تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا
در بین دوستان خانوادگی وفا نجاری هست که کارش خیلی خوبه و طرح و رویا شما را به بهترین نحو می سازد سابقه این آشنائی به بیش از ۲۰ سال می رسد و تمام وسایل چوبی خانواده از جهیزیه عروس تا سیسمونی توسط ایشان ساخته شده و انصافا کارش حرف نداره
زمانی که وسایل سیسمونی پانته آ را سفارش دادیم خیلی بیمار و ناتوان بود و به کمک پسرهایش که هر دو دانشجو بودند کارگاه را می چرخاند و البته نتیجه کار کمی نقص داشت ولی باز هم نسبت به آنچه در بازار بود عالی بود
و حالا که پانته آ خانوم یک متر و هفده سانت قد داره به سختی توی تخت نوزادی اش جا می گیره  و گاهی شکایت داره در جفتک و چارکوش های شبانه پایش بین نرده های تخت گیر می کنه و سال دیگه مدرسه می رود و به میزتحریری که در آینده جایی برای وسایل کامپیوتر داشته باشد نیاز دارد و البته دراور خوبی داره که میز تعویض روی آن در نقش میز تلویزیون و جای وی سی دی بازی می کند و کمدی که روزی کمد خوبی بوده و حالا برای پانته آ و نیازهای جدیدش چندان جالب نیست و درش هم از اول مشکل داشت نیاز به یک جایگزین مناسب داره
آقای نجار خانوادگی دیگه کار نمی کنه و کارگاه را تعطیل کرده و فرزندان فارغ التحصیلش در بانکهای خصوصی مشغول هستند و مجبوریم رویاها و طرحهای قشنگمون را فراموش کنیم
در بازار همه سرویس ها فقط ظاهر قشنگی دارند و به درد بخور نیستند یک تولیدی پیدا کردیم که قول داده هر چی بخواهیم می سازه و انصافا کارهایی که در نمایشگاه داره خوبند و اگر نپسندیدیم خودش بر می داره و دنبال طرحی می گردیم که همه را راضی کند
پانته آ اصرار داره که تخت و کمد رنگی باشند به رنگ صورتی و حتما میز آرایش داشته باشه ولی می گویند که تخت و کمد رنگی آن هم صورتی دلش را می زنه و وقتی ۱۵، ۱۶ ساله بشه به نظرش  لوس و بچگانه میاد و باز پروسه تغییر دکوراسیون خواهیم داشت 
از طرفی یک بچه که بیشتر نداریم که فرضا دوباره مجبور به تغییر دکوراسیون  بشویم در عوض حالا دلش را شاد و راضی کرده ایم
طرحی را که من پسندیدم اینه Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

دوستان عزیز نظرات کارشناسی تان را از ما دریغ نکنید اینک نیازمند یاری گرمتان هستیم

ارادتمند صفا

پینوشت: دیروز پانته آ بعد از شنیدن سرودملی و  پرچم ایران در برنامه عمو پورنگ گفت: "کاش پرچم ایران سفید و صورتی و بنفش بود و پر از ستاره های نقره ای و یک باربی که وسط پرچم وایستاده" تجسم کنید اگر این طوری بود چی می شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 14:56  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

۱- امروز از ساعت ۴ صبح بیدارم و مشغول خواندن کتاب و کمی فکر کردن به مسائلی که ذهنم را مشغول کرده هفته گذشته دی وی دی های سریال خانه سبز را خریدم و تعدادی از قسمتهایش را دیدیم سریال فوق العاده ایست و بازی خسرو شکیبائی عالیه ولی جمله ای که خیلی مهمه و در آن تکرار میشه اینه که "قهری، خوب باش ولی حرف بزن چون حرف سر چشمه جوشان محبته"

۲- فردا پانته آ برای مسابقه ژیمناستیک میره سالن "به قول خودش شیرازی" شیرودی و خیلی هیجان زده و خوشحاله

۳-  دیشب پانته آ نمی خوابید و دوست داشت بیدار بمونه و میگفت "چرا من باید زود بخوابم و شما دیر می خوابید" که باعث شد داستان هورمون رشد را برایش تعریف کنم ولی کاملا راضی نشد

