تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

بيش از يك ماه پيش از طرف شری، مامان سامی پيشنهاداتي شد كه خوشمان آمد با شرايط بسيار خوبي به سفر 8 روزه به تايلند دعوت شديم البته براي دي و بهمن تصميم به سفر داشتيم ولي نهايت اگر خيلي زياده روي مي كرديم تور سه روز دبي بود وقتي پيشنهاد را با وفا در ميان گذاشتم و محاسبات لازم انجام شد متوفق القول به اين نتيجه رسيديم كه خوب پيشنهادي است و فورا پذيرفتيم. (از پيشنهاد دهنده كمال تشكر را داريم)
مراحل خريد بليط و دريافت ويزا  توسط دوستان انجام شد البته مدارک و پول را ما دادیم و باقی زحمتها به گردن آنها افتاد . ولي از شما چه پنهان كه سفارت تايلند دقيقه 90 ويزا مي‌دهد و با اينكه بيش از يك ماه بود كه مدارك را تحويل داده بوديم ولی دو روز قبل از تاريخ پرواز ويزا را التفات فرمودند  كه تا آن روز ما يك جورايي پا در هوا بوديم كه رفتنی هستیم يا نه و با شك و ترديد مرخصي گرفتيم
هفته برای مرخصی گرفتن و سفر خيلي خوب بود دو روز به خاطر عاشورا و تاسوعا تعطيل بود با سه روز مرخصی ۸ روز تعطیلی داشتیم و كلاس موسيقي پانته آ به خاطر ده اول محرم تعطيل بود و توي شركت هم همه مشغول ديد و بازديد با حاجي هاي جديد و وليمه دادن و وليمه خوردن بودند
بالاخره در عين ناباوري راهي سفر به تايلند شديم با انبوهي از نتايج جستجو در اينترنت و راهنمائي‌ها دوستان، از آنجائي كه با تور سفر نمی کردیم و فقط هتل رزرو شده بود بايد خودمون تصميم مي گرفتيم كه روزهايمان را چطوري بگذرانيم اطلاعات و آمادگی خیلی مهم بود
روز جمعه با چمدانهايي پر از لباسهاي زمستوني و پائيزي و تابستاني مخصوصا براي پانته آ چون نمي دونستيم 25 درجه دمائي كه سایت ياهو براي شهر بانكوك اعلام كرده چطوري خواهد بود و چقدر ثبات خواهد داشت راهی شدیم.
ساعت 20:45 روز جمعه با پرواز چارتر ماهان سفرمون آغاز شد و حدود ساعت 5 صبح به بانكوك رسيديم و با تاكسي به هتل رفتيم و از آنجائي كه تحويل اتاق ساعت 2 بعد از ظهر بود چمدان ها را تحويل داديم و صبحانه ميل فرموديم و راهي جمعه بازار بانكوك شديم.
غوغائی بود و بسیار دیدنی و برای آشنائی با شهر و کشور جای خیلی خوبی بود آيس كافي را امتحان كرديم كه خيلي خوب بود و كمي خريد كرديم و ديدن آدمهايي از همه جاي دنيا با رنگ و فرهنگ مختلف در يك مكان بسيار جالب بود ولي از دكه هاي غذا كه رد مي شدي بوي گندش غير قابل تحمل بود ولي ما ريسك كرديم و يك مدل برنج و خورش كه با مرغ درست شد بود را امتحان كرديم كه بدك نبود

پانته آ خيلي خوشحال و راضي بود اولا هوا گرم بود و لباسهايش را يكي يكي در مي‌آورد و به سرعت با سامي دوست شد و از هم جدا نمي شدند.

ادامه دارد
ارادتمند صفا


پینوشت: بعد از ۱۰ روز سر کار آمدن چندان وقتی برای پست نوشتن نمی گذارد- فعلا این پست کوچولو را داشته باشید تا با تفصیلات و عکس پستهای پروپیمان بگذاریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 9:26  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

الان که نمیدونم چه .قتی هست ولی ۲۱ دی ماهه ۸ روزه که ما در تایلند به سر میبریم همراه با یکی از دوستان قدیمی وبلاگی که بعدا در سفرنامه خواهم نوشت کیست این دوست وبلاگی ما که خیلی منت گذاشته سرمون .

