امروز از نظر روحی حال خوشی ندارم احساس می کنم زمان به بطالت می گذرد و نتیجه خوبی از کارهایی که انجام می دهم نمی گیرم دلایل اصلی این کلافگی را می شمارم
1- از زمانی که متوجه شدم چقدر دانستن زبان دوم (انگلیسی) در دنیای امروز لازم و حیاتی ست سعی در یادگیری اون داشتم هر دفعه که کلاسی را شروع کردم بعد از گذراندن چند ترم به دلایلی (ازدواج, تولد پانته آ و ... ) مجبور به تعطیلی اون شدم تا اینکه سال گذشته احساس کردم پانته آ کمی از آب و گل در اومده و حجم کاریم در شرکت کمتر شده و امکاناتی که شرکت برای کارکنان قائل شده خوبه برای همین مجددا آموزش را در کلاس های کیش آغاز کردم البته در ساعات اداری (چون پانته آ را خارج از ساعت اداری چکار کنم؟) و داشت خوب پیش می رفت که رئیس مربوطه نارضایتی خود را از اینکه در ساعات اداری کلاس می روم اعلام کرد و مجبور شدم کلاس های یک روز در هفته در روز جمعه را انتخاب کنم که این بزرگترین اشتباه بود مجبور بودم که روز پنجشنبه کارها جمعه را هم انجام بدهم و از اونجائی که ما پنجشنبه شب معمولا خونه مادر وفا هستیم شب دیر می خوابیدم و توی کلاس تقریبا گیج و خواب آلود بودم و از اونجائی که خیلی خسته شده بودم و در تابستان قصد سفر داشتیم ترم تابستان رو مرخصی گرفتم و از اول پائیز با موافقت رئیس در ساعت ناهار و نماز یعنی 12 الی 2 کلاس گرفتم که اتفاقا هم معلم خوبی دارم و هم سطح کلاس خیلی بالا و خوبه ولی من سطحم پائین اومده شش ماه بطالت باعث شده که نسبت به کلاس عقب باشم و با اینکه تکالیفم را خوب انجام می دهم و سعی می کنم ولی توی کلاس خیلی فعال نیستم و معلم مرتب بهم تذکر می ده (که چقدر از اینکه چیزی را که می دونم بهم یادآوری کنند بدم میاد) آخه این ترم مصاحبه پایان سطح داریم که مثل امتحان تعیین سطح می مونه اگه موفق نشویم باید این ترم را تکرار کنیم و مجوز ارتقاء به سطح بالا را نمی گیریم
2- پانته آ از وقتی چهار ساله شده به اقتضای سن اش خیلی پر انرژی و به قولی شیطون شده عاشق دویدون و ورجه ورجه کردنه و عاشق پارک رفتن و توی چمنها دویدنه و کمتر تن به تمرین موسیقی می ده و مربی موسیقی اش راضی نیست و مرتب تذکر میده که خوب نیست و ضعیفه (که چقدر بدم میاد) و تمامی تلاش من برای هر روز تمرین کردنش بی فایده است از هر ترفندی استفاده کردم نتیجه نداده و فکر می کنم باید کمی سخت گیرتر باشم
3- وفا حجم کاریش خیلی زیاده و اکثرا هر شب زود تر از 8 شب نمی رسه خونه و پنجشنبه های گاهی جمعه هم مشغول کاره و این باعث میشه که مسئولیت های من توی خونه و مربوط به پانته آ بیشتر بشه و اخیرا هم یک پروژه جدید در شرکت ما آغاز شده که من رو بیشتر درگیر میکنه
4- مدتهاست که نتونستم حتی یک کتاب را با لذت بخونم و مطالعاتم محدود به مطالب کاری و تربیتی کودک خلاصه شده دروغ نگم اگه یک ربع حداکثر بیست دقیقه در روز وب گردی و چند دقیقه مطالعه روزنامه و مجله قبل از خواب نبود حتما مغزم تار عنکبوت می بست. مدتهاست که دلم می خواهد یک تاتر خوب یا یک کنسرت خوب برم نمیشه! آخرین نمایشی که دیدم بزبز قندی!!! (که شرح آن در پستهای قبلی آمده) بوده و به برکت وجود سی دی و دی وی دی فیلمهای روز ماهی دوتا فیلم می بینیم.
