تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

نمیدانم چرا (البته این نمیدونم شده تکه کلام من چون واقعا بعضی وقتها نمیدونم ) همیشه عید یهو میاد عجیبه نه !! چون فکر نمیکنیم  عید اول فروردینه شاید به خاطر اینکه نمیدونیم روز اول فروردین کار نیکی انجام میدیم یا نه برای همین نمیدونیم اونروز عید هست یا نه‌!

ولی خارج از این قضایا قبل از عید یعنی از 15 اسفند بدو بدو ها شروع میشه انگار یک مسابقه که باید حتما پیروز از این میدان به در بیای و تازه حتما به آخر خط برسی و انتهای مسابقه هم با توپ تحویل سال اعلام میشه خرید شیرینی ، آجیل ، میوه ،‌لباس ، تغییر در دکوراسیون ، خرید وسیله ای برای منزل حد الامکانَ خانه تکانی و...... و ترافیک ، صف بانک ، صف عابر بانک ، دستگاهای pos که جواب نمیده ده دفعه باید کارت بکشی تا یکدفعه با قل هوالله و ونیکات و با دو تا فوت اگر جواب نداد با یک تف که حواله بدی به قبر هرچی تکنولوژی توی ایرانه شاید بتونی خرید کنی !

خلاصه به قول مادربزرگ مرحومم بدو بدو بدو آخرش یک بچه کور به دنیا میاد!!!

ولی برای من یکی از زیباترین لحظات که به هیچ وجه نمیتونم جلوی اشک و بغضم رو بگیرم همین الان هم که دارم مینویسم و به اون فکر میکنم اشک توی چشمم جمع شده لحظه تحویل ساله وقتی که جوانتر بودم هر جا که بودیم من و خواهر و برادرم باید سر سفره با لباسهای رسمی کنار هفت سین بودیم  فقط یکسال که سرباز بودم نتونستم به سال تحویل برسم که عزیزی که من خیلی بهش مدیون بودم همان سال خرداد ماه از بین ما رفت متاسفانه موقع فوتش هم باز به دلیل سربازی نتونستم برسم و فقط برای مراسم پرسه اون عزیز که مادربزرگم بود رسیدم و هیچوقت نتونستم خودم رو ببخشم چون موقعی که حال مادربزرگم خیلی بد شده بود میگفتند فقط من رو صدا میزده و تو عالم خودش فکر میکرده من اومدم . به علت اینکه مادر و پدرم شاغل بودند عملا مادربزرگم من رو بزرگ کرده بود و به دلایل خاصی که فقط خانواده میدونن علاقه‌اش نسبت به من بیشتر از بقیه نوه ها بود و این کاملا محسوس بود و از گفتن این موضوع هم ابائی نداشت . خرافاتی نیستم ولی بعضی چیزها که برام ثابت شده سعی میکنم بهش معتقد باشم .

روح تمام عزیزانی که رفتند و ما رو با یادشون باقی گذاشتند شاد . به خصوص  یدر صفا که واقعا برای ایشون همه خانواده صفا و همینطور بعد از آشنائی ما و ازدواجمون خانواده من و از همه بیشتر خود من احترام خاصی قائل بودیم .

خب این از شب جمعه آخر سال حالا بریم سراغ دید و بازدید و تبریک امسال در سومین سالی هستیم که وبلاگ مینویسیم طبعا مثل همه وبلاگنویسان دوستانی قدیمی داریم و دوستان جدیدی امسال پیدا کردیم خب بنابراین از قدیمی ها شروع میکنم نه از بزرگترها هیچ ترتیبی هم نداره هر کی یادم اومد مینویسم .

