تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
چند سالیه که محل بعضی از پروژه های  شرکت  وفا که توی  آن کار می کنه استان  آذربایجانه و همیشه از طبیعت و زیبائی اش تعریف می کرد وقتی پانته آ یک ساله بود همراه با مادرم و پدر خدابیامرزم سفر بسیار خوبی به زنجان و ارومیه داشتیم  که بیشتر به پیشنهاد پدرم بود که خیلی دوست داشت دریاچه ارومیه و عبور از روی دریاچه را تجربه کنه و بسیار بهش خوش گذشت (یادش بخیر - تمام مدت سفر یاد او و مسافرتمون می افتادم)

از حدود سه ماه پیش بعد از اینکه تقویم سال ۱۳۸۷ را رویت کردیم و دیدیم عجب تعطیلات دبشی توی خرداد هست تصمیم گرفتیم سفری به تبریز و مخصوصا کندوان داشته باشیم و دست به کار شدیم اول هتل کندوان که ۱۰ سوئیت بیشتر نداره را چک کردیم و ۱۷ و ۱۸ خرداد جا داشت و رزرو کردم و بعد خیلی شانسی از روی سایت  هتل يار به آدرس   www.hotelyar.com  با تعجب مسئول سايت تنها اطاق خالي هتل پارس ايل گلي تبريز را براي 15 و 16 خرداد رزرو كرديم (اضافه مي كنم كه سايت خيلي خوبيه كه ميشه از طريق اون توي تمام شهرهای كشور هتل رزرو كرد و اينترنتي هم هزينه را پرداخت كرد)

خيلي حساب شده يك روز بعد از تعطيلات راه افتاديم كه به ترافيك وحشتناك راه هاي خروجي از تهران گرفتار نشويم و يك روز بعد از تعطيلات برگشتيم و خوشبختانه به جز زمان ورود به شهر كندوان كه خيلي شلوغ بود مجبور شديم مسيري را پياده برويم و كمي هم داخل شهر تبريز ديگه مشكل ترافيك نداشتيم

در مسير قزوين به زنجان جاي خيلي قشنگ و زير درختان گردو صبحانه خورديم و حدود ساعت يك بعد از ظهر به شهر تبريز رسيديم و به هتل پارس ايل گلي در كنار باغ ايل گلي و روي يك تپه ساخته شده كه منظره بسيار زيبائي از شهر از تمام نقاطش ديده ميشه رسیدیم. هتل مملو بود از مسافر و دو تا آسانسور شيشه اون كفاف اين جمعيت را نمي داد و براي هر دفعه پائين يا بالا رفتن انتظار بيش از يك ربع را بكشي و تازه مثل اتوبوس هاي شركت واحد هر طبقه نگه مي داشت و پياده و سوار مي شدند.

بعد از ظهر روز اول سري به تبريز زديم و به بركت نقشه شهر كه از هتل گرفتيم و قديمي بود سه دفعه دور شهر را زديم و هر دفعه که از جلوی دانشگاه تبریز رد می شدیم یاد دکتر امید و خاطراتش از تبریز می افتادیم تا بالاخره وفا از روي اطلاعات شخصي مقبره الشعرا را پيدا كرد كه چيز دندون گيري نبود فقط به احترام شهريار فاتحه اي نثار شعرا كرديم

جايي كه ماشين را پارك كرديم ساختمانی مقابلش بود که تابلوي گروه آموزش دانشکده دندانپزشكی روی دیوارش نصب بود كلي ياد دكتر حامد كرديم

توي پارك همه جا پلاكارد و فلش و تابلو زده بودند كه از نمايشگاه منحصر به فرد استاد ... ديدن كنيد كه توي دنيا بي نظيره و بيش از ۱۰۰۰۰ مجسمه ساخته و به نمايش گذاشته كنجكاو شديم و بليط خريديم و هنگام ورود تاكيد كردند كه عكاسي و فيلمبرداري ممنون ولي سي دي نمايشگاه را ۱۰۰۰ تومن مي فروشند فكر مي كنيد نمايشگاه چي بود ؟ اولين چيزي كه ديدم چلوكباب گچي بود

بله جناب استاد آنچه غذا تا حالا خورده بود و ديده بود و شنيده بود را با گچ به شكل مجسمه ساخته بود به نمايش گذاشته بود بعضي از غذا ها با ديدنش حالت تهوع پيدا مي كردي سرسري نگاه كرديم و به سرعت زديم بيرون

