چند تا پست توي وبلاگهاي مختلف در مورد دلخوشكونك بازي خوندم و خيلي به فكر رفتم كه دلخوشي هاي من از زندگي چيه؟ سوال سختيه چون من معتقدم كه همه چيز و همه شرايط مي توني يك دليل كوچولو براي دلخوشي داشته باشه ولي مهمترينشون را در زير مي آورم:
1-اولين دلخوشي من، خانه و خانواده ام است گاهي فكر مي كنم اگر با وفا ازدواج نكرده بودم الان چه وضعي داشتم. امروز که ۳۷ سالم تمام شده احساس می کنم نسبت به روزی که ازدواج کردم خیلی عوض شدم و از اينكه زندگي مستقل دارم و توي فضاي آرام و پر محبتي زندگي مي كنم خيلي خوشحالم من عاشق خونمون هستم سال گذشته كه برف باريده بود و چند روز مدرسه ها و اداره ها تعطيل بود ما از خونه به جز برای برف بازی توی حیاط بيرون نرفتيم و خيلي خوش گذشت.
2-دومين دلخوشي ام مادر بودنمه كه خيلي باهاش حال مي كنم از همان زماني كه فهميدم باردار هستم و اولين بار كه پانته آ را در آغوشش گرفتم به عشق فرزندم زندگي مي كنم
وقتي نگاهش مي كنم، وقتي که غذای که براش درست کردم می خوره و مثل وفا تند تند و با لذت غذا را می جوه و توی دهانش می چرخونه وقتي باهم توي استخر شنا مي كنيم و اون مثل يك پري دريائي كوچولو سعي مي كنه شنا كنه و از من جلو بزنه وقتي ساز مي زنه و انگشتهاي كوچكش نمي تونه سوراخهاي فلوت را خوب پر كنه وقتي مي رقصه سعي مي كنه حركاتي را كه در رقص عربي و اقاسم آبادی بهش ياد دادن درست انجام بده وقتي توي بازي شطرنج با باباش جر زني مي كنه وقتي نقاشي مي كشه و حتي گاو و گوسفند را بنفش مي كنه وقتي مي خوابه و صورت آرام اش برق می زنه وقتي موهاشو شانه مي كنم سعي مي كنم موهاي لخت و سركشش را مرتب كنم و اونجوري كه دوست داره فرم بدهم وقتي جوك هاي ساد تعريف مي كنه خودش از خنده ريسه ميره وقتي با مادربزرگهاش شوخي مي كنه به قول خودش سركارشون ميگذاره يا منچ بازي مي كنه و توي تاس انداختن كلك مي زنه و ...
3- سومين دلخوشي من آشپزيه وقتي توي آشپزخونه مشغول تهيه غذا ميشوم گذشت زمان را متوجه نيستم از مهمان دعوت كردن خوشم مياد چون شرايطي ميشه كهمی تونم چند غذای متنوع درست كنم از شما چه پنهان غذاهاي ابتکار زياد درست مي كنم و از درست كردن غذاهاي تكراري خوشم نميآيد و آرزوم اينه كه ياد بگيرم خمير خوب درست كنم و هنوز موفق نشدم دوست دارم يك اغذيه فروشي داشتم كه فقط غذاي سرد سرو مي كرد
4-چهارمين دلخوشي من گياهاني كه توي خونه نگهداري مي كنم هيچكدام را به صورت گلدان نخريدم همه را با قلمه هايي كه از شركت يا منزل كسي آوردم درست كردم شاهد ريشه دادن و جوانه زدن و زياد شدنشون بودن و هر روز مدتي را با نگاه كردن بهشون و اينكه در چه حالي هستند مي گذرونم سال گذشته توي گلدان ريحان كاشتم و الان پانته آ يك بوته فلفل داره كه توي ظرف لپ لپ كاشتم و بعد از يك سال انتظار اولين فلفلش را داده آرزو دارم يك باغچه داشته باشم اندازه اش را تعيين نمي كنم هرچه بزرگتر بهتر!