5- من عاشق ورزش کردنم این روزها حتی فرصت نیمساعت نرمش توی خونه را هم ندارم و از آخرین بار استخر رفتنم دو ماهی می گذره
خلاصه که احساس می کنم نمی تونم تمام هندونه ها را با این روش زندگی با هم بلند کنم باید یک کاری کرد از هندونه ها کم کنم یا اینکه ...
ارادتمند صفا
پی نوشت۱: وضعیت وفا بهتر از من نیست تازه من لااقل گرفتاری ها و کارهام تنوع داره ولی او به شدت در گیر کارش است.
روز جهانی کودک مبارک (با یک روز تاخیر) بر تمامی کودکان و کودک دوستان و کودک داران و همچنین کسانی که کودکی درونشون هنوز زنده ست و وول می زنه
دیروز روز جهان کودک بود و در خانه هنرمندان به کوشش یونیسف ایران مراسمی برگزار شد که تا یکشنبه هفته بعد ادامه دارد و من و پانته آ هم رفتیم برنامه روزها بعد را در از اینجا ببینید
حتما می دانید که خانم مهتاب کرامتی نماینده رسمی یونیسف در ایران هستند و برنامه ها با مدیریت ایشان اجرا می شد و واضحه که رنگ و بوی سینما و تاتر داشته باشه مهمان دیروز آقای انتظامی بودند که خیلی صمیمی از خاطرات کودکی و چگونه به تاتر و سینما راه یافتن شون کفتند و به سوالات بچه ها پاسخ دادن و خاطرات جالبی تعریف کردند
وقتی لفظ استاد بیش از حد استفاده شد و دیگه لوس شده بود آقای انتظامی گفتند که اسم من عزته، استاد نیست و در پاسخ یکی از دوستان که پرسیدند کدام فیلمها یا تاترهاتون را دوست دارید گفتند: من تو را دوست دارم.
از بچه هاشون گفتند که هر سه پسرند و در کار موسیقی که مجید رو همه می شناسند و دوتای دیگه در آلمان زندگی می کنند و شاکی بود از بی توجهی بچه ها آنظرف آب که فقط بهش میگن که بابا مواظب خودت باش (به شوخی گفتند که هرچه از خدا یه دختر حتی بیریخت خواستند خدا نداد)
یک خاطره تعریف کردند از فیلمبرداری فیلم جعفرخان ار فرنگ برگشته به کارگردانی مرحوم علی حاتمی و شاکی از مردم مشهد و اصفهان که تیم فیلمبرداری را خیلی اذیت می کنند و متلک می گن خاطر از این قرار بود:
یک طرف پل خواجو پشت یک وانت نشسته بودند و دوربین و گروه طرف دیگه با یک پرچم سفید به دست مرحوم حاتمی که وقتی پائین آمد به سمت او حرکت کنه و تاکید به اینکه برداشت تکرار نداشته باشه و فیلم و نگاتیو گران و کمه در این میون گروهی از مردم اطراف وانت بودند و به کوشش نیروی انتظامی خارج از کادر نگهشون می داشتند. یک آقایی دور و بر وانت می چرخید و به شیشه ضربه می زد و گویا حرفی با آقای انتظامی داشته و او هم توجهی نمی کرده و نگاهش به پرچم و حواسش به بازی اش بوده که کار به تکرار نکشه ولی آقای اصفهانی دست بردار نبوده ، خلاصه آقای انتظامی برای اینکه از دستش رهایی پیدا کنه شیشه رو می کشه پائین تا ببینه چی می خواد او هم با لهجه اصفهانی میگه "آقا انتظامی شما چون چشمات درشته توی فیلم به نظر میایی وگرنه بازی بلد نیستی"
