تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

دیروز شنبه که خانه بودیم بعد از تمیزکاری و کارهای هفتگی خونه به لطف امام حسین و نذری این روزها ناهار و شام و دسر هم داشتیم و برای همین نشستیم به دیدن فیلم چون تعطیلات اینجوری بهترین موقعیت برای دیدن فیلم و خواندن کتاب و بقیه کارهایی که دوست داریه برای همین اول فیلم نیکیتا مال لوک بسون رو دیدیم نمیدونم شما هم با من موافقید یانه که این آدم فیلم بد نداره من هرچی فیلم از لوک بسون دیدم خوب بوده لئون , آبی بزرگ , ژاندارک , ترانسپورتر , یک فیلم صامت هم داشت که فوق العاده بود الان اسمش یادم نیست بعد از فیلم نیکیتا  , 4 تا   دی وی دی  از کنسرت لایو اید (live aid) که به نفع کودکان گرسنه آفریقا برگزار شده بود رو دیدیم این کنسرت تابستان سال 1985 در استادیوم ویمبلی لندن و فیلادلفیا برگزار شده بود در آن زمان که در ایران  شدیدا بگیر بگیر بود و شرح آن را در چند پست قبل داده بودم ما فقط شنیده بودیم که این کنسرت برگزار شده ولی ندیده بودم تا اینکه شانسی از یکی از دوستان این کنسرت رو گرفتم و کپی کردم  مربوط به 23 سال پیش تقریبا همه خواننده های معروف شرکت داشتند که یک تجدید خاطره بود گروههایی مثل U2,STING,DIRE STRAIT,BRIAN ADAMZ,QUEEN,DURAN DURAN,WHAM!,QUEEN,ELTON JHON,PHILCOLINES,JOAN BEAZ, و خیلی های دیگه جنجالی ترین بخش آن اجرای پر انرژی فردی مرکوری بود واقعا بعد از اجرای او بقیه دیگه به چشم نمیومدند خدا بیامرزدش همه چیزش خوب بود هیکل خوب صدای خوب و تسلط به ساز و بسیار محبوب به خصوص برای انگلیسیهایی که بسیار خشک و عصا قورت داده هستند تمام استادیوم ویمبلی و روی زمین چمن آدم بود و موقع اجرای او همه با او یکصدا و یکنواخت بودند و تنها کسی بود که مردم کاملا با او همراهی میکردند .

خانم JOAN BEAZ یکی از خواننده های مورد علاقه من است صدای این بشر من رو مسخ میکنه هیچوقت کنسرتش را ندیده بودم برای همین خیلی بهم مزه کرد . چیزی که از همه بیشتر بهم مزه کرد اجرای آهنگ فوت لوز (FOOT LOOSE) مربوط به فیلمی به همین نام محصول 1984 آمریکا و خواننده آن کنی لوگینس (KANY LOGINES ) بود نمیدونم کسی این فیلم رو دیده یا نه ولی اگر گیر آوردید حتما ببینید من خودم پارسال از اینترنت دانلود کردم . خیلی با حال و هوای ایران در آن زمان هماهنگ بود موضوع فیلم مربوط به پسر جوانی است که با مادرش مجبور به کوچ از یک شهر بزرگ به یک دهکده کوچک میشوند که این دهکده همه کاره آن کشیشی است که تمام ده رو مجاب کرده که رقصیدن باعث گناه جوانان میشود ولی جوانان ده به طور مخفیانه همه کار میکردند تا اینکه جوان مهاجر سر به طغیان میذاره و در شورای شهر با ایاتی از انجیل کشیش را مجاب میکنه که حکم آزادی رقص رو بدهد و بعد از آن مهمونی بزرگی میگیرند و همه جوانهای ده توی آن مهمونی به رقص  و پایکوبی مشغول میشوند . هنرپیشه اصلی فیلم هم همین خواننده بود .

در دهه 80 یک تعداد فیلم با تم رقص ساخته شد که خیلی معروف شدند مثل فلش دنس , برک دنس , فوت لوز , که فکر میکنم پیرمردهائی همسن من خاطرات زیادی از این فیلمها و رقصیدنهای ممنوع توی مهمونیهای ممنوع با موزیکهای ممنوع و نوشیدنیهای ممنوع دارند .

