قطعا همه در دوران نوجوانی و جوانی به یک چیزی به عنوان سرگرمی علاقه داشتید مثلا کتاب ، ورزش ، درس ، ولگردی ، سرخیابان الاف بودن ، دختربازی و یا اصطلاح دخترانه اش را نمی دانم شاید پسربازی ، شاید هم همه اش !! ولی چیزی که من در دوران نوجوانی به عنوان سرگرمی داشتم کتاب ، فوتبال و شیطنت در حجم زیاد بود همه کتابخوانها در دوران نوجوانی یا با مجموعه کمیک استریپ های تنتن و میلو به خاطر جذابیت و هیجانش (الان هم در سن 37 سالگی با دیدن کتابهای تنتن دلم یکجوری میشود برای خواندنش ) یا با کتابهای پلیسی مایک هامر در قطع جیبی البته به جهت داشتن بعضی از صحنههای سکسیاش شروع کردند بعد که یک مقدار فهمیدند که یک فرقهایی با جنس مخالف دارند و باید عاشق بشوند کتابهای رجبعلی اعتمادی ( ر.اعتمادی) و رمانهای عشقی جزء لاینفک وسائل همراهشان میشد بعد از مدتی یا به کتاب خواندن ادامه میدادند یا کتاب را ول میکردند به امان خدا .
یادم میاید اولین کتابی که توانستم خودم بخوانم کتاب مهمانهای ناخوانده بود که آن کتاب هنوز صحیح و سالم در کتابخانه منزلم هست و اتفاقا صفا چند روز پیش برای پانتهآ آنرا می خواند و کم کم سیر کتابخواندن ما هم مثل بقیه ادامه پیدا کرد برای رفتن به دندانپزشکی فقط به شرط خرید آخرین کتاب تنتن حاضر به رفتن به قتلگاه مطب بودم (حامد جان دلخور نشه ) دوران راهنمایی هم سر زنگ دینی و عربی همیشه سر به زیر بودم چون لای کتاب دینی داخل جامیزی یک کتاب مایک هامر یا یکی از کتابهای امیر عشیری یا رمانهای دیگر بود هرچند که بعضی وقتها هم یعضی مجلات که دست استکبار جهانی برای خراب کردن افکار بچه های انقلاب به دست ما رسانده بود عامل سر به زیری ما بود و واقعا آدم دلش میخواست با دیدن عکسهای این مجلات همیشه سر به زیر باشد . ( خداییش استکبار بیشتر به فکر ما بود ) همه این دوران گذشت یادمه کتاب دائی جان ناپلئون را در سن 13 سالگی برای اولین بار دو بار پشت سر هم خواندم و بار اول نصفه شب طوری میخندیدم که نزدیک بود یک فصل کتک سیر نوش جان کنم و به خاطر این کتاب فردا هم به علت مریضی الکی مدرسه نرفتم . تا بالاخره در کتاب خواندن یک کم آدم شدم چند تا نویسنده ایرانی و خارجی شناختم و به کارهایشان علاقه مند شدم ، هرچند که عقیده دارم هیچ نوشتهای نیست که به یکبار خواندن نیارزد یکی از این نویسندهها آقای اسماعیل فصیح است اولین کتابی که از ایشان خواندم داستان جاوید بود به قدری زیبا بود و شخصیت پردازی عالی داشت که بدون درنگ دنبال بقیه کتابهای این آدم گشتم و تقریبا همه را خواندم شهبازان و جغدان ، فرار فروهر ، ثریا در اغماء ، زمستان 62 ، شراب خام ، درد سیاوش ، گزیده داستانها ، لاله برافروخت ، پناه بر حافظ و ... یادمه کتاب زمستان 62 مدتها ممنوع بود من سال 1370 حقوقم به عنوان برنامهنویس بود 12000 تومان ، 5000 تومان دادم به یکی از این دستفروشهای انقلاب کتاب را برایم بیاورد نسخه کپی چاپ اول و وقتی خریدم منزل ما خیابان کارگر شمالی بود تا پارک لاله رفتم دیدم نمیتونم تحمل کنم کرم خواندن کتاب نمیذاره رفتم توی پارک تا ساعت 2 نصفه شب خوندم تمام شد آمدم خانه .
یا کتاب ثریا در اغماء یک مدتی زیر بالشم بود هرشب مثل فال حافظ یک صفحه را باز میکردم و شروع می کردم به خواندن .
جالب اینجاست در دوران نامزدی جاویدان ما ( آنهایی که من و صفا را از نزدیک میشناسند می دانند چرا نامزدهای جاویدان ) فهمیدم که نویسنده مورد علاقه صفا هم جناب اسماعیل فصیح نازنین است .