بعد از صحبتهای آقای انتظامی خانم بهاره رهنما قصه شازده کوچولو رو برای بچه ها خواند و آقای خمسه در باره اش صحبت کرد و ما دیگه از سالنئ بیرون آمدیم و در ایستگاه نقاشی پانته آ عکس دست خودش و منو رنگ آمیزی کرد و در ایستگاه گریم توسط گریمورهای سینما گریم شد و بعد از اون هم نمایش عروسکی اجرا می شد که داستان بزبزقندی را عوض کرده بودند و داستان از این قرار بود که خانوم بزی عضو یک گروه سرقت بود و شب که از خونه بیرون رفت و بچه ها را تنها گذاشت توسط پلیس دستگیر شد و چون بچه ها تنها مانده بودند رفتن سراغ آقا گرگه که بخوردشون و آقای گرگه که یکی از اعضای فعال یونیسف بود و به جای اینکه بخوردشون پیش خودش نگهشون داشت و وقتی خانم بزی آزاد شد، بچه ها دوست نداشتند باهاش زندگی کنند و به خونه آقا گرگه راهش ندادند و آقای گرگه عاشقش شد و باهم عروس کردند که بچه ها هم پدر و هم مادر داشته باشند و خانم بزی برای گذران زندگی مجبور به کار خلاف نباشه
بعد از نمایش هم اسپانسرهای برنامه از همه پذیرائی شایانی کردند
پی نوشت۱ : من قبلا خانوم مهتاب کرامتی را توی یک آرایشگاه دیده بودن و به زیبائی و خوشتیپی اش ایمان داشتم ولی دیروز هم با دیدنش از نزدیک به این باور تاکید می کنم.
2- امروز تولد وفاست سی و هفت سالگی رو پشت سر می گذارد وفا جان تولدت مبارک و آرزوی بهترینها را برایت دارم و از تو ممنون هستم برای سالهایی که برایم آرامش، اعتماد به نفس، شادی و سعادت ارمغان آوردی و امیدوارم که برای تو هم اینگونه باشد.
ارادتمند صفا
خیلی وقت بود ننوشته بودم بالاخره این نون و بوقلمون و ویسکی نیاز به دویدن و چرخاندن چرخ این مملکت داره دیگه ما هم که ذاتا عاشق این دولت خدمتگذار !!! و دیوانه هیئت دولت محترم ! و مجنون تصمیمات اصولی آنها !
بگذریم ... جای همه دوستان خالی جمعه گذشته رفتیم یک عروسی البته یک کم متفاوت چون عروسی مربوط به یکی از دوستان زرتشتی ما بود و برای من یک نوستالژی حسابی ، کسانی که از نزدیک ما را میشناسند میدونند چرا .
خلاصه ما برای گواه گیری (عقدکنان) هم دعوت بودیم ساعت 16 به سمت تالار خسروی که بزرگترین سالن عروسی برای زرتشتیان در تهران است حرکت کردیم این سالن واقع در خیابان جمهوری خ قوام السلطنه است جنب آدریان (معبد) بزرگ وقتی وارد شدیم کارتهای ورودی را چک کردند و مسئول بخش لباس که یک خانم نسبتا زیبا با آرایشی ملایم بود مانتو و روسری خانمها را تحویل گرفت و رسید لباس را به خانمها تحویل داد . و بعد وارد سالن شدیم یک سالن با ظرفیت 1000 نفر به شکل T که در کنار در ورودی نزدیکان عروس و داماد ایستاده بودند و به مدعوین خوشآمد میگفتند در کنار سالن روی سکویی به ارتفاع یک متر یک میز همراه باشش صندلی و یک طاق نصرت کوچک از گل تعبیه شده بود در کنار این سکو میز ادیت موزیک و گروه فیلمبرداری و عکسبرداری بود
سفره گواه گیران
در راهرو ورودی یک بار تعبیه شده بود که برای پذیرائی چای و شیرینی و نوشیدنیهای دیگر بود چند نفر گارسن با لباس فرم برای پذیرائی آنجا بودند .
