1- آخه این چه وضعیه هوا سرد شده مثل اواسط پائیز، جمعه شب هوا خیلی عجیب بود طوفان و باد و خاک و هر لحظه منتظر رعد و برق و برگ بار بودم ولی خبری نبود، پانته آ بیقرار بود و نیم ساعت به نیم ساعت بیدار می شد و گریه میکرد که خواب بد میبینه. حسابی نگران شدم و منتظر زلزله بودم حتی نصفه شبی میخواستم همه را بیدار کنم و بیرون ببرم ولی فکر کردم همه پریشان هستیم بدترش نکنم. زلزله نیومد و در عوض شنبه ظهر باران خوبی بارید.
2- مدتی است روزهای پنجشنبه با پانتهآ میرویم استخر و خیلی دوست داره از اونجائی که ترس از آب داره خیلی اثر خوبی داشته و تا حدودی شنا به قول وفا شنای سگی یاد گرفته و با بازوبند خودش را روی آب نگه میداره و شنا میکنه یک دوست پیدا کرده حدود 50 سال و با هم حسابی قاطی شدن دوست پانتهآ ساعت 12 میره و میگه میخواهم برم برای بچههایم ناهار درست کنم ما تا حدود یک میمانیم این هفته دوست جدید پانتهآ دخترهایش را آورده بود که دوتای من بودند و پانتهآ معرفی میکرد مامان این خانمها دخترهای دوستم هستند.
3- پنج شنبه عصر رفتیم تاتر "حسن و دیو و راه باریک پشت کوه" کار افشین هاشمی، جای همه دوستان خالی، پانتهآ را هم بردیم خیلی خوشش اومد از همه بیشتر از اینکه آقا دیوه عاشق پیشه و مهربان و عارف مسلک بود خوشحال شد. بعد از نمایش گفت مامان دیدی آقا دیوش مهربون بود کار خیلی خوبی بود بعد از مدتها خندیدیم و لذت بردیم و انرژی گرفتیم. موضوع و متن شعر گونه و موسیقی ایرانی و بازیها خوب بودند و خود افشین که عالی بود و از همه مهمتر زمان 60 دقیقهای نمایش که به اندازه بود و آخه نمایشهای سالن اصلی اصرار دارند کمتر از 3 ساعت نباشند و تماشاگر را به دور از جون شما به غلط کردن می اندازه با تشکر از آلمای عزیز که نمایش را معرفی کرد.
4- در فاصله خرید بلیط و شروع نمایش سری به خیابان ولیعصر زدیم و از اونجائی که 10 الی 20 سالی میشد اون طرفها نرفته بودیم !!! کلی نوستالوژیک بود ساندویچی آندره بانک کشاورزی شده، مغازهای مادام و الیزابت سرجاشون بود و ... بعد از نمایش هم سری به پارک دانشجو زدیم و پانتهآ توی زمین بازیش که خیلی شلوغ بود حسابی بازی کرد ولی هر چی گشتم از اون تیپهای مخصوص پارک دانشجو خبری نبود.
5- دوشنبه با پانتهآ سریال روزگار غریب را تماشا میکردیم این سریال اونقدر بازیهای روان و صمیمی داره که یک دفعه پانتهآ بیمقدمه گفت وای چقدر دلم میخواست توی این سریال بازی کنم کاش من جای دختره بودم و الان توی این سریال نشانم میدادند، بهش گفتن بازیگری را دوست داری گفت یک کمی ولی دوست دارم توی این سریال بازی کنم خوب چشممان بعد از علاقه به طبل زدن به بازیگری هم روشن شد.
