1- پنجشنبه گذشته ششمین سالگرد ازدواج من و وفا بود و کم نیست، شش سال زندگی مشترک که حاصل اون پانتهآ خانوم گل و بلبل بوده و روزهای سخت و شیرین و تلخ و آرامی را با هم گذروندیم و سالگردهای اول و دوم مهمونی گرفتیم (در حد خانواده دو طرف) و طبعا هدیه گرفتیم و سفر رفتیم و سال سوم باردار بودم و در انتظار قدوم مبرک بودیم و سال چهارم به واسطه حضور مبارک پانتهآ خانوم هیچ جا نرفتیم و هیچکس نیومد جشن سه نفره گرفتیم به هم هدیه دادیم و فقط تلفنی بهمون تبریک گفتند پارسال پیام sms دریافت کردیم و امسال فقط خودمون نیم کیلو شیرینی گرفتیم و خوردیم و به خودمون تبریک گفتیم و مشترکا و در کمال تفاهم هیچ هدیه برای هم نگرفتیم.
و با دهنی پر از شیرینی به سوالات بی پایان پانتهآ در مورد چطوری شد با هم ازدواج کردین؟ آیا قبل از ازدواج مدرسه می رفتین؟ (به بابا) آیا بعد از ازدواج رفتی شرکت پسرا کار کردی؟ من از کی تو دل مامان بودم؟ توی عروسی چه کار کردین؟ چرا کیک خوردین مگه تولد بود؟
پانتهآ مدتی پیش که کوچکتر بود بعد از اینکه مدتها به عکس عروس ما نگاه کرد و فکر کرد گفت حالا یادم اومد توی این عکس من کجا بودم من نی نی بودم و توی تختم توی اطاق، خواب بودم.
2- پانتهآ 1 سال و نه ماهش بود که پدرم فوت شد و از اونجائی که از چهار ماهگی تا یک سال و نیمی ، چهار روز هفته در وقت اداری، مهمان مادر و پدرم بود و خیلی از پدرم خاطره داره و هر وقت سراغ پدرم رو میگرفت چون نمی شده به طور واضح از مرگ گفت بهش میگفتیم که رفته مسافرت تا اینکه مادرم برای شش ماه رفت سفر و بازگشت پانتهآ متعجب شده که چرا بابا فرامرز باز نمیگرده و تازگیها خیلی در مورد مرگ به قول خودش فوت کردن و سفر آخرت و رفتن پیش خدا سوال میکنه میپرسه چرا خدا بعضی ها رو میبره پیش خودش؟ کی بر میگردند؟ و شنبه با دیدن فیلم زیر درخت هلو تصویری از مرگ پیدا کرد ولی فکر میکنه که هر کسی آدم خوبی باشه و خدا دوستش داشته باشه میبره پیش خودش
ما سعی میکنیم زیاد توضیح مشخصی و واضحی ندیم تا خودش به یک نتیجهای برسی ولی گاهی سوالاتش کلافه کننده است و طفره رفتن و پاسخ مناسب پیدا کردن براشون خیلی مشکله.
وفا خیلی سفر کاری میره ( الان هم رفته کرمان ) چند روز پیش پانتهآ میگفت مامان فکر نکنم بابا فرامرز سفر رفته باشه آخه بابائی از سفر زود بر میگرده ولی بابا فرامرز برنمیگرده.
3- هفته آینده دوم شهریور تولد پانتهآ ست و دوست دارم یک روز خاص در مهدکودک داشته باشه (البته تولدش در مهدکودک را چهارشنبه میگیریم) خواهش می کنم پیشنهاد بدهید و در این کار ما را یاری کنید.