۴- پانته آ این روزها راه میره و با دهانش صداهای مختلف در میاره (مثل شیرینکاری کار مسابقه محله) صدای قاشق هم زدن - صدای راه رفتن حلزون و توضیح میده که از پریا یاد گرفته که مهسا به اون یاد داده و او هم از دخترخاله اش یاد گرفته و من هم به ژینا یاد دادم

۵- تصمیم داریم پردهای اتاق ها و سرویس اتاق پانته آ را عوض کنیم ولی هنوز مدلهای خوبی پیدا نکردیم

۶- مورچه میفته توی چاله جای پای فیله شروع می کنه به رقصیدن و می خونه "افتادم تو دام عاشقی" این جوک جدید پانته آ ست که برای همه تعریف می کنه

ارادتمند صفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 15:31  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

حتما شما هم گاهي بر سر دو راهي انتخاب قرار گرفته‌ايد كه آرمانها و اعتقاداتتان هيچ كمكي به انتخاب راه صحيح نمي‌كند چون در طي زندگي با پشت سر گذاشتن تجربه‌هاي خوب و بد كمي خدشه دارشده‌اند
پدرم (روحش شاد) معتقد بود كه هر كسي مسئول رفتار خودش است و رفتار ديگران نبايد در شيوه برخورد و سرشت ما تاثير بگذارد و جمله "ما كار خودمان را مي‌كنيم" را بارها در طول زندگي‌ام از پدرم شنيده‌ام.
و به طبع من هم اين شيوه را در روابط اجتماعي‌ام برگزيده‌ام در قبال هر نوع بي‌مهري و بي‌احترامي و بي‌توجهي "كار خودم را كردم" و از وظايف انساني‌ام كوتاهي نكرده‌ام و آن روشي را كه تصور مي‌كردم صحيح است همان را انجام دادم.
حالا مي‌بينم كه من، روح بزرگ پدرم را ندارم و در قبال ناديده گرفته شدن و بي‌ارزش جلوه دادن آنچه كه من با جان و دل انجام داده‌ام، توان بي‌تفاوتي را ندارم و بر سر دو راهي مانده‌ام كه آيا كسي كه پاسخ محبت را با بي‌مهري و بي‌توجهي مي‌دهد بايد با او مانند خودش رفتار كرد.
به اين نتيجه رسيده‌ام كه با مردم آنگونه رفتار كنم كه شايسته آن هستند ولي شيوه پدرم و توصيه‌اش را چه كنم كه اينگونه به من نياموخته است.
هميشه طوري رفتار كرده‌ام كه حتي كسي كه ذره‌اي هم در زندگيم موثر نيست، حتي مردم توي خيابان كه براي چند دقيقه در تاكسي و اتوبوس با هم همراه مي‌شويم، از من ناراحت و دلگير نباشند و باعث شادي و آسايش‌شان شوم.
تمام نقص‌ها، بي ادبي، بي توجهي، كم لطفي و بي‌مهري طرف مقابل را ناديده مي‌گيرم و با تمام توان از خودم مايه مي‌گذارم كه باعث آسايش و رضايت او شوم و در قبالش چيزي را بر سرم مي كوبد كه ذره‌اي در آن دخالت نداشته‌ام.
در قبال ناديده گرفتن و كم ارزش كردنم در جمع، به او احترام مي‌گذارم و توجه نشان مي‌دهم و او به حجم بي‌توجهي‌اش مي افزايد.
آيا همه افراد ارزش توجه و احترام را دارند يا اينكه بايد با آنها آنگونه كه با من رفتار مي‌كنند رفتار كرد؟
خدا را شكر و به قول مادربزرگم چشم حسود كور و گوشش كر، در محيط خانوادگي پر مهر و محبت و با همسري كه نمي‌گذارد آب توي دلمان تكان بخورد زندگي مي كنم و فرزندي دارم كه به قول وفا كاملا طبيعي است نه كم هوش و نه باهوش و آنقدر داريم كه نان و پنير تامين است.
ولي آنقدر روحم جريحه‌دارش شده و آزار ديده است كه به تلنگري مي‌شكند و طاقتم را طاق مي كند.
بارها شده روابط آزار دهنده را حذف كرده‌ام ولي هر رابطه‌اي حذف كردني نيست

