تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
تقاطع میرداماد و ولی عصر پشت چراغ قرمز و ترافیک بودم که دیدم یک خانم میانسال شیک با مانتو قهوه ای و روسری کرم و یک ساک پلاستیکی به دست و ناخنهای بلند و لاک زده و آرایش کرده بین ماشینها حرکت میکنه فکر کردم عابره  ولی دیدم نه آمد و شروع کرد با یک حرصی به شیشه ماکسیمای جلویی من با دست کوبیدن فهمیدم که متکدی است و وقتی دید که طرف محل نمیذاره شروع کرد تف کردن رو شیشه جلو و شیشه‌های کنار سمت چپ  از توی ساکش هم نمیدانم گل بود یا پهن بود یک تکه در آورد و زد به شیشه عقب ماشین  و خیلی خونسرد آمد سمت ماشین من . منهم بلافاصله اولین اسکناسی که به دستم رسید آماده کردم و از شیشه گرفتم بیرون آمد گرفت و نه حرفی زد و نه تشکری کرد و نه دعائی کرد و رفت . گفتم خوبه در حال گذراندن طرح جمع‌آوری متکدیان هستیم که الان سر چهارراهها باج میگیرند جای تکدی . 

چند روز پیش رفته بودم جلسه دفاع پایان نامه دکتری یکی از دوستان و همکاران بسیار خوبم ایشون دکتری عمران گرایش هیدرولوژی هستند چون دقیقا در جریان کارهایش بودم می دانستم که چه مصیبتی کشید تا دفاع کرد و کارش داشت به جنون می رسید . و واقعا باید برای نظام آموزشی عالی این مملکت متاسف بود .

این دوست ما یک سال از فرصت مطالعاتی استفاده کرد و رفت استرالیا آنجا هم با یک شرکت معتبر استرالیائی همکاری کرد و همینطور برای طرحش دانشگاه RMIT اسپانسرش شد و چند کنفرانس بین‌المللی در فیلیپین و کانادا و شیلی مقاله ارائه  و به عنوان بهترین مقاله انتخاب شده بود . خلاصه توانست با بدبختی بهمن ماه پارسال پایان‌نامه‌اش را ارائه کنه که بتواند در همان ترم دفاع کنه که  رئیس گروه تشریف برده بودند مکه و کسی هم نبود که مجوز دفاع را صادر کنه بنابر این ایشون یک ترم عقب افتاد و ناخواسته افتاد داخل یک بوروکراسی الکی چون زمان پایان نامه یک ترم عقب می افتاد باید کلی دوندگی و امضاء و کاغذ بازی میشد تا مجوز بگیرد .خلاصه شد .

برای دفاع از نظر قانونی دانشجو اعلام می کند که آماده دفاع است و گروه تمام هماهنگی ها را انجام می‌دهد و به دانشجو اعلام می‌کند تاریخ و ساعت فلان بیا برای دفاع . ولی زهی خیال باطل این دوست ما فقط دو ماه طول کشید که چهار استاد و یک نفر ناظر تحصیلات تکمیلی دانشگاه خودشان را با هم هماهنگ کنه چون اگر دست گروه بود انشاء الله در" ایران 1400 " هم نمیتوانست دفاع کنه . از کارمندان و منشی‌های بیسواد و کار نابلد که به واسطه پارتی یا پول و یا ... صاحب کار شدند و فکر میکنند دیگر به صندلی ریاست جمهوری تکیه زدند بگیر تا بعضی از اساتید بیسواد و مغرور و حسود که واقعا در این دانشگاه ها بیداد میکنند یعنی در هیچ سازمان و اداره و شرکت دولتی و خصوصی شما نمیتوانید نظام اداری  بلبشوئی مثل دانشگاه ها پیدا کنید .

هماهنگ کردن این اساتید خیلی جالب بود یکی گفته بود : من فقط شنبه و دوشنبه میتوانم بیایم  یکی دیگه گفته بود من فقط یکشنبه و سه شنبه  وقت دارم . یکی دیگه میگفت من فقط چهارشنبه بعد از ظهر وقت خالی دارم حالا شما فکر کن چطور میشه اینها را هماهنگ کرد !!! فقط با بدبختی و دستمال کشیدن و بعضی وقتها از زور استاد راهنما . چون استاد راهنمای این دوست ما پستی در وزارت خانه دارد که اساتید محترم جهت گرفتن موبایل وسایر امکانات باید امضاء ایشان را داشته باشند بنابراین یک بده بستونهایی صورت میگیرد .

