تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
من همیشه مشکل ضعف حافظه داشتم و از اینکه خیلی زود همه چیز را فراموش می‌کنم رنج کشیدم ولی برعکس وفا حافظه فوق‌العاده‌ای داره غیرممکنه اسمی و یا آدرس و ... را فراموش کنه و هر متنی رو یک بار بخونه حفظ میشه و من همیشه آرزو می کردم که پانته‌آ از نظر حافظه به پدرش بره نه به من و حالا که بزرگتر شده و سه سالش تموم شده و توی مهد کودک آموزش جدی آغاز شده اکثر شعرهائی که آموزش می‌دهند یا در آموزش انگلیسی و موسیقی حافظه‌اش بد نیست ولی خوب زود فراموش می‌کنه نمی دونم این طبیعیه یا اینکه باید کمک بشه و راه‌های تقویت حافظه رو نمی‌دونم که در این سنین چه باید کرد تا حافظه تقویت بشه برایش چند سری کارت حافظه گرفتم و باهاش بازی می‌کنه ولی چون خودم همیشه از این مسئله عذاب کشیدم نمی خوام پانته‌آ گرفتارش بشه اگه کتاب یا مقاله‌ای در این مورد می‌شناسید اگه معرفی کنید ممنون می‌شم

چند هفته هست که همزمان با کلاس موسیقی پانته‌آ توی کتابخانه موسسه موسیقی کلاس رایگان مفاهیم موسیقی گذاشتن (کارهای آقای ناصر نظر قابل تحسینه) این کلاس برای والدینی است که مجبورند در مدت کلاس فرزندشون منتظر بمونند. معلم کلاس یک آقای جوان حدود ۲۲ سال یا کمتره که هر جلسه یک سبک موسیقی را معرفی می‌کنه و با شنیدن قطعات مختلف و توضیح در مورد اون ویژگی‌های سبک رو معرفی می‌کنه و خلاصه‌ای از جلسه هم در یکی دو برگه تایپ شده در اختیارمون میزاره کلاس خوبیه و من خیلی لذت می‌برم ولی آخر کلاس رو از دست می‌دم چون وقت زنگ تفریح و خوردن تغذیه کلاس پانته‌آ باید والدین حضور داشته باشند ولی همین اندازه هم خوبه

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 8:8  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

پست جدید وبلاگ انگاره که در مورد فراموش کردن روز تولد همسرش نوشته بود، من رو یاد روز تولد وفا در سال گذشته انداخت که به دلایلی که تعریف می‌کنم فراموش کرده‌بودم

سال گذشته اولین پائیزی بود که پانته‌آ مهد کودک می‌رفت و تقریبا از نیمه شهریور شروع کرد به دست و پنجه نرم کردن با ویروس‌های سرماخوردگی و البته دکترش ما رو آماده کرده بود که پائیز و زمستان سختی را تجربه خواهیم کرد. اکثر اوقات که پانته‌آ سرما می‌خورد بعد از مدتی من ازش می‌گیرم و البته خیلی شدیدتر و بدتر و سال گذشته هم من و پانته‌آ در حوالی روز تولد وفا به شدت سرما خورده بودیم و تقریبا 10 روز از خونه در نیامدیم در یکی از سخت‌ترین روزها که من به شدت سینوس‌هایم عفونی شده بود و دوباره باید ویزیت می‌شدم و وفا برای بردن من به مطلب دکتر و کمک و پرستاری، مرخصی گرفته بود و ما خیلی شلوغ و مریض و ناراحت بودیم بیشتر روز رو من استراحت کردم و وفا برامون سوپ پخت و آبمیوه گرفت و پانته‌آ را سرگرم کرد تا من بیشتر استراحت کنم دقیقا روز تولد وفا بود و من با وجود این که هم نسخه تاریخ‌دار گرفتم و هم گواهی استراحت اصلا به تاریخ روز توجه نکردم و روز تولد وفا رو فراموش کردم و او هم چیزی نگفت.

فردا او روز یادمه دوشنبه بود ظهر تازه متوجه شدم دیروزش 17 مهر بوده و من فراموش کردم. یک مرتبه خشکم زد خیلی احساس شرمندگی کردم با اینکه حال خوبی نداشتم برای جبران فراموشکاریم بعد از خوابیدن پانته‌آ مشغول پختن یک شام حسابی شدم و چون اصلا نمی‌تونستیم بیرون برم یک کیک خانگی دست کردم و عصر که پانته‌آ بیدار شد بهش گفتم که تولد بابائیه و خونه رو مرتب کردیم و میز چیدیم و شمع روز کیک گذاشتیم و منتظر وفا شدیم وقتی وارد شد تا حدودی جا خورد و خوشحال شد ولی من هنوزه که هنوزه نتونستن خودم رو به خاطر بی‌توجهیم ببخشم و وقتی یادم میاد به شدت احساس شرمندگی می‌کنم امیدوارم که از دل وفا پاک شده باشه و امیدوارم که دیگه همچین اتفاقی برای پیش نیاد

به نظر من روز تولد هر کسی خیلی روز مهمیه

کیک تولد وفا در سال گذشته

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 15:34  توسط صفا و وفا و پانته ا  |