 

دکتر امید عزیز :تبریک میگم سال جدید رو و امیدوارم در کنار خانواده سال خوبی را شروع و خوبتر به پایان برسانید و غیبت طولانی سال قبل رو امسال جبران کنید

 

دکتر حامد گل :  سالی پر بار و پرپول برای خانواده دو نفره تان خواستارم و امیدوارم که امسال سالی باشد که به هدفی که برایش برنامه ریزی کردید برسید ضمنا به برادرزاده گلت هم از طرف من تبریک بگو و امیدوارم که مشکل او هم حل شده باشه نمیدونم چرا (اینهم از اون نمیدونم هاست ) بعد از پستی که راجع به برادرزاده ات نوشتی هر موقع وبلاگت رو میخونم یاد اون میافتم ؟

 

دکتر زانیار جان : سالی پر از عشق و مملو از موفقیت در امتحانات و پایان این درسها و امتحانات را برایت آرزو میکنم انشاء الله که شاد و سرافراز باشی و اگر ایران آمدی شرایطی پیش بیاد که با حامد و بقیه دوستان همدیگر رو ببینیم  

 

شری عزیز : امسال میبینمت برای جلسات فیلمخانه!!! یا دید و بازدید به خودت و همسرت و اون پسر فشنت حضورا تبریک میگم شام هم فراموش نشه !! خب چرا فحش میدی شام نده !

 

مهربانوی مهربان : برای تو و عسلک سالی پر از خوشی و بیدغدغگی (اصطلاح و کیف کن نه میدونم با ق یا غ نه میدونم دیکته اش درسته )‌ آرزو میکنم خدا را چه دیدی شاید امسال سالی بود که عسلک و پانته‌آ تونستن همدیگر و ببینن همینطور بقیه !‌فکر کنم خوش بگذره .

 

پروانه گل : چه اصطلاح جالبی پروانه گل چه تناقضی نمیشه هم پروانه بودهم گل اما تو ثابت کردی که میشه !! امیدوارم سالی داشته باشی بدون فکر به انواع ویزا و مشکلات غربت و در کنار روزبه و مانی به آنچه که میخواهی برسی !

 

حاج باران عزیز : امیدوارم سال خوبی داشته باشی و  آنچه که تصمیم گرفتی برای سال جدید بتونی انجام بدی .

 

متین عزیز : سالی پر بار و خوب برای شما و خانواده عزیزتون آرزو میکنم امیدوارم که هرچه که میخواهید به آن برسید.

 

جوجو گل : هرچند که امسال به خاطر بیزینس در عرصه وبلاگ کم کار بودی اما امیدوارم سال آینده پول پارو کنی و در وبلاگ هم پر کار باشی و همینطور از قول ما به بوبوی گرامی هم تبریک بگی .

 

فرجام و آلوچه خانم عزیز : امیدوارم سال خوبی داشته باشید و همچنان بتوانیم از نوشته های خوب فرجام و اطلاع رسانی های آلوچه خانم استفاده کنیم .

 

مریم عزیز : امیدوارم امسال سال خوبی برای شما و همسرتان باشد و مستقل شده و زندگی خوبی را آغاز کنید .

 

آقای دونده عزیز : بهمن عبدالهی عزیزمان امیدوارم که امسال سال خوبی برای شما و سینمای ایران باشد و در عرصه روزنامه نگاری شاهد موفقیت روزافزون شما باشیم .

 

همینطور کلیه دوستان جدید و قدیم که با آنها در این دنیای مجازی دوست شدیم با شادیشان خندیدیم و با ناراحتیشان گریستیم با عصبانیتشان غیض کردیم و دوستانی که به وبلاگ ما می‌آیند و می‌خوانند و بدون اثری میروند  سال خوشی را آرزو میکنیم .

 

پی‌نوشت : امسال قرار بود بریم اندیمشک و استان خوزستان که با تنها  هتل قابل سکونت این شهر صحبت کردیم و رزرو کردیم ولی بعدا که خواستیم تائید کنیم تلفنش دیگه جواب نداد انگار از روی گیتی حذف شده بود بنابراین به هم خورد بعد تصمیم گرفتیم با تور کلوت بریم ایلام که به علت هزینه الکی بالای اون و بیحوصلگی کنسل شد در نتیجه امسال بهار در تهران هستیم و تهران هم بهارش زیباست هوای خوب ، بدون ترافیک ، استراحت و مهمانی و کتاب و فیلم و نوشیدنیهای اسلامی و عیر اسلامی و .....