۵- پنجمین دلخوشی ام تمامی روابط انسانی که با دوست و فامیل و آشنا (دیده و نادیده) دارم و خیلی برایم ارزشمنده
پی نوشت: لازم به توضیحه که شغلم ، مطالعه، فیلم ، تاتر ، موسیقی ، مسافرت و طبیعت گردی و ورزش را در طبقه بندی دلخوشی ها قرار نمی دم بلکه اونها لازمه زندگی هستند مثل غذا خوردن و نفس کشیدن و هرکدامشون نقش مهمی در زندگی روزمره ام دارند و در جای خودشون لذتبخش.
ارادتمند صفا
این مطلب هیچ ربطی به کامنت اقای محمود نداره چون وقتی پابلیش کردم تازه فهمیدم ایشون به من انتقاد کرده ! که جوابشون رو مبسوط خواهم داد چون علاقه ندارم که به ایشون ایمیل بزنم
قابل توجه همه کسانی که این وبلاگ رو میخونن اینجا کاملا شخصیه هرکسیاگر نوشته های ما اذیتش میکنه و دوست نداره نخونه و وقت عزیزش رو صرف نکنه بنده و همسرم هم هیچ ادعای علامه بودن نداریم فقط نظرمون رو میگیم و خاطراتمون رو پس ...
نمیدونم متوجه شدید فحش دادن یا حرف نامربوط زدن چند سالیه که خیلی عیان و علنی شده . حتی خودم هم دچار این مسئله شدم خیلی راحت فحش میدم و قبل از این اگر میخواستم این کار رو بکنم حداقل انقدر علنی نبود سعی میکردم توی لفافه و یک کم سیاستمدارانه به طرف یک چیزی بگم که مجبور بشه یک کم به مغزش فشار بیاره تا بفهمه چی گفتم ! داشتم فکر میکردم که چرا اینطوری شده که کتاب کافه پیانو رو شروع کردم خواندن این کتاب جز پرفروشهای سال قبل و امسال بوده از زمستان 86 تا الان به چاپ پنجم رسیده آقای فرهاد جعفری نویسنده این داستان است ، شخصیت اول این داستان خودش است و یکجوری بیان میکنه که شما را بین حقیقت و داستان معلق نگه میداره فردیست که در حال متارکه از همسرشه و با دختر کوچکش زندگی میکنه و صاحب یک کافی شاپه ومسائل و مشکلات اجتماعی رو در قالب خاطرات روزمره کافی شاپ و زندگی خودش بیان میکنه کسی است که خرده هوشی داره و ذره ذوقی که معیار مهم بودن مسائل زندگیش تخمشه ! یعنی این آدم شدیدا به تخمش وابسته است مسائل اگر به تخمش باشه مهمه وگرنه به تخمش هم نیست که چه اتفاقی بیافته ! چون به کرات این مسئله رو بیان میکنه اونهم توی یک رمان ایرانی که پرفروشه . حالا نمیدونم اگر به جای اینکه دائما از این اعضاء شریف مایه بذاره که مثلا فلان مطلب به تخمم هم نبود بگه از فلان مطلب باکی نداشتم یا برام مهم نبود فکر نمیکنید این اعضاء محترم به کار اصلی خودشون می رسیدند ؟
چیز دیگه ای که نظرم رو توی این کتاب جلب کرد این بود که اگر قصد خرید لوازم خانگی داشتید از این کتاب به عنوان یک ژورنال خوب می توانید استفاده کنید . در کل وقتی این داستان رو میخونید انگار دارید وبلاگ می خونید !!!
شخصیت اول این داستان زمینه هایی مثل شخصیت جلال آریان در نوشته های اسماعیل فصیح دارد با توجه به اینکه متلک ها و ادبیات جلال آریان و شخصیت پردازیش آدم رو سر ذوق میاره و هوشمندانه متلک و فحش میده . یک موقع خدای نکرده فکر نکنید دارم این دو نویسنده با این دو شخصیت داستانشون مقایسه میکنم چون اصلا قابل مقایسه نیست ! قطعا کسانی که آثار اسماعیل فصیح رو خواندن میدونند من چی میگم !! اما کافه پیانو در کل برای یکبار خوندن بد نیست فقط یک سری سئوال برام پیش اومده اگر جوابش رو گرفتم به شما هم هواهم گفت .