شب را در پارك ايل گلي که پر از جمعيت بود و شهر بازي مجاورش گذرانديم كه به پانته آ خيلي خوش گذشت جالب بود كه پارك از آدم پر بود ولي توي شهر بازي خيلي خلوت بود هيچ دستگاهی برای استفاده شرايط سني نداشت خودت بايد شعور داشته باشي  و تشخيص بدهي كه كدوم براي بچه ات بي خطره

شهر تبريز در شب از بالاي چرخ و فلك بزرگ ديدنيه نشد عکس خوبی بگیریم

شام را جاي شما خالي در رستوران باليق خورديم كه آكواريوم بزرگي داشت و هنگام ورود صداي رعد و برق و بارش بارون مي آمد و تمام غذاهاش با ماهي بود انواع كباب و پيش غذا سوپ ماهي و كتلت ماهي بود البته همه بسيار لذيذ و اصلا بوي ماهي نمي داد

روز دوم صبح راهي جلفا شديم مرز ايران و ارمنستان و شهر بسيار زيبائيه و مرتبا اس ام اس هاي ارمنستان خير مقدم مي گفت و آدم را هوايي مي كرد خيلي ها ماشينشون را ترانزيت كرده بودند و مقصدشون اونطرف ارس بود

حاشيه ارس خيلي زيباست و از كليساي استپانوس ديدن كرديم و بازار جلفا كه افتضاح بود

نمي دونم چرا همه بازارهاي مرزي اجناس يك جور مي فروشند انگار همه از يك جا تهيه ميشه

بعد از صرف ناهار در رستوران حاج علي كه از مشتري هايش با چلو و خوراك گردن (يكنفره، دونفره، سه نفره) پذيرائي مي كرد از مسير جاده جلفا- خروانا - ورزقان - تبريز طي يك مسير ۵ ساعته و ديدن مناظر بكر و بسيار زيبا و محلهايي كه سايت شركت وفا بود به تبريز برگشتيم

آبشار آسياب خرابه يكي از جالب ترين جاها بود توي يك دشت خشك و گرم و بي آب و علف از يك دره پائين رفتيم و شاهد دره اي بوديم كه سبز  و از همه جايش آب مي ريخت در گذشته خيلي دور اونجا يك آسياب آبي بوده كه حالا فقط كمي از پايه هاي سنگي اش باقي مانده زير آبشار رفتيم و حسابي خيس شديم ولي لذت بخش بود و البته خيلي شلوغ بود وقتي دوباره از دره بالا رفتيم و كمي لباسمون خشك شد باورم نمي شد همين چند لحظه پیش چند قدمي چنين آبشاري بوده و من ديدم

روز سوم را بعد از تسويه هتل صرف خريد سوغات كرديم و دوري توي خيابان وليعصر زديم (آجيل و ميوه خشكهاي تبريز حرف نداره البته ما به قنادي به دلیل خطرات ناشی از خوردن بیش از حد شیرینی سر نزديم)

ساعت ۱۱ به سمت كندوان راه افتاديم بعد از عبور از اسكو كه راه باريكي داشت و انواع ماشينهاي شاسي كوتاه و شاسي بلند و اتوبوس بنز و اتوبوس اسكانيا ازش عبور مي كردند و خوب گاهي توقف و انتظار و ترافيك بود حدود ساعت ۱.۵ رسيديم به كندوان راه بسته بود بعد از دريافت عوارض پليس ايستاده بود اجازه ورود به شهر نمي داد و مجبورمون كرد كه توي پاركينگ توقف كنيم و پياده به شهر برويم و ما هم كه حرف گوش كن، پياده راهي شديم كمي جلوتر و در انتهاي پاركينگ سه چهارتا مرد يك پيکان پارك شده رو بلند كردند و كمي اونطرف تر گذشتند از انتهای پارکینگ مسیری به شهر باز شد و از اونجائي كه ما مهمان هتل بوديم و قطعا هتل پاركينگ داره برگشتیم و ماشین را آوردیم