خلاصه بعد از نیم ساعت تاخیر تا همه مهمانها بیایند اعلام کردند که عروس خانم و آقای داماد جهت انجام مراسم گواهگیران همراه با موبد (همان آخوند زرتشتیان) وارد میشوند جهت استقبال همراه با دست زدن به پیشوازشان بروید . زرتشتیان "کل" زدن ندارند و عبارت "هابیرو " استفاده میکنند که همه با صدای بلند این عبارت را تکرار میکنند . خلاصه عروس و داماد دست در دست موبد آمدند و رفتند سرجایشان نشستند و صندلیهای کنار را پدر و مادر عروس و داماد اشغال کردند و روبروی انها هم موبد نشست و بلافاصله شروع کرد به اجرای مراسم گواهگیران و جملات بله گرفتن از عروس و داماد خیلی جالب بود :"من موبد، پور فریدون و مهبانو شما خانم فرحناز،دخت اردشیر و فیروزه اجازه میدهید شما را به گواه و خشنودی اهورامزدا و حاضرین به همروانی آقای سیاوش، پور ارسطو و مهناز در بیاورم ". بعد از سه بار عروس خانم گفتند بلی و جریان هابیرو و دست و .... و بعد از آن به همین ترتیب از آقای داماد سئوال را پرسید و داماد هم از روی ناچاری بلی را گفت و موبد هم اعلام کرد از این به بعد شما زن و شوهر هستید . راستی در تمام مدت یک سینی که داخل آن نخ و سوزن سبز و دو عدد تخم مرغ و یک عدد انار و یک عدد کله قند سبز (کله قندی که با کاغذ سبز تزئین شده است ) و یک عدد قیچی را به دست برادر داماد دادند و بالای سر عروس و داماد ایستاده آن را نگه داشته بود .بعد موبد شروع کرد از قول اشو زرتشت نصیحت به زوجین جالبه که نصیحت ها از دیرزمان یکجور بوده مثلا به پدر و مادر نیکی کنید . به همدیگر احترام بگذارید . باعث ناراحتی دیگران نشوید . از حیوانات سودمند استفاده کنید و آزارشان ندهید و .... و سپس شروع کرد به بیان معانی سمبل های موجود روی سفره گواه . قیچی به معنی اینکه اگر یک دسته داشته باشد نمیتواند چیزی را ببرد و تمثیل مشکلات زندگی که باید زن و شوهر مثل قیچی به صورت واحد عمل کنند . نخ و سوزن سبز به معنی اینکه در صورتی که شکافی در محبتشان بوجود آمد زن و شوهر با نخ سوزن آن را بدوزند . تخم مرغ برای اینکه پدر و مادر فرزندان خود را از خانه بیرون میکنند و فقط در زندگی به آنها مشاوره میدهند و دخالت نمیکنند و این تخم مرغ ها را پدر و مادر عروس و داماد شب عروسی از روی پشت بام به بیرون میاندازند . کله قند سبز به معنی شیرینی زندگی و انار به معنی عشق و زایندگی و سکه به معنی روزی فراوان .