یا مثلا شما دائی جان ناپلئون رو اگر نخوانده باشید حتما سریالش رو دیدید شخصیت اسدالله میرزا نمونه یک آدمی است که به هیچ چیز اعتقاد نداره غیر از لذت بردن . تمام کتاب هم مجموعه ای است از مسائل مربوط به پوسیدگی عقاید آریستو کراتها که فقط کثافتکاریهاشون باقی مونده ولی هیچ جا ایرج پزشکزاد لفظ رکیکی به کار نمیبره حتی برای بیان نقاط حساس بدن از اصطلاحاتی استفاده میکنه که هنوز هم استفاده میشه مثل عضو شریف یا سنبل دوستعلی خره حالا به نظر شما اگر از اسم واقعی این تمثیل ها استفاده میکرد حتما پر خواننده تر و بیننده تر میشد ؟
چندین مورد دیگر هم میتونم مثال بزنم . یادمه یکی از دوستان کتابی ترجمه کرده بود و رفته بود وزارت ارشاد یکی از جمله هائی که اصلاحی خورده بود این بود " دست رد به سینه آن زن زد " گفتند باید اصلاح بشه . راست میگفت خب چرا باید دست اون مرد به سینه اون زن بخوره !!!
توی دهه 60 یا 70 یادم نیست چه سالی معین یک ترانه خوانده بود که ترجیع بندش " این پدرسوخته دل " بود یادمه همه میگفتند احتمالا چند وقت دیگه میخونه " این مادر.ق... دل " و اعتراض به اینکه این چه ترانه ایه که توش فحش میده تا اینکه چشممان به جمال دعواهای زن و شوهری توی ترانه ها روشن شد نمیدونم به این نوع شعرها چی میگن ولی احتمالا شعرای این ترانه ها گوش میکنن به دعوای خانه همسایه شاید هم مال خودشون بعد همه رو سر هم میکنن میشه شعر میدن به یکی از این جوانها میخونه اسم هم در میکنه !! البته راست هم میگن آدم چقدر راجع به معشوق تعریف کنه وقتی بیوفائی میکنه باید حالشو گرفت خواهر و مادرش رو هم باید بدون عقد باید فرستاد خونه بخت !!!! یا توی این موزیک های رپ که دیگه کار رو تموم کرده چون فکر میکنه رپ میخونه هر چیزی میتونه بخونه نتیجه اش هم میشه اینکه به خاطر ریتم تندش بچه ها دوست دارند و گوش میکنن بعد تو یک روز نشستی داری تلویزیون میبینی یکدفعه بچه هشت نه ساله ات میاد میپرسه : بابا بچه کو...ی یعنی چی ؟!!!! حالا تو چی میخوای بهش بگی ؟
این سریالها و فیلمهای ایرانی هم که قربون نویسنده هاشون برم خیلی راحت به هم توهین میکنن و فحش میدن از الاغ و نفهم و بیشعور و خر گرفته تا زر نزن و خفه شو و ... فقط خدا پدرشون رو بیامرزه که کار به فامیل کردن خواهر و مادر هم نمیرسه !!!
توی فیلم "صبح روز بعد " به کارگردانی کیومرث پوراحمد صحنه ای که معلم با مجید کلنجار میره که از زبون مجید فحش دربیاد و مجید سرسختی میکنه خود معلم از کوره در میره و به مجید میگه گوساله و مجید هم که خودش رو نجات یافته میبینه میگه آقا گوساله هم فحش خوبیه ، هم آبرومنده هم به کسی برنمیخوره هم اینکه نشون دهنده شخصیت گوینده فحشه !!
نمیدونم چرا وقتی میخواهیم از یک نفر تعریف هم بکنیم فحش میدیم مثلا : فلان فلان شده چقدر پول داره یا عجب بازیکنیه و ... البته پرز.یدنت محبوبمون هم احتمالا جزء همین دسته است !!!