چشمتون روز بد نبينه هرجا نگاه مي كردي آدم و ماشين مي ديدي و شهر قل مي زد از آدم و بالاخره به سختي خودمون را به هتل رسونديم و اطاق را تحويل گرفتيم و اما هتل که اطاقش توي كوه كنده شده بود كاملا حس غار نشيني می داد ولي امكانات رفاهي كامل بود و دماي داخل اطاق از ۲۱ درجه بيشتر و كمتر نمي شه

تمامي مسير هاي دسترسي به اطاقها و رستوران بوسیله پله هاي سنگي بود اگه تصميم داشتي سري به پاركينگ بزني يك نميچه كوهنوردي لازم بود رستوران در بالاترين نقطه هتل قرار داشت و اگه ميل به غذا نداشتي قطعا بعد از طي مسير و رسيدن به رستوران حتما گرسنه مي شدي

بعد از ظهر سري به شهر زديم و از خونه هاي سنگي و نمايشگاه و بازارش ديدن كرديم كه انواع گياه هاي داروئي و آلوچه و برگه و عسل مي فروختند و خيلي شلوغ بود

روز چهارم از اون شهر شلوغ خبري نبود همه جا سكوت و ساعتي يك ماشين وانت از جاده عبور مي كرد

مقابل شهر يك كوه بلند و سبز بود كه تقريبا تا نزديك قله اش كشاورزي و درخت تبريزي بود و صبح روز چهارم راهي اون كوه شديم و هوا عالي و طبيعت زيبا و منظره شهر فوق العاده بود

موقع بازگشت عسل و برگه آلو و ادویه خريديم

براي روز دوم اقامت در هتل اتاقي كه جكوزي داشت را رزرو كرده بوديم بعد از ناهار اطاق را عوض كرديم و تا فردا صبح از اطاق بيرون نيومديم (فوتبال و جکوزی و استراحت)

روز نوزده خرداد از كندوان به سمت تهران حركت كرديم و ناهار را در كاروانسرا سنگي زنجان كه قدمت چند صد ساله داره خورديم و ساعت ۷ بعدازظهر در منزل زندگي عادي را دوبار آغاز كرديم

 پی نوشت:

۱- توی شهر تبریز و کندوان تعداد زیادی بچه های منگول دیدیم که زیر ۳ سال بودند الان دیگه با یک آزمایش ساده در سه ماهگی بارداری جنینی که سندرم داون باشه   شناسائی میشه و اجازه سقط داده میشه چرا اینقدر سهل انگاری میشه نمی دونم

۲- توی هتل کندوان پانته آ مرتب شاکی بود که چرا اینجا آسانسور نداره

۳- توی شهر کندوان پانته آ هوس چیپلت کرده بود که پیدا نشد و جایش پفک خریدیم

۴- از اونجائی که همه ترکی حرف می زندند پانته آ مرتب می پرسید الان توی کدوم کشور هستیم یا اینکه اینها ایرانی هستند؟

۵- شهر تبریز پر بود از پیکانهای تازه شماره شده و رانندگی ها توی جاده و شهر افتضاح بود توی جاده تبریز به جلفا نزدیک بود تصادف کنیم

۶- اهالی آذربایجان فوق العاده مهمان نواز و دوست داشتنی و مودب هستند

عکسها با توضیحات در فتوبلاگ ببینید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 12:4  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

عکسهای سفر هم توی فتو بلاگمون که لینکش همین سمت چپ هست آپ شده اگر کامنت خواستید بگذارید برای همین پست بگذارید !!

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 12:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

خب بعد از کش و قوس های فراوان که از اسفند سال گذشته شروع شده بود بالاخره در تاریخ 29  اردیبهشت بلیطهای ما اکی شد برای 30/2/87 ساعت 6 صبح با پرواز السوریه لاین  کش و قوس به دلیل اینکه این سفر برای انجام یک ماموریت بود و باید برای ماموریت خارجی پرسنل دولتی مجوزهای مختلف گرفته بشه که تو کی هستی ؟ من کی هستم ؟ تو کجائی ؟ من کجام ؟ حالا چکار میخوای بکنی ؟ خلاصه هزار جور بامبول که برنامه اسفند ماه به هم خورد تا دوباره تائید بشه  که خورد به خرداد ماه .

