چند وقتیه برام یک سری سئوال پیش اومده که نمیتونم جوابی برایشون پیدا کنم و این باعث میشه که احساس خود حمار بینی بهم دست بده البته زیاد مهم نیست چون من که چیزی حالیم نیست ولی در نهایت اونی هم که فکر میکنه خیلی حالیشه یک جائی بالاخره دچار این حس میشه !
خب چند تا از این سئوالات رو میپرسم شاید شما دوستان خانه دار و بچه دار و پزشک و مهندس و هنرمند و کارمند و... که این وبلاگ رو میخوانید بر من منت گذاشته و مرا از جهل مرکب خارج نموده و خانواده ای را از نگرانی نجات دهید .
1- چرا توی اقوام و فامیل و دوستان خودم و صفا که شاید جمعا حدود 400 - 500 نفر بشوند حتی یک نفر برنده این ماشینهای جایزه حسابهای قرض الحسنه نمیشه؟ حالا ما آدمهای بدشانس شما رو به خدا اگر توی دوست و فامیل کسی می شناسید که برنده شده خبر دهید و ضمن دریافت مژدگانی خانواده ای را نگرانی برهانید. و جالب اینکه بانک سپه شعبه وزرا سردرش پارچه زده بود " برنده خوشبخت یک دستگاه خودرو ام وی ام شرکت دی اچ ال از این شعبه می باشد " . شرکت دی اچ ال حساب قرض الحسنه پس انداز توی بانک باز کرده برایه چی که حالا ماشین هم برنده شده !!! یا بانک صادرات شعبه بهشتی تابلو زده بود " آقای آرمن باغداساریان برنده کمک هزینه سفر به عتبات عالیات شده اند " یعنی چی ؟
2- موسیقی سنتی وقتی آزاد اعلام شد یعنی همه چیزش آزاده، خواندن و نواختن و الحمدالله قر و قمیش که توش نداره پس چرا ساز رو توی تلویزیون نشان نمیدن ؟ وقتی برنامه موسیقی زنده پخش میشه نباید فکر کنیم که صداها منشا انسانی داره !!!! که آنوقت واقعا موزیسین های ما هنرمندند !! در روز عید قربان برنامه زنده ای پخش میشد که خواننده می خوند و صدای ساز می آمد و کلوز آپ از صورت نوازندگان نشان می داد یعنی فکر میکردی طرف توی دستشوئی نشسته در حال زور زدن و حال کردن بعد از مدتها نگه داشتن قضای حاجته !!!
خب یعنی چی ؟
3- آقا این ایرانسل کی یک سیم کارت اضافه جایزه نمیده ؟
4- اگر من نوعی دم از چیزی بزنم و در عمل خلاف اون رو انجام بدم و به همه بگم من همون چیز اولم و شما و همه عامل آدمهای دروغگو، باید چه برخوردی با من کرد؟ ( یک کم پیچیده شد نه ؟ ) ولی جدی نگیرید داستان 160 میلیارد و مدرک جعلی ، تحول اقتصادی و ...
و خیلی چرا های دیگه که نمیتونم هیچ جوابی برایش پیدا کنم ! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم .
پینوشت 1 : در مهمانی که جمعی از دوستان وبلاگ نویس جمع بودند و شب خیلی خوبی را در منزل دوست قدیمیمان گذراندیم صحبت از وبلاگی شد که برای همه جالب بود ولی من و صفا در موردش دچار دو حس متناقض شدیم من به شدت نوشته های این خانم نویسنده برایم طنزه ولی صفا دچار دلسوزی شده . شما چی فکر میکنید ؟
پینوشت 2 : فرجام عزیز بابت این تیوپلس یا تریپلس ممنون که میتونم با هر پستش یک پست طنز بنویسم چون واقعا شاهکاره !