6- دوست عزیزی نمایش غولتشنها را هم پیشنهاد می داد
7- وای خدای من چقدر سطح سریالها و فیلمهای ایرانی تلویزیون پائین آمده و اصلا تحمل یک ثانیه اش هم مشکله تنها سریالهایی که می بینیم روزگار قریب و شهریاره و اون هم دو قسمت اخیرش بی سر و ته شده و با اینکه بازی سیروس گرجستانی عالیه ولی داستان روان و شخصی نداره شاید تدوین مجدد شده به برکت افتضاحی برنامههای تلویزیون هر شب حداقل یک فیلم از آرشیو فیلمهای وفا می بینیم از موردهای خوبی که دیدیم 1- جونو عالی بود برخورد پدر و نامادریش خیلی جالب بود و بازی خودش هم خیلی خوب بود از تیکههای جالبش وقتی پدره ازش می پرسه که پدر بچه کیه و وقتی بهش می گن با تعجب میگه اون که دماغش رو هم نمی تونه بالا بگشه و جونو میگه نه پدر روی کاناپه حرف نداره و دیگه اینکه جونو زنی را که قراره بچه اش را بهشون بدی توی فروشگاه می بینه و بهش میگه می تونه دست روی شکم جونو بگذاره و جونو میگه البته توی کلاس دوستان مرتب این کارو می کنند 2 – Hair Spray بازی جان تراولتا فوق العاده است و دخترش هم خیلی با نمکه 3- I am Legend با بازی ویل اسمیت عالی بود و از هالیوود برای ساختن این اثر جای تعجب است.
8- موسسه موسیقی پارس سالی یکی دوبار برنامه کنسرت مربیها و یا کلاسهای ساز را میگذارد شنبه کنسرت گیتار بچههای کلاس آقای تفقدی بود که اجرای خیلی خوبی بود و حسابی انرژی گرفتم برای شنبه پانتهآ کلاس جبرانی داشت و ما هم از فرصت استفاده کردیم و کنسرت را دیدیم و شنیدیم.
ارادتمند صفا
- از موقعی که یادمه توی خونه ما پر بود از روزنامه و مجله، پدرم روزنامه خوان قهاری بود و خانواده مجله توفیق هم میخواندند و آرشیو میکردند و من برای اولین بار مجله خواندن را با مجلههای قدیمی توفیق و کاریکاتورهای بامزهاش که ازش چیزی سر در نمیآوردم ولی برایم جالب بودند شروع کردم.
- نه به صورت مرتب ولی بیشتر اوقات کیهان بچهها را برایم میخریدند و ازش بدم نمیآمد.
- هفتهنامه مورد علاقه من در سن نوجوانی هفته نامه آدینه بود که اگر اشتباه نکنم دوشنبهها چاپ میشد. این هفتهنامه هم اخبار زرد داشت و هم اخبار و مصاحبههای واقعی در مورد هنرپیشهها و ورزشکارها و در سطح درک و فهم دختر 15 الی 16 ساله – اون روزها والیبال تماشا میکردم و بسکتبال بازی میکردم و والیبالست مورد علاقه ام شاهسوند و بسکتبالیت مور علاقه ام علی توفیق بود و توی هفته نامه آدینه دنبال خبری از اونا می گشتم ولی هیچوقت عکسهاشون را از مجله قیچی نکردم و جمع نمیکرد و از پوستر زدن به در و دیوار هم خوشم نمیآمد.
- کم کم علاقه به سینما قوت گرفت و مجله فیلم خوان شدم از شماره 17 مجله فیلم دارم یادمه یک روز بعد از تمرین بسکتبال با بچههای تیم رفتیم سینما فیلمی را که بیپروا از عشق میگفت و هنرپیشه مرد نقش اولش با حوله جلوی دوربین میآمد، را ببینیم که از خول بازیها و زیاد دانستنش خوشم آمد و اینطوری شد که من عاشق هامون شدم و در سالهای آتی هر سینمائی که هامون پخش میکرد من و برادرم حتما سری بهش میزدیم تمام دیالوگها را حفظ بودیم و هر مجلهای کافی بود اسمی از هامون و حواشیاش نوشته بود میخریدیم و میخوندیم دوستی داشتم که نامزدش تمام شماره های مجله فیلم را داشت و بابت هر دفعه که سینما مهمانش میکردم یکی از شمارههایی که من نداشتم مثل پرونده فیلم هامون، پرنده کوچک خوشبختی، باشو غریبه کوچک و شاید وقتی دیگر را برایم میآورد و کلی هم سفارش میکرد که خال بهش نیفته، میخوندمش و با سلام و صلوات برمی گردوندم.