1-     توی فرودگاه امام کمی معطل شدیم تا گروه تکمیل بشه چون نماینده کارفرما صفا بود ما ( من و پانته آ ) هم گروه مشوق نماینده کارفرما 2 نفر خانم یکی متاهل دیگری مجرد که جالب بود خانم متاهل به تنهائی با آژانس آمد و خانم مجرد گفتند که اخوی شان هستند برای بدرقه آمدند !! 2 نفر هم آقا که نماینده های مشاور بودند.

2-     بعد از چک کردن و کارت پرواز و کارهای مربوطه وارد سالن ترانزیت شدیم برای عبور از ترانزیت و وارد سالن گیت شدن چک نهائی انجام میشد که تا فی خالدون آدم رو می گشتند  البته مامور حراستی که نشسته بود با ادبیات حول و حوش خیابان جمشید صحبت میکرد و براش هم فرق نمیکرد طرف ایرانیه یا عرب یا اروپائی با ما صحبت میکرد یک جمله اش این بود : هی عمو مگه نگفتم آت و آشغالات رو بریز تو سبد " پیش خودم گفتم : خاک تو سر من کنن !!

3-     پرواز سوریه هم قربونش برم عین ایران ایر خودمون با یک ساعت تاخیر پرواز کرد و بدتر از اون موقع ورود به هواپیما هم ساکهای دستی رو سرمهماندار بازدید میکرد !!. پیش خودم گفتم خاک تو سرمن کنن که سوریه هم جزء کشورهای تروریسته حالا آدم شده ما رو قبول نداره !!    

4-     یک گروه بزرگ پاکستانی برای زیارت به صورت تور توی این هواپیما بودند نمیدونم پوستشون چون تیره بود به نظر کثیف می اومدند یا اینکه خودشون رو نمیشستند بوی تعفن میدادند علی ایحال همسفران ما بودند به خصوص سه نفر از خانمها که پشت سر ما بودند از لحظه ورود یکی در میان آروغ میزدند و به عنوان موزیک متن ما رو مستفیض می نمودند ضمن اینکه توی هواپیما متوجه شدم صد رحمت به ایران ایر خودمون چون از مهماندار بالش خواستیم گفت نداریم گفتیم چی داری ؟ گفت : Usually NOTHING پیش خودم گفتم خاک تو سر من  کنن ! فقط یک مهماندار خوشگل داشت این پرواز که واقعا زیبا بود که خاک تو سرشون کنن !

5-     بعد از 2 ساعت رسیدیم دمشق وارد که شدیم توی یک سالن کوچک و مخروبه که روبرو یک کیوسک بود نوشته بود EXCHANGE و سمت چپ چند تا کیوسک که نوشته بود الاجنبی و یک میز سمت راست بود به صورت فله ایی کارتهای صورتی رنگ ریخته شده بود روش رفتیم کارتها را برداشتیم دیدیم فقط عربی نوشته شده و بالای اون چیزی نوشته بود که فقط العراقیه اون رو فهمیدیم . که اجانب عراقی باید اون رو پر کنند ما هم با غرور که نه بابا فهمیدن ما آدم حسابی هستیم رفتیم توی صف چک پاسپورت 6نفر جلوی گروه ما بودند و همسفران نازنین پاکستانی هم ولو روی زمین با زنبیل و دیگ و قابلمه به گفتمان فرهنگی مشغول بودند ما هم در صف منتظر یک ربع گذشت یک نفر پاسپورتش چک شد بعد دیدیم که دو نفر جلوی ما که ایرانی بودن یک فرم مقوائی آبی لای پاسپورتشونه فهمیدیم بابا فرم مربوط به اجانب غیر عراقی از تست کنکور بدتره و ما الکی مغرور شدیم حتی نام مادرمون رو هم باید بنویسم اونها هم با یک سیستم در پیت مزخرف تحت داس اطلاعات آدمها رو وارد میکردند و مهر ورود میزدند پیش خودم گفتم : خاک تو سرمن کنن و خاک تو سرشون کنن !

6-     خلاصه رفتیم توی سالن فرودگاه و نیاز به توالت داشتیم ته سالن در جهت مخالف پیدا کردیم توالت هایشان  ایرانی بود و صد رحمت به توالت های بین راهی خودمون از همه جالبتر اینکه یک خانمی نشسته بود دم در و وقتی می اومدی بیرون نگاه میکرد به دستت اگر خیس بود!! از توی کیسه اش دست میکرد دو تا دستمال کاغذی در می آورد میداد دستت !! خاک تو سر من کنن ! خاک تو سرشون کنن !

