تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

فردا دومین سالگرد فوت پدرم است. هرگز فراموش نخواهم کرد که چه روزهای سختی رو گذراندم و چه ناباورانه پذیرفتم که دیگه صدایش را نخواهم شنید و نخواهم توانست در آغوش پر مهرش، سرشار از عشق و محبت شوم.

وقتی پدرم رفت قسمت مهمی از وجودم را با خودش برد، از نظر روحی خیلی به هم نزدیک بودیم، شاید بعضی از حرف‌هایم را فقط او می‌شنید و درک می‌کرد توی این دوساله یک چیزایی توی درونم رسوب شده و باقی مونده و احساس می‌کنم عوض شدم و گذشت زمان کمکی نکرده که آدم قبلی شوم و فکر می‌کنم که هرگز هم نشوم

بعد از تولد پانته‌آ و اتمام مرخصی چهارماهه استعلاجی تصمیم داشتم در صورت موافقت مدیرعامل شرکت محل کارم مدتی مرخصی بدون حقوق بگیرم و اگر موافقت نکردند حتی حاضر بودم از کارم استعفا بدهم ولی مادرم و پدرم موافق این کار نبودند و قبول زحمت کردند و پذیرفتند که تا پانته‌آ یک ساله بشه در زمانی که من سرکار هستم از پانته‌آ نگهداری کنند و تا یک سال وقتی پانته آ یک ساله شد اونقدر به هم عادت کرده بودند که قرار شده به دلیل فصل پانیز و زمستان که شرایط خوبی برای مهدکودک رفتن نیست را هم مهمان اونها باشه در نتیجه تا یک سال و نه ماهگی پانته‌آ از صبح تا عصر مهمان مادربزگ و پدر بزرگش بود و وقتی بابا فوت شده پانته‌آ یک ماه بود که مهدکودک می‌رفت.

پانته‌آ خونه مادربزگ و پدربزگش خیلی بهش خوش می‌گذشت. پدرم براش قصه تعریف می‌کرد و بازی می‌کرد حتی برایش شعر می‌گفت و ساعت‌ها راهش می‌برد و لالائی می‌خواند  تا بخوابه (خیلی سخت می خوابید ولی وقتی خوابش می‌برد سه ساعتی می خوابید) وقتی بزرگتر شده بود توی حیاط خونه با کالسکه می‌گردوندش تا بی‌قراری نکنه یک سه چرخه برای پانته‌آ گرفته بودیم که یک دسته برای هول دادن داشت با سه چرخه پانته‌آ رو توی پارکینگ می‌چرخاند و مامان بهش غذا می‌‌داد.

پانته‌آ بابا رو خیلی خوب یادشه و گاهی ولی خاطرات کمرنگی یادش مانده و از من پرسه و تکمیلش می‌کنه برای دیگران تعریف می‌کنه و همیشه شعر "پانته‌آ خانوم چه خوشگله خوابیدن براش چه مشکله" را که بابا برای پانته‌آ می‌خواند را می‌خونه و هنوز منتظره بابا از مسافرت باز گرده و براش سوغاتی بیاره

روحش شاد و یادش و خاطره‌اش همیشه زنده

مهرماه 82 - پانته‌آ 40 روزه - دماوند

 

نوروز 83 - منزل پدرم - پانته آ 7 ماهه

 

تابستان 83 - پانته آ 10 ماهه - دماوند

خداوند را سپاس می‌گویم که در سخت‌ترین لحظات زندگیم پدرم در کنارم بود و آرزو دارم در تربیت و به سرانجام رساندن فرزندم ذره‌ای از تدبیر پدرم را به ارث برده باشم.

از وفا متشکرم که طی این دو سال لحظه‌ای تنهایم نگذاشت و با سعه صدر و مهربانی‌هاش، مرا در تحمل این غم بزرگ یاری کرد و بد اخلاقی‌ها و بیقراری‌هایم را تحمل و چاره کرد.

 

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 11:53  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

روز یکشنبه کنسرت پایان ترم کلاس موسیقی بود و همچنین قرار بود توی مهدکودک از اجرای نمایشی که تمرین کرده بودند فیلمبرداری کنند

چون پانته آ نقش دریا رو بازی می‌کرد صورتش رو به رنگ آبی گریم کرده بودند و خیلی اتفاقی لباسی که برای کنسرت براش گذاشته بودم هم آبی بود و خیلی گریم و لباس به هم می‌اومد و همه توی کلاس موسیقی فکر می‌کردند برای این برنامه گریم شده

گریم و لباس آبی

بچه‌ها برای اولین بار توی سالن کنسرت برنامه اجرا کردند البته آقای نظر معتقد است که بیشتر هدف برای آماده شدنشون برای اجرای در حضور دیگران و افزایش اعتماد به نفس است

 شیطنت

قطعه یه ماهی و یه اردک و رو اجرا کردند و یک سری بازیها رو با ساز انجام دادند و به کمک وسیله‌های موسیقی جانبی ارف شعر زنبور رو خوندن و عکس دسته جمعی گرفتن

 گروه موسیقی ارف

 

چون فاصلی ما تا سن زیاد بود و و سن وسیع عکسهای خوبی نتونستم بگیرم.

