امروز بعد از گذشت قرنها، شرایطی پیش آمد که من و وفا دوتائی بریم سینما، بررسی کردم دیدم سینما کانون فیلم روز سوم را داره و سانس 30/11 که برای جیم زدن در ساعت نهار و نماز مناسبه (لازم به توضیحه که پانتهآ مهدکودک تشریف داشت)
با ذوق و شوق جلوی سینما قرار گذاشتیم و قرار شد هر کدوم زودتر رسید بلیط بخره، برای محکم کاری شماره سینما را از روی سایت کانون برداشتم و زنگ زدم و کسی جواب نداد، هر چی فکر کردم دستگیرم نشد که چرا کسی جواب نمیدهد.
من زودتر جلوی سینما رسیدم و شاهد صحنه تکان دهندهای شدم، نه سینما آتش نگرفته بود و فیلم هم عوض نشده بود سینما فیلم روز سوم با نقش آفرینی باران کوثری را روی پرده داشت.
بلکه پرچم مشکی و اعلان تعطیلی سینما جهت شرکت در مراسم عزاداری تا ساعت 17 خود نمائی میکرد و به من دهن کجی میکرد.
کشف علت عدم پاسخ به تلفن توسط پرسنل سینما چقدر ذهنم را آسوده کرد، به وفا زنگ زدم که بله سینما تعطیله.
فکر کنم پانتهآ راضی نبود دوتائی جایی بریم، چه سرخود شدیم ها بیاجازهی بچه، پدر و مادر باهم قرار سینما میگذارند وای وای خدا به دور چه دوره زمونه ای شده– یاد طنزهای قدیمی تلویزیون افتادم که یک بچه سر کلاس چند تا معلم خصوص داشت و معلمها با هم حرف میزدند و سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند بچه که دید سر و صدا زیاده داد زد "ساکت مثل اینکه شاگرد سر کلاسه ها"
خلاصه تصمیم گرفتیم حالا که تغذیه روحی نشدیم و مغزمون گشنه ماند، لااقل دلی از عزا دربیاریم و شکممون را سیر کنیم.
بعد از کلی فسفر خرج کردن برای یافتن جای مناسبی که در مصرف زمان و سوخت صرفه جوئی بشه و غذا جدید و خوب و متفاوتی داشته باشه، به این نتیجه رسیدیم که یک سری به خانه هنرمندان بزنیم و از غذاهای گیاهی رستوران خانه هنرمندان بهرهمند شویم.
جای همگی خالی غذاهای جدید با طعم جدید خیلی چسبید حتی بستنیاش هم متفاوته توصیه میکنم حتما امتحان کنید (بستی کنجدی و پرتقالی)
باورتون میشه توی یک رستوران گیاهی، چلوکباب خورده باشم و خیلی هم خوشمزه بود ولی مزه کباب نمیداد. (از نوعی پنیر طبیعی تهیه شده بود)
چند روز پیش پانته آ بهانه گیری می کرد و خلاصه مجبور شدم یه جور دیگه باهاش گفتمان کنم بعد رفته بود توی اطاقش و با گریه می گفت "بلد نیستی با بچه درست صحبت کنی آخه اینجوری باید یه مادر با دخترش صحبت کنه"
ارادتمند صفا
هفته پیش سمت کرمان رفته بودم نمیدانم چرا مردم شهرهای همسایه نسبت به هم حساسیت خاصی دارند البته در بعضی مواقع از حساسیت گذشته و به صورت پدرکشتگی در آمده مثلا رشتیها و اهالی انزلی یا بروجردیها و خرمآبادیها ، آملیها و بابلیها ، گرگانیها و ترکمنها (بندرترکمن) ، خلاصه زیادند چرای آن را هم نمیدانم یکی از اینها هم شهربابکیها و سیرجانیها هستند.