7-     وقتی وارد شهر دمشق شدیم با تهران حول و حوش خ آزادی هیچ فرقی نداشت ترافیک همانطور و تاکسی های پراید زرد رنگ و حومه شهر هم به ترتیب تمام نمایندگی ماشینهای دنیا حتی شورولت و لکسوس و ... بود . خاک تو سرشون کنن !! مثلا اونها هم مثل ما تحریمن

8-     رفتیم شهر حماه اینجور که میگفتند از نظر فرهنگی  دمشق و حماه مثل تهران و قم بود 300 کیلومتر فاصله داشت داخل شهر حماه خانمها یکی رو بامقنعه کاملا کیپ می دیدی یکی رو با پوشیه که تشخیص هم نمیدادی که زنه یا مرد یکی هم با شلوار جین چسبون و تاپ و موهای بلند مش کرده همه در صحت و سلامت با هم زندگی میکردند و با هم کار نداشتند اسلام هم اصلا در خطر نبود !! چیزی که من از زنهای اونجا ندیدم اولا:  زن زشت  ثانیا : زن با موی کوتاه  ثالثا : زن با لبنیات کوچک !!!! خاک تو سر من کنن !!!

9-     انگلیسی به سختی صحبت میکنن . من انگلیسی حرف زدنم خوب نیست اما اونجا به خودم امیدوار شدم نمونه مکالمه با یکی از گارسونها که چون انگلیسیش خوب بود از ما پذیرائی میکرد :

What time serve breakfast?

Ok!

Excuse me what time?

Eight

Until?

What ?

Until?

Yes ! Yes ! morning!!!!!!!!

خاک تو سر من کنن !!!!

10-  غذا اونجا از نون شب واجبتره!!! میخورن , میخورن , میخورن بابت خوردن زیاد بازهم جایزه خوردنی میدن .اگر روغن زیتون ، مرغ ، ماهی ، مواد غذائی گرم مثل ارده ، کنجد ، دوست داشته باشید توی این کشور هیچ مشکلی ندارید . از چیزهای عجیبی که خوردم مغز وسط ساقه خرما که پرورده شده بود .تکه های کوچک  ماهی مخصوصی که شکل تربچه بود همونطور قرمز که خوشمزه بود، خرده نون سرخ کرده روی سالاد لبنانی ، پاپ کورن که تا نشستی میذارن رو میز ، سیب زمینی سرخ کرده به وفور روی میز ها و....اگر یک موقع مسیرتون کشورهای عربی افتاد "مطبل" و "حمص" جزء مستقبلات ( پیش غذ) ست حتما امتحان کنید.    یک بابائی از عربهایی که توی کارخونه مورد نظر کار میکرد و نماینده کارگران بود به بقیه گفته بود چون کارخونه دود داره و ما ممکنه دچار آلودگی بشیم صبحها باید 3تا تخم مرغ با نون زیاد و پنیر و ... بخوریم که تا خرخره پر بشیم تا دود نتونه توی بدنمون ته نشین بشه !!! باورتون نمیشه  میخنیدین منهم اولش باور نکردم تا خود یارو رو نشونم دادند و عده ایی که از او طرفداری میکردند .  خاک تو سر من کنن !! خاک تو سرشون کنن !!

11- در کشور سوریه ما.هواره ممنوعه اما روی هر خونه خرابه ای 5 تا دیش با سایز 180 می دیدی یعنی دیش ماهواره از چشمت میزد بیرون ولی احدی باهاشون کار نداشت که جمع بکنند و ببرند و جریمه کنن اصلا اونجا دیگه فقط بالای ماشینهاشون دیش ماهواره نذاشته بودند توی سیتی سنتر شهر حماه داخل هر غرفه یک ر.یسیور و تلویزیون بود که در حال تماشا کردن بودند . ای خاک تو سر من کنن !!!