معمولا توی جمعهای دوستانه کاملا مردونه شاید از شوخی های رکیک استفاده بشه یا فحشها رکیک تر باشه ولی الان داره عمومیت پیدا میکنه قبلا طرف اگر میخواست حرفی بزنه که یک جوری به قسمتهای سفلی بدن مربوط میشد دور و برش رو نگاه میکرد که خانمی دور بر نباشه ولی الان این حساب ها کمتر میشه . خیلی راحت و بی مهابا از افعال کشدار استفاده میشه یا خیلی راحت خواهر و مادر طرف رو به عقد خودشون در میارن !!! یک جوکی بود که یک دختر و پسر با هم صحبت میکردند دختر به پسر میگه تو با دوستانت توی جمع خودمونیتون چی به هم میگید ؟ پسر : همان حرفهایی که شما دخترها میزنید . دختر : وای شما چقدر بی تربیتید !!! واقعا نمیدونم توی جمع دوستانه خانمها هم همینطوره ؟ یا ما آقایون انقدر بی تربیتیم !
آقایون که حتما با این نوع صفتها و این نوع عروسیها که گفتم آشنا هستند . خانمها هم قطعا تا حدودی آشنا هستند ولی اگر متوجه منظور من نمیشن دو روز با ماشینهای کرایه تردد کنند یا توی ایستگاه منتظر باشند گوششون رو تیز کنن یا توی نزاعهای خیابانی یک کم تامل کنن متوجه میشن من چی میگم ! ولی فکر میکنم بیشتر این حرفهای رکیک ساخته آقایونه غیر از چند مورد که معلومه منشاء زنانه داره ولی در کل من نتونستم برای خودم جواب درست و حسابی پیدا کنم که چرا فحش میدیم آیا تخلیه عصبانیته پس چرا وقتی میخوایم تعریف کنیم هم فحش میدیم ؟ قبول دارم بعضی فحش ها بدجوری به بعضی آدمه میچسبه همچین یک کمی هم باید غلیظ بیان بشه تا بیشتر بچسبه نمونه اش همان پرز.یدنت محبوبمان ولی غیر از اون چرا فحش میدیم ؟
دختر خاله های صفا موقعی که کوچک بودند وقتی دعواشون میشد و میخواستند به هم فحش بدن نمیدونم چه جوری شده بود که اسم اشیاء رو بهم میگفتند مثلا یک میگفت کبریت و اون یکی کابینت و دوباره شونه ، گاز ، صندلی ، اونی که کم میاورد بدو با گریه میرفت پیش مادرش که فلانی به من میگه کبریت یعنی خیلی حرف بدی زده !!
به اس ام اس ها تون دقت کنید انصافا چند درصد توش فحش های رکیک داره ولی توی این قطعی برقها یک اس ام اس که حتما برای شما هم اومده خیلی جالب و هوشمندانه بود همون که وقتی برق میره آدم یاد 4 نفر میافته پدر مادر ادیسون و خواهر و مادر محمود جون ! خیلی جالب بود که نه فحشی نه ناسزائی ولی همه اینها رو توش داره !
نمیدونم شاید من خیلی بی تربیتم و یا خیلی گوشهام تیزه که به نظرم این قضیه خیلی علنی میاد شاید هم اشتباه میکنم نمیدونم ولی نظر شما چیه ؟
فحش خوبه ؟ فحش بده ؟ فحش رکیکش بده ؟ فحش رکیکش خوبه ؟ نمیشه جلوی گفتنش رو گرفت ؟ باید کنترل شده باشه ؟ باید توی لفافه و هوشمندانه فحش داد ؟
پینوشت بیربط : دوست عزیزی رو تقریبا یکسال ونیم پیش توی این دنیای مجازی پیدا کردیم بدون هیچ دلیلی و فقط با نوشته هاش احساس نزدیکی کردیم توی انگلیس زندگی میکرد دندان پزشک بود همش درگیر امتحان بود و درس و کار ، غیبتش که زیاد میشد یک ایمیل بهش میزدم فقط از زنده بودنش خبردار میشدم که زیر بار درس و کار تلف نشده باشه تا اینکه ماه پیش ایمیلی زد که آدرست رو گم کردم یک میل به من بزن خلاصه آمده بود ایران برای ازدواج و شماره موبایلش رو برام فرستاد بلافاصله براش اس ام اس تبریک فرستادم تا اینکه روز پنجشنبه سر کار بودم افطار اذان ظهر رو کرده بودم که موبایلم زنگ خورد دیدم کسی نیست جزء زانیار عزیز شاید مسخره ام کنید ولی انقدر حس خوبی داشتم از این مکالمه نیم ساعته که نمیتونم توصیف کنم فقط از شانسم دلخور شدم که داشت میرفت و نتونستیم حضوری هم رو ببینیم . زانیار جان ممنون به خاطر این حس خوبی که بهم دادی امیدوارم بتونیم هر چه زودتر همدیگر رو ببینیم نمیدونم که امکانش به این زودیها هست یا نه ؟ من که امیدوارم .