چون به هرکسی که گفتم میخواهیم بریم تایلند بدون استثنا گفتند کدوم الاغی با همسرش و بچه اش میره تایلند ؟ ما هم بی خبر رفتیم ! که دیگه به الاغ بودن متهم نشوم . اما واقعا لذت بردم از اینکه با خانواده رفتم و صفا هم در کنارم بود . دخترم رو ننوشتم به خاطر اینکه کیبرد این لامصب حرف اول اسم بانته آ رو نداره ! زبونشون هم مثل غذاشون افتضاحه !

ارادتمند وفا  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 8:19  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

سايت آموزشگاه موسيقي پارس عكسهاي فارغ‌التحصيلي را روي سايت گذاشته ولي هنوز عكسهاي چاپي آماده نشده است.
http://www.pars-music.com/images/gallery/Graduation-Paeiz-1387/index.htm

اين تنها عكس كنسرت كلاس پانته آ هست

Image and video hosting by TinyPic 

نام مربیان : شهرزاد بهشتیان (سمت راست - نفر بالائي)- مريم فضلى (سمت چپ - كنار آقاي ناصر نظر)
کمک مربی : مریم روشن فکر (سمت راست نفر پائيني)
هنرجويان :
1 سهند ، 2 کیمیا ، 3 لیلیا ، 4 محمد مهدی 5 النور ، 6 درسا ، ۷ روحا ، 8 شایان ،
 9 کیوان (رديف پائين نفر چهارم -پسر خوشتيپ كلاس)
10 هستی ، 11 سارا، 12 آوین ، 013 باربد ، 14 ژان
15 بهار (رديف بالا نفر چهارم سمت چپ- مادرش لطف كرد و زحمت تهيه هديه براي مربي ها را كشيد)
16 پروشا ، 17 باران ، 18 یاسمن ، 19 پارمیدا
20 پانته آ (رديف اول - اولين نفر از سمت چپ)
21 آرین

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 10:26  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

مدتي است كه تمرين مي‌كنم، خصلت تجزيه و تحليلگر متولد شهريوري ام را كنترل كنم. در همه جا و هر شرايطي و در هر اجتماعي، مغز من مثل موتور كار مي‌كنه آدمها را تقسيم بندي مي‌كنه و مقايسه مي‌كنه چرا و چگونه ها را مي‌يابد و طبقه‌بندي و بايگاني مي‌كند و مهم‌ترها را تيك ميزند كه بعدا اختصاصي رويشان تفكر كند.

گاهي كه كار خانه انجام مي‌دهم كه چندان نياز به فسفر و سلول‌هاي خاكستري نداره كه نياز به تمركز باشد، مغزم شروع به كار مي‌كند و آنچه كه به صورت تصادفي يادآوري شده تحليل مي‌كند، ميزگرد اخلاقي و اجتماعي راه مي‌اندازد و بحث مي‌كند و بحث مي‌كند ...

اكثر اوقات آنقدر كار بالا مي‌گيرد كه احساس مي‌كنم حال خوشي ندارم و افكارم در مغزم نمي‌گنجد و در حال انفجار است و با توجه به اينكه اين انرژي داره در مورد كسي خرج مي‌شود كه اصلا تاثيري و اهميتي در زندگي من ندارد به خودم نهيب مي‌زنم كه صفا يواش تر، صبر كن آخه به تو چه، اون داره زندگي‌اش را مي‌كند و اصلا هم از تو نخواسته كه در موردش فكر كني ولي تو داري خودت را ديوانه مي‌كني.

چه كنم كه ذهن و فكر حد و مرزي نداره و وقتي به پرواز در مي‌آيد از جاهايي سر در مي‌آورد كه ...

من اكثر اوقات انسانها را آن گونه كه هستند مي‌پذيرم و معتقدم هر كسي حق داره آن گونه كه دوست داره فكر و زندگي كند ولي بعضي اوقات تناقض‌ها باعث مي‌شود كه نتوانم فكر و رفتار كسي را درك كنم كه موتور تجزيه و تحليل راه مي‌افتد چون معتقد هستم هر سوالي پاسخي دارد و ولش كن و به من چه و غيره سرم نمي‌شود.