12- شهر لازقیه در شمال غرب کشور سوریه است کنار دریای مدیترانه و بسیار زیبا و کاملا اروپائی یعنی احساس میکنی که توی سوریه نیستی غیر از تک و توک  خانمهای محجبه که توی خیابون می دیدی یادت مینداخت اینجا سوریه است . با یک اکیپ از ماموران دولتی بری کنار مدیترانه بشینی توی کافه و بقیه مردم نوشیدنیهای دوست داشتنی بخورن و تو شیر موز بخوری . بعد بری دمشق توی هتل مینی بار داخل سوئیتت ج.ین , ود.کا , آ.بجو هینیکن 12 درصد خنک توی یخچال باشه و نتونی بخوری مثل اون هموطن کرد میمونه که شلوار استرچ پاش کرده باشن .  حتما می پرسین چرا ؟ بنده هم میگویم چون فاکتورها می آید شرکت و اونها پرداخت میکنن ! به خاطر خوردن نوشیدنی از نون خوردن می افتادیم . ای خاک تو سر من کنن !!

13- کثیفترین محله جائی بود که زینبیه اونجا واقع شده بود بوی تعفن لجن از جوی بیرون زده و مردمی که وارد میشدند و از دم در چوبی کبره بسته می لیسیدند تا توی حرم زبان رایج این منطقه فارسی است و از همه جالبتر که همه میگفتند مواظب پولتون باشید . ای خاک تو سر من کنن !!!

14- در برگشت همسفران عزیز پاکستانی هم همراه ما بودند با توجه به اینکه زمانیکه آمدیم کارت پرواز بگیریم صدای خروس از داخل سبد یکی از همسفران محترم تمام فرودگاه رو پر کرده بود و توی سالن ترانزیت هم همسفران مونث گرسنه شده بودند قابلمه ای که داخلش فکر میکنم سیب زمینی و گوجه فرنگی پخته بود و حتما چیزهای دیگه 4 یا 5 نفر نشسته بودند روی زمین و با نون از داخل دیگ لقمه میگرفتند و میخوردند . ایندفعه واقعا خاک بر سرشون !!!

پینوشت 1 : این چیزهایی که خواندید فقط نکات برجسته و جالب سفرمون  که به نظرم رسیده بود ولی خیلی چیزهای خوب دیگه ای دیدیم که شاید بعدا بگم و همینطور جاهای خوبی مثل قلعه صلاح الدین ایوبی و ساحل مدیترانه و ....

پینوشت 2 : برخورد اونها با ایرانیها اصلا خوب نبود کاملا ایرانیها را میشناختند و فقط توی بازارها تحویل می گرفتند اونهم برای اینکه دولا پهنا بهت بندازن .

پینوشت 3 : در مجموع سفر خوبی بود و سفرنامه پانته آ مصور خواهد بود وعکسها رو هم صفا خواهد گذاشت !!

پینوشت ۴ : به خدا من اهل غر زدن نیستم ولی خدائیش ما هم اسلامی هستیم اونها هم ،پس چرا ما اینطوری اونها اونطوری شاید من عقلم نمیرسه و نمیدونم .

ارادتمند وفا    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 8:57  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان عزیز دنیا مجازی سلام

هفته گذشته یک ماموریت ۴ روزه به کشور سوریه برایم پیش اومد و شرایطی پیش آمد که وفا و پانته آ هم با من همراه شوند و روی هم رفته بد نبود و تجربه جالبی بود

شهر مقصد ما شهر حماه در شمال سوریه بود و سه روز اونجا بودیم یک شهر مذهبی و با تعداد بسیار زیاد مسجد و مردمی که زنانشان همه جور حجاب داشتند با مانتوهای خیلی بلند و گشاد که تا روی زمین می کشید و روسری های سفت و سخت حتی با پوشیه و یا فقط چشمها بیرون، تعدادی لباسهای عادی ولی پوشیده حتی چسبان پوشیده بودن ولی روسری سفت و سختی سرشون بود و بعضی کاملا بی حجاب و هیچ کسی به دیگری نگاه نمی کرد و کاری نداشت

حجاب ما برای اونها عجیب بود می گفتند اگه حجاب دارید چرا موهاتون از مقنعه بیرونه اگه حجاب ندارید چرا مقنعه سرتونه ، خلاصه قاطی کرده بودند.