 

ارادتمند همه دوستان تا سال آینده ببینیم چی پیش میاد !!!!! وفا

بخش تبریک هم از طرف وفا ، صفا ، پانته‌آ

پانته آ و هفت سین سال 1387

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 15:24  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

ضمن تشکر از دعوت دوستان نادیده گرامی جنابان حامد و زانیار به دینوسیله کتاب  بازی و آهنگ بازی را آغاز می کنم

پدرم یک پسر دائی داشت که مجرد بود و محل کارش در شهرستان و زبان انگلیسی اش هم  خوب بود و کتابهای انگلیسی مصور معروف مثل سیندرلا، زیبای خفته، سفیدبرفی و ... را ترجمه می کرد و ترجمه هر صفحه را در حاشیه صفحه می نوشت و به مناسب کارنامه خوب و عیدی و کادو تولد برام می فرستاد و من هم که نو سواد بودم و او هم دستخط زیبا و خوانایی داشت و عکسهای زیبای صفحات دختر بچه 8 - 9 ساله را به دنیای تخیل و رویا می برد.

1- اولین کتاب رمان بلندی را که در سنین نوجوانی خوندم تام سایر بود یادم نمیاد چند دفعه از اول تا آخر خوندمش

2- یک دستفروش کتاب بود کنار خیابان جمهوری حوالی مخبرالدوله بساط می کرد و چهار تا کتاب می داد 100 تومان و تقریبا دو هفته ای یک بار ازش کتاب می خریدم آثار خواهران برونته، جین آستین و دافنه دوموریه و دانیل استیل ، جین وبستر و غرور و تعصب و پیمان را از همه بیشتر دوست داشتم.

3- یک روز کتابی خریدم به نام پشت میله های سرخ داستان واقعی یک آمریکایی که کارمند ساده سفارت آمریکا در مسکو بود و به اشتباه به عنوان جاسوس دستگیر شده بود . متن گیرا و روان همراه با طنز  دلنشینی داشت و از هر بار خواندن اش لذت می بردم.

4- و اما کتاب "دزیره " که تا زمانی که دیپلم گرفتم و دانشگاه می رفتم مثل کتاب دعا زیر بالشم بود و هر شب به دست می گرفتم و چشمهامو می بستم و یک صفحه را باز می کردم و تا خوابم بگیره صفحاتی را می خوندم میشه گفت عزیزترین کتاب زندگیم بود

5- در فاصله دو نقطه ایران درودی را از یک دوست عزیز عیدی گرفتم و از بهترین کتابهایی بود که خوندم و همچنین کاری‌های گلی ترقی را خیلی دوست دارم

6- اسماعیل فصیح عزیز که جای خود دارد و برای اولین بار دوستی کتاب شهبازان و جغدانش را بهم هدیه داد و منو آلوده کتابهای اسماعیل فصیح کرد. (ثریا در اغما را خیلی دوست دارم)

7- هر کتابی که یک جوری به سهراب سپهری مربوط میشه را خوندم و شعرهایش را خیلی دوست دارم

 

و اما از کتابهایی که نیمه تمام ماند

1- جناب پائولو کوئیلو را درک نمی کنم تنها کتابش را که تمام کردم کیمیاگر بود.

2- کتابهای درسی که جای خود دارد و هیچوقت بیش از 20٪ آن را نخواندم

3- کتابهای الساندر دوما پدر و پسر پر حرف که فقط موفق شدم جلد یک رمان ده جلدی ژان کریستف را با بدبختی تمام کنم. البته ترجمه ذبیح اله منصوری بود شاید نویسنده 5 جلد نوشته و ذبیح جون 5 جلد اضافه کرده.

4- کتاب کلیدر را که حتی جلد اولش را تمام نکردم

5- کتابهای ناخوانده که با دیدنشون احساس بدی بهم دست می دهد تعدادشون زیاده

در مورد موسیقی و ترانه فقط دوست داشتنی هاشون را می گم

1- تمام آثار داریوش اقبالی از برنامه پنجره ها تلویزیون تاکنون (وقتی که دل تنگه فایدش چیه آزادی ...)

2- اکثر کارهای شهرم ناظری (یک شب آتش در نیستان می فتاد و ....)

3- اکثر کارهای برایان آدامز (Everything I do - I do it for you)

4- گلهای ارکیده با صدای ایلیا که همیشه با شنیدنش حس خاصی پیدا می کنم (شاخه تکیده    گل ارکیده     با چشمهای خسته    لبهای بسته ...)