خلاصه این کنسرت بدجوری ما رو برد توی دهه 80 میلادی و یادم افتاد که آنها در کمال آزادی میتونستند بروند و این کنسرت رو ببینند ما حتی خبرش رو هم سه چهار ماه بعد میشنیدیم مشابه همین کنسرت , کنسرت لایو 8 بود که چند سال پیش برگزار شد که تونستیم حداقل در کمترین زمان اجراهای آن رو در سرتاسر جهان ببینیم .

نمیدونم به خاطر پیشرفت تکنولوژیه یا آزادیهای محدود ایجاد شده اصلا شما بگید برای چی ما انقدر مصیبت کشیدیم بابت هیچی ؟!! 

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 8:31  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

بعد از ماههای محرم و صفر تدارکات عروسی سرعت بیشتری پیدا کرد و عمارت کوچکی که در مجاورت خانه بزرگ بود را برای آغاز زندگی مشترک عروس و  داماد آماده می کردند حیاط بیرونی عمارت کوچک دیوار به دیوار خانه بزرگ بود ولی دسترسی به آن فقط از راه کوچه بود. احمد آقا چند روز قبل از مبلمانی که از فرنگ خریداری کرده بود و یک ماه در راه بودند، همراه با هدایا به تهران رسیدند و چند هفته به مراسم عروس مانده، روزهای متمادی محله شاهد قطاری از طبق به سرها بودند که مسیر خانه ماه بانو را تا عمارت کوچک طی می کردند وقتی اولین طبق به عمارت کوچک وارد می شد تازه اخرین آنها از خانه پدری ماه بانو خارج شده بود و هر روز در خانه بزرگ بیا برو و ریخت پاش و در عمارت کوچک بزن و بکوب بود.

فاطمه هم در این روزها در شادی و شور و شوق اهالی خانه شریک بود.

از آنجائی که روزهای زیادی کنار دست بی بی خانوم در امور آشپزخانه بود و مهارت پیدا کرده بود و در روزهای شلوغ مطبخ، کمک دست و دستیار بی بی خانوم بود.

چند روزی بی بی خانوم حال‌ندار بود نمی‌توانست به امور مطبخ رسیدگی کند و اتفاقا قرار بود تعدادی از خانوم‌های خانواده عروس برای کارهای ظریفتر و خیاطی و تزئینات خانه در امارت کوچک مهمان باشند و مسلما پذیرائی از تعدادی باجی و خانوم با پذیرائی از خدمه و طبق به سر متفاوت است و خانوم بزرگ از بیماری بی بی خانوم و غیبت او در مطبخ بسیار عصبانی و کلافه بود کاسه چکنم چکنم به دست گرفته بود ولی بی بی خانوم اطمینان می‌داد که نگران نباشند و همه چیز بدون هیچ کاستی انجام خواهد شد و از فاطمه خواست که او این چند روز مطبخ را بچرخاند و فاطمه هم با راهنمائی‌های بی بی خانوم کارها را به دست گرفت و بدون هیچ کم و کاست و به خوبی امور مطبخ را انجام داد و بعد از گذشت روزهای دلهره و نگرانی وقتی خانوم بزرگ متوجه کار فاطمه شد برای اولین بار با چشم پوشی از کینه ‌ای که به دل داشت، تمام غرورش را زیر پا گذاشت و از فاطمه به خاطر حفظ آبروی خانواده تشکر کرد و از آن پس عرصه را برای فاطمه تنگ نکرد.

خانه عروس و داماد آماده شد و مراسم عروسی در هفت شب و هفت روز با شکوه و جلال مثال زدنی برگزار شد و ماه بانو به عمارت کوچک نقل مکان کرد و زندگی مشترک آغاز شد.

خانوم بزرگ دستور داده بود که تا یک سال مطبخ عمارت کوچک کار نکند و هر روز صبحانه و نهار و شام از خانه بزرگ برای تازه عروس و داماد فرستاده  شود.

پس از مدتی که رفت و آمدها به خانه تازه عروس کم شد و اوصاف جهیزیه تمام و کمال و زیبائی تزئینات خانه و کمالات عروس خانوم زبان زد خاص و عام شد.

یکی از روزها که ماه بانو میزبان تعدادی از همکلاسی ها و دوستان هم سن و سال خود بود. بی بی خانوم از فاطمه خواست که با خدمه برای چیدن سفره ناهار همراه شود که کم و کاستی پیش نیاید.