پینوشت ۳ : اگر قرار باشه به صفا رای بدم تا نماینده کارشناسان شرکتشون بشه و بدونم که رای من باعث از بین رفتن آبرو و حیثیت و خراب شدن صفا میشه ولی از طرفی باعث آرامش من میشه چکار باید بکنم ؟ شما جای من باشید چکار میکنید رای میدهید یا نه ؟
پینوشت ۴: امروز اولین دندون شیری پانته آ افتاد خیلی خوشحاله ولی قیافه اش دیدنی شده (صفا)
ارادتمند وفا
۲- عصر یکشنبه در تهران و منزل خودمان مشغول بحث شیرین تمرین فلوت با پانته آ بودم و دو تا لیوان توی سینک را می شستم که یک دفعه دیدم آب رنگی شد به رنگ قرمز بله لیوان شکست و دستم برید اون هم چه بریدنی که خونش بند نمی آمد اجبارا مجبور! شدیم که ۱- مراجعه به درمانگاه ۲- تشخیص پزشک که بخیه لازم داره ۳- من و ۸ بخیه و پانسمان و یک روز استراحت
۳- روز دوشنبه خوبی را گذراندیم استراحت و خونه ماندن توی یک روز به شدت بارانی و کتاب خوندن به وفور البته زن نسل اول مشغول رسیدگی به امور پانته آ بود و به من کاری نداشتند
۴-پانته آ بعد از دو سال و نیم در ترم پائیز از کلاس ارف فارغ التحصیل میشه و موسسه مرتبا جلسات متعدد می گذارد که بچه و والدین با آگاهی ساز انتخاب کنند سه شنبه جلسه سازشناسی با آقای مسعود نظر بود که واقعا مفید بود یکی از پدرها میگفت که پسر ۸ ساله اش گیتار الکترونیک می خواد هرچه آقای نظر توضیح می دادکه وزن گیتار برای او زیاده و انگشتهاش برای گرفتن سیمها کوچک و سنش برای انتخاب حتی گیتار کلاسیک زوده باز پدرش می پرسید چه کنه خلاصه سوال و جواب جالبی بود یکی هم می خواست از زبان اقای نظر بشنوه که کاملترین ساز کدومه که با انتخاب اون بچه اش آخر موزیسینها بشه
۵- پنجشنبه دستکش دست راستم کردم و شال کلفتی به کمر بستم و گردگیری و شستشو و اتو کشی و آشپزی کردم که عصری دستم زق زق می کرد.
درسته دستم ۸ تا بخیه خورد و کلی درد و ناراحتی داشت و هنوز دارم ولی کلی مورد توجه خانواده و دوستان مخصوصا خانواده شوهر قرار گرفتم و حسابی حال کردم و پنجشنبه هم برای عیادت و زیارت قبول به دیدنمون آمدند
۶- شش شنبه ببخشید جمعه سری به جمعه بازار هنر در پارک هنرمندان زدیم و سی دی موسیقی خریدیم و سفارش مانتو و روسری و لباس با خطاطی رویش دادیم و با یک نقاش که آثار فوق العاده ای داشت اشنا شدیم.
چارچنگولی را در سینما آزادی دیدیم .پانته آ خیلی خوشش آمد، بازی شفیع جم و بهاره رهنما خیلی خوب بود.
پاورقی:
- فردا باید بخیه ها را بکشم و حالا چقدر طول میکشه تاقیافه دستم قابل تحمل بشه نمی دونم پانسمان دستم را که عوض می کنم پانته آ میگه مامان زود ببندش دستت مثل عنکبوت شده
- شب قبل سفر به مشهد مهمان بودیم به میزبانی دوست عزیزی که باعث شد تعدادی از دوستان دنیای مجازی را از نزدیک ببینیم و شب فوق العاده خوبی بود خیلی خوش گذشت بگذریم که خونه میزبان تقریبا زیر و رو شد
-توی شرکت قراره طرح طبقه بندی مشاغل انجام بشه و برای این کار یک کمیته ۵ نفره تشکیل میشه و ۳ نفر از اعضای کمیته را مدیرعامل و دو تن را با آرای پرسنل انتخاب می کنند که اینجانب به اتفاق آرا از طرف همکاران انتخاب شدم خیلی مزه داد که دیدم مورد اعتماد همکارانم هستم.