5- از سیاوش قمیشی زیاد خوشم نمی یاد ولی یک آهنگ داره که برای من و وفا خیلی خاطره انگیزه

6- از شنیدن موسیقی های بدون کلام مثل کارهای یانی و کیتارو خیلی لذت می برم

7- اکثر کارهای هایده ، محمد نوری و بعضی از کارهای مرضیه و محمد اصفهانی و شکیلا راهم دوست دارم

از اونجائی که خواننده های محبوب پانته آ، کامران و هومن هستند و اکثر اوقات توی ماشین از شنیدنش آلبوم نمره بیست لذت می بریم (تا بحال سه بار سی دی اش خراب شده یا بهتره بگم سابیده شده دوباره رایت کردیم) و تازگی آهنگ خانم کجا کجا هم مورد تفقد قرار گرفته.

لازم به ذکر است که از زود آپ کردن وفا به دو جهت خوشحال شدم اول اینکه جور من را هم میکشه و من بی سر و صدا از زیر بازی در می روم ولی گویا از چشمان تیزبین جناب زانیار هیچ چیز پنهان نمی مونه و دوم اینکه از بیان و نوشتن اخبار بد خوشم نمی یاد و خوشحال شدم که اعتبار پست غم انگیزم کوتاه بود

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 11:50  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

متشکرم از حامد و مهربانو که من رو به این بازیها  دعوت کردند منهم تقلب میکنم و هر دو بازی رو توی یک پست انجام میدم .

 چون اصولا برای کتاب ارزش ویژه ای قائلم و همینطور برای کتابخوان و کتابخوانی و همینطور کلا به واسطه اخلاق گندی که دارم هیچ کتابی رو تمام نکرده زمین نمیگذارم مگر اینکه سمبه پرزور باشه به قول افغانیه که میگفت ما زیر بار حرف زور نمیریم مگر اینکه سمبه پرزور باشه !! بنابراین کتابهایی رو که می‌نویسم یعنی اوج فاجعه بوده یا مخ من نمیکشیده یا سلیقه‌ام کفاف این شاهکارها را نمیداده . ولی معتقدم به حرف اون بزرگواری که اسمش رو نمیدونم "هیچ نوشته‌ای نیست که به یکبار خواندن نیارزه " .

حتما میگید چقدر تناقض ولی خوب خیلی آدمها به خیلی چیزها معتقدند ولی عکسش عمل میکنند شما ندیدید ؟ عجب ، خیلی عجیبه اگر ندیدید .

ضمن اینکه  تعداد کتابهای نخونده توی کتابخانه ام که دهن کجی میکنه بیشتر روی اعصابم هست تا کتابهای دستمالی شده ضمنا اگر کتابی رو نتونم به هر مکافات به  آخر برسونم  دیگه سراغش نمیرم و از ذهنم پاک میکنم

اولین کتابی که شدیدا روی اعصابم بود و هیچوقت نتوانستم به پیشرفت یک درصدی خوندن برسم کتاب رستاخیز بود یا ترجمه اش مزخرف بود یا مخ من خلاصه نتونستم بیش از 10 صفحه از اون رو بخونم .

دومین کتاب صد سال تنهایی فقط به خاطر مارکز و نامی که به خاطر رئالیست جادوئی  در کرده بود شروع کردم ولی اصلا جذبم نکرد فکر کنم این کتاب یک سالی دستم بود و هی این گوشه و اون گوشه می افتاد تا اینکه یک روز به خودم گفتم خب نخونش دیگه کرم داری مگه هی الکی باهاش ور میری

سومین کتاب داستانهای دون خوان بود که یک مدت شدیدا مد شده بود گور مرگم کشتم خودم رو نتونستم با این کتاب کنار بیام بعد جالب اینجا بود که چند تا از دوستانم حسابی درگیر کتابهای دون خوان بودند هی میگفتند تو هیچی نمیفهمی هر کاری کردم توی این مخم نرفت گفتم گور بابای هرچی سرخپوست و عرفان سرخپوستی و کوفت و زهرماره که انقدر من و پیش این چهار تا ازگل خوار و خفیف کرده و پیش اونها اعتراف کردم آقا من نمیفهمم حاضرم عرعر کنم ولی اینها رو نخونم .