خلاصه روز دفاع مشخص شد من به همراه دو تن از همکاران رفتیم جلسه دفاع لازم به ذکر است که کل پایان‌نامه را به انگلیسی ارائه کرده بود . اساتید محترم همه به غیر از یک نفر شاکی بودند که چرا انگلیسی ارائه شده و زبان شیرین فارسی را با زبان انگلیسی عوض کردید . یکی نیست بگه بابا زبان فنی دنیا انگلیسی است حتی کشورهای پیشرفته که انگلیسی زبان نیستند این موضوع را قبول کردند . یکی از اساتید که از اول جلسه چرت میزد و خمیازه میکشید . وقتی زمان ارائه تمام شد شروع کرد با تمسخر و حالت عاقل اندر سفیه به این دوست ما نگاه کردن و گفت : خسته نباشید یک کاری انجام دادید و ما هم خواندیم ولی اولا چرا انگلیسی چون خواندنش برای ما وقت گیر بود! بعد هم اینکه هرچی استرالیائی ها می گویند که وحی نیست . من چند تا ایراد میبینم که باید اصلاح شود مثلا منظور شما در صفحه فلان در مورد کلمه "ساکسس  " چیه ؟ یا فلان صفحه باید بعد از کلمه فلان ویرگول باشه ! یا من چون کتاب فلان کس را تدریس میکنم رفرنس هایی که دادید مورد تایید من نیست ! ( البته نه به این صراحت ولی جمله‌ای که گفت همین معنی را میداد )‌ بعد هم هر کدام به نوعی یک متلک راجع به استرالیا بودن این بنده خدا بارش کردند . مثلا توی یکی از عکسها در حال نمونه گیری بود که یکی از اساتید گفتند آقای فلانی آنجا بودید چاق شده بودید حتما بهتون میساخته ؟ و حتما دلتون برای آنجا تنگ شده . و با یک (به قول دکتر امید) تف‌خنده گفت : مطمئنم آنجا هم که بودید دلتان برای اینجا و دانشگاه تنگ شده بود.

خلاصه بعد از 4 ساعت چلاندن این دوستمون با نمره 19 موفق شد از این جهنم فرار کنه ؟ البته این را هم بگم یکی از اساتید که از دانشگاه شریف دعوت شده بود خیلی با دقت پایان‌نامه را خوانده بود و خیلی با دقت هم به ارائه موضوع توجه میکرد و سئوالاتی هم که می‌پرسید بسیار دقیق و جالب بود و به نکات ریز و دقیقی اشاره میکرد که این دوستمون بعضی وقتها آچمز میشد و جالب بود که خود این استاد راهنمائی میکرد جهت فرار از این سئوالات که از ایشان خیلی خوشم آمد . تنها زن حاضر در جلسه هم همسر این دوستمون بود که به قول خودش از صبح استرس داشت و قرصهای اعصاب مربوط به پدرش را که در منزل آنها جا گذاشته بود خورده بود . که بهش گفتیم حالا چرا قرص بابات رو خوردی ؟ نکنه چون جا گذاشته بود فکر کردی اگر بخوری پدرت خوب میشه ؟ اگر اینجوره ما هم هر چی دارو مربوط به امراضمون هست میدیم به تو و تو هم به نمایندگی ما بخور !!

ولی واقعا اوضاع دانشگاهها و شرایط آنها خرابه قبلا میگفتند گذر آدم دو جا نیفته بیمارستان و کلانتری  ولی الان باید گفت گذر آدم 3 جا نیفته البته درسترش اینه که گذر آدم به هیچ جا نیفته !!!