از اواسط بهار تا اواسط تیرماه سوسکهای کوچکی شبیه جیرجیرک در شهربابک ، سیرجان ، سرچشمه دیده میشوند . این سوسکها به قدری زیاد هستند که وقتی به شاخه یک درخت نگاه میکنی رنگ شاخه را نمیبینی فقط سیاهی میبینی این سوسکها عموما از پنج سانت اندازهاشان بزرگتر نمیشود . جالب اینجاست که این سوسکها را اهالی بومی به صورت زنده میخورند یعنی راحت از درخت میگیرند و دست و پایشان را میکنند و سرش را جدا میکنند و می اندازند داخل دهان و نوش جان میکنند (من تا قبل از این فکر میکردم اهالی آسیای جنوب شرقی سوسک و حشرات تناول میکنند اما چشممان به جمال مردم ایران هم روشن شد). یکی از راننده های ما که اهل شهربابک است تا این سوسکها را دید با حالت عاقل اندر سفیه نسبت به سیرجونی ها و اینکه سیرجونی ها آدمهای بدوی هستند گفت: مهندس میدانی سیرجونی ها اینها را میخورند؟ من با تعجب گفتم: نه!؟ فکر نمیکنم؟ چطوری؟ میپزند یا نه همینطوری میخورند؟ گفت: نه اینطوری یکدانه از این سوسکهارا گرفت و به همان ترتیب که شرحش را دادم آماده خوردن کرد و شروع کرد به جویدن. داشتم بالا میآوردم گفتم:خوبه فقط سیرجونیها میخورند حالا چه مزهای داره؟ گفت پشتش چربی داره و مزه چربی میده مثل دنبلان. (ما نفهمیدیم دنبلان کجاش مزه چربی میده).
این موضوع را من برای تعدادی از دوستان که در مهمانسرا بودند موقع شام تعریف کردم یکی از دوستان گفت: من در معدنی نزدیک بشاگرد کار می کردم که یک روز دیدم یکی از کارگران یک کارتن کوچکتر از کارتن تخممرغ آورده و با حالت احترام گفت: مهندس چند تا سوسک برایتان آوردم باید ببخشید که کم است ولی برای تهیه اش خیلی زحمت کشیدم و به نیت شما آوردم اگر اجازه بدهید بدم آشپز برای شام بپزه . من گفتم: من سوسک نمیخورم و از او اصرار و از من انکار تا گفتم حالا باز کن ببینم توی کارتن چیه در کارتن رو که باز کرد دیدم سه تا تیهو داخل کارتنه گفتم اینه؟ آره بابا از این سوسکها میخورم ولی سوسک نمیخورم !!!! خلاصه فهمیدم آنجا به تیهو میگویند سوسک !!!!
حالا که از کرمان و شهربابک گفتم جالبه بدونید در شهربابک به خربزه میگویند "خیار" و به خیار میگویند " خیارسبز".
برای اینکه از جریان سوسک خوری بیرون بیائیم یه داستان که یکی از دوستان تعریف میکرد رو بگم: دوره دانشجوئی سر یکی از کلاسهای درس تقریبا پایان ساعت کلاس بود که یکی از دخترها کاپشنش را پوشید که آماده رفتن باشه و زیپ کاپشنش را که بست، صدای بسته شدن زیپ بلند بود و به گوش استاد رسید و استاد رو کرد بهش و با عصبانیت گفت: خانم کار من تمام نشده که تو زیپت را میکشی بالا !!!!! کلاس یکدفعه ترکید و استاد هم متوجه شد که چی گفته کلاس را تعطیل کرد.
دارم شاخ در میارم امروز این ایمیل رو دریافت کردم خودتون قضاوت کنید:
تولید عروسكهای جان دار genpets در موسسه Bio-Genica
این عروسك یك پستاندار عقیم شده است كه به كمك علم مهندسی ژنتیك ساخته شده. تركیبی از ژنهای خرگوش، شامپانزه و خوك. با استفاده از القای خواب زمستانی، در جعبه نگهداری میشه و این جعبه ضربان قلب و میزان تازگی اون رو نشون میده. در دو مُدل یكی با طول عمر یكسال و یكی با طولعمر سهسال ساخته شده. در هفت مدل پهلوان( قرمز)، ماجراجو(نارنجی)، شاد(زرد)، آروم(سبز)، متین(آبی ، روحانی و رویایی(بنفش) ساخته شدهاند. قیمت هنوز مشخص نیست و تنها به صورت آزمایشی در اختیار اعضای شركت قرار گرفتهاند.

این موجود زنده طوری ساخته شده كه حركات محدودی مانند یك نوزاد داشته باشه. مدفوع بسیار مختصری داره و به غذای كمی احتیاج داره. قد حدود بیست و قطر هفت سانت. جثه اون از این بزرگتر نمیشه. كاملاً درد رو حس میكنه ولی نمیتونه اصوات بلند تولید كنه. داری خون عضله و استخوانه. بعد از خروج از جعبه ظرف بیست دقیقه بیدار میشه و چشمهاش رو باز میكنه .