چهارمین کتاب  تاریخ تمدن بود نتونستم دیگه حوصله ام رو سربرد هی سر خودم کلاه میذاشتم 10 صفحه جا مینداختم باز تمام نمیشد بابا عجب دل گنده ای داشت این ویل دورانت !!!!!

پنجمین کتاب هم خیلی معذرت میخوام خیلی عذر میخوام روم  به دیوار غلط کردم ای دوست داران هری پاتر با عرض شرمندگی بسیار هری پاتر بود توی کامنتی که برای حامد گذاشته بودم قول داده بودم که بخونمش ولی هنوز با خودم کنار نیومدم !!!

 

اما کتابهایی که دوست دارم خیلی زیادند برای همین گفتم یه نقبی بزنم به خاطرات گذشته و از بچگی  شروع میکنم

اولین  کتاب داستانی که خودم خوندم و الان هم توی کتابخونه پانته آ هست " پری دریائی " نویسنده اش یادم نیست باید ببینم ولی نقاشی های کتاب مال  فرح دیبا بود

توی دوران دبستان و راهنمائی مجموعه داستانهای تن تن فکر نمیکنم همسن و سالهای من فراموش کرده باشند این کتابها رو و کتابهای پلیسی مایک هامر و کتابهای امیر عشیری داستانهای پر کشش جنائی / جاسوسی با بعضی صحنه های آنچنانی که مقتضی سن بود یعنی فکر میکنم بهترین کتابها برای برای کتابخون شدن و تشویق به کتابخونی همین داستانهای پلیسیه.    

کلاس سوم راهنمائی بودم دائی جان ناپلئون از ایرج پزشکزاد رو دو بار پشت سرهم خوندم و یک روز مدرسه نرفتم نصفه شب از قهقهه من مادرم از اتاقشون هراسان اومد بیرون فکر کرد پسرش زده به سرش وقتی ماجرا را گفتم فهمید فکرش درست بوده .البته اوج کتابخونی من همان سال سه تفنگدار الکساندر دوما ترجمه ذبیح الله منصوری در ده جلد بود که 13 روز عید خوندم ولی خدا نمیدونم پدرش و بیامرزه یا نیامرزه انقدر مطلب تکراری مینویسه انقدر توضیح میده که من که دوپا هستم ولی هرچارپائی با کوره سوادی رو خرفهم میکنه .

در همین اوضاع احوال کتابهای قدسی قاضی نور و علی اشرف درویشیان و ... هم یک کم مثلا بزرگم کرده بود و فکر میکردم برای خودم آدمی  (شما به جای آدم هرچی دوست دارید بذارید) شدم در این بین رمانهای معروف  مثل دزیره و بلندیهای بادگیر ، کلبه عمو تم و ... هم میخوندم

مجموعه داستانها صمد بهرنگی خیلی دوستشون دارم و هنوز هم گاهگداری بهشون ناخنک میزنم .

وقتی عقل رس تر  شدم (البته شاید مطمئن نیستم )   همه جور کتابی میخوندم سیاسی اجتماعی فلسفی رمان خلاصه هرچی دم دستم میومد میبلعیدم ولی چندتا رو خوب به خاطر دارم " در فاصله دو نقطه " ایران درودی ، "معمای هویدا " دکتر میلانی ، جامعه شناسی نخبه کشی ، ایران در بین دو انقلاب ، مجموعه کارهای اوریانا فلاچی به خصوص یک مرد و به کودکی که هرگز زاده نشد ، صادق هدایت با ولع به خصوص بوف کور و توپ مرواری ، مجموعه کارهای گلی ترقی و ..... جدیدا هم کارهای دن براون رو میپسندم داوینچی کدش عالیه به غیر از موضوع داستان از جهت اطلاعات عمومی بسیار عالیه الان هم قلعه دیجیتالی اش دستمه هرچند ترجمه‌اش مزخرفه ولی موضوع جالبیه کسانی که از کامپیوتر و برنامه نویسی سر در بیارن و همینطور علاقه به کتابهای پلیسی / جنائی داشته باشن پیشنهاد میکنم بخونن . .