فاطمه پیش از این ماه بانو را در مراسم عروسی و مهمانی‌ها دیده بود و بیش از چند کلمه تعارفات معمول بیشتر هم‌کلام نشده بودند البته چند بار پذیرائی مهمانی ها را در امارت کوچک رتق و فتق کرده بود ولی همکلامی محدود به نحوه پذیرائی بود و در نهایت تشکر و تعارفات معمول و تحسین توانائیهای فاطمه خلاصه می شد. در همین دیدارهای کوتاه فاطمه احساس می کرد که او دختر مهربان و دوست داشتنی است با خواهران ناتنی اش تفاوت می کند و خیلی دوست داشت خواهری چون او داشت اوقات بیشتر را با او می‌گذراند.

در زمانی تدارک سفره ناهار و پذیرائی ماه بانو مرتب به مطبخ سر می زد و تشکر می کرد و گاهی بامهربانی درخواستی را بیان می کرد. بعد از صرف ناهار وقتی سفره جمع شد و پذیرائی بعد از ناهار انجام شد فاطمه اجازه خواست که به خانه بزرگ برگردد ولی ماه بانو از او خواست که اگر کار دیگری ندارد با آنها همراه باشد و فاطمه هم وقتی دید مهمانان هم سن سال او هستند و بدش نیامد که در مجلس آنها شرکت کند و عمارت کوچک بماند و دعوت را پذیرفت.

آن روز بعدازظهر فاطمه بهترین ساعات زندگی خود را گذراند ماه بانو پیانو نواخت و خواند و مهمانان داستانهای جالب تعریف کردند و مجلس بسیار گرم و صمیمی گذشت و به همه خوش گذشت.

از آن پس رابطه فاطمه با ماه بانو صمیمی‌تر شده بود و روزی نبود که ماه بانو پی فاطمه نفرستد و یا در خانه بزرگ سراغش نرود و ساعتی را همصحبت نباشند.

نزدیکی و صمیمت ماه بانو با فاطمه باعث شده بود که احمدآقا هم با خواهر ناتنی خود بیشتر آشنا شود و یک رابطه صمیمی و پرمحبتی بین خواهر و برادر برقرار گردد.

 

مدتی بود که حاج آقا بنکدار به غیر از تجارت سرگرم سیاست هم شده بود و در حجره نیاز به کمک احمد آقا بود. شعبه پاریس را به پسر کوچکتر آقا سپرده شد و برای رسیدگی و نظارت بر کارهیای شعبه، سالی دو سه بار احمدآقا برای مدت یک ماه در پاریس به سر می برد و گاهی ماه بانو همراه او می رفت و در فصل سرما و به دلیل بدی راه ها احمد آقا تنها به سفر می رفت و در این مدت که ماه بانو تنها بود مدتی را منزل پدر مهمان بود و مدتی هم منزل خودش مهمان داشت و روزهایی که تنها بود از خانوم بزرگ می خواست که اجازه دهد فاطمه همدمش باشد.

در این فرصت‌های به دست آمده ماه بانو کمک می کرد که خواندن و نوشتن فاطمه بهتر شود و با هم شعر و کتاب می خواندند و ایام خوبی را می گذراندند. ماه بانو متوجه هوش و استعداد سرشار و توانائی‌های بالا و قلب مهربان و روحیه قوی فاطمه شده بود و مرتب او را تحسین می کرد تا متوجه توانائی های خود شود و از آنها استفاده کند.

مدتی زیادی بود که فاطمه شعر می گفت ولی تا بحال جرأت نکرده بود آنها را برای کسی بخواند. برای اولین بار دفترچه شعرش را برای ماه بانو خواند و مورد تحسین ماه بانو و احمد آقا قرار گرفت. اشعار بسیار ساده و شاید خارج از ردیف و قافیه و سبک خاصی بود ولی سرشار از احساس پاک و عشق بودند.

 

دیگر فاطمه کمتر احساس بی پناهی و بی کسی می‌کرد و امیدوار بود که دیگر روزهای تیره و سیاه زندگی‌اش به پایان رسیده است

 

ادامه دارد.....