ارادتمند صفا
از اونجائي كه نظراتي كه براي پست قبلي گذاشته شد خيلي متفاوت بودند و در چند گروه ميشود طبقه بنديشان كرد فكر كردم كه پاسخ نظرات را در يك پست جديد قرار دهم:
1- قبل از هر چيز لازمه بدانيد كه قصد نصيحت و ايراد گرفتن ندارم اگر پست قبلي و اين پست چنين ادبياتي پيدا كرده جدا معذرت مي خواهم و نوشتن اينها نشانه اين نيست كه من همسر و مادري كامل هستم و عقل كل هستم، همه مي دانيم كه فاصله دانستن (البته در مورد من ناقص) و عمل به آنها فاصله بسيار است و محتاج نظرات و راهنمائي هاي شما هستم.
2- مدتي بود كه در بين دوستان و آشنايان كه در شرف ازدواج يا بعد از آن و يا در شرف بچه دار شدن و يا بعد از آن بودند مشاهده كردم تعداد بسياري از آنها هيچ ذهنيت واقعي و مطالعه و دانشي در خصوص كاري كه دارند انجام مي دهند ندارند و حتي آرزوهاي مشخصي هم ندارند يكي تعريف مي كرد كه توي يكي از روستاهاي شمال كشور وقتي بچه دار مي شدند بچه را اگر پس بود برايش دعا مي كردند كه سرتيپ و سرلشكر بشود اگه دختر بود با سرتيپ و سرلشكر ازدواج كنه
آرزوشون شايد محال و نشدني بود ولي در هر صورت مشخصه قدرت ارتشيان در جامعه بود و اينكه والدين آرزوي خوشبختي فرزندشون را در ارتشي بودن مي دانستند
ولي الان كمتر كسي است كه بتواند براي شما ليستي از آرزوهاي حتي محال خود ارائه كنه در مقدمات ازدواج تنها بحثي كه مراسم خواستگاري و بله برون را داغ مي كند مقدار مهريه و نوع برگزاري جشن و دارايي هاي آقا داماد و توان عروس خانوم در تامين جهيزيه است و آنقدر كليشه شده كه با كمي خطا از قبل همه چيز قابل پيشبيني است. و اين مسئله بد جوري ذهنم را درگير كرده بود
و از آنجايي كه وبلاگ محلي براي نوشتن تفكراتي ايست كه ذهن صاحب وبلاگ را در گير كرده من پست قبل را مرتكب شدم.
3- شاهد اين بودم كه طرف ازدواج كرده و يا بچه دار شده ولي هيچي از وضعيت جديدش نمي داند و شاكي و ناراضي است و حتي وقتي به او پيشنهاد كتاب يا مشاور خوب مي كني با بياعتمادي و شك نگاه مي كند و ابراز ميكند باورش نمي شود كه مشكلاتش مي تواند با مطالعه و مشورت با شخص ذيصلاح حل بشود.
4- مريم جان ممنون از توجهي كه به پست من داشتي و اميدوارم كه شما و يلدا من را ببخشيد كه خاطرات تلخي را برايتان زنده كردم. منظور اين بود كه كاري كنيم كه با شناخت كامل و مجهز به استقبال تغيير در زندگيمان برويم تا اين گونه خاطرات تلخ برايمان باقي نماند.
و به نظر من هيچ چيزي مهمتر از زندگي و فرزند نيست و ما تربيت ميشويم و درس مي خوانيم و مهارت پيدا مي كنيم كه كار مناسبي داشته باشيم و سعي مي كنيم همسر مناسبي انتخاب و روابط خوبي برقرار كنيم تا زندگي بهتري داشته باشيم.