 اما سرسلسله نویسندگانی که عشق من هستند کسی نیست جزء اسماعیل فصیح دیوانه کتابهای این آدمم به شدت عاشق شخصیت داستانهایش جلال آریانم و خیلی دوست دارم که این آدم رو ببینم یک موقعی به هر دری زدم که ببینمش نشد هنوز هم دوست دارم ولی نمیدونم کجاست ؟ 

ببخشید خلاصه اگر نا امیدتان کردم از این وفای سراپا تقصیر چون فکر میکنم خوندن کتاب و علاقه به کتاب شخصیت آدمها رو هم نشون میده . اگر به نظر بعضی ها امل و عامی ام به بزرگواری و با کلاسی خودشون من و ببخشند .

در مورد آهنگ بازی باید بگم اینجور که بوش میاد فقط ترانه های ایرانی مطرحه پس مینوسم :

1-     اگه یک روز بری سفر فرامرز اصلانی هرچند هرکی از ننه اش قهر میکنه و گیتار دستش میگیره گند میزنه به این موسیقی و شعر ولی شنیدن صدای خودش یک چیز دیگه است همیشه تازه

2-     نیاز مرحوم فریدون فروغی خدائی کسی هست صدای این آدم رو بشنوه در مقابل صلابت  صداش تحسینش نکنه ( اگه جرات داری بگو آره تا چهارتا لیچار کلفت بارت کنم ) از خاطرات خوبم اینه که توی یک مجلس عروسی در کرج فکر میکنم سال 70 بود من با یکی از دوستام که کار فیلمبرداری مجالس میکرد رفته بودیم برای فیلمبرداری و وقتی مجلس گرم شد گفتند آقای دکتر الان میاد ، منتظرشونیم بعد دیدم که  فریدون فروغی آمد و نشست پشت پیانو و چند تا آهنگش رو خوند وقتی این آهنگ رو خوند  وتمام شد  فقط پریدم ماچش کردم .نمیدونید چقدر حال کردم . خدا بیامرزدش .

3-     ای کاروان و خیابان خوابهای علیرضا عصار دوستش دارم دیگه چکار کنم عشق که این حرفها سرش نمیشه

4-     این تن بمیره ابی کار بد داره حالا از بعضی کارهای جدیدش فاکتور بگیریم . من کدومش رو بگم ولی آهنگ کویر رو که ابی اجرا کرده وقتی فریاد میزنه کویرم احساس میکنم خون توی مغزم جمع شده

5-     کارهای فرهاد به خصوص کوچه ها باریکند دکونها بسته

6-     کارهای داریوش به خصوص پریا و فریاد زیر آب

7-     کارهای محمد نوری به خصوص جان مریم

اما کارهایی که متنفرم

1-    این اندی خداوکیلی این آدم توی انها هم نمره D گرفته

2-     سرکار خانم سوزان روشن خوبه مادرش مواظب بوده و همراهش بوده که این شده اگر نه چی میشد فکر کن یک آهنگ از این آدم بگید که شعرش رو توی کاغذ بنویسی معنی داشته باشه

3-     این کامران و هومن خیلی جالبه دنبال یک جمله زیبا میگردند سهراب سپهری ، شاملو ، نعوذ و بالله حافظ و سعدی هیچی ندارند اما مریم حیدرزاده کمکشون میکنه تازه با کمک تراوشات ذهنی خودشون با بیداری یک شب تا صبح به این نتیجه میرسند که : دوست دارم خیلی زیاد به چشمات هم خیلی میاد . ای تف به گور پدر هرچی آدم خره

4-       این آهنگ از اون بالا کفتر میایه یک دانه دختر میایه من نمیفهمم .قبول دارم من خنگ من با آی کیو در حد جلبک ولی خدائیش یک بار دیگه با دقت گوش کنید اگر از شعر این آهنگ به نتیجه رسیدید به من هم ایمیل بزنید هرچند ابراهیم رها این ترکیب از اون بالا کفتر میایه را دستمایه طنز کرده ولی .....

5-     کلیه آهنگهایی که حمیرا خونده یعنی غشو میکشه به اعصابم با این صدای جیغ جیغوش هرجا که باشم و این آدم بخونه یا آنجا رو ترک میکنم یا کانال رو .