گاهي اوقات نتايج اين ميزگردها به زبانم جاري ميشود با طرف در ميان مي‌گذارم و اگر با نظر طرف تضاد داشته باشد قطعا به مزاجش خوش نمي‌آيد، مردم تائيد ببيشتر از تكذيب دوست دارند.

با اينكه هنوز راه حل خوب و منطقي براي مهار اين حس سركش نيافته‌ام فعلا با پاتك‌هاي كوچك و چريكي سعي در مهارش دارم يكي از روشهاي كه استفده مي‌كنم اينكه صحبت‌ها را با سوال جواب بدهم مانند يك نوع مصاحبه و نظرم را به هيچ عنوان بيان نكنم و يا شنونده صرف باشم و فقط گوش كنم و ترجيحا از آن گوش خارج كنم ولي گاهي به دليل خستگي ذهني و اينكه اصلا هنرپيشه و نقش‌آفرين خوبي نيستم اونجوري كه بايد بشود، نمي‌شود و نظرم را به صراحت بيان مي‌كنم.

پنجشنبه يكي از آن روزها بود كه چون دغدغه فكري زيادي داشتم و در ضمن خسته بودم در يك بحث مشابه كه لازم بود كه فقط شنونده باشم و تعجب كنم و گاهي تائيد كنم و بله بله بگويم، خلاف كردم و اظهار نظر كردم و متاسفانه نظرم را خيلي بد بيان كردم كه از آنجائي كه طرف اصلا اعتقادي به نظرم من نداشت و صدرصد ردش مي‌كرد متعجب شد و حمل بر حسودي و عصبانيت و چشم ديدن نداشتن گذاشت.

حالا از خودم خيلي عصباني هستم كه در يك امتحان ساده، به بدترين نحو مردود شدم

دو روز و دو شبه كه باعث شده خواب و آسايش را از من بگيرد و ديروز خيلي زود از كوره در رفتم سر پانته‌آ داد زدم و اشكش سرازير شد و از اين كارم خيلي پشيمان شدم و شايد صد بار بوشيدمش و ازش معذرت خواستم ولي هنوز وجدانم آسوده نيست

ناراحتم كه چرا به دليل مشكل يكي ديگه كه داره زندگي اش را ميكند و شايد براي من و زندگيم تره هم خورد نمي‌كند اعصابم را به هم ريختم و باعث ناراحتي بچه‌ام شدم

اكثر اوقات كه در چنين شرايطي قرار مي‌گيرم وفا خيلي كمك مي‌كنه اين دفعه فرصتي نشد كه باهم حرف بزنيم و چون امروز صبح نمي‌توانستم بدون اينكه براي خودم دادگاه تشكيل بدهم، روز را شروع كنم مسئله را اينجا نوشتم.

پانته آ جونم من را ببخش كه تحمل از كف دادم و تو جگر گوشه و امانت و هديه عزيزم را آزردم. آخر عزيزم من حق ندارم كه باعث آزار و اذيت روح لطيف و قشنگ تو بشود من حق ندارم كه فشار روحيم را بر سر تو خالي كنم من حق ندارم كه تو را با مشكلات روحي و رواني خودم شريك كنم پس اول منو ببخش و بعد برايم دعا كن كه خداوند به من توان و نيرو بدهد كه بتوانم تو را با كمترين لطمه روحي و در آرامش و صحت تربيت و بزرگ كنم. آمين

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 10:32  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

