تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

چند روز پیش برای خرید رفته بودم به سوپر مارکت محل پسر جوانی که از هموطنان آذری ماست توی این سوپر کار میکنه راستی چرا نود درصد سوپری ها یا همان بقالیها آذریند یا نانوائی سنگکی  مشهدی یا سلمانی ها گیلانی برای من  همیشه علامت سئوال بوده بگذریم . خلاصه خانمی دستمال کاغذی میخواست و فروشنده هم داشت میگفت از این مارک ببر چون پول دو تاش رو میدی و سه بسته میبری  یکیش جایزه است !!! پیش خودم فکر کردم یک موقعی در اوایل جنگ هم همینطور بود یعنی برای خرید یک سس مایونز اگر گیرت میومد باید مثلا پنج عدد صابون برگردون یا هر چیزی که توی مغازه طرف باد کرده بود میخریدی ! تازه باید بخشی از زندگیت که چیزی بود به شکل دفترچه های یادداشت به رنگ سفید با جلد نایلونی را میدادی یک کوپن از داخل آن میکندن بعد یک شیشه سس مایونز کوچک همراه با یک چیز مزخرف دیگر تحویلت میدادند . تا شما بتونی دو وعده سالاد الویه نوش جان کنی !!

دفترچه بسیج هم حکم زندگی خانواده ها رو داشت اگر قرار بود بادی از کسی در بره اول باید اثری توی این دفترچه بسیج باقی میگذاشت . به نظر من و کسانی که هم سن من هستند این دوران مربوط به گذشته دوره همانطور که پدر بزرگها و مادر بزرگها راجع به تخم مرغ 10 تا صنار صحبت میکنند ولی زمان مربوط به گذشته آنها مربوط به حداقل شصت سال پیشه ولی این صحبت من مال 20تا 25 سال پیشه .

 کره خوراکی جزء خوراکهای تجملاتی بود موز اصلا نبود اگر هم بود به عنوان میوه شاهانه پذیرائی میشد بادام هندی جزء چیزهایی بود که با خاویار مقایسه میشد چون نبود جالبه الان قیمت پرتغال از موز گرانتر و پسته از بادام هندی گرانتره . شیر خشک و پوشک که واویلا بود پوشک بچه فقط یک کارخانه تولید میکرد آنهم سهمیه بندی و باید به  بقالی محل بسپری با قربونت برم قربونم بری و سلام و صلوات یک بسته پوشک بگیری آنهم پوشک کامل نه ! پوشک معمولی . مایحتاج اصلی هم که قربونش برم غیر از صف هیچ راه دیگه‌ای نداشت  البته بازار آزاد هم خیلی کم بود و قیمت خون پدر صاحبان دولت بود قند و شکر  و چای و برنج و روغن و ..... هم یا کوپنی بود یا همان دفترچه بسیج ما هم که دوران نوجوانی رو میگذروندیم نیازهامون رو باید کوپنی یا با دفترچه بسیج ابتیاع میکردیم شاید خنده دار باشه برای نسل جدید بگوییم که برای خرید یک جعبه نوار کاست  خام ماکسل از  ساعت 3 صبح توی صف میرفتیم توی خیابان جمهوری بین پل حافظ و قوام السلطنه ( سی تیر) تا ساعت 8 صبح که اگر بهت میرسید یا نه ! تازه با دفترچه بسیج که توش مهر میخورد و یکهفته من و دو پسر عمه ام رفتیم تا بالاخره به این مروارید دست پیدا کردیم آنهم تا یک ماه بعد نمیتونستیم بخریم  خنده داره نه ! ولی شوقی که بعد از خرید داشتیم دقیقا مثل این بود که کنکور قبول شدیم !! چون بعد از این جریان سه چهار شب خونه عمه جان مشغول ضبط کاستهای مورد علاقه بودیم . قرض کردن دک دوستان بیدار نشستن ها و.... نمیدونم بگم یادش به خیر یا نه ولی آنموقع لذت میبردیم . آمدن ضبط های دو کاسته یک تحول بود هر کسی که داشت دیگه خدا بود برای اولین بار سونی دستگاهی رو داده بود دو کاسته پرتابل که موقع ضبط اکولایزر روی ضبط اثر میگذاشت آلبومهایی که با کیفیت های افتضاح حتی قابل گوش کردن نبود رو میشد توی کپی تا حدودی بهترش کرد . توی محله ما جوانی 27 و 28 ساله بود که برادر بزرگترش صاحب یکی از معدود کارخانه های ماکارونی سازی تهران بود این آقا یک زیرزمین داشت توی خانه اش که دو قسمت کرده بود بخش جلوئی که دستگاهها و کاستهاش رو گذاشته بود و بخش پشتی که رخت خوابش پهن بود و کارش فروش موزیکهای ایرانی و خارجی بود و همیشه توی رخت خوابش مهمون داشت !! این آدم سال 68 به علت مصرف بیش از حد الکل مرد .

