امروز وبلاگمان یکساله شد . یکسال گذشت و ماهم در این دنیای مجازی یکسال دارای هویت بودیم . در این یکسال با دوستانی آشناشدیم که ما را تحمل کردند .
دکتر امید عزیز خوش ذوق و تیزبین و متخصص کشف انواع امراض اجتماعی و سیاسی و .... ، کسی که فکر میکنم احتمالا نوشته هایش از نسخه هایش بیشتر می ارزد .فوق تخصص در نامگذاری افراد با اشیاء و جانداران و هرچیز دیگر .
دکتر حامدعزیز دقیق رک گو و ریزبین و متخصص در یافتن نکات منفی که به راحتی قابل دیدن نیست ، و نویسنده کامنتهای موجز و رک و عاشق طراحی رقصهای باله
متین عزیز خوش قلم ، دلنازک و کسی که در پشت ستاره حلبی اش قلبی از طلا دارد
شری عزیز اول دوست صفا بعداز آن دوست وفا سپس آبجی وفا دارای یک پسر خوشگل همسن پانتهآ دوست عزیز ما که قراره به ما شام خانه جدیدش رو بده و ما هنوز منتظریم
دکتر زانیار دوست شاعر ندیده سفر کرده دارای صدای 6 دانگ برای تلاوت قران با صوت ، متخصص در تقلبهای حرفه ای (تکنفره ، دو نفره ، با پارتینر ،بدون پارتینر و خلاصه همه جوره )
و دوستان دیگر که گر چه نام نبردیم ولی همیشه با کامنتهایشان ما را دلگرمی دادند و پشتیبانی کردند . اگر لوس نوشتیم گفتند و تذکر دادند . اگر عصبانی بودیم آراممان کردند . اگر ناراحت بودیم همدردی کردند . و در این قرن تکنولوژی و اطلاعات داشتن چنین دوستانی مایه مباهات و افتخار است . و شاکریم اگر در این دنیای مجازی مینویسیم کسی هست که بخواند و منتظر باشد تا دوباره آپدیت کنیم . ضمنا در انتها تشکر میکنم از نیروی انتظامی ، برق منطقهای ، واحد نودال و امپکس ، و خانواده رجبی .
راستی کسی میدونه این خانواده رجبی کی هستند ؟
ارادتمند وفا و صفا و پانتهآ
این چند روز در فکر چند موضوع بودم که بنویسم تا اینکه امروز صبح خبر مرگ کسی همراه با لحن انرژیک و شاد از رادیو شنیدم که به خودم گفتم ما ملت چرا باید از مرگ دیگران خوشحال باشیم ؟
هر روز صبح در مسیر خانه تا محل کار که بین راه صفا و پانتهآ را میرسانم رادیو روشن است معمولا چون حدود یکساعت تا 45 دقیقه توی راه هستیم رادیو جوان برنامه یک صبح یک سلام را گوش میکنیم تا از اخبار و تیترهای روزنامه ها و گزارشات و.... با خبر بشویم امروز درست بعد از اخبار 7:30 یکدفعه سکوت برقرار شد و مجری برنامه خانم آرزو جعفرپور با صدای بشاش فرمودند : شنوندگان عزیز میخوام خبر خوشحال کنندهای را بدهم که دل تمام مردم ایران از آن شاد خواهد شد دیشب قبل از نیمه شب جسد سوخته مردی دانمارکی که کاریکاتورهای اهانت آمیز در مورد حضرت محمد (ص) کشیده بود در نزدیکی دفتر روزنامه محل کارش پیدا شد . به خاطر همین به شما تبریک میگویم و مردم خوشحالی کنید !!!
بزرگی از عارفان بر سر در خانهاش نوشته بود : هرکسی که به این خانه آمد به او نان دهید و از دینش نپرسید چرا که کسی که پیش خداوند به جانی بیارزد در خانه ما به نانی معتبر است .