Image and video hosting by TinyPic

اين روزها پانته‌آ با كارها و حرفهايش نشان مي‌دهد كه خيلي بزرگتر از دو سه ماه گذشته شده خيلي بيشتر از سه ماه و اين هم باعث قنج رفتن دلمان ميشه و هم ما را نگران مي‌كند كه دخترمون داره بزرگ ميشه و مسئوليت ما سنگينتر
چون اين پست را تصميم دارم فقط به پانته‌آ اختصاص بدهم پس بحث و گفتگو در خصوص نگراني‌ها و دلخوشي‌هايمان را براي بعد مي‌گذاريم و فقط به پانته‌آ مي‌پردازم:
1- روز 21 آذر ماه كلاس ارف پانته‌آ بعد از گذشت 2 سال و نيم رسما به پايان رسيد، رسما به اين دليل كه طي كنسرتي و دريافت گواهي‌نامه و سوت و دست و تشويق خيل كثيري از والدين و خويشان و اقوام نديد بديد خبر خوش فارغ‌التحصيلي اعلام شد.
پسرها همه با كت و شلوار و كراوات و دخترها با لباس رسمي و سر و وضع مرتب پنج قطعه از آموخته‌هايشان را با فلوت و بلز و پيانو و همسرايي اجرا كردند. و عكس و فيلم همه تهيه شد كه وقتي به دستمان رسيد حتما اينجا مي‌گذارم.
براي كنسرت فارغ‌التحصيلي بچه‌ها غير از والدين شان مي‌توانستند مهمان دعوت كنند كه مهمان‌هاي پانته‌آ مادربزرگهايش و مربي موسيقي مهدكودكشون (عمو علي) بود و كلي هديه هم گرفت.

2- جريان بريدن دست من كه يادتون هست، توي اين جريان با پزشكي آشنا شديم كه حرف نداره و وفا خيلي باهاش رفيق شد و وقتي براي ويزيت دوباره دستم به مطلبش مراجعه كرديم وفا را تشويق و ترغيب به كاهش وزن و رژيم كرد و براي پانته‌آ يك سري آزمايش جهت چكاپ داد، دو سه روز بعد صبح زود و ناشتا من و پانته‌آ به آزمايشگاه مراجعه كرديم و خيلي هيجان داشت اول نوبت نمونه ادرار بود و براي پانته‌آ عجيب بود كه آخه با جيش من را اينها براي چي مي‌خواهند و از اونجائي كه ناراحتي نداشت و كلي هم با هم خنديديم و با ذوق و شوق آماده شد كه آقاي دكتري كه باهاش كلي خوش و بش كرد نمونه خون بگيره طفلك از اونجائي كه نمي‌دونست نمونه خون را چطوري مي‌گيرند و فكر مي‌كرد چيزي شبيه نمونه ادراره!!! و خيلي سنگين و بي صدا توي بغلم نشست و آستين لباسش را بالا برد ولي وقتي سوزن را ... ديدم اشك به پهناي صورتش راه افتاده و لبهايش مي‌لرزه ولي باز هم صدايش در نيامد و بعد آقاي دكتر مهربان يك چسب جينگيلي مستان به محل نمونه‌گيري زد كه از اينجا جريان شروع شد تا دو روز دست از آرنج خم نمي‌شد و تا يك هفته هر روز چسب عوض مي‌شد و هنوز هم موقع حمام نبايد حتي آب روي دستش بريزه وقتي لباس عوض مي كنه آنچنان دلسوزانه به جاي كبودي روي دستش نگاه مي‌كنه انگار زخم شمشير خورده يادمه خيلي كوچك بود پايش زخم شده بود كه زخم با ذره بين ديده مي‌شد من به شوخي گفتم مامان جان زخم شمشير خوردي كه ديگه فراموش نكرد هركسي را مي ديد زخمش را نشان مي داد مي گفت زخم شمشير خورده!!!
اگه حالتون بد نمي‌شه از نمونه پي‌پي بگم كه پانته‌آ حيران بود كه آخه با سه تا قوطي پي‌پي چه كار مي خواهند بكنند براش توضيح مي دادم كه بيماري ها را با اين نمونه ها تشخيص مي دهند تعجبش بيشتر مي شد. نمونه ها را با قاشق بستني بر مي داشتم و پانته آ هر دفعه مي گفت ايي ديگه بستني با قاشقش نمي‌خورم!!!
3- سه شنبه اولين جلسه ريتم و تنبك به مربيگري خانم ليلا حكيم الهي است تقريبا دو ترمه كه پانته‌آ انتظار اين كلاس را ميكشه اول عاشق مربي (ليلا جون) شده بعد هم تنبك و ترم آخر ارف را به عشق اين كلاس گذراند نمي‌دونم اين عشق آتشين مثل تب تند زود عرق مي‌كنه يا واقعا خوشش مي‌آيد البته خانم حكيم الهي مربي فوق‌العاده جالب و پر انرژي و مسلطي است و به بچه‌ها توي كلاس خيلي خوش مي‌گذره شنبه از كارگاه حلمي تنبك و مخلفاتش را خريديم و فعلا تنبك مثل مهمان محترم و محبوب در صدر مجلس نشسته و تا كه عزيز مي‌ماند خدا عالمه