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 10:7  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

نمایشگاه کتاب هم تمام شد دیروز اختتامیه آن بود به تمام ساکنین خیابانهای سئول و اطراف نمایشگاه تبریک و تسلیت می گویم . تبریک به جهت کم شدن ترافیک و تمدد اعصاب و تسلیت بابت اینکه اعلام شد حداقل تا سه سال دیگر نمایشگاه همین جا برگزار میشود ؟؟

هفته گذشته من و صفا هم بعد از دوسال تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه صبح پانته آ خانم را مهد کودک گذاشتیم و رفتیم شرکت برگ ماموریت پر و جیم به سمت نمایشگاه. خیابان سئول که معلوم بود چه خبره حدود نیم ساعتی معطل شدیم تا برسیم به در نمایشگاه بعد خوشبختانه چون صبح بود و وسط هفته , پارکینگ غربی جا داشت و تونستیم با پرداخت 500 تومان ناقابل به فیض پارک کردن در پارکینگ نمایشگاه نائل شویم ( کسانی که در ایام نمایشگاه با ماشین نمایشگاه می روند متوجه می شوند من چی میگم ) خلاصه کوله پشتی به پشت راهی شدیم .

از قبل تصمیم بر این بود که سراغ انتشارات خارجی نرویم چون شنیده بودم که قبل از باز شدن جمع میشوند جلوی غرفه به محض باز شدن عین مدعوین عروسی که دستور حمله به شام صادر میشود حمله می کنند داخل .

آنجا هم که قربانش بروم جایی که شتر با بارش گم میشه سگ هم صاحابش را نمیشناسه ؟؟؟!!!

رفتیم انتشارات عمومی (داخلی ) گفتیم حداقل مایحتاج علمی که نمیشه حداقل مایحتاج فرهنگی خودمان و پانته آ را تامین کنیم سالن 38 و 38 آ مربوط به انتشارات عمومی و کودک بود رفتیم داخل نمی دانم این چه جریانی است که از دوسال پیش بوده و هست کتابهای بچه ها در سایزهای بزرگ که از قد خود بچه بزرگتره را چاپ می کنند  هرکسی یکی خریده بود نمیفهمم چرا انقدر محبوبیت داره شاید چشم هم چشمی یا فشار بچه ها خلاصه هر جا سر میچرخوندی از این کتابها بود . خلاصه از غرفه کانون و چند غرفه دیگر یک سری کتاب برای فسقلی خریدیم که بد نبود بگذریم که در کپی کردن هم ما ولمعطلیم چون کتابهای با نقاشی برجسته که قبلا تعدادشان کم بود کانون به وفور چاپ کرده بود البته با کیفیت نازل و شیرازه افتضاح .

البته از این هم نباید گذشت که غرفه بزرگی مربوط به کانون پرورش فکری بود که هر چیزی را نگاه میکردی عکس این دو عروسک زشت و بد ترکیب دارا و سارا روی آن بود من نمیدونم این عروسکها با این قیمت گران کسی هم خریداری میکنه ؟ والله ما توی فامیل و دوست و آشنا یک نفر زو هم ندیدم که یک دونه از این عروسکها را داشته باشه ولی عجب پولی خرج میکنه کانون برای تبلیغ این عروسکها  !!!!

خلاصه نزدیک به 20 هزار تومان خرج مایحتاج فرهنگی فسقلک شد نوش جونش همین که شب خونه کتابها را دید و عشق میکرد و میرفت یکی یکی می آورد و میگفت : مامانی  اینو برام  بوخون ! یا بابائی این ته خوشدله ( این چه خوشگله ) کلی کیف میکردم چون فسقلک بایدشبها  براش قصه بخونیم تا بخوابه اگر هم حال شنیدن نداشته باشه خودش برای خودش ماجرای روز را به صورت قصه برای خودش تعریف میکنه یا قصه کدو قلقله زن را فقط " رفت ورفت و رفت تا به یک گرگ رسید و خلاصه " انقدر تکرار میکنه تا خوابش ببره .

بعد از غرفه 38 رفتیم نمایشگاه مطبوعات چون درست چسبیده به پارکینگ غربی بود .