تازه همه اینهافقط برای گوش کردن به موزیک بود که اگر گشت ثارالله و گشت کمیته که همه با پاترول توی شهر جولان میدادند میگرفتند چپقتو چاق میکردند یکجورائی هم معتقد بودند به عملشون و همین باعث میشد که نشه به راحتی از دستشون در رفت ! همون طرح امنیت اجتماعی تحت داس بود .

شلوار جین توی مدرسه بپوشی ، جوراب سفید پات کنی ! کتونی ساق دار بپوشی ! موهات از نمره 4 بلندتر بشه ! استغفرالله یعنی انگار دسته بیل رو از پهنا به یکی از سوراخهای هفتگانه مدیر مدرسه فرو کردی ! و امور تربیتی مدرسه هم که اهل مالش نقاط حساس بدن هر کسی که به نفعش باشه  چنان توی صف آبروت رو میبرد و داد و بیداد میکرد کسی اگر نمیدونست فکر میکرد شیطان به ننه‌اش تجاوز کرده !!!

چرا اگر این موارد خلاف شرع و دین بود چرا الان مشکل نداره ؟!! چرا برای ما حرام بوده و الان حلال ؟

نمیدانم چرا حسی بهم میگه داریم برمیگردیم به گذشته ! اجرای طرحهای من درآوردی مختلف ، تحریم اروپا و آمریکا ، نوع ادبیات مدیران و سران همه و همه باعث شده به این حس برسم امیدوارم دوباره این تاریخ تکرار نشه حداقل اگر ما دیدیم این دوران رو بچه های ما نبینن !

خیلی دوست دارم بنویسم از آن دوران به عنوان خاطره بعد فکر میکنم به چه دردی میخوره غیر از یادآوری دوران سخت جنگ و فشار و بدبختی و بیچارگی چیزی نیست !

شاید منهم مثل بچه های امروز که فکر میکنند تحت فشار هستند و آزادی ندارند فکر میکنم ما هم همینطور بودیم شاید تعاریف از آزادی و جوانی تغییر کرده برای همین فاصله نسلها زیاد شده و فکر میکنم نیاز به یک پروتکل برای درک زبان هم هستیم .

یک کم روده درازی بود و درددل شاید من خیلی سیاه میبینم خدا کنه واقعا آن چیزی که حق این ملت هست براش مقدر شده باشه !! شاید هم حقمون همینه !!!

