تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

18 مرداد پنجمین سالگرد ازدواج من و وفا بود و این هفته پنجشنبه 2 شهریور تولد سه سالگی پانته‌آ است وقتی به روزهای گذشته نگاه می‌کنم نمی‌تونم بگم چه زود گذشت چون به نظر من این گونه نیست سه سال زمان زیادی نیست ولی در این مدت از یک نوزاد که حتی برای خوردن هم باید بهش کمک می‌شد دختری شکل گرفته که وقتی می‌بینی ما باهم حرف می‌زنیم و به او توجه نداریم با اخم و دست‌های به کمر میگه "ساکت چقدر حرف می‌زنین سرم درد گرفت" بعد هم شعر مهدکودک رو میخونه که "انگشتم کجائی روی لبهایم هوپ" یعنی که ...

و اما از پنج سال زندگی مشترک که خیلی چیزهایی به دست آوردیم و متاسفانه یک شخص خیلی عزیز رو از دست دادیم حالا تا حدودی نگرانی بابام رو توی مراسم عروسی درک می‌کنم و تبدیل نگرانی به آرامش بعد از بیشتر آشنا شدن با وفا

گاهی اوقات از بعضی از کارها و فکرهای قدیم خندم می‌گیره و احساس می‌کنم کمی بزرگتر و با تجربه‌تر شدم یادآوری روزهای گذشته تلخ و شیرینی و فکر می‌کنم کمتر وقتی رو ازدست دادیم و در حد توان حرکتی روبه جلو داشتیم امیدوارم که این حرکت در مسیر درستی باشه و سر از نا کجا آباد نداشته باشه

چند روز پیش وقت رفتن به خونه به جایی رسیدیم که چندتا کارگر کار می کردند و با بیل و کلنگی که می زدند گرد و خاک به پا کرده بودند پانته‌آ دست به کم رفته پیششون میگه "خودتونو خاکی کردین، کثیف شدین بس نیست حالا ما هم خاکی بشیم جمع کنین بسه دیگه " و کارگر بیچاره مات و متحیر نگاهش می کرد نمی دونم طبیعی است یا نه خیلی خانوم بزرگ بازی در میاره ما که اسمشو گذاشتیم ممیزی ایزو به همه چیز و همه کس کار داره "چرا آقا پلیسه سیبیل نداره، چرا بچه بدها روی زمین آشغال ریختن، چرا پسره توی پارک شیطونی می‌کنه کار خطرناک می‌کنه، چرا بنیامین توی شعرش میگه دیوونه آخه دیونه کار بدیه، چرا دمپائی بابا رو پوشیدی هرکی باید دمپائی خودش رو بپوشه، چرا اتوبوسه بوی بد میده (دود اگزوز رو میگه) خلاصه گاهی اوقات در می‌مونم در جواب دادن هر وقت می‌ریم سوپرمارکت محل کلی توضیح میده که "لپ لپ چیه بده توش هیچی نداره من نمی‌گم بخر، پفک چیه دست آدمو نارنجی میکنه من نمی‌خوام برای بستنی بخر بستنی خوبه"

هنوز هیچ برنامه خاص برای تولد پانته‌آ در نظر ندارم دوست دارم طوری باشه که اون بهش خوش بگذره و دوست داشته باشه می‌خواستم برای مهد کودک یه گروه خیمه شب بازی دعوت کنم که پیدا نکردم و خونه هم اونقدر بزرگ نیست که جشن تولد حسابی بگیرم باید اکتفا کنیم به تعداد محدودی مهمان ولی شب تولد رفتن به سرزمین عجایب حتمی است.

لطفا پیشنهاد بدین

ارادتمند صفا

گلهای ارکیده با صدای ایلیا منفرد به عنوان حسن ختام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 10:55  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

قبلا گفته بودم که پانته‌آ با عموش خیلی کل‌کل داره عموی پانته‌آ کودکی درونش خیلی فعاله