 

پی‌نوشت:

۱- با عرض پوزش از تاخیر در نوشتن ادامه داستان

۲- هفته گذشته با تعطیلات و برف و یخبندان خیلی خوش گذشت من و پانته آ از شنبه عصر که رفتیم خونه تا روز چهارشنبه که مجبور شدم برم سرکار از خونه بیرون نیامدیم (البته وفا یکشنبه و سه شنبه سرکار رفت) یکی دو بار برای برف بازی با پانته آ به حیاط رفتیم و بقیه روزها را تا ساعت 9 خوابیدیم و تلویزیون دیدیم غذاهایی که مدتها بود نخورده بودیم و تو سرما می چسبه پختم و خوردیم و کتاب و مجله خوندم و به کارهای معوقه رسیدم (البته داخل منزل) و با پانته آ بازی کردم و بافتنی بافتم و هر شب تا دیر وقت فیلم دیدیم.

فیلم شکلات با بازی ژولیت بینوش و جانی دپ شاهکار بود 

فیلمهای فریدا و بابل (براد پیت) فوق‌العاده بودند.

Yes و in her shoes سرگرم کننده بودند

مادام بواری کسالت بار بود.

 

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 13:48  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مراسم خواستگاری با تامین رضایت خانواده داماد و عروس برگزار گردید. به احمدآقا خبردادند که حجره تجارت پارچه در پاریس را به جانشینی مطمئن بسپارد و خودش را هر چه سریعتر به تهران برساند. برای تشریف فرمائی احمد آقا در خانه وله وله ای بود او بعد از حدود یک سال اقامت در فرنگ و دوری از خانه و خانواده به خانه پدری باز می گشت و خانوم بزرگ در طی روز از شادی دیدار فرزند ذکورش چندین بار چشم مرطوب می کرد.

وقتی صورت احمد آقا از شنیدن کمالات و ویژگی های عروس خانوم گلگون می شد خانوم بزرگ بیشتر امیدوار می شد که اقامت طولانی فرزندش در فرنگ تغییر در خصوصیات اخلاقی اش نداده است.

فاطمه هم در این بین از شادی خانه بی نصیب نبود و بی آنکه از این همه رفت و آمدها تغییری در شب و روزش بدهد ولی دامادی برادر ارشد و اضافه شدن فردی جدیدی به خانواده برایش شادی آور بود.

دوباره باجی ها به کار افتادند که شرایطی ایجاد کنند که احمدآقا یک نظر عروس خانوم را ببیند، بعد از رفت و آمدها و پرسه جوها، مطلع شدند که هفته بعد مجلس روضه خوانی در منزل خان عمو برگزار می شود قرار شد دعوتی از خانواده ماه بانو خانوم به عمل بیاید و خوشبختانه دعوت پذیرفته شد و مجلس مردانه در بیرونی و مجلس زنانه در اندرونی برپا بود. بعد از روضه خوانی و زمانی که مدعوین در حال پذیرائی بودند خانوم بزرگ به بهانه گر گرفتگی و تنگی نفس در یکی از اتاقها که مشرف به ایوان بود مشغول استراحت شدند و پیغام برای ماه بانو فرستادند که بد نیست برای احوال پرسی سری به اتاق بزند و در این بین احمد آقا برای تغییر هوا به ایوان آمدند و ماه بانو خانوم را با قامتی بلند و صورتی گلگون و چشمهایی عسلی مرطوب و موهای بلوطی که بلندی اش از پشت چهارقد سیاه بیرون زده بود یک نظر دید و پسندید.

مراسم شیرینی خوران در شب عبد غدیر برگزار شد و قرار بر این شد که جشن عقدکنان بعد از ماه محرم و صفر در 12 ربیع الاول میلاد حضرت رسول برگزار شود.

احمد آقا بعد از دهه محرم که مراسم آن در خانه حاج آقا بنکدار با شکوه خاصی برگزار می شد به پاریس بازگشت و از طریق خانوم بزرگ به خانواده عروس خانوم اعلام کرد مبلمان منزلشان را خود در فرنگ تهیه می کند و با خود در بازگشت خواهد آورد.

در مدت دهه محرم مراسم عزاداری در خانه بزرگ همراه با ناهار و شام برگزار می شد که شکوه آن و طعم و مزه غذا زبان زد خاص و عام بود طی دهه محرم درب خانه بزرگ به روی همه باز بود و افراد بی‌بضاعت با شکم سیر و دستی پر و لبی به دعا از آن خانه بیرون می‌رفتند و معروفترین واعظ های شهر هر شب به نوبت بهترین وعظ های خود می خواندند.