ارادتمند صفا

پی‌نوشت:
- داره برف مي‌آيد چه برف مسخره‌اي چند دقيقه به شدت مي‌بارد انگار قرار است زير برف مدفون شويم و چند دقيقه قطع مي‌شود كه انگار از برف خبري نيست و همسايه ملافه مي‌تكاند و اين غبار آن است كه در هوا مي‌رقصد.
- تازگي‌ها پانته‌آ از دوستانش شعرهاي بند تنباني ياد گرفته كه شاهكارند و مدام ورد زبانش است . ما مردمان رشتيم (با لهجه) ...
- كلاس تنبك پانته‌آ خوب پيش مي‌رود و قيافه‌اش هنگام نواختن تنبك خيلي خنده داره
- عكس‌هاي سفر را سعي مي كنم در عكسخانه بگذارم ولي اينترنت ياري نمي‌كند.
- دیروز ساروی کیجا یک پست نوشته (نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند – 6 ) در مورد حسادت و چطوری میشه از این صفت به ظاهر ناشایست استفاده مفید کرد. (حتما بخوانید)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 11:3  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

حتما منتظر هستيد كه سفرنامه ما به صورت لحظه به لحظه و با ذكر جزئيات همانگونه كه در دو بخش قبلي خوانده‌ايد دنبال بشه ولي به دلايلي كه در ذيل آمده تصميم گرفتيم كه با ذكر موارد جالب به اين سفرنامه پايان بدهيم:
دلايل:
1- بعد از گذشت چندين روز از سفر و دوباره در جريان زندگي روزمره قرار گرفتن، لطف و علاقه سفرنامه نويسي از دلمان رخت بر بسته.
2- حالا كه به دليل مشغله و بي‌اينترنتي و غيره مي‌خواهيم سفرنامه بنويسيم حتي كليات و روز وقوع و تقدم و تاخر اتفاقات را فراموش كرديم و يادآوري‌اش كار ساده اي نيست.
3- از همه مهمتر خوب خودتون برويد ببينيد كه چه خبره چرا ما براتون بنويسيم
4- دلايلي شخصي


و اما سيزن فاينال سفرنامه

- تاكسي‌هاي شهر بانكوك و پاتايا همه تويوتا كمري و ون و در رنگهاي صورتي و قرمز و سبز و خلاصه رنگها شاد هستند و قيمت خيلي مناسب ورودي 35 بات مي‌گيرند و مي‌توان انتخاب كرد كه از بزرگراه يا داخل شهر عبور كنه كه بزرگراه عوارضي‌هاي متعدد داره و بايد مبلغ عوارض توسط مسافر پرداخت بشود ولي در عوض خلوت‌تر است و سريعتر به مقصد مي‌رسد و داخل شهر پر ترافيك و شلوغ ولي عوارض بزرگراه ندارد و عجيبه كه راننده‌ها، شهر را نمي شناسند و در پيدا كردن آدرس حتي با كروكي مشكل دارند.
به غير از تاكسي شهر پر بود از وسيله نقليه‌اي به نام توك توك كه در واقع گاري وصل شده به يك موتور سه‌چرخه است ارزانه ولي راننده‌هاي حقه بازي داره و در بين مسير حتما شما را به زور به يك جواهر فروشي مي‌بردند كه گويا از اونها پورسانت مي‌گيرند.
چشمتون روز بد نبينه ما يك دفعه با وفا سوار شديم كه وقتي پياده شده بودم اونقدر حالم بد بود و سرگيجه داشتم كه نگو، تكان‌هاي شديد مي‌خورد و از كوچه پس كوچه‌هاي كثيف و بد بو و شلوغ رد مي‌شد، خلاصه تجربه وحشتناكي بود.

- در حاشيه پياده‌روها در خيابان‌‌هاي اصلي پر است از دكه‌هاي سيار دست فروشي و رستورانهاي سيار كه حتي ميز و صندلي هم داشتند ولي غذاهاشون به قدري بوي بدي مي‌داد كه ما فقط به سرعت فرار مي‌كرديم.