در حال نواختن

 

عکس دسته جمعی

این نوازنده کوچولو پشت به تصویر پسر دوساله آقای نظر است

 

و اما جشن فارغ‌التحصیلی: در سالن ناصری خانه هنرمندان برگزار شد و ساعت اجرای 2 الی 4 بود و باید بچه‌ها ساعت 5/1 تحویل داده می‌شدند و چون زمان برای نهار خوردن در خونه نبود تصمیم گرفتیم زودتر بریم و ناهار رو هم توی رستوران گیاهی خانه هنرمندان بخوریم و همین کار رو کردیم و بد نبود غذای خوبی داشت و خوش گذشت البته پانته آ دو تا مهمان هم داشت که مادربزگهاش بودند

برنامه با خواندن قرآن و سرود جمهوری اسلامی و سرود ای ایران آغاز شد که توسط بچه‌های پیش‌دبستان و به وصورت گروهی اجرا کردند و قیافه بچه‌ها که با تمام توان فریاد می‌زدند دیدنی بود

بعد یک نمایش اجرا کردند که یه پسری راه میفته که ایران رو ببینه و به هر جائی که می‌رسید تعدادی از بچه‌ها شعری در مورد آن شهر می‌خوندن و رقص محلی اونجا رو انجام می‌دادند و شیراز و تهران از همه جالبتر بود در مورد شیراز همه دختر بودند و شعر دختر شیرازی رو می‌خوندن و تهران هم یک پسره با تیپ داش مشهدی رقص بابا کرم می‌کرد و دو تا دختر مکش مرگ ما هم حسابی قر می‌دادند.

 اجرای بچه های پیش دبستانی

بعد نوبت به بچه های آمادگی رسید که سرود اجرا کردند و بعد هم نوبت کلاس مبتدی که پانته‌آ هم جزوشون بود رسید و چها تا شعر رو اجرای کردند یکی از بچه ها به نام آرمین اونقدر فریاد می‌زد که دولا شده بود و وسط کار براش آب آوردند.

کلاس مبتدی

در پاپان هم بچه‌های کلاس رقص برنامه اجرا کردند که اون هم جالب بود ولی خوب معلمشون کنار ایستاده بود و با اشاره و نام حرکات راهنمائیشون می‌کرد بعضی‌ها هم مثل پانته‌آ هر کاری دوست داشتن می‌کردند.

 اجرای حرکات موزون

جزو بچه‌های آمادگی یه پسره بود که ردیف جلو ونشسته بود و مرتبا حرکات موزون انجام می‌داد که حسابی همه رو خندوند .

بعد ما بچه‌ها رو تحویل گرفتیم تا بچه‌های پیش دبستانی سوگندنامه شون رو بخونند و لوحشون رو دریافت کنند.

اول برنامه هم یک دختر کوچولو با لباس محلی از والدین و مربیان مهدکودک با زبان زیبا و متن دلنشین قدردانی و تشکر کرد.

آخر کار هم با شربت و شیرینی پذیرائی شدیم. و پانته‌آ از مامان پوری‌اش دو تا عینک آفتابی صورتی و بنفش هدیه گرفت.

پانته‌آ که روی صحنه همش خمیازه می‌کشید انرژی گرفته بود با بچه‌ها توی سالن و راهروهای خانه هنرمندان بدو بدو می‌کرد. (مجسم کنید خانه هنرمندان و داد وفریاد شادی بچه‌ها)

برنامه خوبی بود ولی ما خیلی خسته شدیم چون جا نبود و در طول برنامه ایستاده بودیم و چون فاصله تا سن خیلی زیاد بود و سالن هم تاریک، عکسهای خوبی نگرفتیم البته عکاس مهدکودک مرتب ازشون عکس می‌رفت که بعدا که بهمون دادن اینجا می‌ذارم.

در حین برنامه برای پدرها مسابق گذاشتند دوتا پدر و دوتا پدربزرگ که دوتاشون خیلی شیطون بودن و قرار بود که شبیه یک پیره زن صحبت کنند و حسابی خندیدیم.