حضور فاطمه در شلوغی خانه بزرگ محو شده بود و از آنجائی که توی دست و پا نباشد بیشتر وقتش را به تنهائی در اتاقش می‌گذراند و از آنجائی که باید حاج آقا از برنامه عروسی احمد آقا و تدارک خانه کوچک برای عروس داماد مطلع شود روزی نبود که حاج آقا بدون حضور خانوم بزرگ ناهار صرف کند و فرصتی دست نمی‌داد که فاطمه به بهانه چیدن سفره، پدر را ببیند.

بی بی خانوم هم که روزها مشغول رتق و فتق امور مطبخ بود و شب سعی می کرد تا جائی که فرصت بود از روضه خوانی و ریختن اشکی و شنیدن وعظ خود را بی نصیب نکند و ثوابی ببرد.

شبی که واعظ روضه دو طفلان مسلم را می خواند فاطمه تصمیم خود را گرفت و فکر کرد شاید اگر در این سن و سال بمیرد بیشتر به او توجه شود و حداقل خاطره‌ای از مظلومیتش باقی بماند و تصمیم گرفت فردا با ذره ای از مرگ موش کار را یکسره کند این دومین باری بود که چنین تصمیمی می گرفت که دفعه اول محبت بی بی خانوم باعث شده بود که مرگ موش را از گوشه چارقدش باز کند دور بریزد ولی اینبار مصمم بود.

مرگ موش را در پارچه‌ای محکم پیچیده بود و در جایی مطمئن پنهان کرده بود. و تصمیم داشت در زمان اوج روضه خوانی که کسی به کسی نیست مرگ موش را در آب یا چائی حل کند و بنوشد.

اتفاقا آن شب بی بی خانوم فرصتی برایش دست داده بود که با اهالی خانه به دیدن تعزیه بروند و می خواست فاطمه را هم با خود ببرد، فاطمه فقط فرصت کرد که پارچه پیچ را از مخفیگاه بردارد و در پر کمر چادرش پنهان کند و با بی بی خانوم راهی شوند. در حین تماشای مراسم تعزیه شربت نذری پخش می کردند و استکانی هم به فاطمه رسید و بهترین فرصت بود که مرگ موش را در شربت حل کند و بخورد. بی بی خانوم هم صورتش را در دستمال پنهان کرده بود و های های اشک می ریخت. فاطمه دست به پر کمرش برد و هر چه جستجو کرد خبری از پارچه پیچ نبود بلند شد و اطرافش را گشت ولی دید جا تره و بچه نیست از بد اقبالی خود اشکش سرازیر شد و با صدای بلند گریه می کرد و بی بی خانوم از همه جا بی خبر فکر کرد که تحت تاثیر تعزیه قرار گرفته در آغوشش گرفت و با نوازش سعی می کرد آرامش کند و فاطمه هر چه در آغوش بی بی خانوم بیشتر جای می گرفت بیشتر از گم شدن پارچه پیچ خوشحال می شد.

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 9:35  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

همدم و مونس فاطمه، بی بی خانوم، کدبانوی آشپزخانه بود که تمام عمرش را در مطبخ شلوغ و پر رونق حاج آقا گذرانده بود و اگرچه مهر مادری ندیده بود و تجربه مادر شدن نداشت ولی حس مشترک غریبی و بیکسی بین او و فاطمه در منزل اعیانی، رابطه خاصی بین آن دو ایجاد کرده بود.

حاج آقا بنکدار با اینکه جد اندر جد تاجر و بازرگان بود و یک مسلمان شیعه دو آتیشه ولی در تحصیل و مدرسه برای دختر و پسر تفاوتی قائل نبود دخترها به مدرسه دخترانه زیر نظر خانوم ... الدوله می رفتند و توی خونه مربی پیانو و معلم زبان فرانسه داشتند وقتی موقع نام نویسی در مدرسه و حضور غیاب و تمرین فرانسه و پیانو فاطمه نادیده گرفته می شد و گویا او روحی سرگردان در خانه بود که نباید رویش حساب کرد. بی بی خانوم که قرآن را با صوت زیبا و دلنشین می خواند هنگام تلاوت فاطمه را کنارش می نشاند و سوره های کوچک را با هم می خواندند و در شب های طولانی زمستان معراج نامه را برایش می خواند و با هم اشک می ریختند.