پینوشت یک کم مربوط : به دوست مجازی قول داده بودم که اولین نوشته ام راجع به خانمی باشه که برایم مثل خواهر میمونه بسیار باهوش ، توانا ، با سواد در کار ولی در زندگی زناشوئی بسیار ناموفق چون یک جورائی هم مرد خونه شده بود هم زن خونه برای همین .... اجازه نداد که بنویسم پس بدقولی من رو ببخش مریم عزیز .
پینوشت اصلا نامربوط : دچار لاست شدیم ! این سریال تنها سریالیه که نمیتونم در مقابلش مقاومت کنم الان ماموریت تبریز هستم که این پست رو پابلیش میکنم سیزن 3 دی وی دی 4 هستم یعنی لحظه شماری میکنم برگردم تهران بقیه اش رو ببینم جالبه توی هواپیما نشسته بودم صندلی پشتیم دو تا آقا بودند که ناخواسته حرفهاشون رو میشنیدم یکیشون به دیگری میگفت : سریال لاست رو دیدی ؟ من سه ماه پیش 4 تا سیزنش رو دیدم شدیدا دلم برای شخصیتهای این سریال تنگ شده و منتظر سیزن 5 هستم . میخواستم برگردم و باهاش راجع به سریال بحث کنم ولی جلوی خودم رو گرفتم . علاقه مندان لاست سیزن 5 آگوست 2009 میاد روی ایر و سیزن 6 که آخرین سیزنه آگوست 2010 . بد کرمیه کسانی که ندیدند پیشنهاد میکنم بذارن تا همه قسمتهای اون پخش بشه بعد همه رو ببینن چون تحمل دو سال برای دیدن آخرش خیلی سخته ! وقتی سیزن 4 اون تمام شد حتما یک پست راجع بهش مینویسم و مقایسه میکنم با سریال ترانه مادری !! به عنوان دو سریال پر بیننده ! خنده نداره که! شما شخصیت مینا لاکانی رو با کیت مقایسه کنید !! چون هردو یکهو هر جا میخوان مثل جن بو داده سبز میشن و هردو زنهای باهوش و همه فن حریفی هستند ! اما این کجا و اون کجا ؟یا جان لاک رو با بابای نغمه !!!! جک رو با بهرام ! بن رو با فرخ ( دانیال حکیمی) !!! مینویسم حتما به موقعش
ارادتمند وفا


۲- حدود يك ماه پيش يك گلدون پشت پنجره جائي كه آفتاب گير باشه گذاشتم و بذر گل ناز كاشتم هر روز بهش آب مي دادم و سر مي زدم تا اينكه جوانه ها از خاك بيرون زدند ولي يك روز ديدم يك كفتر خيلي دور و بر گلدون نازم مي چرخه تا اينكه يك روز ديدم در غياب من جناب كفتر براي همسر مكرمه روي گلدان من لانه سازي كرده و خانوم كفتره هم بلافاصله دو تا تخم كوچولو گذاشته هر حركت ما باعث بي امني مي شد و كفتر مي پريد مي رفت و تخمها بي صاحب مي ماند قيد گلدون ناز را زدم و ديگه بهش آب ندادم حتي پرده را تكون نمي داديم كه نكنه بترسه هر روز با پانته آ بهش سر مي زديم و منتظر تولد جوجه هاي بوديم و اون هم با چشمهاي ريز و گرد و سياهش چشم از ما بر نمي داشت تا اينكه چهارشنبه گذشته ديديم دو تا جوجه زرد و كوچولوي كنار مادرشون تكون مي خورند عكس كفتر با جوجه هاش (با احتياط پرده را عقب زدم ولي دست به توري نزدم كه نكنه بترسه)

۳-براي جشن تولد پانته آ دنبال يك گروه خيمه شب بازي مي گشتم كه بره توي مهد كودك برنامه اجرا كنه تا اينكه روابط عمومي تالار هنر گروهي را به من معرفي كرد كه براي بچه ها كار مي كنند باهاشون تماس گرفتم و معلوم شد كه خيمه و عروسكها را دارند ولي مرشد ندارند كه اون هم به راحتي پيدا نمي شه ولي يك نمايش در مايه سياه بازي دارند (سلطان و وزير و تلخك) كه خيلي شاد و موزيكاله و بچه در اجراي اون همكاري مي كنند الان يك كار مشابه به نام كيك تولد توي فرهنگسراي دختران ساعت ۱۹ روي صحنه دارند كه اجراي خوبيه براي هماهنگي قرار اجرا به فرهنگسراي دختران رفتيم و بعد از ديدن نمايش كيك تولد با مدير گروه آقاي احسان مهدي كه آدم ساده و مهربانيه و با گروه ۵ نفره اش براي بچه كار روي صحنه مي بره قرار گذاشتيم براي شنبه ساعت ۹ صبح مهدكودك گلهاي ايران.