اولین غرفه مربوط به عکسهای صعود تیم ملی به جام جهانی بود که بسیار عالی بود عکسها به قدری شفاف و زیبا و عالی بود که واقعا خاطرات بازیها را کاملا برای آدم زنده میکرد بعضی از صحنه ها واقعا اشک را تو چشم آدم جمع میکرد مجبور بودی عینک را برداری و با دستمال یواشکی پاکشان کنی نمی دانم چرا انقدر داخل این غرفه جو گیر شده بودیم چون صفا هم تقریبا همین حال و داشت با توجه به اینکه زیاد فوتبالی نیست ولی بعضی وقتها آن یک ذره غرور ملی که برایمان باقی مانده یک جوری غلیان میکنه و میزنه بالا حالا به جهت عمومی بودن فوتبال بیشتر با اعلام اخبار خاص تر کمتر ولی در هر صورت بعضی وقتها برانگیخته میشه .

از سایر غرفه ها بگم که روزنامه های قدیمی مثل کیهان و اطلاعات پرنده پر نمیزد حتی ما ندیدیم یکی بگه خرت به چند و همینطور روزنامه ها و مجلات مذهبی مثل فکه و پاسدار اسلام و ... در عوض مجلات مربوط به کامپیوتر و الکترونیک و فیلم و سینما و مجلات تینیجری تا دلت بخواد شلوغ بود . جلوی خبرگزاری ایسنا دیدیم شلوغه یک سرک کشیدیم دیدیم رسول خادم و محمد مایلی کهن مهمان ایسنا بودند و داشتند مصاحبه میکردند البته از تیپ آقای مایلی کهن تعجب کردم پیراهن پیچازی روشن و یقه با دو دگمه باز از بالا و شلوار مشکی و موهای سشوار زده پیش خودم گفتم شاید این مدت ارشاد شده !!! نکته جالب این بود که داشتیم از ایسنا رد میشدیم دیدم چند تا جوان 20 تا 22 ساله داشتند به سمت غرفه میرفتند یکشون گفت بدو بدو اینجا عباس جدیدی آمده !!!

کشف جالب : یک مجله پیدا کردیم به نام "لوازم خانگی"  که به طور تخصصی در مورد وسایل منزل وانواع و کارائی و استفاده صحیح از وسایل صحبت میکنه  و به صورت فصلنامه چاپ میشه جالب بود .همسر بانو هم یک تعداد از مجلات یوگا که علاقه زیادی به این ورزش داره را ابتیاع فرمودند و از غرفه مجله چلچراغ هم کتاب عکسهای خاتمی را خریدیم که جالب بود به اضافه کتابهای تینیجری چاپ شده توسط آنها !! چیه ؟ مگه ما دل نداریم ؟ بگذار فکر کنیم یک کم جوان شدیم . یک غرفه هم بود که پوستر فیلم میفروخت که پوستر "کمپانی هیولاها"  که عشق پانته آ است رو خریدیم.

 ناهار هم از غرفه هایلا ساندویچ کالباس و نوشابه توی رستوران سنتی بدون میز و صندلی میل کردیم و سپس راهی غرفه های انتشارات داخلی شدیم .

خدائیش صد رحمت به کتابفروشی های انقلاب غرفه 25 که یک راهرو بود دو طرف میز چیده بودند بالای سر هر میز تابلو معرف انتشارات و روی میز کتابهای خودشان را چیده بودند  جالبه بعضی از انتشاراتی ها کتابهای بقیه ناشرین رو میفروختند به غیر از انتشاراتی های بزرگ مثل نشر نی یا ققنوس یا ثالث یا رود و .... که غرفه های بزرگتری هم داشتند.

دو تا از کتابهای دن براون را میخواستم که انتشارات زهره گفت بعد از نمایشگاه تماس بگیرید . و بالاخره بعد از مدتها کتاب مستطاب آشپزی کار فوق العاده نجف دریابندری و همسرش فهیمه راستکار را خریدیم چون این کتاب از زمانی که 10000 تومان بود ما میخواستیم بخریم تا بالاخره امسال به قیمت 30000 تومان خریدیم ولی کتاب فوق العاده عالیست که یک کار تحقیقاتی وسیع در زمینه آشپزی ملل است یعنی از تهیه  و نحوه تمیز و آماده کردن مواد اولیه در این کتاب هست تا پخت غذای اصیل ژاپنی به نام "سوشی" خلاصه می تونم بگم خرید خوبی بود من هم که شکمو !!!