 پی نوشت: موقع نهار خوردن در محوطه رستوران یه آقایی با آکاردئون می نواخت و می خواند ما که منتظر غذا بودیم اومد سراغ پانته آ و اسمش رو آهسته از من پرسید و ترانه گل مریم رو براش خوند البته به جای مریم می گفت پانته آ و پانته آ اونقدر ذوق می کرد و مرتب می گفت داره منو میگه و شعر منو می خونه - کار قشنگی بود

 ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 11:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

1- این هفته برای پانته آ هفته مهمی است، امروز که یکشنبه است جشن پایان ترم کلاس موسیقی‌اش است و حتما گزارشی ازش می‌نویسم و پنج‌شنبه هم جشن فارغ‌التحصیلی مهد کودکه، خانوم از کلاس مبتدی فارغ‌التحصیل میشه، که اون رو هم حتما گزارشش را می‌نویسم. در نمایشی در جشن اجرا می‌کنند پانته آ نقش دریا رو بازی می‌کنه و از این بابت خیلی خوشحاله.

از دیروز من و پانته آ دچار ذکام شدیم و به شدت آبریزش بینی داریم حال من هیچی این بچه با این مشغله!!! توی این هفته این سرماخوردگی تابستانی دیگه چی بود؟ مجسم کنید یک دریای دماغو و در بین نواختن بلز زیر صدای فین فین به گوش برسه!!!

2- از دو روز تعطیلی هفته گذشته استفاده کردیم و خانوادگی رفتیم دماوند. اگه از ترافیک جاده که باعث شد مسیر 45 دقیقه‌ای رو سه ساعته بریم، بگذریم، جای همه خالی هوا و طبیعت به برکت بارندگی‌های خوب امسال فوق‌العاده بود، جالبه که به قدری صبح زود هوا عالیه بود زود بیدار شدیم و علاقه به بیشتر خوابیدن نداشتیم و من و پانته آ رفتیم نان تازه بخریم، از اونجائی که پانته آ نانوائی تنوری و سنتی رو تا بحال ندیده بود برایش خیلی جالب بود وقتی برگشتیم هیجانزده از نانوائی می‌گفت: یه آقائی خمیر رو گرد می‌کرد و اینجوری اینجوری می‌کرد (حرکات خمیربازکن رو نشان می‌داد) و بعد می‌گذاشت توی ماکروفر بزرگ که در نداشت!!!

3- پانته‌آ از آهنگ‌های کامران و هومن خیلی خوشش میاد و از زمانی که خیلی کوچیک بود به آهنگ و ترانه شاد می‌گفت بیستی (اطلاق به ترانه نمره بیست کلاس) و امروز وفا سی دی آلبوم جدید کامران و هومن رو توی ماشین گذاشت که ترانه‌های قدیمی رو با موسیقی جدید اجرا کردند، پانته‌آ گفت بابائی این بیستیه ولی آهنگ یکی دیگه رو داره و بعد طلبکارانه پرسید چه کار کردی آهنگشون اینجوری شده

4- دیروز با پانته‌ا رفته بودیم پارک نزدیک خونه بعد از بازی با تاب و سرسره و الاکلنگ، چند تا از بچه‌های هم قد خودش رو جمع کرده بود و روی چمن نشسته بودند و پانته آ از روی عکس‌های کتاب قصه جدید که خریده بود براشون قصه می‌بافت و هر وقت کم می‌اورد به صورت کشیده می‌گفت خلاصه!!

5- یکی تعریف می‌کرد چند روز پیش توی صف اتوبوس ایستاده بوده و یک مرتبه یک ماشین نیروی انتظامی پیداش میشه و با بلندگو به یک ماشینی تذکر میده که بزن کنار، یکی از خانوم‌های منتظر در صف اتوبوس شروع می‌کنه که این همه مشکل داریم گیر دادن به حجاب و من و شوهرم کار می‌کنیم نمی‌تونیم یه خونه اجاره کنیم و ... و حسابی ناله و نفرین نثار افراد داخل ماشین نیروی انتظامی می‌کنه

راوی بهش یادآوری می‌کنه این ماشین مربوط به راهنمائی رانندگیه، ببین رنگش آبیه و اون ماشین هم حتما توی رانندگی خلاف کرده، ولی خانوم شاکی و جوش آورده گوشش بدهکار نبود و از مشکلاتش می‌گفت و نفرین می‌فرستاد و بقیه همه تائید و همراهیش می‌کردند

خلاصه !!! اشتباه لپی خانوم مذکور کم کم داشت به یک شورش تبدیل می‌شده و اگه اتوبوس دیرتر می‌رسید امکان داشت ماشین نیروی انتظامی رو وارونه کنند و آتیشش بزنند!!!