صبح شنبه ساعت ۹ از شركت بيرون زدم و يك كيك نسكافه اي خريدم كه رويش نوشته بود
Happy Birthday PANTEA و از اونجائي كه گروه هاي هنري زياد خوش قول نيستند سلانه سلانه راهي مهدكودك شدم كه اگه هنوز نرسيدند تماس بگيرم و ... وارد حياط مهدكودك كه شدم صداي آْواز و موسيقي و دست زدنها و فريادهاي بچه ها بلند بود و مسئول مهدكودك گفت كه گروه سر وقت آمدند و كار را شروع كردند كيك و شمع و وجه قابل پرداخت به گروه را تحويل دادم و به شركت برگشتم حالابشنويد از پانته آ: اونقدر بهشون خوش گذشته بود و خنديده بودند و رقصيده بودند كه با اينكه ناي ايستادن نداشت چشمهاش و لبهاش مي خنديد خدا را شكر همه از برنامه گروه نمايشي راضي بودند و به بچه ها خيلي خوش گذشته بود عكسي كه در زير آمده با دوربين خودمون گرفته شده ولي وسط كار شارژ باترس تموم مي كنه و بقيه عكسها توي دوربين مسئول مهدكودك كه هر وقت آماده شد مي گذارم


۴-چهارم شهريور روز تولد برادرزاده ام است كه به دلايلي جشن تولد ۸ سالگيش را دوم شهريور گرفتند و بعدازظهر شنبه جشن تولد دعوت بوديم بعد از كار به سرعت رفتيم خونه و حاضر شديم كه به موقع به جشن تولد برسيم كه تا ساعت ۱۲ شب ادامه داشت البته پانته آ بين راه خونه تا محل تولد توي ماشين خوابيد و خستگي اش در رفت و توي تولد عربي و ايراني و قاسم آبادي رقصيد و حسابي همه حالش را بردند (اينقدر ديشب اين آهنگ حالشو ببر را شنيدم شده ورد زبانم) الان هم چشمهام از خستگي آلبالو گيلاس مي چينه عكس زير هم مربوط به تولد رامتين برادرزاده عزيزم كه ۹ ساله شده (رامتين جان تولدت مبارك)

پينوشت:
۱- جشن تولد پانته آ ويژه مادربزرگها و پدربزرگ و عمه و دائي و عمو دوستان و آشنايان پنجشنبه در منزل برگزار ميشه
۲- از تبريكها و محبتها و آرزوهاي قشنگ همه دوستان ممنون و كمال تشكر و تعظيم و ارادت را داريم
۳- از سال ديگه بين اواخر مرداد تا اوايل شهريور چه ترافيك تولدي خواهيم داشت.
۴- فتو بلاگ به روز شد
ارادتمند صفا
امروز ساعت ۱۵/۹ پانته آ وارد ۶ سالگی میشود
فعلا اینو داشته باشید تا گزارش روز تولد با عکس و تشکیلات را بگذارم
عزیز دلمان و دختر گلمان آغاز شش سالگیت مبارک
ارادتمند مامان صفا و بابا وفا