من نمیدانم آیا واقعا حق این آدم اینطور کشته شدن بود ؟ اگر اینطور است ما که هر روز به خدا و پیغمبر و ائمه قسم دروغ میخوریم و هزار جور کثافتکاری میکنیم حق ما چیست ؟ این اهانت به خدا و پیغمبر نیست ؟ ما که هر روز کمر همت میبندیم جیب همدیگر را خالی کنیم ، باید چه تاوانی پس بدهیم ؟ ما که در خانه یکجور هستیم بیرون یکجور دیگر باید چگونه جواب پس بدهیم ؟ ما که نسل آینده مان را وادار میکنیم به دروغ گفتن چگونه باید مجازات شویم ؟
به نظر من مقام پیامبران و بزرگان ادیان انقدر بالا و رفیع است که با کشیدن کاریکاتور و توهین یک عده به هیچ وجه حتی خشی هم به مقام آنها نخواهد افتاد مگر اینکه ما ملت خودمان کاسه داغ تر از آش شده و برای خودمان مسئله ایجاد کنیم .
دوست عزیزم متین راجع به خاطراتش از جنگ و شهید شدن دوستش بهدالله به قلم روان و زیبایش نوشته و همینطور راجع به اعدام صدام ، به دوستان پیشنهاد میکنم به وبلاگش سری بزنید و فکر میکنم پشیمان نشوید . ولی موضوع اعدام صدام که همه دوستان اشاره ای به آن کردند همانطور که در کامنت متین هم نوشتم به نظر من رفتاری که با صدام شد حقش نبود .
خیلی سخت است ببینی عروسکی را که به جای ساز و تنبور اسلحه به دست گرفته را اعدام میکنند و میگویند خوشحال شوید !!!! آیا واقعا مادران جوانانی که در این جنگ کشته شدند خوشحال شدند ؟ آیا جوانشان دوباره زنده شد ؟ آیا واقعا احساس کردند انتقام خون فرزندشان را گرفتند ؟ آیا مادر رفیق صمیمی من که مجبور شدم خبر شهید شدن پسرش را بدهم و روز سوم دیدم 20 سال پیر شده دوباره جوان شد ؟ آیا آن مادری که در تلویزیون میگفت من اگر 10 تا بچه دیگر داشتم در راه اسلام میدادم هنوز هم حاضر است اینکار رابکند ؟ آیا مادرانی که فرزندشان را فلج و یا در آسایشگاه می بینند راضی شدند ؟ نمیدانم ولی من شخصا به هیچ وجه راضی نشدم ، چون احساس کردم فقط صدام نبود که باید اعدام میشد . خیلی های دیگر که به این جنگ دامن زدند هم باید اعدام میشدند کسانی که از مظلومیت جوانان ایرانی و عراقی سوء استفاده کردند . ولی به نظر من مجازات صدام را به خداوند هم سپردن کم است . شاید باید صدام و صدامیان چندین جان داشته باشند که همان بلاهایی را که سر دیگران آوردند سرشان بیاورند . آیا باز هم دل کسانی که از آنان زخم خورده خنک میشه یا نه ؟ یا اصلا باید دل کسی خنک بشه ؟ یا اصلا کسی باید خوشحال بشود ؟ نمیدانم اگر جنگ جنگ بود و عزت و شرفمان در گرو این جنگ چرا باید ناراحت باشیم از عزتمان دفاع کردیم . حتما بیخودی مادر رفیقم یکشبه پیر شد . حتما مادر آن سه شهید دوباره نوه هایش را هم به جنگ میفرستد . حتما مادر آن جوانی که قطع نخاع شده دوباره اگر جنگ بشود حتما فرزندش را میفرستد برای سنگر .
نمیدانم، ولی دیدن مرگ کسی به نظر من هیچوقت خوشحال کننده نیست یک کم تلخ و عصبی و آشفته ام امیدوارم به متنم سرایت نکرده باشد و مغشوش ننوشته باشم .
چند عکس جدید از پانتهآ میگذارم تا بعدا فرصت بشه چیزی هم بنویسم
چند توضیح برای عکسها
1- امسال شب یلدا منزل مادر و پدر وفا مهمان بودیم و تزئینات سفره شب یلدا توسط پدر وفا انجام شده
2- جمعه گذشته هم با پانتهآ رفتیم برف بازی عکسها مربوط به جمعه گذشته است.