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/20ساعت 10:23  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

1- این روزها خیلی خسته و بی حوصله هستم، وفا خیلی کارش زیاده  و کمتر پیش میاد کانون خانواده کاملا گرم باشه و مرتکب یک اشتباه بزرگ شدم شدم مثل حسنی جمعه‌ها به مکتب می روم به طور وحشتناک خسته کننده است که روز جمعه صبح زود بیدار شوی و از ساعت 8 تا 12 یک کلاس خسته کننده رو در عالم خواب آلودگی و کسالت تحمل کنی.

2- دیروز من و پانته‌آ کلاس موسیقی داشتیم، موضوع کلاس من سازشناسی بود و قرار شد به کلاس‌های ساز موسسه بریم و با سازهای دف و تار و ویلون آشنا بشیم ولی فقط فرصت شده که به کلاس دف بریم

معلم کلاس دف خیلی آدم جالبی بود از تاریخچه دف گفت که 3800 سال قدمت داره و آشوریان اعمال مذهبی را همراه با نوای دف انجام می‌دادند و امروزه ساز مهمی در ارکسترهای بزرگ دنیاست و گفت که تا سی سال پیش به عنوان ساز مذهبی و مقدس بهش نگاه می‌کردند و فقط در مراسم مذهبی و ذکر و عبادت خداوند استفاده می‌شد و ساز سنتی خیلی از کشورهاست و کامل ترین‌اش دف ایرانیست که دارای حلقه است می‌گفت که وقتی دف فقط در خانقاه‌ها استفاده می‌شد 30 سال دوره آموزشی‌اش بوده و از نت استفاده نمی‌کردند بلکه برای نواختن از جمله های ذکر خداوند استفاده می‌کردند مثل لا الله اله الله و نواخت، مو به تن‌مان سیخ شد و حس قریبی پیدا کردیم. در پایان برایمون دعا کرد که گرفتار موسیقی نشویم که در قبال لذت فراوانی که دارد عواقب خوبی نداره می‌گفت وقتی موسیقی رو احساس می‌کنی روحت لطیف میشه شیدا می‌شوی و مجبوری عاشق بشی و نتیجه عاشقی هم که معلومه!!!

در پایان کلاس در کمال ناباوری ازمون امتحان کتبی گرفتن و امتحان خیلی جدی ولی ما به روش مشورتی، جزوه باز امتحان خوبی دادیم. قراره در ترم بعد ساز فلوت را آموزش ببینیم.

5- امروز صبح وفا به کرمان رفته و هنوز موبایلش خاموشه

6- پنجشنبه تولد سامی دعوت داشتیم و خیلی خوش گذشت پانته‌آ که مرتب با غلظت بالا میگه خیلی بهش خوش گذشته، رقص چاقو کرد و یک بادکنک سفید شاباش گرفت و به سامی اصرار می‌کرد که بادکنک صورتیه رو بده اونم قبول نمی‌کردو در مسابقه صندلی بازی برنده شد و جایزه گرفت

7- پانته‌آ چند روزه معنای کلمه ذهن رو فهمیده و دوست داره مرتب باهاش جمله بسازه، از پاساژ نزدیک خونه رد می شدیم اصرار که بریم توی پاساژ یک دوری بزنیم!!! من گفتم آخه چیزی لازم نداریم خیلی جدی گفت: خوب فکر کن چیزی تو ذهنت نیست؟

دیروز صبح می‌رفتیم مهد کودک پاهایش را روی زمین می‌کوبید به من می‌گفت: پاهام رو که روی زمین می‌کوبم توی ذهنم آهنگ ماهی و اردک رو می‌زنم.

8- چند روز پیش معلم نقاشی‌اش رو دیدم (شقایق جون) از علاقه به رنگ بنفش پانته‌آ می‌گفت و بهش می‌گفت عشق بنفش، مدتیه پانته‌آ علاقه خاصی به رنگ بنفش پیدا کرده، اتاقش رنگ بنفشه، انگور دوست داره و می خوره چون بنفشه، تمامی زمینه نقاشی‌هاش بنفشه، برای تغذیه خوراکی می‌خره که بسته‌بندی‌ بنفش داشته باشه، ولی در انتخاب لباس و گل هنوز رنگ صورتی حرف اول رو می‌زنه معلم نقاشی‌اش میگه رنگ بنفش مفهوم آرامش داره و خوبه ولی برای من این سوال پیش اومده که این نشون دهنده آرامش درونش است یا اینکه نیاز به آرامش داره؟

9- ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/07ساعت 10:49  توسط صفا و وفا و پانته ا  |