تعطیلات 14 و 15 خرداد را به جمعه وصل کردیم و به کرمانشاه و مریوان سفر کردیم.
کرمانشاه شهر زیبائی نیست و یکجوری آدم دلش میگیره ولی بیستون کوه زیبائی داره و طاق بستان عمارت زیبائی است کوه بیستون یک دیواره سنگی داره که مثل اینکه بلند ترین دوره سنگی ایرانه، دو نفر سنگ نورد داشتن ازش بالا میرفتن که جالب بود
راستی معبد آناهیتا را هم در کنگاور دیدیم که جز خاک و سنگهای تراش خورده که در اطراف تپه پراکنده بودند چیزی نداشت چرا درختهای توت خوبی داشت و همچنین غار قوری قلا در نزدیکی پاوه را دیدم که بد نبود ولی به اندازه غار کنله خور در زنجان زیبائی نداشت واقعا غار کتله خور شاهکار طبیعت است توصیه میکنم حتما برین ببینید. زمان برگشت از غار از همان طرفها گوشت کبابی گرفتیم و در طبیعت پر مگس بساط کباب راه نداختیم جای همه خالی گوشت فوقالعادهای بود بعد از مدتها مزه واقعی گوشت را تجربه کردیم.
در ضمن هوای کرمانشاه فوقالعاده است و لطافت خاصی داره
از مریوان بگم فوقالعاده شلوغ بود ساعت 2 بعدازظهر توی شهر غذا پیدا نمیشد توس رستوران هتل ما دعوا بود سر غذا، دریاچه زریوار بسیار زیبا ولی از دور دل میبره و از نزدیک پشههای وحشتناکش پدر در میاره و هوا خیلی گرم بود و در روز آفتاب تا مغز استخوان نفوذ میکرد.
بی انصاف نباشم که طبیعت زیبائی داره و تمام دشت سبز و بنفش و زرد و قرمز بود و دشتی نبود که داخلش کشاورزی نمیکردند هر جائی که امکان داشت تراکتور بره چیزی کاشته بودند. و گلههای گاو و گوسفند میچریدند.
در محل اقامت ما در مریوان زمین بازی داشت و پانته آ چند ساعتی را اونجا گذراند یک دختر بچه زیبای کرد که کمی بزرگتر از پانتهآ بود هم اونجا بازی میکرد و موهای طلائی داشت که توی نور آفتاب و در حرکت سرش تغییر رنگ میداد و به زبان کردی صحبت میکرد که متاسفانه حتی یک کلمه از حرفاش رو متوجه نشدم ولی با پانتهآ خیلی دوست شده بود وقت خداحافظی انگار دوست چندین چندسالهاش ازش جدا می شد.
عکسهای سفر را بعدا میگذارم
ارادتمند صفا


ارادتمند صفا
آقای همکاری دارم که در سن بالا ازدواج کرد و همیشه از علنی کردن این مسئله و صحبت کردن در مورد همسرش طفره میرفت و در مورد زندگی مشترک او مثل راز در شرکت صحبت میشد. تا اینکه در روزهای پایانی سال گذشته متاسفانه به طور ناگهانی طفلک، خانومش سکته مغزی کرد و پس از یک هفته فوت شد همه همکاران خیلی متأسف شدند و خودش هم بینهایت ناراحت شد در واقع داغون شد وقتی برای عرض تسلیت به دیدنش رفتیم برق حلقهی نو و زیبائی که برای اولین بار داخل انگشتش دیده میشد توجه همه را جلب کرد و برای اولین بار تصویر و نام همسرش را روی اعلامیه فوت دیدیم دلیل پنهان کاریاش به خودش مربوط میشه ولی بعد از آن جریان به این فکر میکنم که باید از نعمات خداوند و شرایطی که پیش میاد را در زمان خودش لذت برد و استفاده کرد و گرنه مایه پیشمانی است و که کوتاهی کردن باعث میشه یک گوشه از وجودمون کم بیاره و بالغ نشه
همچنین در مورد یکی از دوستان که در کارش خیلی موفق است و الان یک شرکت خوب و موفق تخصصی داره و همچنین دو فرزند که در درس و موسیقی و ورزش موفق و فوقالعاده هستند، چند روز پیش طی یک مکالمه تلفنی توصیه می کرد که لحظه لحظه بزرگ شدن فرزندمان حضور داشته باشم و لذت ببرم و براش همیشه وقت داشته باشم چون بعدا اوست که برای ما وقت نداره. وقتی بزرگ شد، برنامهها و زندگی خودش را داره و وقت کمی را با ما می گذرانه و پشیمان بود که از نوزادی و کودکی و نوجوانی پسرهایش چیز زیادی به یاد نداره تا الان با یادآوریش غم دوریشون را تخفیف بده
بیشتر مشکلات روحی و روانی در سنین پس از جوانی از نایده گرفتن فرصتهای طلائی زندگی است و استفاده نکردن و در واقع ندیدن نعمتهای خداوندی سرچشمه میگیره
پس اجازه بدین که فرزندانمون بچگی کنند
نوجوانانمون نوجوانی کنند
جوانان مون جوانی کنند و ما هم با مشاهده لحظه به لحظه آن لذت ببریم و اغنا بشیم
و خودمون هم در زمان حال و برای خودمون و خانوادمون زندگی کنیم که زمان، بازگشت نداره
ارادتمند صفا
پانته آ اینروزا خیلی بانمک شده و کارهاش و حرفاش خیلی جالبه از زمانی چشم بازمیکنه تا زمان خواب لحظاتی که حرف نمی زنه و سوال نمی کنه خیلی ناچیزه بعدا براتون جریان کل کل کردنهای او با عموش را تعریف می کنم