مسئله کل‌کل از اینجا شروع شد که پانته‌آ حدود یک سالش بود و به شدت بد غذا یه بار که منزل مامان پوری بودیم که طبق معمول از خوردن امتناع می‌کرد و ادا در می‌آورد و عمو به شوخی گفت من غذای پانته‌آ رو می‌خورم پانته‌آ از اونجائی که عمو غذاشو نخوره دولپی تا ته ظرف رو خالی کرد بعد از این حتی توی خونه خودمون هم اگه ادا و اصول شروع می‌شد با یک تماس تلفن صوری از عمو دعوت می‌شد برای صرف غذای پانته‌آ بیاد و پانته‌آ با عجله همه رو می‌خورد بعدها این مسئله بسط پیدا کرد به لباس و وسایل بازی و غیره  و حالا دیگه شده یک کل کل حسابی و اوایل پانته‌آ عصبی می‌شد و گریه و زاری راه می‌انداخت که عمو برنداره یا دست نزنه ماله منه ، حالا که بزرگتر شده و مفهوم شوخی رو خوب فهمیده هم لذت می‌بره و هم سعی می‌کنه با سیاست و از راه گفتمان برنده بشه گاهی اوقات که عمو حواسش نیست کاریش نداره پانته‌آ شروع می‌کنه و خلاصه رابطه خیلی بامزه و جالبی دارند منو و وفا هم مشکلی نداریم و و به هیچوجه دخالت نمی‌کنیم. این کمک می‌کنه پانته‌آ فکرشو به کاربندازه و گلیمش رو از آب بیرون بکشه و بیشتر توی عکس‌العملاش دقیق می‌شیم و خودش هم لذت می‌بره و ماهم کلی می‌خندیم ولی گاهی اوقات پانته‌آ در وضعیت خوبی نیست مثلا خوابش میاد یا خسته‌اس و یا گشنه‌ و لازمه این برنامه ادامه پیدا نکنه چون پانته‌آ عصبی و کلافه می‌شه و آزار می بینه

از نمونه‌های اخیر جمعه گذشته بود که بعد از کلی این ماله من و اون ماله تو و مامان پوری مامان منه و غیره عمو الکی شروع به گریه کرد که یکی از اسباب بازی‌های پانته‌آ رو می‌خواد پانته‌آ با خونسردی بهش گفت آدم زودی گریه نمی‌کنه که اول نق می‌زنه بهانه می‌گیره اگه بهش ندادن گریه می‌کنه تو بلد نیستی؟ من باید بهت یاد بدم؟!!!

یک دفعه دیگه هم پانته‌آ نقش مربی مهدکودک رو بازی می‌کرد  و همه باید در جواب سوالاش می‌گفتیم بله، یکی از دوستان ساز مخالف می‌زد و مخالف می‌خواند تا اینکه پانته‌آ دست به کمر اومد جلوش و گفت ببینم یاد نگرفتی بگی بله!! 

چند وقت پیش که یه جای زخم قدیمی روی دست من دید:
پرسید مامان این چیه؟
 گفتم کوچولو که بودم قد تو زمین خوردم و دستم زخم شد جاش مونده
یه کم فکر کرد و پرسید او وقتا مامانت کی بوده؟؟

ارادتمند صفا 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 9:45  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مرکز آموزش موسیقی پارس با حدود ۲۰ سال تجربه در آموزش موسیقی به بچه‌ها، از سن دو سالگی هنرجو می‌پذیرد.  دوره ارف این گروه سنی ۵/۲ سال طول می‌کشد و هر ترم سه ماه و هفته ای یک جلسه ۵/۱ ساعته داره و کلاس پانته آ که ترم اوله بازی با بچه‌ها است که کمک می‌کنه گوش موسیقیائی‌شان تقویت بشه و استعدادشون مشخص بشه و تا دو ترم آخر هیچ سازی را آموزش نمی‌دن ولی دو ترم آخر سازهای ارف شامل بلز، فلوت و زیلوفون آموزش داده می‌شود و تعدادی سی‌دی موسیقی که توی خونه گوش می‌دن و توی کلاس تکرار میشه مربی‌ها پایان هر ترم جداولی را تکمیل می کنن که در واقع سنجش وضعیت آموزش بچه‌هاست تا در انتخاب ساز و سوق دادن بچه‌ها به نوع موسیقی کمک می‌کنه یکی از مربی‌های پانته‌آ از دو سه سالگی موسیقی رو توی همین موسسه شروع کرده و حالا دانشجوی موسیقی است و وقتی بچه بوده اکثر شعرهای آهنگهای سی‌دی بچه‌ها رو خونده. مرکز مرتبا مربیانش را برای آموزش به دوره‌هایی در اتریش می فرسته و رئیس موسسه آقای ناصر نظر است که رهبر ارکستر است اگه ببیننش باورتون نمیشه علاوه بر کار موسیقی در مدیریت  هم آدم توانائیه. در مناسبت‌های مختلف با کمک هنرجوها کنسرتهای بزرگی می‌دن برای اطلاعات بیشت به سایت مرکز www.pars-music.com مراجعه کنید

پانته‌آ کلاس موسیقی رو خیلی دوست داره و در بازی‌ها شرکت می‌کنه و از سی‌دی موسیقی بگم که کار ما شده توی ماشین توی خونه فقط اینها رو گوش بدیم البته باشنیدنش آرامش پیدا می‌کنم مخصوصا یکی از آهنگاش همان آهنگ معروف فیلم اشک‌‌ها و لبخندهاست آهنگ نتها (دو دوشب نخوابیدم ر روی ماهت دیدیم و ...) شنیدن این آهنگ باعث یادآوری خاطرات خوش کودکی و این فیلم زیبا می‌شه