- هر سال نمایشگاه کتاب، سالن مطبوعات یک چیز دیگه بود برایم مهم بود که حتما سری به غرفه مطبوعات مورد علاقهام بزنم و سلام و احوال پرسی بکنم.
- این روزها بود که به یاد خاطره مجله توفیق، گل آقا میخوندم و دیگه از شوخیهاش سر در میآوردم البته علاقه به گل آقا از ستون دو کلمه حرف حساب صفحه سوم روزنامه اطلاعات شروع شد
- تا اینکه روزنامه همشهری رنگی چاپ شد که مطالبش به روز و جالب بود و اندازه صفحههاش از اطلاعات کوچکتر بود و جایگزین روزنامه های قدیمی شد
- برادرم هفتهنامه خانواده میخرید و من هم گه گاهی میخوندم داستانهای واقعی خانوادگی، اختلافات خانوادگی و نامههای خواننده بخشهای مورد علاقهام بودند.
- وقتی بزرگتر شدم دیگه آدینه نمیخریدم و شاید هم دیگه چاپ نمیشد ولی مجله فیلم هنوز هم با اینکه کمتر فرصت میکردم همهاش را بخوانم، جزء خرید هر ماهه بود البته مشترک شده بودم و یک دفعه هم آلبومی ار موسیقی کلاسیک جهان جایزه بردم
- اون موقعها که روزنامه زن چاپ میشد را یادمه که میخریدم و دوستش داشتم ولی عمرش کوتاه بود
مدتهاست هیچ مجلهای نتوانست خرید ثابت هفتگیام باشه
- از قضا وفا هم مجله خوان حرفهای از آب درآمد و بعد از ازدواج روزی سه چهار تا روزنامه و هفتهای در همین حدود هفتهنامه و ماهی دو سه تا مجله میخرید و اصرار داشت بعضی هاشون را نگهدارد همه فامیل و دوستان برای شیشه پاک کردن و اسباب کشی از ما روزنامه باطله می گرفتند. پدرم مشتری مجلهها و هفتهنامههای بیات ما بود.
- این روزها چندان مجله و هفتهنامه و روزنامه جذابی چاپ نمیشه و برای خالی نبودن عریضه روزی یک اعتماد و هفتهای یک چلچراغ و ماهی یک مجله عزیز فیلم می خریم.
- و کشت و گذار در اینترنت و خواندن ایمیلهای خاله زنکی گروههای اینترنتی هم خالی از لطف نیست.
- البته مجله دانش یوگا که دو ماه یک بار چاپ میشه را هم می خرم و بعضی از مقالههایش را دوست دارم.
- دیروز مصاحبه شریفی نیا را در مجله رویش به مدیر مسئولی رشیدی پور خوندم جالب بود شاید این یکی تحولی در مجله های این روزگار ایجاد کنه
ارادتمند صفا
۱- پانته آ مدت کوتاهی پس از تحویل سال نو که بعد از دو عکس دیگه باتری دوربین تمام شد
پانته آ با کمک من و پسر عمه جان درخت نوردی میکنه - گرگان روز سوم عید ناهار خوران
جاده گرگان به زیارت - روز سوم عید - پانته آ کنار جاده قرش را می ریزه
دماوند - چهاردهم فرودین - پانته آ با بوته های پرگل به ژاپنی عکس دست جمعی می گیرند
هوا سرد بارانیه - برگهای خشک گردو را آتش زدیم و پانته آ چهارتا بلوز آستین دار و حلقه ای زیر لباسش پوشیده - درخت کوچولوی هلو به بار نشسته
اینهم آدرس فتو بلاگ جدیدمون تا دلتون بخواد عکس میزاریم اونجا!!!