ولی امسال مثل اینکه سال وحشت است چون اکثر کتابفروشی ها داستانهای وحشتناک داشتند و تبلیغ میکردند مثل "مصاحبه با شیطان" " 15 داستان دلهره آور " و ... برای تبلیغ هم مثل دوران قدیم روی کتابها یا بالای غرفه نوشت بود اگر قلب ضعیف دارید این کتاب را نخوانید .

در سالن میلاد هم نشر الکترونیک بود قربونش برم همه در حال فروختن CD های آموزش نرم افزارهای مختلف کامپیوتر یا تستهای کنکور کارشناسی و کاردانی به کارشناسی یا کارشناسی ارشد بودند و یا CD  های پزشکی و آموزش پزشکی و یا جراحی میفروختند آنهم با قیمتهای فضائی .

البته از شرکت سلیم رایانه یک DVD به نام دیوان فرزانگان خریدیم که شامل دیوان اشعار 9 شاعر ایران مثل حافظ , مولانا , خیام , عطار , سعدی , پروین اعتصامی , رودکی و... بود و امکان جستجو , 16 ساعت دکلمه اشعار و زندگینامه شعرا را داشت . چیز خوبی بود.

در انتها هم با خستگی تمام آمدیم پانته آ خانم را از مهد کودک برداشتیم که ایشون امر فرمودند بریم یک جای خوب گفتیم کجا ؟ فرمودند : همانجا که تفه لیسیون بوزورد داره (تلویزیون بزرگ داره ) جای شما خالی رفتیم سینما ایران 3 فیلم " ازدواج به سبک ایرانی" چون خیلی دلم میخواست ببینم که آقای سعید کنگرانی بعد از سی سال تجربیات مهمی که در امر هنر ایران به خصوص در مورد گاز گرفتن از کفل خانم گوگوش (در امتداد شب )و موی دماغ شدن اسدالله میرزا(پرویز صیاد) داشتند چیزی هم به تجربیات هنریشان اضافه شده , دیدم که خیر کفل خانم گوگوش هم از سرش زیاد است چون هنوز فکر میکنه جوان ۱۶ ساله سریال دائی جان ناپلئونه . ولی در کل فیلم بدی نبود چون  ۲ ساعت سرگرمت میکرد .

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/24ساعت 10:49  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

نمیدانم چرا خیلی ها دوست دارند جای یکی دیگه  باشند و هیچ موقع هم اغنا نمی شوند مثلا طرف خودش را جوری آرایش میکنه و لباس میپوشه که آخرین بار فلان هنرپیشه مورد علاقه اش آرایش کرده و لباس پوشیده حالا بدون اینکه فکر کنه آیا این لباس و آرایش به هیکل ترکیب صورتش می آد یا نه ؟ و همینطور مد مثلا یکدفعه مانتو کوتاه و تنگ مد میشه یهو میبینی تو خیابان همه مانتو تنگ و کوتاه میپوشند بدون در نظر گرفتن هیکلشون آخه بابا تو که جلوی خوردنت رو نمیتونی بگیری و لبنیات و نشیمنگاهت با آن موجود پرسود یک سایز اختلاف داره پوشیدن مانتو تنگ و کوتاه با شلوار جین چه حسنی داره آخه خودت را تو آینه قدی ببین ؟

یا پسرها من نمیدونم این چه مدل مویی که شبیه موهای کارتن سیمپسون خودشون رو درست میکنند دقیقا انگار گربه ای رو انداختی تو ماشین لباسشوئی بعد درش آوردی خیس خیس وصلش کردی به برق ۲۲۰ ولت لباسها اتو نشده یقه آویزون شلوار انگار از دهن سگ در آوردن که اگر برجستگی باسن نبود اصلا به تنشون بند نمیشد تازه بعدش کلی به پای صورت کود میدند تا ریش و سیبیله زودتر در بیاد تا انواع و اقسام شکلهای مختلف را باهاش در بیارند . آی کیف میکنند آرایشگرها !!!