بعد از این جریان عروس و داماد همراه با کسانی علاقه مند بودند رفتند به سمت آدریان ( معبد) بزرگ از سالن خارج و وارد یک حیاط بزرگ و سپس وارد صحن آدریان و بعد از کندن کفش و گذاشتن کلاه برای آقایان و روسری برای خانمها وارد معبد شدیم دلیل اینکه هم آقایان و هم خانمها باید سرشان را بپوشانند این است که زرتشتیان عقیده دارند هر چیزی که از بدن انسان جدا شود پلشت است مثل مو و ناخن و .... حتی خانمهایی که در دوره عادت ماهانه هستند حق ورود به معبد را ندارند برای همین مو تنها چیزی است که ممکن است بریزد به خاطر همین باید پوشیده شود . در وسط این معبد محل آتش قرار دارد که این آتش از سال 1291 که سال تاسیس این معبد در تهران است تا کنون خاموش نشده . و دور تا دور این آتش را با شیشه از بقیه اتاق جدا کرده اند و برای نذر به جای روشن کردن شمع داخل استکان روغن به خصوصی میریزند و یک فیتیله داخل آن و روشن میکنند.
سپس عروس و داماد برگشتند به سالن و مسئول موزیک با تانگو همه زوجین را دعوت به رقص کرد و بعد دیگر انگار رفتی توی یک دیسکو نورهای لیزر و چراغهای رنگی و رقص همه از پیر و جوان در حال رقصیدن خلاصه خیلی عالی بود جوری بود که پانتهآ هم جو گرفته بودش و مادربزرگش را با توجه به آرتروز و رماتیسم بلند کرد که با عروس و داماد برقصند دیگه سرها همه گرم و خلاصه حسابی خوش گذشت بعد هم که شام شامل دو نوع خورش شامل فسنجان و قرمه سبزی باقالی پلو با گوشت و شیرین پلو با مرغ جوجه کباب و همه چیز هم به وفور بود سالاد فصل و ژله و بستنی جای همه خالی حسابی خوردیم بعد از شام هم دوباره رقص و رقص و رقص تا کیک که بریدند و ماچ آرتیستی و خداحافظی و تحویل کادو ها به جهت اینکه مراسم پاتختی برگزار نمیشد یعنی نقدا در مجلس پرداخت شود .
شب خیلی خوبی بود و حسابی حال کردیم کسانی که من رو میشناسند میدونند چرا انقدر حال کردم خیلی خاطرات برایم زنده شد و به خصوص که آدریان بزرگ همجوار دبیرستانی بود که تمام دوران خوش دبیرستان را آنجا گذراندم توی تمام این مدت لذت خاصی میبردم نه تنها از عروسی بیشتر از مزه مزه کردن خاطرات گذشته و یاد آوری آنها و ذره ذره آن نوشیدنی لذتبخش را در وجودت حس کردن یک حالی بردم که نگو و نپرس.
موبد زرتشتی
در مراسم گواه خانمها روسری بر سر دارند و آقایان کلاه محصوص
آتشی که از سال ۱۲۹۱ خاموش نشده است
بعد از گواه عروس و داماد داخل معبد به همراه موبد با خواندن دعا و آرزوی نیک و روشن کردن آتش ازدواجشان را تقدس می کنند و همچنین عکس می گیرند
سر در معبد و فضولی از عکس گرفتن عروس و داماد
پانته آ داخل معبد که باید کفشها را در آورد (پانته آ خبردار ایستاده)
پانته آ عروس شده بود و خیلی بهش خوش گذشت موقع رفتن به عروس توی ماشین عموش نشسته بود و توی صندلی جلو و می گفت که بوق بزن از همه جلو بزن
ارادتمند وفا
پی نوشت توسط صفا: برای من که اولین بار بود چنین مراسمی را می دیدم خیلی جالب بود
و سادگی و نداشتن تشریفات دست و پا گیر و چشم چشمی مراسم را زیبا تر می کرد
اضافه کنم که بعد از مراسم عقد عروس و داماد و مادر و پدرشون برگه گواه را امضا کردند و به هر کدام یک نسخه داده شد و از دادن سرویس طلا و معرفی هدایا و پز دادن ها خبری نبود حتی میزان مهره عروس اعلام نشد.
خیلی خوش گذشت و همه خیلی شاد و راحت بودند