حالا نمايان شد زندگي در نوك پيكان تمام تلاشهاي ما قرار داره پس دانستن مشخصه هاي زندگي خوب و ايدهآل لازم و ضروري است.
در مورد فرزند خيلي مسئله حساستر ميشود آيا هر كسي به خواسته خودش به دنيا آمده؟ قطعا نه ، اين مادر و پدر هستند كه تصميم ميگيرند انساني جديد را به اين عالم خاكي دعوت كنند پس مسئول خوب و بدش آنها هستند و بايد از اين مهمان به نحوه احسنت پذيرايي شود و آيا نبايد بدانيم چه چيزي لازمه راحتي اين مهمان است؟ كه برايش مهيا كنيم.
5- در مورد آمار كه جناب حامد و پروانه عزيز اشاره كردند جالبه براتون بگم كه وقتي وفا پست من را خواند گفت حتما حامد به درصد و ارقامي كه آوردي اشاره ميكند راستش آمار كاملا تجربي است و شايد درست نبود اين طور دقيق طبقهبندي كنم ببخشيد كار ناشيانهاي انجام دادم و ممنون از دقت توجه شما
6- آلما جان و آقاي خادم كاملا حق با شماست خود سانسوري كار خيلي خيلي ..... است. در پست من بخشهايي بود كه كاملا موردي را اشاره ميكرد كه مهر و نشان دوستي را داشت كه ممكن بود اين وبلاگ را بخواند و شايد دلخور شود و به پيشنهاد وفا اين بخش را حذف كردم كه البته فكر نميكنم لطمهاي به محتوا زده باشد البته لازمه بنويسم كه بعد از ساعتها بحث و گفتگو با وفا به اين نتيجه رسيديم.
با اينكه من دوست دارم كه بتوانم توي وبلاگم هر چي دلم بخواهد بنويسم و حتي به يگ وبلاگي فكر كردم كه كاملا ناشناس و پنهان از ديد دوست و همكار و آشنا، آنچه در دلم هست و به دلايل نمي توانم به زبان بياورم را در آن بنويسم. فعلا به ليست آرزوهايم اضافه شده
آخه نميشود كه اين چشم ببيند و گوش بشنود اما زبان محكوم به گنگ بودن باشد و حتي قلم در يك گوشهاي هم به مصلحت حق نوشتن نداشته باشد و به اجبار توي سياهچال دلت دفن كني و خودت را به نفهمي بزني.
7- جوجوي عزيز خوشحالم كه آنچه در دل داري را بيان كردم و حرف دل تو را زدم ولي چيزي كه واقعيت داره اين است كه حالا كه ما دچار اين مسائل شديم چه كنيم از آن رهاي يابيم و زندگي بهتري داشته باشيم ؟ چگونه من هم نمي دانم؟
ارادتمند صفا
پینوشت: از جمعه ۱/۹/۸۷ یکی از دندانهای پانته آ لق شده و از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجه و مرتب در مورد دندان لق و دندان جدید سوال می کنه
دندانهای بچه های مهدکودک هر ماهه توسط دندانپزشک چک میشه و اینبار برای پانته آ خانم دكتر نوشته که E/Eپوسيدگي ديده شده و امروز وقت دندانپزشكي براي پانته آ گرفتم اون هيجان زده و من به شدت نگرانم.
پینوشت ۲:دیروز رفتیم دندانپزشکی و پانته آ از ذوق و کنجکاوی اش که توی اطاق معاینه را ببینی سر از پا نمی شناخت کار بیمار قبلی طول کشید و نیمساعتی در سالن انتظار ماندیم وقتی روی صندلی یونیت می نشست چشمهاش برق می زد خوشبختانه دندانهایش مشکلی نداشت و مثل اینکه اشتباهی صورت گرفته بود و کارت معاینه در مهد برای پانته آ با یکی دیگه عوض شده بود بعد از دکتر هم با هم رفتیم بوف و همبرگر خوردیم و کلی خندیدیم
یک سوال باقی می مونه این فلوراید تراپی چه صیغه است؟