ارادتمند صفا
با تشکر از دعوت آقای دکتر امید برای شرکت در بازی 5 تائیهای شب یلدا
1- از مار متنفرم وقتی تصاویر و یا فیلمی ازش میبینم تا مدتی همه چیز به نظرم شبیه مار میاد و خواب میبینم که رختخوابم پر ماره
2- خیلی قلقلکی هستم و کف پام از همه قلقلکی تره از قلقلک دادن بدم میاد و هیچ وقت کسی رو قلقلک نمیدم و حتی وقتی پانتهآ رو قلقلک میدهند ناراحت میشم.
3- یکی از آرزوهای من این بود که توی دانشکده فنی تهران درس بخونم ولی نشد ولی هر وقت از جلوی دانشگاه تهران رد میشدم آه میکشیدم تا اینکه سال گذشته در یک کنفرانس چند روزه که در دانشکده فنی برگزار میشد شرکت کردم و از دیوارهای قدیمی و ساختمان عهد دقیانوسیاش خیلی بدم اومد، حالا دیگه آه نمیکشم.
4- وقتی بچه بودن اتاق جداگانه نداشتم و خیلی دوست داشتم حتی اگه شده یک جای کوچولو هم فقط ماله خودم باشه یک توالت گوشه حیاط داشتیم زیاد ازش استفاده نمیشد و به دلیل عبور شاخههای درخت مو و ارغوان از اطراف اون خیلی با صفا بود و در عالم بچگی آرزو داشتم این چهار دیواری رو به نام من میزدند و اتاق من بود گاهی اوقات برای رویا پردازی مدت طولانی رو توی اون میگذروندم.
5- از چاقی و شکم گنده خیلی بدم میاد و متنفرم و از بد روزگار مادرزادی فرم بدنم طوری ایست که ذخایر چربی بدنم روی شکمم قرار گرفته و با اینکه اضافه وزن کمی دارم ولی شکم دارم و برای اینه این وضعیت را اصلاح کنم انواع و اقسام رژیمها و ورزشها را انجام میدهم هنوز که به میزان دلخواه نرسیده ولی امیدوارم آرزوی شکم صاف رو به گور نبرم.
اردتمند صفا
لطفا پست قبلی را که یلدا بازی به قلم وفاست را مطالعه کنید
از قول پانتهآ به دلیل صغر سن فقط یک مورد اعتراف مینویسم.
بابا جون بچههاتون رو نگذارین برن استخر توپ بازی کنند چون:
چهار شنبه گذشته با پانتهآ رفتیم دنیای کودک (شهربازی سرپوشیده کنار پارک ساعی) بعد از اینکه همه چی سوار شد یادش افتاد که در استخر توپ بازی نکرده هر چی سعی کردم راضیاش کنم از اون صرفنظر کنه، نپذیرفت. بلیط خریدم و کفشهاش رو در آورد و داخل استخر توپ شد و با چند تا بچهای که مشغول بازی بودن شروع به بازی کرد چند دقیقهای نگذشته بود که دیدم با صورتی گرفته رو به من کرد که مامان میخوام بیام بیرون جیش دارم تا اومدم بجنبم دیدم قیافهش گرفتهتر شده و میگه: مامان ریخت. بله خانم داخل تنبانشان جیش فرمودند حال تنبان به درک داخل استخر توپ، با شرمندگی و دردسر زیاد بیرونش آوردم قیافه مسئول اون قسمت دیدنی بود بنده خدا خشکش زده بود وقتی از دستشوئی بر میگشتیم تا از دنیای کودک بیرون بریم دیدم بچههای بیشتری توی استخر توپ مشغول بازی هستند و انگار اصلا هیچ اتفاقی توی اون نیفتاده مجددا تاکید میکنم نگذارین بچههاتون توی استخر توپ بازی کنن!!