ادارتمند صفا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 12:41  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

یکشنبه روز پرکاری بود بعد از گذراندن ۸ ساعت کار مفید!!! اداری با پانته‌آ به کلاس موسیقی رفتیم و یکی از بچه‌های کلاس پسربچه توپول و سفید و قدبلند حدود دو سال و نیمه است که اسمش الوان است و بچه جالیه در تمام مدت کلاس یا دراز کشیده یا رو مامانش ولو شده و یا توی عالم خودشه جلسه قبل که قرار بود بچه‌ها درس جواب بدن و لازم بود هنگام شنیدی صداهای بلند و کوتاه و متوسط با بالا بردن دستشون و یا نشستن و دست به کمر زدن صداها رو تشخیص بدن با کلی سلام و صلوات الوان‌خان رضایت داد که درس جواب بده با شنیدن صدای اول روی زمین یه وری دراز کشید با شنیدن صدای دوم دستش رو زد زیر سرش و با صدای سوم چشماشم بست بچه جالبیه یکی دیگه هست که آروم و قرار نداره اصلا متوجه این نیست کجا اومده کلاس رو با زمین بازی اشتباه گرفته و مرتب توی کلاس اینطرف و انوطرف میره وقتی همه ساکتن جیغ و داد می‌کنه و زمان اجرای نمایش عروسکی بچه‌های کناریشو اذیت میکنه در تمام این مدت مادرش مثل(اینجا جای نامگذاری های دکتر امید خالیه) لبخند می‌زنه و لابد از شاهکارهای دخترکش لذت می‌بره جالبه که در ۹۰ درصد این هنرنمایی‌ها باید مامانش همراهش باشه تجسم کنید! خانم مربی خیلی تحملش زیاده و تجربه طولانی در کار با بچه‌ها داره و فقط از مامانش خواهش می‌کنه که آرومش کنه یا از کلاس بیرون ببرتش ولی مامانه اصلا تو باغ نیست فکر میکنم دفعه دیگه خانم مربی ...

بعد از کلاس وفا رو بردیم دکتر ارتوپد مدتیه که مچ و شصت دستش درد میکنه توی اطاق انتظار یه مادر و دختر و نوه بودند که رنگ چشماشون مثل هم بود رنگ سبز خیلی زیبا وقتی کنار هم نشسته بودند من فکر می‌کردم چقدر دماغاشون هم مثل همه و بعد که با مادره سر صحبت رو باز کردم گفت که دخترش یه بار دماغشو عمل کرده و حالا بعد از شش‌ماه مشکل داره  و دکتر گفته باید دوباره جراحی بشه یاد آگهی‌های طنز روزنامه شرق پنجشنبه گذشته افتادم که آگهی کرده بود با عمل جراحی دماغتون رو به حالت اول بر می‌گردانیم

برای اولین بار آقای دکتری رو دیدم که زیبا اندام کار می کنه اندامش دقیقا عین زیبا اندام کارها ست یک کراوات صورتی هم زده بود و نمی‌دونم یک جراح که هر روز توی دو تا کلینیک بیمار ویزیت می‌کنه و استاد دانشگاه هم هست و توی بیمارستان دولتی هم جراحی می‌کنه کی وقت می‌کنه چند ساعت ورزش کنه و دمبل بزنه تا چنین هیکلی پیدا کنه ولی دکتر فوق‌العاده‌ای است و بیمارانی که برای ویزیت بعد از جراحی آمده بودن کسانی بودند که بر اثر صانحه انگشتاشون یا دشتسون و یا اعصاب دستشون قطع شده بود و او برای شون پیوند زده بود.

بعد از دکتر رفتیم فرهنگسرای بانو و اولین کنسرت عروسکی با کارگردانی مریم سعادت رو دیدیم بد نبود و پانته‌آ خیلی لذت برد مخصوصا که مرتب دستگاه تولید حباب کار می‌کرد و حبابها توی جمعیت می اومد پانته آ که از شادی چشماش برق میزد با تعجب پرسید مامان این کیه که این همه فوت می‌کنه جالب‌تر آز اون اینکه در یکی ار سالنهای فرهنگسرا خانمها شوی غذا داشتند و انواع غذاهای خانگی را سرو می‌کردند میز صندلی هم بود که همون جا غذا بخوریم.

 وفا رفته ماموریت فکر می‌کنم الان چند کیلومتری مرز ارمنستان و توی جنگلهای ارسبارانه برای شکاربانی یا مرزداری نرفته اونجا یکی از معادن بزرگ مس کشوره

ارادتمند صفا


 در ضمن من دنبال یک گروه خیمه شب بازی می‌گردم که توی مهدکودک بیان برنامه اجرا کنن اگه می‌شناسین به من اطلاع بدین با تشکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 10:2  توسط صفا و وفا و پانته ا  |