من شدیدا مجذوب شخصیت جلال آریان بودم و هستم آدمی راحت بی غل و غش ، باهوش ، دارای اعتماد به نفس و نکته سنج ، دارای متلک ها و اصطلاحات خاص خود که ناخواسته شما را وادار به تحسین می کند . و خیلی دوست دارم بدانم که جلال آریان همان اسماعیل فصیح است یا نه ؟ شاید باور نکنید که یکی از آرزوهای من داشتن یک خانه ویلائی در زرکش در خیابان فرح است چون جلال آریان و خواهرش در آنجا زندگی می کردند . شاید جالب باشد تصمیم داریم آپارتمانمان را عوض کنیم دنبال یک آپارتمان در خیابان سهروردی شمالی می گردیم.
ما مخلص اسماعیل فصیح و دوستدارانش و دکترهای طرفدارش که اتفاقی متولد شهریور هستند و اول اسمشون الفه هم هستیم.
ارادتمند وفا
بگذریم یک عکس جالب دیدم از المپیاد ریاضی که نفر برتر ایران با یک دختر اسرائیلی اول شده بودند من هیچ جا صدائی در این مورد نشنیدم اگر بتونم عکس رو توی وبلاگ میگذارم .
یکی از دوستان الکترونیکی ندیده با دقت نظر در یکی از عکسهای پانتهآ گوشهای از تصویر بنده را دیده بود که مچبند بسته بودم و سراغ دکتر را از من میگرفت باید عرض کنم که یک کلینیک تخصصی دست و انگشت در خیابان شیخ بهائی است که صاحب اصلی آن دکتر گوشه است و دکتری در آن کلینیک کار میکند به نام دکتر تبریزی که بنده و همسربانو را معاینه فرمودهاند و همسر بانو از تجویز و درمان ایشان راضی بودند و در یکی از پستهای قبلی راجع به پزشکی که پرورش اندام کار میکند و کراوات صورتی می زند گفته بود. آن دکتر همین دکتر تبریزی است .
در آخر هم از دوستانی که احوالپرسی کرده بودند تشکر میکنم به خصوص حامد و امید و شراره .
از دکتر سیرپرست هم به خاطر اینکه هنوز به عنوان سوژه در خدمت دکتر امید عزیز است تشکر میکنم
با تقدیم احترام وفا
چند روز پیش که پانتهآ رو دکتر اطفال برده بودن توی سالن انتظار خانم مسنی نشسته بود و ما هم کنارش روی صندلی نشستیم تقریباً بلافاصله سر صحبت رو باز کرد، گفت که دخترش با نوهاش داخل مطب هستند و از بس بچهاش گریه میکنه صاحب خونهاش جوابشون کرده و جا پیدا نکرده وسایلشونو تیو یک گاراژ گذاشتن و چادر کشیدن خودشون هم دو روز خونه مادر و دو روز خونه دیگری و غیره
تمامی این نقل قول با صداقت کامل و انشاء اصلیست
در ادامه گفت دخترش خیلی خوشگل بود 13 سالگی شوهرش داده و 9 ماه بعد بچهدار شده یه پسر، وضع شوهرش خوب نیست با خون دل جهیزه داده و از بش از این خونه به اون خونه اساس کشیدن هیچی ازش نمونده به گوشش خوندن که بچه بیار قدمش خوب باشه وضع شوهرت خوب میشه حالا بهد از 10 سال بچه دوم باز هم یه پسر به دنیا اومده که ....
من فقط نگاهش میکردم و با تعجب گوش می دادم
بعد از کمی مکث به اطاق کناری اطاق آقای دکتر که مطب دکترش است که دندانپزشکه کرد و پرسید کارش خوبه قبل از اینکه من لب باز کنم گفت دخترم دندوناش خراب شده بچهام وقت نمیکنه به خود برسه و در ادامه گفت که خودش پادرد داره و خیلی ناراحته و حتی نمیتونه راه برود قسم میخورد که چند دست بشقاب و چنگال نذر کرده و حتی یک قالی 12 متری نذر کرده ولی خوب نشده
پرسیدم دکتر نرفتی جواب داد که هر چی دکتر میرم میگه چیزیت نیست و دوا میده ولی من نمیخورم وقتی میگه چیزیم نیست دوا میخوام چی کار
حال با دخترش اومده پیش این دکتر که سالهای قدیم همسایهاش بودن و چون ساختمان قدیمی رو خراب کرده بود و صاحبخانه جواب کرده بود از این محل رفته بودند میگن که آقای دکتر خیلی دستش سبکه هم بچه رو خوب کنه که کمتر گریه کنه و هم پاهای او رو وقتی دختر از مطب بیرون اومد دیدم انصافا زیباست و کمک کرد تا مادر تاتی تاتی کنان پیش دکتر بره
وقتی نوبتمون شد و دکتر و دیدیم دلم سوخت براش که پیرزن از دستان سبک و شفا بخشش چه توقعاتی داشته
یاد داستان انار بانو گلی ترقی افتادم خیلی شبیهش بود