دکتر امید دامه افاضاته عزیز آن نور دیده ، طبیب طبیبان ، سخاوتمند سخاوتمندان ، غیرتمند غیرتمندان ، خاضع خاضعان ، فروتن فروتنان ، رازدار رازداران ، جوانمرد جوانمردان لطف فرموده ما راهم به بازی یلدا جان دعوت نمودند بنده هم به حکم ادب و نزاکت دعوت ایشان را لبیک گفته و در این بازی شرکت مینمائیم اما با تبصره چرا که دوستان می دانند ما دو نفرو نصفی هستیم لذا بنده به تنهائی در بازی شرکت نموده و همسر بانو هم به تنهائی و بنده از سر گذشت و ایثار آن نیمدانگ سهم سبیه را به ایشان بخشیده و پشت قباله نکاح ایشان ثبت خواهم نمود تا چه مقدر باشد .
بنده هم همچون استاد استادان 5 صفت مگوی خود را همراه با دلیل تقدیم خواهم نمود .
1 – بنده بسیار ملاحظه کار هستم :
چرا که در دوران نوجوانی بر سر بازی فوتبال تیغی با یکی از دوست نما ها مشاجره شدیدی نمودیم و برای اینکه از قافله کلکل عقب نمانیم در یک موقعیت مناسب از کیف ایشان عکس خودش را بلند نمودیم و در موقعیت مناسب که می دانستیم پدر مادر ایشان از سفر زیارت مشهد مقدس برمیگردند دادیم اعلامیه فوتی به نام ایشان توسط دوستان چاپ و شبانه سراسر محل را به اعلامیه ایشان مزین نمودیم و بالای سر در منزل ایشان هم بیرق سیاه نصب کردیم صبح که خانواده ایشان به منزل رسیدند غوغائی به پا بود و بنده یک هفته در منزل عمه جان در گوهر دشت کرج بست نشستیم تا آبها از آسیاب بیافتد .
تبصره : همینجا عذرخواهی دوست عزیزم آقای مددی و همینطور مادر ایشان که از سن 16 سالگی به اینطرف ندیدمشان را میپذیرم چون خانواده ایشان را تا مرز سکته پیش بردم .
2- بنده آدم ریسک پذیری هستم :
چرا که باز هم در دوران شباب در سنه 1365 شمسی با عده ای از دوستان شرط بندی کردم که 5 نفر را که آنها مشخص کنند در خیابان ماچ نمایم بر سر 50000 ریال خب دوستان هم از سر لطف کسانی را می گفتند که کار مشکل میشد !!!! پنجمین نفری را که نشان دادند زن و مردی بودند که در خیابان گلبرگ شرقی در حال عبور بودند انصافا آن ضعیفه بسیار زیبا و همسر ایشان بسیار نره خر و چهارشانه بنده به محض انجام این عمل شنیع احساس نمودم که یقه بنده به جایی گیر کرده است که نگو دست آن نره خر بود و البته جای دوستان خالی نباشد کتکی نوش جان نمودم که تا حالا فراموش نکردم . قدرت ریسک تا کجا!!!
تبصره : همینجا از آن زوج که در پائیز سال 65 دچار این سانحه شدند عذرخواهی میکنم و عذر خواهی آن نره خر را هم میپذیرم .
3- بسیار آدم صلحجوئی هستم :
در دوران خدمت سربازی در لشگر 58 ذوالفقار در یکی از آتشبارهای (گروهان) توپخانه خدمت میکردم اطراف آتشبار را یگان پدافند مستقر کرده بودند و اهالی آن یگان همه اهل لرستان و هیکلمند . نمیدانم بر سر چه موضوعی بچه های آتشبار ما با آنها دعواشان شده بود و قرار بود که بعد از شامگاه کنار پل ارتباطی گردان با یگان پدافند دعوایی صورت بگیرد . بعد از شامگاه ما رفتیم کنار پل سمت خودمان و آنها هم سمت خودشان با توجه به هیکلهای ریغونه ما تهرانی ها و هیکلهای درشت آنان بنده به عقل شعور و همینطور خواهر و مادر کسی که باعث این دعوا شده بود شدیدا احترام گذاشتم!!!! ولی گیر کرده بودم برای همین به بچه های خودمان گفتم : من خودم میرم اونطرف دهنشان را سرویس میکنم . خلاصه ما با ترس و لرز رفتیم آنطرف پل و پشتمان را کردیم به بچه ها و دستهایم را به شدت تکان میدادم و حرف میزدم جوری که بچه های خودمان فکر کنند دارم با عطاب با آنها حرف میزنم و به یکی از بچه های پدافند گفتم آقا ترو خدا ، جون مادرتون ، ما غلط کردیم ، شکر خوردیم ، ما کوچک شمائیم و انقدر عجز و لابه کردم که آنها دلشان سوخت و گذاشتند رفتند منهم مثل شیر برگشتم پیش یاران و گفتم دیدید پدرشان را درآوردم . واقعا به خاطر صلح طلبی من چندین بار مرا کاندید رئیس سازمان ملل کردند ولی من نپذیرفتم !!!!!