آخه یعنی چی؟
دیروز توی وبلاگ ویولت خوندم که در سوئد بخاطر یک بچه که ضایعه نخاعی داره و نیاز به سلولهای بنیادی داره به صورت آزمایشگاه مادرش باردار شده تا از جنین برای تهیه سلولهای بنیادی استفاده بشه.
دنیا داره کجا میره و چه داره اتفاقی میافته – مثل فیلمهای علمی تخیلیه.
برای اطلاعات بیشتر اینجا رو کلیک کنید
پی نوشت: بعد از مدتها وفا پست نوشته (پست قبلی)
ارادتمند صفا
خیلی وقت بود که ننوشته بودم ولی معمولا صبح اول وقت قبل از اینکه خروس سه بار آواز بخونه به وبلاگهای دوستان سر میزنم و کامنت میذارم اما برای نوشتن نیاز به یک کم وقت و تمرکز بیشتر هست که کمتر گیر من میاد گاهی احساس میکنم به علت مشغله زیاد پرت افتادم و با کارهای شخصی و زندگی شخصیم فاصله گرفتم و این فشار مضاعف بر دوش صفاست . بعضی از روزها شب که به منزل میرسم هر دو خوابند یا صفا از زور خستگی نای بلند شدن از روی کاناپه را ندارد تا به اتاق خواب بره . فشار کاریم خیلی زیاده و ناخواسته زندگی داره به سمتی که خودش میخواد هولم میده و میدانم که صفای عزیزم ، همسرم ، رفیقم ، عشقم ، با گذشتش این سختی را تحمل میکنه فکر میکنم از پائیز امسال با ابلاغ پروژه جدید که مدت آن 5 سال است تا حدودی سفرهای استانی منهم کم بشه و فشار کار کمتر بشه . همانجور که سفرهای استانی رئیس جمهور محبوبمان این معجزه هزاره سوم ، این وارث دولت عدالت خواه علی (ع ) کم شده .
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که صفای زندگیم تا ابد دوستت ندارم بلکه میپرستمت و بابت همه چیز ممنونم .
بگذریم یک تشکر بدهکار بودم که خوشحالم اینجا بلند و محکم گفتم .
یک اس ام اس رسیده بود جالب بود که نوشته بود دعای خانمها با خداوند : خدایا به من عشق بده تا شوهرم را درک کنم و صبر بده تا او را بپذیرم و لی قدرت نده که میزنم لهش میکنم .
ما هم مثل آخوندها تا ولشان میکنی میزنن به صحرای کربلا ما هم تا ولمان کنند بند میکنیم به بدبختی و بیچارگی خودمان و این دولت . دیروز در خصوص نامه 57 نفره اقتصاددانان رئیس جمهور محبوب اعلام کرد که ما مناظره میکنیم . برای من جالبه که چطوری مناظره میکنند و بعد دوباره کار خودشان را میکنند مثلا در خصوص تغییر ساعت بانکها ، تغییر ساعت رسمی کشور بابا همه میگفتند مردم دچار مشکل میشوند اما وزیر کشور خیلی راحت میگفت : این مسئله کارشناسی شده و هیچ مشکلی ایجاد نمیشود البته خبرنگاران گفتهاند که ایشان در آن زمان دستشان روی نقاط حساسشان قرار گرفته بود و به طور سمبلیک اعلام میکردند که به بیضتین مبارک که مردم دچار مشکل شدهاند .
در مورد مناظره اقتصادی هم داستان همینه من نمیدانم "تورم در سبد خانواده کمتر شده است" یعنی چی ؟ مسکن نسبت به سال قبل دو تا سه برابر شده مواد غذائی مثل گوشت و مرغ و لبنیات همینطور داروو خدمات پزشکی ایضا" پس ما مشکل داریم که حرف اینها را نمیفهمیم . یکی از بقالی ها میگفت : ماست خریدم فروختم فاکتور آورده گرانتر از نرخ فروشم میگم من فروختم رفته و نماینده کارخانه میگه گران شده و گرانتر هم میشود .