۱- چند روز پیش در مسیر مهدکودک به خونه پانتهآ گیر داد که بریم پارک و من که فوقالعاده خسته بودم و اجبارا مرتکب یک گناه بزرگ شدم و گفتم نه و واضحه خیلی ناراحت شده برای تحریک حس دلسوزیسش گفتم مامان جان من خسته و کوفته م. با بغض گفت "چرا حرف بد به خودت میزنی کوفته حرف بدیه"
۲- پانتهآ معمولا وقتی یک کاری نخواد بکنه و یا کاری بخواد بکنه و یا چیزی بخواد بخوره و امید به اینکه ما موافقت کنیم نداره ناگهان دلش درد میگیره، امروز صبح در راه مهدکودک طبق معمول پانتهآ صندلی عقب ماشین نشسته بود و وفا رانندگی میکرد و من هم شاگرد راننده بودم و من و وفا با هم صحبت میکردیم یک مرتبه پانتهآ شروع به ناله کرد که دلش درد میکنه وفا معمولا در این شرایط ازش میپرسه چی بخوری و چی داشته باشی دلت خوب میشه و امروز گفت "اگه صندلی جلو روی پای کسی بشینم دلم خوب میشه"
۳- امسال پانتهآ را برای کلاس شنا ثبت نام کردم و با ذوق و شوق مایو و عینک و جلیغه و ساک و غیره خریدیم و با اولین جلسه مایو پوشید و با اشتیاق ساکش را برداشت و رفت و اتفاقا اون روز توی آب نرفته بودند و فقط اطراف استخر بازی کرده بودند و مراسم معارف بود و جلسه دوم را هم خوب رفت ولی ناراضی برگشت میگفت که بچه ها بهش آب می پاشند و دوست نداره سرش زیر آب بره جلسه سوم با گریه و زاری که دوست ندارم برم گذشت ولی برای جلسه چهارم اوضاع خیلی خراب شد و آنچنان گریه میکرد و اتماس میکرد که استخر نره و با کریه و و زاری وسایل ساکش را خالی می کرد حتی به خاطر استخر دیگه حتی دوست نداشت مهدکودک بره و تصمیم بر این شد که فعلا نره از اولیای مهدکودک پرسیدم که چرا؟ و گفتند که توی استخر خوبه و با کمک مربی شنا میکنه ولی خودش چیز دیگهای میگفت و از اونجائی که پانتهآ با غریبهها و مخصوصا اولیای مهدکودک خیلی رودربایستی داره و دیدیم که بچه خیلی استرس داره و عذاب میکشه عطای شنا یاد گرفتن را به لقای بخشیدیم و قرار شد که شنا و استخر تعطیل بشه من خودم حداقل هفته ای یک بر استخر میرم دیگه حتی حاضر بود خوبه بمونه و بخوابه ولی با من هم استخر نیاد البته تجربه استخر دیگهای رو نداشت، حتی حاضر نبود وسایل استخرش رو توی کمد بگذارم و با دیدنشون حالش خراب میشد و به شدن نگران این ترس از استخر شدم یک استخر پیدا کردم که جای جداگانه برای بچه ها داشت یک روز با مامان بزرگش شال و کلاه کردیم و رفتیم اونجا و خوب همونطور که حدس می زدم گریه می کرد و ناراحت بود و یواش یواش اومد و نشست سکوی کنار جکوزی و بچههای را که توی آب بازی میکردند تماشا کرد و حدود دوساعت طول کشید تا حاضر شد لبه استخر بچهها بنشینه و پاهاشو توی آب بکنه و بعد از یک ساعت دیگه در عین ناباوری رفت داخل آب ولی دستش از میله لبه استخر جدا نمی شد تا اینکه کم کمک خوشش اومد و موقع رفتن حاضر نبود از آب بیرون بیاد و در نتیجه بعد از 4 ساعت تلاش و صرف انرژی فراوان پانته آ خانوم با آب آشتی کرد و حالا فقط حاضره فقط همون استخر بره و خیلی هم لذت میبره ولی استخر خودشون رو دوست نداره فقط یه شهریه گذاشت روی دست ما تا ببینیم سال دیگه چی میشه.
4- کلاس موسیقی خوب پیش میره ولی پانتهآ به سختی حاضره توی خونه تمرین کنه میگه بلد نیستم و دوست نداره که بلز بزنه ولی با کمک مربی شون و استفاده از یک جدول هفتگی و علامت خنده و اخم برای تمرین کردن و نکردن و جایزه گرفتن و خلاصه رقابت اوضاع کمی بهتر شده.
5- سه شنبه من و وفا تصمیم گرفتیم بار فرهنگی مون را افزایش بدیم برنامه ریزی کردیم پانتهآ رفت خونه مادربزرگ مهمونی ما هم رفتیم تاتر شهر برای تماشای نمایش خانواده تت که بلیط گیرمون نیومد و برای اینکه فرصت بدست آمده و از دست ندیم رفتیم نمایش لبخند آقای گیل – سالن اصلی با کارگردانی هادی مرزبان که ای کاش این فرصت را از دست میدادیم 2 ساعت و نیم نمایش خستهکننده و مزخرف و داد زدنهای بیمورد بهزاد فراهانی و ادا و اصولهای لوس و بیمزه فرزانه کابلی ولی فقط دو بازی خوب و درخشان داشت و از بازی سعید نیکپور هم لذت بردیم و خسته و کوفته رفتیم خونه
اراددتمند صفا