دیروز یک ایمیلی برام آمد که یک داستان کوتاه طنز داشت که جالب بود برای همین میزارم توی وبلاگ البته نمیدونم نویسنده اش کیه بنابراین پیشاپیش از ایشون عذر میخوام. نمیدونم به خاطر شارون استون و دیدن غریزه اصلی ۲ از این داستان خوشم آمد یا به خاطر موضوع و حاضر جوابی شخصیت اول داستان خلاصه خوشم آمد شما هم با نظرهاتون راهنمائی کنید که چرا خوشم آمده و اگر شما هم خوشتان آمده چرا؟ 

شما شارون استون نیستید؟

 

مرد به زنی که خیلی احساس میکرد زیباست گفت :‌ببخشید خانم شما شارون استون نیستید؟

زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي!

و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد

و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت،

 فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد،

 گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

 در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند،

 زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد،

 چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين.

 اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند

 مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم.

 چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم.

يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه.

 آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست.

 آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم.

 پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود،

 فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد:

 پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن.

 با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم.

 بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن.

 تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد

 و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت،

 گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان!

 من مزاحم حرفه‌اي نيستم.

 فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام،

 تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند.

افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد،

 زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين.

 شايد لازم بشه

 زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و

 گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟

 آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام

 كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و

 حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده.

 شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام.

 شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا.

 اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه،

 اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن.

 آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم.

واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم.

 اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه.

 قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه.

 تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله.

 ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود.

 قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت:

يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/13ساعت 10:2  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

امروز بعد از مدتها دارم مینویسم یک کم دلم پره از همه چیز به غیر از خانواده ام ، بیشتر از روزگار .

دکتر امید که وبلاگش را در پست قبلی معرفی کردیم خیلی قشنگ مینویسه به خصوص پست آخرش که دقیقا منو یاد دوران نوجوانی و جوانی ام می اندازه دوران استرس و ترس و حقنه کردن یک سری حرفهایی که برای یک نوجوان اصلا معنی نداشت .چیزهایی که بعد از بهمن ۵۷ یهو هجوم آوردن و پشت سرهم و تو هم  مجبور به قبولش بودی بی قید و شرط . یعنی نسل کودک و نوجوان سال ۵۷ به نظر من نسل سوخته اند چون تمام معضلات و تغییراتی را که در جوامع دیگر ظرف چند صد سال شاید ببینند یا اصلا نبینند این نسل دید و با تمام سلولهای بدنش حس کرد . انقلاب - جنگ - تغییر لباس ( حجاب) - بمباران و موشک باران شهرها - دخالت در خصوصی ترین مسائل مردم ( مثل لباس - اعتقادات و ...) .

 دکتر از شلوار پاکو صحبت کرده بود یادمه یک زمان خیلی مد شده بود و منهم خریده بودم و جاتون خالی توی هفت حوض نارمک برادران متعصب و ناموس پرست این شلوار را به پای بنده جر و واجر دادند و کفش آدیداس سوغاتی پسرعمه جان را هم زحمت کشیدند و با کاتر یک خط به سه خط مارک آدیداس اضافه کردند البته به صورت افقی گفتند آدیداس جدیدا آرمش با نایک ادقام شده . باورم نمیشد یک ۲۴ ساعت توی اتاقم کپ کرده بودم و از ترس به پدر و مادرم هم نگفته بودم و هنوز هم نمیدونند .