راستی این کارت هوشمند و سهمیه بندی بنزین همان پول نفت است که قرار بود سر سفره مان باشد ؟ الان یکی از مشکلات پروژه ها مسئله ماشینهاست شرکتهای پیمانکار و مشاور و حتی خود کارفرما ماشینهای پاترول و یا پاژن را برای بیابانها و جادههای خاکی و رفت و آمد در سایتها به صورت استیجاری در اختیار میگیرند معمولا با نرخ ساعتی 2500 تا 3000 تومان حالا شما فکر کن پاترول با مصرف 20 لیتر در 100 کیلومتر اگر قرار بشه به صورت سهمیه بندی بنزین بگیره چطوری میشه ؟ یا اگر قرار باشه بنزین لیتری 300 یا 400 یا 500 تومان بزنه ؟ الحمدالله دولت محترم همه را لنگ در هوا گذاشته که اصلا معلوم نیست بنزین فقط سهمیه بندی ، یا آزاد هم میفروشه ، چه قیمتی آزادش خواهد بود ؟ خلاصه باز هم در مورد ملت همان رفتار سمبلیک وزیر کشور و نتیجه حاصل از آن نصیب ملت میشه .
دیشب در برنامه گفتگوی خبری دو نفر دکترای اقتصاد موافق و مخالف عملکرد دولت را آورده بودند اولا نمیدانم چرا 80٪ کسانی که مسئولیتی در دولت دارند به هیچ وجه نمیتوان از چشمانشان بارقه هوش و ذکاوت را دید طبق آماری که آقای موافق میداد درصد تورم نسبت به دوسال قبل 3٪ هم کمتر شده سپرده گذاری بیشتر شده و خلاصه طبق آمار ایشان ما در مدینه فاضله زندگی میکردیم و دائما بحث ایشان این بود که چرا در زمان آقای خاتمی کسی اعتراض نمیکرد . هرچند طرف مقابل به خوبی و با سیاست جواب ایشان را میداد اما طرف به کلی پرت بود ضمن اینکه من به عنوان یک عضوی از این مملکت با درآمد تقریبا تک قطبی متکی به نفت نفهمیدم چرا زمانیکه نفت را میفروختیم بشکهای 18 دلار و حالا که میفروشیم 70 دلار نه تنها هیچ تغییری را احساس نمیکنم بلکه بدتر هم شده حداقل از نظر درآمد واقعا چرا ؟ تورم که کم شده سپرده گذاری که زیاد شده نفت هم که میفروشیم 70 دلار پس من کی هستم ؟ اینجا کجاست ؟ ما رو کی .....؟
بازم ولش کن حامد عزیز راجع به یک بیماری خاص ژنتیکی نوشته بود که نوه خالهاش دچار شده و نتیجه آن مرگ در سن جوانیست . وقتی میخوندم خودم را جای پدر آن بچه گذاشتم . در کامنتی هم که برای این عزیز گذاشتم نوشته بودم احساس کردم خون در بدنم یخ زده . به جرات میتونم بگم بدترین درد در زندگی از دست دادن فرزند است و هیچگاه از ذهن آدم بیرون نمیره وای به حال اینکه خودت ببینی که ذره ذره داره از بین میره . خدایا من نوکرتم ، من مخلصتم ، هر بلائی میخوای سرم بیار حاضرم روی ویلچر باشم تمام بدنم فلج باشه ، توی آسایشگاه روانی باشم ، بدنم از عفونت بو گرفته باشه ، کسی حتی به ملاقاتم نیاد ، اما بدونم که صفا و پانتهآ صحیح و سالمند و اینجوری امتحان نشم و نبینم که بچهام نتونه راه بره و بدونم که 18 سالش که بشه تمامه .
خدایا بالاغیرتن ما خرتیم هوس نکنی اینجوری امتحانم کنی که از الان دارم میگم من نمیتونم تحملش کنم .
پینوشت ۱ : دو هفته پیش رفته بودم آذربایجان به دوستان پیشنهاد میکنم این مسیر اهر به ورزقان و خاروانا به سمت جلفا را بروند به خصوص منطقهای در 30 کیلومتری ورزقان به خاروانا منطقهای است به نام چیچکلی زیبائی طبیعت محسورتان خواهد کرد . جاده چالوس کیلو چنده ؟ چشم صفای عزیزم حتما میرویم به خدا قول میدم .
پینوشت۲ : جمله خبریست و هیچگونه برداشتی نشودلطفا اگر هم به کسی بر میخوره از قبل عذرخواهی میکنم لطفا کامنت غیرتی نگذارید " بین اهر و ورزقان روستائی است به نام "بش اشک" که زادگاه ستارخان بوده است ."
ارادتمند وفا