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 8:54  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چند وقته میخوام بنویسم هی سوژه پیدا میشه اما کار و تنبلی  اثر خودش رو میزاره البته دومی قوی‌تره امروز همت کردم با توجه به بیماری فارانژیت اگر درست متوجه شده باشم که نمیدونم  چیه نوشتم . چون خانم دکتر بیمارستان پارسیان انقدر تند تند حرف میزد و اخمهاش تو هم بود که جرات نکردم دوباره بپرسم فقط به شوخی وسط تند تند حرف زدنش بهش گفتم میکشه !! که حداقل نفس بکشه !! چون انتظار نداشت یک کم مکث کرد و با یک اخم ملایم فرمودند نه! ولی اگر معالجه نشه روی کلیه اثر میذاره پیش خودم فکر کردم چطوری میشه راه گلو آدم نیمه بسته باشه غذا نتونی بخوری پاهات درد بکنه بعد دکتر نری !! نمیدونم شاید هستند کسانی که نمیروند اما جالب اینجا بود خانم دکتر ما گفتند من مهرم رو نیاوردم و تا نیم ساعت دیگه با پیک برایم می‌اورند ولی شما مشکل ندارید من با داروخانه هماهنگ میکنم خلاصه یک دارو گیاهی یک قرص مکیدنی گیاهی دو تا آمپول پنیسیلین هر 24 ساعت و قرص سرماخوردگی قرص مسکن شربت سینه جزء دشت دیشب ما بود . نوبت همسر بانو شد خلاصه ایشان هم به درد من دچار شده‌اند و دوباره همان داستان ولی رقیقتر اوضاع من خرابتر تشخیص داده شد . رفتیم داروخانه گفتند نه ما نمیشناسیم گفتم خود خانم دکتر فلانی زنگ زدند گفتند : نه گفتم داروخانه دیگری هم توی بیمارستان هست ؟ گفتند نه ! گفتم میشه به اورژانس زنگ بزنید گفتند ما سرمان شلوغه نه ! داشتم میرفتم روی داستان عصبانیت ومتلک و فحش که نمیدونم شانس آوردم یا آوردند که دکتر شیفت قبل داشت از داروخانه خرید میکرد و میدونست جریان مهر خانم دکتر رو و گفت من مهر میکنم خدا پدرشو بیامرزه یک ده دقیقه‌ای طول کشید بعد تلفن داروخانه زنگ خورد و دیدم طرف داره اسم منو صدا میکنه و بعد گفت آقای فلانی کارتون تمام شد بروید اورژانس گفتم شاید برای صفا و پانته‌آ مشکلی پیش آمده گفتم اگه طول میکشه من برم و بیام گفتند نه ! میخواستند بدونند توی بیمارستان هستید یا رفتید ! خلاصه دارو ها رو ریختند توی کیسه دادند تحویل ما گفتند چهار هزار تومان میشه گفتم بدون دفترچه بیمه چقدر میشه  گفت : پنجهزار و دویست تومان ! رفتیم اورژانس و گفتیم دو تا تزریق هم داریم جمع بزنید بگید ما چقدر جریمه شدیم تا فرار نکردم ؟ گفتند بفرمایید صندوق خلاصه رفتیم صندوق و یکصدو هشتادو دو هزار سیصدو هفتاد و پنج ریال پرداختیم مسئول صندوق هم فرمودند سی و هفت تومن و پنجزار رو حلال کن گفتیم چشم . ولی جالب بود هماهنگی دکتر با داروخانه اصلا منکر وجود همچین دکتری بودند با اینکه دکتر جلوی خود ما زنگ زد داروخانه ولی پنج دقیقه دیرکرد در پرداخت توی همان داروخانه گیرت میارن !!!! واقعا نمیدونم سیستم های ما هماهنگ هستند یا نیستند ؟ و چرا هر جا به نفعشون هست هماهنگن و هر جا نیست به بدترین شکل ممکن هماهنگ نیستند و منکر حتی وجودیت فرد میشوند . عجیبه .

حرف از بیمارستان شد مدتی است این سریال حلقه سبز ذهن منو مشغول کرده داره بحث جالبی رو پیش میکشه پیوند اعضاء ولی با یک نگاه دیگر من قصدم رد کردن این کار نیست چون خودم دوران دانشجویی تمام اعضاء رو در صورت مرگ مغزی بخشیدم و در صورت مرگ عادی جنازه‌ام رو به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران برای تشریح یعنی اصلا با این مسئله مشکل ندارم ولی واقعا اگر کسی نخواد که این کار رو بکنه و خانوادش رضایت هم بدن چی ؟ آیا اصلا روح کسی که مرگ مغزی شده توی این دنیا هست ؟ آیا اصلا این نگاه درسته ؟ چرا به خاطر این سریال اهدا عضو کمتر شده که حتی اعتراض نمایندگان مجلس رو در بر داشته ؟ حاتمی‌کیا رو به جهت فیلمهاش به شدت قبول دارم تمام کسانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونند که بیش از پنجاه بار آژانس شیشه‌ای و از کرخه تا راین و بوی پیراهن یوسف و روبان قرمز رو دیدم با آنها اشک ریختم نمیدونم چطور میخواد نتیجه گیری کنه و آخرش چی میشه ولی امیدوارم مثل سریالهای دیگر یکدفعه و الکی سرو تهش رو هم نیاره ! امیدوارم ناامیدم نکنه نسبت به خودش . ولی نظر شما چیه در مورد روح پیوند اعضاء و ... اصلا به روح اعتقاد دارید ؟