- همه جا ميوه‌هاي پوست كنده و تكه تكه شده در بسته‌بندي‌هاي يكبار مصرف با قيمت مناسب مي‌فروشند كه براي ته‌بندي خيلي خوبه. هندوانه‌هاي كوچك و قرمز و شيرين و آبداري داشتند كه پانته‌آ مشتري پروپاقرصش بود و نارگيل‌هاي كوچولو و نارسي كه پر از نوشيدني بسيار خوش طعميه كه با يك ضربه بازش مي‌كنند و با ني ميشه نوشيد.

- يك روز عصر پانته آ را به شري سپرديم و با وفا سري به معبد اعظم بانكوك سر زديم كه شامل 9 معبد با مجسمه‌هاي بودا با فرم‌هاي مختلف بود اولي بوداي لميده با روكش طلا و با عرض 300 متر بود و كنار سالن 100 كاسه بزرگ كنار هم گذاشته شده بود كه يك راهب كاسه‌اي پول خورد مي‌فروخت و كسي كه نذر داشت توي هر كاسه يك سكه مي‌انداخت، انداختن ممتد سكه‌ها درون كاسه‌هاي فلزي پر از سكه آهنگ جالبي توي سالن ايجاد مي‌كرد كه در بدو ورود تصور مي‌كردي عده‌اي نوازنده اين صدا را ايجاد مي‌كنند.
معبد پر بود از توريست‌هايي كه براي بازديد و مردمي كه براي عبادت مراجعه كرده بودند و با روشن كردن عود و شمع و چسباندن نوعي زرورق طلائي روي بدنه مجسمه‌هاي بودا عبادت مي‌كردند
يك استوانه پر از چوب‌هاي باريك را بعداز نيت كردن و در حالت زانو زده همراه با دعا آنقدر تكان مي‌دادند تا فقط يك چوب بيرون مي‌افتاد كه شماره‌اي رويش بود و فال نيت‌شان را از روي كاغذهايي كه به ديوار وصل بود و يك شماره رويش بود جواب مي‌گرفتند البته کاغذها به سه زبان بود كه يكي انگليسي بود.
توي معابد همه چيز تكرار شده بود مثلا يك نوع معماري گنبد مانند با ابعاد مختلف به فاصله‌هاي مساوي در حياط قرار داشت كه رويش پر از كاشي كاري و گچبري‌هاي رنگي بود يا داخل هر كدام از معبدها مجسمه اصلي بودا هر شكلي داشت در بخشي از حياط مجسمه‌هاي بزرگ بودا البته از اصلي كوچكتر به همان فرم و يك شكل حدود 100 تا داخل ويترين و با يك پارچه زرد رنگ كه مثل شال دورشون انداخته بودند قرار داشت.
ميز بلندي در يكي از صحن‌ها قرارداشت پر از سفال‌هاي تخته مانند و مداد براي نوشتن يادگاري، تا كسي كه دوست داره يادگاري بنويسه روي آن سفالها بنویسه و به جان در و ديوار معبد نیافتد (كار بسيار جالبي بود)
هيچ ممانعتي از جهت عكس و فيلم گرفتن وجود نداشت فقط راهب‌ها خوششان نمي‌آمد عكس بگيرند و داخل معابد خواهش كرده بودند بدون كفش وارد شويم.

- مردم تايلند مردمي آرام و خونسرد و ساده هستند و تحمل و توان فوق‌العاده‌اي دارند و با تمام توان در خدمت توريست هستند خيلي مهمه كه به توريست خوش بگذره ولي زبان و خط بسيار سختي دارند زبانشون پر از اصوات و آوا ست و خيلي حرف مي زنند

- غذا و ميوه و لباس‌هاي دوخت خودشون و صنايع دستي چوبي خودشون فوق‌العاده ارزان است ولي قيمت هر آنچه از خارج آمده با تهران تفاوتي نمي‌كند.

- پارك Dream World محل تفريح خيلي خوبيه كه خارج از شهر بانكوك قرار گرفته انواع وسيله بازي براي همه سنين (البته مجوز براي سوار شدن به يك وسيله از روي قد سنجيده مي‌شود) و باغهاي گل و طبيعت مختلف متعلق به كشورهاي مختلف داره كه همه جالب بود.
يك وسيله مثل ترن هوائي داشت كه صندلي‌ها از بالا به ريل وصل و زير پا خالي بود من شجاعانه (از روی حماقت) پيشنهاد كردم سوار شويم ولي بعد از اينكه از سكو خارج شديم و ديدم چند صد متر بالاتر از زمين هستم چشمهايم را بستم و گاهي كه باز مي كردم شاهد منظره فوق‌العاده زيبا از باغ‌ها و طبيعت زيباي اطراف پارك بودم.
سرسره آبي كه گروهي سوار شديم هم عالي بود و حسابي خيسمان كرد.