تبصره : از تمامی هم خدمتیهایم به خاطر دروغ مصلحت آمیزی که گفتم معذرت میخواهم ولی به خاطر نجات جانشان آنها یک تشکر به من بدهکار هستند .
4 – من خیلی اهل گذشت هستم :
در دوران خدمت سربازی گاهگداری در منطقه همراه غذا دسر که شامل میوه بود میدادند مثل پرتغال ، نارنگی ، سیب ، هندوانه ، خربزه البته بستگی به فصل داشت . چون من خیلی خربزه دوست داشتم زمانیکه خربزه میدادند به همسنگریها میگفتم ( البته من بعد از جنگ خدمت کردم ولی در منطقه جنگی) شما سر مسئول غذا را گرم کنید من خربزه ازش بلند میکنم خلاصه دوستان هم سنگ تمام میگذاشتند به ترتیبی که در آخر مثلا سهم هر سنگر 4 تا خربزه بود در سنگر ما 12 خربزه بود و سنگرهای آخر نصف خربزه یا یک خربزه میرسید . آنروز در سنگر ما جشنی برپا بود و منهم به جهت اینکه باعث این جشن بودم نور چشم دوستان ولی به علت علاقه مفرطم به خربزه نصف شب بلند میشدم و هرچی خربزه بود میخوردم و اگر زیاد بود جای دیگری قایم میکردم و صبح اولین کسی بودم که به دزد خربزه ها فحش میدادم و خودم را بسیار عصبانی نشان میدادم که هیچکس به من شک نکند گذشت و ایثار تا کجا ؟!!!!
تبصره : از کلیه همسنگریهایم به خاطر این گذشتی که در حقشان کردم تشکرشان را میپذیرم !!!!
5 – من بسیار سخاوتمند هستم
در دوران آموزشی به هیچ وجه نگهبان نبودم چون از مرخصی که میآمدم برای منشی گروهان ساندیس می آوردم ولی چه ساندیسی ! تعدادی ساندیس میخریدم در منزل با سرنگ محتوای داخل آنرا خالی میکردم و دقت میکردم فقط یک سوراخ ایجاد شود . سپس عرق کشمش نازنین را توسط سرنگ از طریق همان سوراخ اول داخلش تزریق میکردم و با یک چسب بیرنگ آن سوراخ را هم میگرفتم تا نشتی نداشته باشد و تقدیم میکردم به منشی گروهان که یک بچه اهل انزلی بود .
تبصره : میدانم که دوستانی که به جای من ندانسته نگهبانی دادهاند کمال تشکر را از من دارند ولی این سخاوت من بود که باعث میشد من نگهبان نایستم .
البته ناگفته پیداست که تمامی این کارها از سر جوانی و صفات بارز بنده بوده و تمام این صفات را بی کم و کاست برای همسرم صادقانه بیان نمودم و بعد از آشنائی با همسرم همه این صفات را کنار گذاشته و زندگی واقعیام را با دردانه زندگیم میگذرانم و میتوانم از صفای عزیزم شهادت بگیرم که هیچکدام از این صفات دیگر تکرار نشده است مگر برای حفظ و حراست از زندگی مشترکمان .
اما مدعوین ما با اجازه همسرم ما پنج نفر را به این صورت دعوت مینمایم
1 – انگاره ها (شیره ههههه)
2 - زانیار ( شیره ههههه)
3- خاطرات من و سامی ( شیره ههههه)
4- پی براه ( شیره هههههه)
5 – شهرزاد مامان حسین ( شیره ههههه)
ارادتمند وفا