورد و من گفتم بهش مامان جان غذا تو بخور تا بزرگ بشی با عصبانیت گفت نمی‌خوام ببین این غاقاهه چه چاق شده! از بس غصا (غذا) می‌خوره!
یک روز هم با اتوبوس دریایی سفری به قشم کردیم و پانته‌آ باز هیجان سوار شدن به کشتی را داشت و ولی خیلی زود پس از سوار شدن، دلش رو زد و غرغرها شروع شد
قشم جزیره بزرگیه ولی جای فوق‌العاده‌ای نیست  از غار خربس و قلعه پرتقالیها و ستاره افتاده دیدن کردیم که بد نبود همه چی در حد متوسط فقط ساحل قشنگی داره ولی سنگی و سخت و کمتر جایی ماسه هست و هر جا پا می زاری باید مواظب باشی روی ستاره دریایی و حلزون پا نذاری و یا خرچنگ گازت نگیره و همینطور شنا کردن عروس‌های دریایی خیلی جالب بود
فروشگاه‌های متعدد و بی فایده‌ای داره که اجناس خیلی گرون و هم قیمت تهران را خیلی بی‌نظم می‌فروشند مثلا مغازه‌ای که پر از وسایل اسکی و کوه نوردیه، روی شیشه نوشته گن جادوئی و چسب زخم استثنائی و کرم‌پودر اتود رسید
روز سیزده بدر هوا ابری شد و هوای بندرعباس خیلی متبوع شده بود من و پانته‌آ تمام روز رو کنار ساحل گذروندیم و پانته آ حسابی ماسه بازی کرد ولی وفا سرماخورده بود و فقط توی اتاق خوابید و شب هم به تهران برگشتیم.
روز نهم فروردین سامی و مامانش و باباش آمدند منزلمون و سامی لباس خلبانی پوشیده بود با پلاک -عید شما مبارک- و خیلی بامزه شده بود با پانته‌آ‌ خیلی متمدنانه بازی کردن و خیلی خوشحال شدم که پانته‌‌آ یاد گرفته مهمان نوازی کنه چون دفعه قبل کار به زد و خورد و گریه و زاری کشیده بود
 در زیر عکس‌های سفر و عیددیدن سامی آمده

 فضای سبز هتل هرمز

فضای سبز هتل هرمز

کنار هفت سین داخل لابی هتل 

سیزده بدر کنار ساحل بندرعباس

ساحل قشم

سامی و پانته آ نوروز 85

اتفاقهای دیگه سفر، پانته آ خانوم دو تا عینک و دو عروسک گم کرد و قمقمه اش را جا گذاشتیم که هتل برامون پست کرد

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/22ساعت 15:15  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

عید نوروز و آغاز سال نو را همراه با طراوت بهار و زیبائی و عطر شکوفه‌ها تبریک میگویم
امیدوارم سال خوبی همراه با سلامتی در پیش رو داشته باشیم میگویند که امسال سال سگ و سگ نشانه محبت و وفاداری است بهتره که خوشبینامه فکر کنیم

امسال پانته‌آ در دوسال و هفتماهگی کاملا متوجه برنامه‌های عید بود و متعجب بود مرتب سوال میکرد با هم هفت سین نسبتا تکمیلی چیدیم (سمنو اهدائی مهدکودک بود که مادر یکی از بچه ها نذر داشته) سه تا ماهی قرمز و شاداب و سبزه و سمبل و سماق و سنجد و سیر و سیب و تخم‌مرغ‌هایی که با پانته‌آ  به شکل مادر و پدر و بچه درست کردیم و خیلی خوشش آمده و باهاشون بازی می‌کنه
زمان تحویل سال از آنجائی که وفا تاکید داره همه لباس مرتب و نو پوشیدیم (تمام رسمی) و بهمون پول داد تا توی جیبمون بزاریم و قبل از آن هم باید همه جا مرتب و تمیز و هیچ لباس و ظرف نشسته نداشته باشیم پانته‌آ وقتی فعالیت ما را می‌دید می‌پرسید کجا میریم، کی می‌خواد بیاد، چرا اینکاراها رو میکنیم خلاصه تا جائی که امکان داشت براش توضیح دادیم
خدا را شکر که امسال هم در کنار هم و منزل خودمون و در سلامت کامل سال را تحویل کردیم و سبزی‌پلو ماهی و کوکو را هم نوش جان کردیم
به دلیل اینکه سوم عید عازم گرگان بودیم روز دوم عید تمامی دیدوبازدیدهای لازم را انجام دادیم و پانته‌آ خیلی خسته شده بود و از خونه سوم که بیرون آمدیم دیگه با ناله میپرسید نمیریم خونموم؟ چقدر مهمونی میریم؟ تا اینکه آخرین جائی که رفته بودیم رفته بود یک گوشه آروم به عروسکی بهش داده بودن می‌گفت اعصابم خورد شد، بریم خونمون دیگه، خسته شدم، میخوام بازی کنم
سوم تا پنچم هم رفتیم گرگان هوا عالی بود و طبیعت بسیار زیبا مزارع سویا با رنگ زرد  گلهاشون، زیبائی مسحور کننده‌ای داشتند و همچنین گبند کاووس رفتیم و دشتهای پهناور و سبز و زیبای ترکمن صحرا که پر از اسب و شتر و گوسفند و گاو و بز بود که چرا می کردند دیدیم و دیدنش برای پانته‌آ خیلی جالب بود و دختران زیبای ترکمن با لباسهای رنگارنگ و روسری‌های گلدار زیبا خاطره خیلی خوبی در ذهن ما به جای گذاشتند در زیر عکسهای این چند روز را می‌بینید

 پانته‌آ پاس سفره هفت سین

پانته آ و هفت سین 85

پانته آ در مزرعه سویا گرگان

پانته آ و دختر دائی اش تینا

پانته آ پای گنبد کاووس

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 12:40  توسط صفا و وفا و پانته ا  |