یادم هست که یک زمان ویدئو آزاد بود توی هر محله یک نانوائی بود ۴ تا ویدئو کلوپ ملت ما هم که خدای چشم هم چشمی تا یک کاری میگرفت همه همان کار را راه می انداختند یادمه ویدئو T7 بود ۱۲۰۰۰۰ تومان فکر کنم سال ۶۲ یا ۶۳ مطمئن نیستم چون من کارمند زاده بودم طبیعتا به فشار خون ما نمیخورد که از این چیزها بخریم چون کالای خیلی خیلی لوکس بود چون آن زمان کره خوراکی جزء کالای لوکس حساب میشد ما با دوستان یک دستگاه ویدئو همراه با یک تلویزیون اجاره میکردیم با ۱۰ یا ۱۲ تا فیلم و ۲۴ ساعت فیلم میدیدیم چون تلویزیون خانه هرکس که بودیم داغ میکرد تلویزیون ها را عوض میکردیم پاتوق ما هم شاهین ویلا کرج بود . یادش به خیر به زور بیدار موندنها - دعوا سر الویت دیدن فیلمها - دعوا سر پرداخت کرایه - یادمه خیلی از فیلمها را من تو همین دوران دیدم . قلعه عقابها - توپهای سن سباستین - توپهای ناواران - اسپارتاکوس - بن هور - ال سید - فرار بزرگ - برفهای کلیمانجارو  و .... بعد یکدفعه گفتند ویدئو حرامه آقا ریختند و گرفتند و بستن و خلاصه همه چیز رفت پشت پرده  ما هم تونسته بودیم قسطی یک دستگاه ویدئو T20 بخریم دیگه برای تهیه فیلم به هر جائی سر میزدی فیلم اجاره میدادند از خرازی بگیر تا چلو کبابی این که میگم من از همه اینجا ها  فیلم اجاره کردم حداقل از خرازی و چلو کبابی اجاره کردم که یادمه . آنهم چه فیلمهایی دیگه نه دوبله میشد نه کیفیت داشت بعضی از فیلمها را باید از بین تراکهاش شاید صحنه ای را میدیدی مطلب اینجاست ما نفهمیدیم چرا اول حلال بود بعد حرام شد بعد از ۱۰ سال دوباره حلال شد من نفهمیدم چرا ؟؟؟؟ همانطور که در مورد ماهواره این اتفاق افتاد یعنی الان سیکل حلالی و حرامی را طی کرده احتمالا بعد از ۱۰ سال حرام بودن حلال میشود مثل اوزون برون ؟؟؟؟

الان اگر به دانشجویی بگویی شلوار جین نپوش و به دختر دبیرستانی بگویی جوراب سفید ممنوع است اگر چهار تا لیچار بارت نکنه خیلی شانس آوردی ولی زمان ما ممنوع بود و حرف هم نمیتونستی بزنی هنوز که هنوزه من از صدای موتور پاترول که از پشت سر بشنوم تنم میلرزه چون گشت ارشاد اسلامی با رنگ سفید و سبز ۴ نفر بودند داخل پاترول . نه اینکه فکر کنید آدم خلافی بودم نه به خدا تنها خلاف من این بود که همیشه یک دانه فیلم زیر پیراهنم بود همین و البته تا حدودی دخترهای محل هم مورد عنایت بودند (آنهم به اقتضای جوانی ) که همه این دوران را دارند .ولی استرس و ترس همیشه در خیابانها موجود بود به نام گشت ارشاد . یادمه پاترولها که آمده بود روی بدنه اش نوشته بود 4WD که میگفتند مخفف چهار ولگرد دیوث

تغذیه و مواد غذائی در آن دوران اصلا قابل مقایسه با الان نبود جنس کوپنی و دفترچه بسیج حرف اول تهیه مایحتاج خانه ها بود و یادمه سس مایونز  کره و خیلی چیزهای دیگه کالای تزئینی بودند و لوکس نه به خاطر گرانی و نبودنش نه دولت اعلام کرده بود . یک شیشه سس مایونز را مغازه ها با ۲ تا خمیر دندان که فروش نداشت میفروختند . الان به هر جوانی بگی بهت میخنده ولی آن موقع ما با رغبت میخریدیم و چون کالائی با ارزش توی یخچال بود . روغنهای افتضاح کوپنی ، برای یک شیشه شیر باید از ۵ صبح تا ۸ صبح توی صف بایستی خوب با این صفها کسی نمیخرید به همین دلیل الان خانمهای با سن ۴۰ تا ۴۵ سال دچار پوکی استخوان و هزار جور مرض شده اند نخوردن لبنیات و غذاهای سالم و ضروری برای بدن و استفاده از غذاها و مواد خوراکی تقلبی و بی ارزش و ... باعث شد که نسل ما از نظر غذائی هم بسوزه .