6-     این مسعود فردمنش کی به این آدم گفته خواننده بشه بابا تو بشین همون نون و ماستت رو بخور دیگه .

7-     خدایا ما رو به خاطر این همه غیبت ببخش و بیامرز .

 

اما کسانی که دعوت میکنم به جهت اینکه تقلب کردم ده نفر رو دعوت میکنم که هر کدوم از این بازیها را دعوت نشده‌اند خودشان انتخاب کنند یا هر دو را انجام بدهند .

به ترتیب دلم :

1-     مهربانوی مهربان از وبلاگ دلنوشته های یک مادر و برادر کوچکش

2-     حامدعزیز  از وبلاگ گمشده در بزرگراه

3-     زانیار عزیز    از وبلاگ بی دغدغه با من باش

4-     دکتر امید گل  از وبلاگ گاه نوشته های دکتر امید (میدونم که خیلی ها دعوتش کردند)

5-     شری از وبلاگ خاطرات من و سامی

6-     متین عزیز  از وبلاگ انگاره های متین

7-     مریم عزیز  از وبلاگ اشکمهر

8-     جوجوی عزیز   از وبلاگ یادداشتهای پراکنده

9-     پروانه   از وبلاگ من و مانی

10- حاج باران   از وبلاگ روزی روزگاری باران

پی نوشت :

صفا جان معذرت میخوام بابت زود آپ کردن ولی دوستانی که پست صفا رو نخوندن بخونن چون اون شنبه ای که این اتفاقات افتاد روز بدی برای ما بود . هم اکنون نیازمند حس همدردی سبزتون هستیم فردا که خودمون سبز سبزیم .

 

ارادتمند وفا       

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/06ساعت 11:10  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

چند ماهی بود که زیاد به پول فکر می کردم مرتب در حال حساب و کتاب کردن بودم و از اینکه بعد از پرداخت های رایج مبلغی برای پس انداز باقی نمی ماند عصبانی بودم و اکثر صورتحساب ها و اقساط ماهیانه را با اکراه پرداخت می کردم

خلاصه صفای متولد سال خوک در سال خوک یک اپسیلون خصلت این حیوان شریف!! را گرفته بود.

کم مونده بود که شبها بعد از اینکه همه خوابیدند یواشکی بشینم پول‌هامو را بشمارم و سکه روی سکه بگذارم

از اینکه روزها معمولی و عادی می گذشت و مثل روبات شده بودیم، دلخوشی نداشتم و تا حدودی احساس افسردگی می کردم

تا اینکه رو چهارشنبه صبح همه چیز دست به دست هم داد که شوک لازم وارد بشه و من به خودم بیام.

مثل هر روز حدود ساعت هفت از خونه در اومدم هوا سرد بود و باد تندی می آمد و من حتی حوصله حرف زدن نداشتم، وقتی به محدوده طرح ترافیک رسیدیم (محل کار من و مهد کودک پانته آ داخل محدوده است) و گذرگاه دررو طرح را چک کردیم که بله آقای پلیس با دفترچه جریمه پر و پیمان منتظر شکار ایستاده بود اجبارا من و پانته آ پیاده شدیم و به دلیل سردی هوا و غر زدن پانته آ، یک تاکسی دربست گرفتیم با راننده ای که دوران بازنشستگی سومش را می گذراند. وقتی سر خیابان مهد کودک رسیدیم و من دیدم راننده پیچید سمت شمال خیابان ولی مهد کودک توی خیابان جنوبی بود، به آقای راننده گفتم که ما توی خیابان جنوبی می رویم و جواب داد که الا و بللا نمی روم و زود  پیاده شوید و ...