 البته فکر نکنید به خاطر آن بسیجی و گرمای آبادان و آستین کوتاه آبادانیه  این سئوال رو پرسیدم .

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 15:36  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

هفته گذشته برای کاری در فولاد مبارکه باید به اصفهان سفر می کردم وقتی به پانته آ گفتم که باید بروم ماموریت بغض کرد و اشک ریخت که "نه دوست ندارم بری" و یک لحظه تصمیم گرفتم که ماموریت را کنسل کنم ولی با مشورت با وفا به این نتیجه رسیدیم که بد نیست گاهی اوقات هم دختر و پدر با هم خلوت کنند.

دوشنبه عازم اصفهان شدم و برنامه سفر طوری بود که دوشنبه شب را اصفهان ماندیم و تمام سه شنبه را در فولاد مبارکه مشغول کار بودم.

و اما پدر و دختر که دوشنبه شب را مهمان منزل مادر بزرگ بودند و حسابی بهشون خوش گذشته بود و وقتی تلفنی با پانته آ صحبت می کردم فقط سفارش یک چیپلت پنفش می داد که بسته به میزان گرسنگی اندازه اش کوچیک و بزرگ می شد و وقتی من فرودگاه بودم اونها توی راه مهد کودک بودند که وروجک تلفن زده به من میگه جای من روی صندلی جلو نشسته و کمربند بسته و توصیه می کرد "رسیدی اصفهان بهم حتما زنگ بزن "

صبح زود روز سه شنبه قبل از صبحانه با همکارم در چهار باغ و سی و سه پل پیاده روی کردیم و زاینده رود با انبوه پرندگان مهاجر دیدنی بود. همچنین کارخانه فولاد مبارکه دیدنیه در 35 کیلومتر مربع مساحت و کارخانه ای که سالیانه 4.3 میلیون تن فولاد به صورت کلاف و ورقه در ابعاد مختلف تولید می کنه و یک میلیون صادر می کنه چهارتا کوره قوس الکتریکی داره که مصرف برقش به اندازه مصرف برق کل استان اصفهانه (البته نیروگاه دارند که بخشی از نیازشون را تامین می کنه) توی دریاچه ای از آب بازیافتی کارخانه درست کردند و در چند مرحله تسویه میشه ماهی پرورش می دهند و شیلات بررسی کرده ماهی ها هیچ مشکلی ندارند و هفته ای یک بار کارگران کارخانه ماهی تولیدی خودشون را می خورند

نظم و ترتیب و مدیریت فوق العاده اصفهانی ها ستودنی است.

و اما وفا و پانته آ که قصد داشتند در یک روز فرد به وسیله ماشین با پلاک زوج بدون مجوز طرح ترافیک از طریق یک خیابان ورود ممنوع داخل طرح ترافیک شوند توسط دو فروند آقا پلیس مهربون که وقتی ما خوابیدیم اونا بیدارند به مبلغ 13 هزار تومان ناقابل جریمه شدند و دلداری پانته آ جالب بوده که گفته " بابا جون نارحت نباش رفتیم خونه پارش می کنیم میرزیم تو سطل اشغال آقا پلیسه که نمی بینه"

شب برای شام بابا و دختر سفارش پیتزا قارچ و چیپس و پنیر داده بودند و به خونه که رسیدم پانته آ خوابیده بود وقتی بوسیدمش بیدار شد و دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گل از گلش شکفت ایضا من ولی متاسفانه بدنش داغ بود گذاشتیم به حساب دوری از مادر و یا سنگینی پیتزا در معده ولی نه جناب میکروب تشریف آورده بودند و تب بالا رفت و با اجازه چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه مشغول پرستاری از خانوم بودم