4- از وقتي پانته‌آ پنجسالش تمام شد وارد شش سالگي شد از اينكه مي گفتيم پنج سال و يك ماه خيلي ناراحت مي شد مي گفت من شش سال‌ام است و توي مهدكودك همكلاس‌هايش يكي يكي دندانشان لق شد و افتاد پانته‌آ انتظار مي كشيد نوبت اون بشه گاهي توهم مي گرفتش و اصرار داشت كه دندانش لق شده يا اينكه سوال مي‌كرد كه اول كدام دندانش مي افته تا اينكه حدود بيست روز پيش قرعه به نامش افتاد و يكي از دندانهاي پيش پائين لق شد و دوباره جريان‌ها شروع شد ديگه هر غذائي را نمي‌خورد و موقع مسواك زدن كار به گريه و زاري مي‌رسيد آخه لهثه‌اش درد مي‌گرفت (ه بعد از ل درست تايپ شده چون همينطوري تلفظ مي‌كنه)
بالاخره به ميمنت و مباركي دندان لق افتاد و پانته آ سر از پا نمي‌شناخت حالا دندان شيري در موزه خانوادگي لاي پر قو طي تدابير امنيتي نگهداري مي‌شود و دندان اصلي نيش زده و سفيديش نمايانه

5- روز عيد غدير پانته آ با مادربزرگ و پدربزرگش رفت مهماني منزل يكي از دوستان خانوادگي وفا و شب را هم منزل مادربزرگش ماند توي مهماني پسر خانواده كه حدودا 20 سالشه و در كودكي وسيله بازي و تفريح وفا و برادرش بوده و دل پري از وفا داره و گويا وقتي 4-5 ساله بوده اون بچه را توي سطل آشغال كرده بودند و اين موضوع روي دلش مونده وقتي پانته آ را دور از وفا مي بينه از در شوخي و دوستي و مهربوني در مياد و پانته آ را گول مي زنه كه بره توي كيسه زباله تا ازش عكس بگيرند از قضا پانته آ متوجه حيله‌اش ميشه و قبول نمي‌كنه و زخم قديمي بر دل جوان بيست ساله داغ‌تر باقي مي‌ماند
وقتي پانته‌آ را خونه مادربزرگش گذاشتيم موقع خداحافظي گفت "مامان براتون دلم تنگ ميشه ولي تحمل مي‌كنم كه يك شب هم براي خوشحالي ماماني پيشش بمونم"
بعد هم بدون پانته‌آ بلاتكليف مانده بوديم نمي دونستيم چه كنيم و كجا برويم و اصلا قبل از اينكه پانته‌آ به خانواده اضافه بشود ما چطوري زندگي مي كرديم هر چه فكر مي كنم ياد نمي‌آيد
ببخشيد قرار بود فقط از پانته‌آ بگم، روز پنجشبه كه وفا رفت دنبال پانته‌آ ازش پرسيد بهش خوش گذشته و جواب شنيد "بابائي بدون شما و مامان هيچ جا بهم خوش نمي‌گذره"

 6- الان نسبت به تابستان تقريبا 6 سانت قد كشيده و بيشتر لباسهاش براش كوتاه شده، تا حالا نوشتن تا عدد 4 را ياد گرفته و شمردن تا 100 و حرف س را تقريبا خوب مي‌نويسه و سعي ميكنه اسمش را به انگليسي و فارسي بنويسه

ببخشيد كه پست كسالت باري شد ولي لازمه براي ثبت در تاريخ نوشته بشود البته خيلي از جزئيات را حذف كردم!!

ارادتمند صفا

 پی نوشت: دو هفته ای هست که اینترنت شرکت دچار مشکل شده و این پست را نتونستم زودتر بگذارم و مهربانو جان شما امر بفرمائید سه سوته اجرا میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 8:51  توسط صفا و وفا و پانته ا  |