بی حوصلگی ام به قدری بود که حتی باهاش بحث نکردم و کرایه را پرداختم و پیاده شدیم

از جلوی بانک رد شدیم و بی مقدمه تصمیم گرفتم برویم بانک و شهریه فروردین پانته آ را پرداخت کنیم و یک چک داشتم به حسابم بگذارم توی بانکی که من تنها ارباب رجوعش بودم و پانته آ با خانم رئیس بانک مشغول گفتگو شد و من هم رفتم پشت باجه کلر و مشغول پر کردن فرم بانکی شدم، خودکار نمی نوشت رفتم پشت باجه کناری و وسایلم روی پیشخون بانک و کنار دستم بود حواسم به پر کردن فرم بود وسایل را جمع کردم و داخل کیف دستیم گذاشتم وغافل از آنکه کیف پولم جزوشون نیست و بیشتر حواسم به پانته آ بود که کجاست و چه کار می کنه با هم از بانک بیرون آمدیم و پانته آ را به مهد کودک رساندم و خودم رفتم شرکت و در کیفم را باز کردم که کارتم را در بیارم دیدم کیف پولم نیست و آقای دزد مثل یک روح سر گردان با مهارت از روی پیشخون بانک و کنار دستم کیفم را دزدیده بود شوکه شده بودم و بعد از چند دقیقه که به خودم اومدم فوری رفتم شعبه تا کارتهای اعتباری و ATM  را مسدود کردم و بقیه کارهایی که میشه این موقع ها کرد...

کارت ملی و گواهینامه رانندگی و خیلی چیزهای دیگه محتویات مهم کیفم بود

به قول یکی از همکارهایم گفت دعا کن جیب‌بر حرفه ای باشه و پول‌ها را برداره و کیف را همون نزدیکی ها بیندازه و یک شیر پاک خورده ای برداره و از روی چندین آدرس مختلفی که روی کارتهای متعدد داخل کیف هست کیف را بهم برساند که تهیه المثنی هر کدام مصیبتی است.

پانته آ میگه مامان ناراحت نباش با هم میریم یک کیف خوشگل می خریم

برای مادرم گم شدن کیفم رو تعریف می کرد مامانم پرسید تویش چی بوده پانته آ می گفت: خیلی چیزهای مهم بوده مثل عکسهای من و کارت موسسه موسیقی من

عصر چهارشنبه با وفا تجسم می کردیم الان آقا دزده دو تا حب انداخته بالا و یک مثقال دود کرده و دو گرم هم زده داخل رگ (نقل از سنتوری)

خبر دوم اون روز به قدری تکانم داد که کیف و محتویاتش و باقی ماجرا را فراموش کردم

سالهاست که در مسیر آمدن به محل کار از یکی از روزنامه فروش‌های چهار راهی روزنامه می خریم و حسابی باهاش دوست شدیم

آقای روزنامه فروش یک مرد زحمت کش، درستکار و خانواده دوست است و یک دختر ودو تا پسر دو قلو داشت و همیشه از بچه هاش برامون میگه چند سال پیش چند روز بعد تولد پسرهایش صبح که به چهارراه مربوطه رسیدیم و با صورت غمگین و چشمهایی اشک آلود او مواجه شدیم گفت که همسرش بعد از سزارین دچار درد و مشکل شده و لازمه که دوباره جراحی بشه و او پولی در بساط نداره فقط یک تلویزیون داره که شب قبل تنها مشتری اش هم سر قرار نیومده من و وفا خیلی ناراحت شدیم و براش پول را جور کردیم و مشکلش حل شد و دوباره صورت خندانش را دیدم و از آن ماه به بعد تام پول را تا دینار آخر به صورت قسطی پرداخت کرد.

چهار شنبه وفا دوباره صورت غمگین و پیراهن سیاهش را می بینه و متاسفانه متوجه میشه که دختر 4 سالش توی کوچه با یک ماشین تصادف کرده و ...

وقتی وفا پشت تلفن برام تعریف می کرد من قادر نبودم جلوی اشکم را بگیرم و همون موقع یکی از خدمه شرکت اومد داخل اتاقم و با دلسوزی می گفت که خانم صفا ناراحت نباشید ایشاله کیفتون پیدا میشه !؟

دنیای عجیبی داریم و زندگی عجیب تر و از خدا بخاطر تلنگری که بهم زد ممنون هستم ولی فکر مادر دختر 4 ساله دوست روزنامه فروش مان لحظه‌ای رهایم نمی‌کند.

ارادتمند صفا

پی نوشت:

با احترام به دعوت جناب حامد از من و وفا برای شرکت در بازی کتابهای نخوانده ، باید این ها را امروز می‌نوشتم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت 16:7  توسط صفا و وفا و پانته ا  |