شهر حماه شهر ساکت و خلوت و آرامیه و پر از خونه هایی که بیشتر از دو طبقه نیستند و بیشترشون خالیه نیمی از شهر مسلمان دو آتیشه و نیمی مسیحی هستند و در محله های جداگانه زندگی می کنند شهر پر از تاکسی های پراید و محصولا ایران خودرو و تویوتا بود و تنها سمبل شهر آسیاب هاب آبی قدیمی اش است

رستوران های بسیار شیک با انواع غذاهای عربی و فرنگی با معماری و فضای سبز بسیار زیبا که مارتون غذا خوردن برگزار می کنند طی سه الی چهار ساعت چندین بار بشقاب عوض می کنند و غذاهای مختلف را به نوبت سرو می کنند که وقتی به غذای اصلی میرسه دیگه در حد انفجار بودیم جالبه که در زمانهای خاصی از سال رستوران به صورت بوفه پذیرائی می کنه که ۵۰۰ لیر می گیره و اونچه دلت می خواد می تونی بخوری که در این مدت خیلی شلوغ میشه و سوری ها تا به قصد کشت و در حد انفجار نخورند رستوران را ترک نمی کنند وفا غذاهاشون را خیلی پسندید ولی من زیاد خوشم نیومد بسیار چرب و سنگین هستند و روی همه چیز روغن زیتون می ریزند

سیگار: وقتی وارد جایی میشوی اول چندتا جاسیگاری روی میز می گذارند و خودشون مرد و زن وحشتناک سیگار و قلیان می کشند و توی رستوران یک نفر مسئول شارژ تنباکو و ذغال قلیانه. حتی پلیسها در زمان و محل پستشون مشغول سیگار کشیدن و تخمه شکستن هستند و جالبه امار سرطان ریه در سوریه خیلی پائینه

 توی این فرصت سری به شهر بندری و زیبای لاظقیه زدیم و واقعا ساحل مدیترانه زیباست و شهر متفاوت و جالبه و از مسیر صلنفه که مسیر سر سبز و زیبائی هست گذشتیم که طبیعت فوق العاده زیبائی داشت و قلعه صلاح الدین ایوبی مربوط به قرن ۱۹ را دیدیم که جای بسیاز زیبا و فوق العاده ای بود

در مسیر بازگشت از بندر لاظقیه به شهر حمص که یکی از مدرن ترین و زیباترین شهرهای سوریه است سر زدیم و اتفاقا زمان رسیدنمون به شهر مسابقه فوتبال باشگاههای آسیا بین یک تیم از  سوریه و الاهلی عربستان به نفع سوریه تمام شده بود و مشغول جشن و آتیش بازی بودند خروجی استادیوم به مهمترین و شلوغ ترین خیابان شهر که گرون ترین و معروف ترین رستورانهای شهر در او قرار داره باز می شد و تماشگران فوتبال به قدری آرام و بی آزار بودند که حتی به کسی تلنگر نزدند (در مقایسه با تماشگران فوتبال خودمون) بعد از ۱۵ دقیقه خیابان به حالت عادی خودش برگشت و فقط تعداد کمی توی رستوران ها نشستند پای تلویزیون به تماشای بازی زنده باشگاه های اروپا البته بدون سر و صدا و فقط قلیان کشیدند و شاید نوشیدنی خوردند

شهر دمشق را طی ۴ الی ۵ ساعت دیدیم که بیشتر اداره و شرکت و بانک داره و البته هتلهای خوبی که مملو از اروپائی هاست و البته سری هم به زینبیه زدیم که از بدترین مکانهایی بود که طی این چند روز دیده بودیم و کلام فارسی رایج ترین زبانی بود که شنیده می شد.

با خط هوایی سوریه سفر کردیم که به مراتب بدتر از ایران ایر خودمون بود و همراه با عده زیادی از پاکستانی ها و هندی های کثیف که زنبیل قابلمه و  ظروفشون را از خودشون دور نمی کردند وقتی غذا سرو کردند یک دبه ترشی در اوردند و همه با دست ازش ترشی بر داشتند خوشبخترینشون دمپائی که پایش بود پاره نبود

در پرواز رفت یک خانم لبنانی بسیار زیبا و شیک با موهای خرمایی بلند هم پروازمون بود که جالب بود می گفت شیعه است و برای زیارت حرم امام رضا و مشهد اومده ایران حالا از طریق سوریه به لبنان باز میگشت و البته توی حرم امام رضا چادر سر کرده بود

حتما عکس می گذاریم فعلا این سفر نامه را داشته باشید

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 14:10  توسط صفا و وفا و پانته ا  |