حاج آقا برای بی بی خانوم پیغام فرستاده بود که گاهی سفره ناهار را فاطمه بچیند و فاطمه زمانی می یافت که دور از چشم دیگران پدر را از نزدیک ببیند.

خانوم بزرگ آستین بالا زده بود و در جستجوی عروس شایسته ای برای احمد آقا بود و باجی ها در خانواده‌های سرشناس به دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده ای بودن که از همه نظر مناسب احمد آقا باشه

در مجالس روضه خوانی و مهمانی های زنانه، موارد شناسائی شده را به خانوم بزرگ نشان می دادند ولی مورد پسند نبودند.

مدرسه دخترانه برای جشن پایان سال تحصیلی نمایشگاهی از کارهای هنری دختران برگزار کرده بود و خانوم بزرگ به اتفاق دخترها به دیدن نمایشگاه رفتند در رفت و آمدها و تعارفات معمول بین مدعوین و اولیای مدرسه رد و بدل می شد صدای همهمه ای ایجاد کرده بود ولی ناگهان صدای موسیقی فضا را تغییر داد و همه ساکت شدند و توجه‌ها به سمت صدا معطوف شد در گوشه‌ای از کریدور دختر خانومی زیبا و برازنده پیانو می نواخت و نوری که از پنجره بر روی او می تابید تصویر رویائی از او می ساخت. خانوم بزرگ احساس کرد نیرویی او را به آن سمت هدایت می کند. پس از پایان قطعه همه برایش کف زدند و دختر جوان با صورتی گلگون و خجول تشکر کوتاهی کرد و دوبار پشت پیانو قرار گرفت تا قطعه‌ای دیگر را بنوازد. خانوم بزرگ مطمئن بود که عروس او کسی غیر از او نخواهد بود و دیگر کارهای هنری نمایشگاه اهمیتی نداشت تمام وقت و انرژی اش را صرف یافتن اطلاعاتی بیشتر از دختر کرد.

فردای آن روز خانوم بزرگ عده ای از باجی ها را رهسپار خانه دختر کرد تا از مزه دهان خانواده دختر مطلع شوند.

دختر خانوم، ماه بانو، همان سال ز مدرسه فارغ التحصیل می شد و پدر با نفوذی در دستگاه حکومت داشت و از آنجائی که مدتی را هم در پاریس زندگی کرده بودند و فرانسه را هم به خوبی پیانو می دانست و گاهی در مراسم دهه فاطمیه که هر سال خانوم مادرشون در اندرونی برگزار می کردند با صدای مخملینش اشعاری در سوگ حضرت فاطمه می خواند  

و از آنجائی که آوازه روشنفکری حاج آقا بنکدار و کمالات فرزند ذکورش در شهر پیچیده بود خانواده ماه بانو بی رغبت به وصلت با خانواده بنکدار نبودند و قرار بر مراسم خواستگاری رسمی گذاشته شد.

 

سعی می کنم ادامه داشته باشد

 

از لطف همه دوستان که کاستی های نوشته مرا ندیده گرفتند و تشویقم به ادامه داستان کردند ممنون

مخصوصاً شباهت داستانم به رمان دوست داشتنی خانوم و قلم گرم و دوست داشتنی مسعود بهنود قند در دلم آب کرد. لازم به ذکر است که این داستان زندگی خدابیامرز مادربزرگم (مادر مادر) است. زن خاص و فوق العاده ای بود و همیشه از خاطرات بچگی و جوانی و منزل پدرش برایمان تعریف می کرد و من همیشه از شنیدنش لذت می بردم.

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 10:48  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

او تنها فرزند همسر دوم حاج آقا بود. وقتی حاج آقا به تعارف یکی از تجار معروف پارچه و رقیب اصلی اش، ناهار را در منزل حاج ابراهیم صرف کرده بود در حین تعارفات رایج هنگام ترک خانه صبیه حاجی را یک نظر توی هشتی دیده بود و چشمش گرفته بود. از اونجائی که حاج ابراهیم زودتر از او تجارت پارچه از اروپا را راه انداخته بود و می توانست تجربیاتش برای رونق گرفتن شعبه جدید التاسیس و پسر ارشدش احمدآقا در فرنگ مفید فایده باشد و قطعا فوت کوزه گری باید در خانواده باقی بماند بنابراین روز بعد از همشیر کوچیکه خواست که سن و سال و مشخصات دختر حاج ابراهیم را جویا شود که اگه قسمت بود وصلتی صورت بگیرد. اخبار واصله توسط همشیر کوچیکه درخشان بود ولی سن و سال صبیه حاج ابراهیم مناسب احمد آقا نبود و همچنین خانوم بزرگ آرزوهای دور و درازی برای پسر ارشد داشت پس برای عضوی از خاانواده حاج ابراهیم شدن فکر دیگری باید کرد.