وقتی مریض میشه و تب می کنه خیلی مظلوم می شه و جز آب و شیر البته توی شیشه چیز دیگه ای نمی خوره گاهی دستور می فرمایند که "لطفا شیر ، عسلی باشه"

و اما در مورد دکتر رفتن

پانته آ با دکترش سری هم سوا هستند و خیلی دوستش داره گاهی اوقات الکی خودشو به مریضی میزنه و میگه لازمه بره پیش آقا دکتر محسنیان

زمان معاینه چنان هرهر و کرکری راه می اندازه که کسی ندونه فکر میکنه اونجا سیرکه و آقای دکتر پیر و مهربون هم باهاش بگو و بخند راه می اندازه و کلی بهشون خوش می گذره

در مسیر رفتن به مطب به دلیل ترافیک و تب پانته آ خانوم توی ماشین گلاب به روتون بالا آوردند و تنها لباس تمیزش کلاهش بود و از اونجائی که برای رفتن به مطب پزشک برای یک بچه چهارسال و چهار ماهه ساک نمی بندند هیچ لباس اضافه ای نداشت ولی یادمون افتاد که با هم از اونجائی که پانته آ وقتی حدودا دو سالش بود خیلی بالا می آورد و توی ماشین همیشه یک بسته از لباس رو و زیر داشت ولی چون از زمان آخرین تهوع خیلی گذشته بود لباس ها کوچیک شده بود ولی بهتر از هیچی بود خلاصه لباسهاش رو عوض کردیم و کاپشن وفا را بهش پیچیدیم و رفتیم دکتر

مجسم کنید که پانته آ با لباس های تنگ و کوتاه توی مطب دکتری که دوستش داره و باهم کلی شوخی دارند .حالا یک دلقک هم داشتند که بهش بخندند.

حالا خدا را شکر حالش بهتر شده ولی آنتی بیوتیک می خوره وضع اشتها و مزاج خوب نیست.

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 13:43  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دختر خاله‌ای دارم که از من چهار سال کوچیکتره یعنی الان 32 سالش است. این دختر متاسفانه دچار معلولیت ذهنی است و منگل متولد شده البته درصد هوشش خیلی پائین نیست و خدا را شکر دچار معلولیت جسمی نیست.

متولد ماه مرداده و زمان تولد ، مادرش تقریبا کمتر از نیم ساعت درد زایمان ملایمی داشت و به قدری زود به دنبا اومد که فرصتی برای رسیدن به بیمارستان نبود و توی خانه مادربزرگم که یک مامای تجربی بود این بچه به دنیا آمد 

چند ساعتی از تولدش نگذشته بود که مادرم متوجه متفاوت بودنش میشه و به پزشک اطفال مراجعه می کنند و بلافاصله پزشک متوجه معلولیتش می شود ولی اصلا توی خانواده ما چنین چیزی حتی دیده نشده بود و آگاهی خیلی کم بود و تصور می کردند که وقتی بزرگ بشه عاقل میشه ولی به کندی

من دوران دو سه سالگی اش یادم هست که به دلیل اینکه خیلی ضعیف و ناتوان بود نوعی غذای بچه می خورد که  سرلاک بود و فوق‌العاده خوشمزه و خوش بو  بعدازظهرها که بزرگترها می خوابیدند من و دخترخاله بزرگترم یواشکی و زیر میز اشپزخانه از خجالت سرلاک در می آمدیم

وقتی چهار و پنج ساله شد خیلی سرکش و ناآرام بود و تقریبا همه را آزار می داد ولی به دلیل چهره با نمک و موهای لخت خرمائیش و کارهای متفاوتی و بیانش که مانند بچه های دو ساله بود دوست داشتنی می نمود