الان هم داریم به همان سمت میرویم نه به آن شدت ولی چیزی در این مایه ها با توجه به سیاست های دولت به احتمال خیلی زیاد از طرف اروپا و آمریکا تحریم خواهیم شد و تنها کشورهایی که با ما رابطه خواهند داشت روسیه و چین خواهند بود الحمدالله که تا حالا روسیه از زمانی که با ایران قرارداد تجاری داره یک پروژه را هم به اتمام نرسانده و فقط پول نفت ما را خواهد برد چین هم که نفت ما را میگیرد به جاش انواع و اقسام کالاهای بنجل را به چند برابر قیمت بهمان فرو خواهد کرد یعنی سال ۸۶ ولمعطلیم

رئیس جمهور محبوب هم همراه با چائی شیرین و نون خالی به سفرهای استانی ادامه خواهد داد تا هزینه ای به دولت وارد نشود . و تصمیماتی بگیرند که کاملا کارشناسی شده از نمونه اینها طرح انتقال دفاتر سازمانها دولتی که در تهران مستقر هستند و پروژه یا کارخانه آنها  در شهرستانهاست  و ضرب الاجل انتقال تا پایان خردادماه است و دولت ۲۲۰ شرکت را اعلام کرده به شهرستانها منتقل شوند . خوب ابتدا به ساکن فکر خوبی است چرا باید تراکتور سازی تبریز ساختمان میلیاردی در بهترین نقطه تهران داشته باشد یا شرکتهای دیگر بنابراین طبق مصوبه هیئت دولت باید منتقل و ساختمان آن فروخته و ۵۰ ٪ به حساب دولت و بقیه برای آن شرکت در شهرستان محروم مورد نظر سرمایه گذاری شود .همه چیز خوب همه اینها هم مورد قبول .

اما کسی به این فکر کرده نیروی انسانی کارمند و کارگر مستقر در این شرکتها چی میشه آن کارشناس که بالاخره یک جائی برای خودش پیدا میکنه ولی آبدارچی و راننده و پیک و ... اینها چی اگر بگه میرم شهرستان که استانهای محروم که خودشان به اندازه کافی اینجور آدمها را دارند که سر کار بگذارند پس طرف را مثل زمان رفسنجانی بازخرید میکنند یک پولی میزارن کف دستش اگر بگند خوش آمدی لطف کردند بعد این اشتغال زائی کجا میره ؟؟ اینجوری که آمار دزدی و قتل و کیف زنی و کلاه برداری بالا میره مگر اینکه این شغلها را هم به عنوان شغل رسمی به حساب بیاریم . !!!!

به خدا من آدم بد اندیش و سیاه بینی نیستم هرچی که گفتم عینا اتفاق افتاده یا پیش بینی بر مبنای اخبار و واقعیتهایی که توی روزنامه ها  هست میگم .

من برای خودم به اندازه یک سر سوزن ناراحت نیستم خدا را شکر که همسری دارم که واقعا در زندگی یارم بوده و دختری دارم که بهش افتخار میکنم چون وقتی به چشمهاش نگاه میکنم یک نیروی عظیم را در چشمهاش میخونم . من نگران دخترم پانته آ و تمامی بچه های هم نسل آن هستم که دورانی را که ما گذراندیم نبینند . اهل فرار هم نیستم چون این مملکت را دوست دارم و نیستم مثل خیلی های دیگه که رفتند و از بیرون میگویند لنگش کن . این مملکت را دوست دارم چون از خانه ام بیرون میام میتونم با همسایه ام شوخی کنم ، درد دل کنم ، دعوا کنم ، بفهمم که چی میگه ، مشکل پیدا کنم حداقل کسی هست به حرفم گوش کنه . نمیدونم شاید خرم از نظر بعضی ها ولی این خریت را ترجیح میدم به خیلی چیزهای دیگه .

فقط نگرانیم پانته آ ست وقتی فکر میکنم که باید توی این نظام آموزشی بی در وپیکر و بی برنامه مثل خودم درس بخونه و باید مثل خودم با بدبختی کنکور بده تا یک چیزی قبول بشه که فقط رفته باشه دانشگاه که یک مدرکی داشته باشه نه از روی علاقه وقتی فکر میکنم که دوران نوجوانی و جوانیش اگر با دوستاش بره بیرون ، من تا برگرده چه حالی خواهم داشت و وووووو ناخودآگاه اشکم در می آد .

درد دل کردم برای تخلیه خودم چون دکتر امید یک انگولکی کرد که من را با خودش برد به دورانی که فکر میکردیم دوران خوشیه . ممنون دکتر جان

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/02/10ساعت 12:39  توسط صفا و وفا و پانته ا  |