مدتی بود که حاج آقا بدش نمی‌آمد که خانوم بزرگ هم مزه هوو را بچشد ولی از اونجائی که احترام خاصی برایش قائل بود به فکرش جامه عمل نمی‌پوشاند ولی تجربیات حاج ابراهیم در تجارت با فرنگستان خیلی با ارزش بود که حتما نزدیکان را از آن بی بهره نمی‌گذاشت

بعدازظهر که خانوم بزرگ با سینی چای بعد از نهار به اتاق حاج آقا آمد، حاج آقا از ناهار خوشمزه تعریف کرد و خانوم بزرگ را مطلع کرد که همشیره‌ها همین شب جمعه می‌روند خواستگاری و هفته دیگه شب عید قربان هم عقدکنان مختصری صورت می‌گیرد و همسر جدید در منزل پامنار مستقر میشود

پس از شنیدن صحبت های حاج آقا، خانوم بزرگ سکوت کرد و بدون اینکه ذره ای در لحن و صدایش تغییر احساس شود سرد شدن چای را یادآور شد و از حال احمد آقا جویا شد.

حاج آقا روزهای بیشتری از هفته را در منزل پامنار می‌گذراند ولی پنجشنبه و جمعه را نزد خانوم بزرگ بود.

قبل از اینکه فاطمه به دنیا بیاید مادرش مرتب سرفه می‌کرد و ضعیف و ناخوش بود و حاج آقا چندین بار حکیم السلطنه را به بالینش آورده بود ولی علائم بیماری سل چنان مشهود بود که نیازی به معاینه دقیق‌تر نبود بعد از تولد فاطمه حاج ابراهیم دختر عزیزش و نوه کوچکش را به باغ شمیران منتقل کرد و وسایل راحتی‌اش را مهیا کرد که شاید هوای پاک کوهستان افاقه کند و این بیماری دست از سر دختر جوانش بردارد.

دیگه حاج آقا بیشتر وقتش را در حجره می گذراند و ناهار دستپخت خانوم بزرگ را ترجیح می داد، و درد رماتیسم را بهانه نرفتن به باغ شمیران می کرد.

کودک دوساله را از نزدیکی با مادر حذر می کردند تا بیماری مادر به فاطمه منتقل نشود. ولی کودک که احساس کرده بود که عمر مادر به دنیا نیست دور از چشم دیگران از کاسه آب مادر و باقیمانده غذایش می‌خورد که شاید اینطوری بتواند در آن دنیا هم مادر را همراهی کند ولی قبل از اینکه فاطمه پا به سه سالگی بگذاره مادر تنهایش گذاشت و حسرت بی مادری را همیشه برایش باقی گذاشت.

حاج ابراهیم و خانواده‌اش با اشتیاق و رضایت کامل فاطمه را پذیرفتند و در فراق مادر او را سرشار از محبت کردند. در عمل اعلام کردند که با طیب خاطر حاضر به نگهداری از فرزند دختر ناکامشان هستند.

ولی برای حاج آقا کسر شأن بود که فرزندش در خانه دیگری بزرگ بشود و سر سفره دیگری بنشیند.

با اینکه وجود فاطمه در خانه حاج آقا مایه دردسر بود ولی بعد از چهلم مادر، فاطمه خانه پر مهر و محبت حاج ابراهیم را ترک کرد و پا به خانه‌ای گذاشت که ریاست آن به عهده هوو مادر و همسر اول پدرش بود.

برای خوش آمد خانوم بزرگ کمتر توجهی به فاطمه می شد و بیشتر وقتش را به خدمه و زنان آشپزخانه می‌گذراند و حاج آقا هم محبت و وظایف پدری را فدای آرامش منزل کرد و کمتر سراغی از فاطمه می گرفت.

 

شاید ادامه داشته باشد

ارادتمند صفا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 11:14  توسط صفا و وفا و پانته ا  |