در خانه و خانواده خیلی بهش اهمیت داده می شد و خواسته های معقولش انجام می شد ولی خاله و دختر خاله ام وقت زیادی را برای سر و کله زدن باهاش صرف می کردند حدود دو سال به مدرسه ویژه خودشون رفت و مرتب تحت نظر پزشک بود ولی از بچه های شبیه خودش و مدرسه ویژه بدش می آمد دچار افسردگی و مشکلات تیروئید شد طفلک صبح ها با اشک و آه و گریه به مدرسه می رفت و از اونجائی والدینش نمی تونستند شاهد آزارش باشند و از اونجائی که معلوم شد مشکلات تیروئیدش جنبه عصبی دارد دیگه مدرسه نرفت

عاشق موسیقی و رقص و آواز است اکثر خواننده ها ایرانی و خارجی را می شناسه و تمامی ترانه ها را با بیان ناقصش می خونه خیلی قشنگ می رقصه، البته کنترل روی عضلات و دست و پاش مثل یک انسان عادی نیست. تمام سرگرمی اش موسیقی و رقصه و همچنین دوستان خیالی و آرزوهای جالبی  داره مثلا تلفنی با منصور (خواننده) صحبت می کنه و قرار و مدار ازدواج در دبی را میزاره و مرتب در مورد نامزدیش صحبت می کنه و ما رو به عروس اش توی دبی دعوت می کنه

بزرگتر که شد نگاه های کنجکاو مردم بهش بیشتر شد و به دلیل پر کاری خطرناک تیروئید و مصرف داروهای مربوطه، خیلی چاق شده و خیلی سخت حرکت می کنه به شدت به مادرش وابسته است. تا اینجا مشکل جدید دیده نمیشه ولی من از نزدیک شاهد داغون شدن و پیر شدن خاله عزیزم بودم و به خطر افتادن بهداشت روانی خانواده .

برای خواهر کوچکترش احساس بزرگتری می کنه و بهش امر و نهی و سوال و جواب می کنه

با بچه های خواهر بزرگتر با وجود محبت فراوانی که خواهر و شوهر خواهرش بهش دارند نمی سازه و میانه خوبی نداره

دوست داره در جمع های فامیلی او را هم بازی بدهند و بزرگترها هم کلام و طرف صحبتش باشند

دوست داره مستقل باشه و او هم تشکیل خانواده بده و احساس اسیر بودن می کنه

تلویزیون و ماهواره و دستگاه سی دی باید اونی که او دوست داره پخش کنه

خلاصه که همه اسیر این دختر هستند و خاله از همه بیشتر

وقتی عصبی میشه و به قول معروف روی اون دنده میفته غیر قابل کنترله و گاهی کارهای خطرناک میکنه توی خیابان باید چهار چشمی مواظبش باشی که در عالم خیال و رویای خود، راه اشتباهی نره و گم نشه البته تحت نظر روان پزشک هم هست هر روز در زمانهای مختلف باید داروهای مختلف بخوره تا بدتر از این نباشه خدا نکنه یکی از داروها زمانش بگذره یا فراموش بشه .....

خلاصه مشکلات بی انتهاست و همه مخصوصا خاله توانی برایش نمانده گاهی مانند آدمای مسخ شده در قبال هیچ چیز ابراز احساس نمیکنه البته او هم تحت نظر روان پزشکه و مشکل افسردگی داره و گاهی دچار سر دردهای میگرنی میشه که کار به بیمارستان می کشه

مادرم تعریف می کنه که خاله جون گل سر سبد فامیل بوده و دختری با زیبائی فوق العاده و داستانهایی از جوانی اش شنیدم که مثل قصه است

دو فرزند دیگرش هم دخترانی سالم و کوشا و موفق هستند

همیشه از خودم سوال می کنم چرا این بچه به دنیا اومده و فکر می کنم فقط متولد شده برای آزار و اذیت و شکنجه خاله عزیزم اگه امتحان بوده که به قیمت جوانی و سلامتی اش نمره بیست گرفته

گاهی از عذابی که بچه متحمل میشه خیلی متاسف می شوم

لازم به ذکر که بعد از کلی آزمایش ژنتیک به این نتیجه رسیدند که تولد این بچه کاملا اتفاقی و از موارد استثنا ست.

نظر شما چیه چرا خداوند این کودکان را می آفریند؟

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 10:57  توسط صفا و وفا و پانته ا  |