- پارك حياط وحش (در بين مسير بانكوك و پاتايا) عالي بود از هتل تور گرفتيم و با يك ون و راننده كه نقش راهنما را هم بازي مي‌كرد راهي شديم شوهاي شيرهاي آبي (سيل‌ها) كه خيلي باهوش‌تر از دلفين‌ها هستند، دلفين‌ها و وال‌هاي كوچك سفيد و اورانگوتان‌هاي بوكسور تايلندي و پرنده‌هاي دوچرخه سوار و يك نمايش خنده دار به سبك وسترن عالي بود.
پرنده‌هايي كه براي خوردن تخمه آفتابگردان روي دست آدم مي‌نشستند و زرافه‌هايي كه با زبان درازشون از دستمون موز مي‌خوردند خيلي استثنائي بود.

- فيل سواري را كه ديگه نگوئيد تجربه جالبي بود ولي حاضر نيستم يك بار ديگر تكرار كنم. تكان‌هايي مي‌خورد و مي‌دهد، آخره تكان، هر قدمي كه بر مي‌داره به هر طرفي كشيده مي‌شوي و به همه جاي بدنت ضربه و فشار مي آيد وقتي پياده شديم احساس مي كردم يك استخوان هم در بدنم نيست و خوشحال بوديم كه با لندرور مسير را بر مي گرديم.
از خورطومش بگم كه، به ما گفتن موز بخريد و در حين فيل سواري خورطومش را مياره جلو و موز مي‌خواهد و ما مرتكب اين اشتباه شديم اطلاع داريد كه خورطوم همون دماغ فيله و باهاش بو مي‌كشه و خورطومش را مي‌ماليد به آدم و دنبال موز بو مي‌كشيد بو كشيدني و بعضي اوقات هم فين مي‌كرد كه ديگه گفتني نيست اونقدر خورطومش را به ما ماليد كه نصف موزها را يك دفعه دادم بهش كه دست از سرمون بر داره و جيغ‌هايي كشيدم كه تا به حال نكشيده بودم.
كايت سواري و غواصي ( راه رفتن در ته اقيانوس )را به ترتيب وفا و هر دو باهم تجربه كرديم كه خيلي تجربه خوبي بود

- پاتايا ساحل تميزي نداره ولي براي استراحت و شنا در يك بعد از ظهر آفتابي و ماسه بازي بچه هاي بد نيست

- پارك آبي هم خيلي خوب بود كه توي ايران نميشود تجربه كرد.

- در پاتايا تاكسي و ون خيلي كم است و به جاي آنها وانتهايي هستند كه پشتشون را نيمكت گذاشتند و يك زنگ داره و توي دو سه خيابان اصلي شهر پائين و بالا مي‌روند و مسافر پياده و سوار مي‌كنند و هر كس بخواهد پياده بشود زنگ ميزنه

- و اما از خيابان واكينگ استريت كه يكي از خيابانهاي اصلي شهره و از غروب آفتاب تردد وسيله نقليه در آن ممنوع ميشه و همه پياده داخلش را گز مي‌كنند داخل اين خيابان انواع ديسكو و رستوران و فروشگاه و سوپرماركت و ماساژ و ... وجود داره و همه با سر و صداي فراوان مشتري‌ها را دعوت مي‌كنند به داخل، اغلب رستورانهاي و بارها و ديسكوها ديوار نداره و از بيرون هم مي‌توان داخلش را ديد زد هر زاويه و نقطه‌اي را بالا يا پائين را نگاه كني چيزي عجيب براي تماشا هست.

ارادتمند صفا

پینوشت: البته ماساژ تایلند با روغن و بدون روغن را تجربه كرديم جالب بود ولي من بعد از آن حس خاصي نداشتم و آنقدر آدم را فشار مي دهند و اينطرف و اونطرف مي كنند كه بيشتر تنم درد گرفت تا احساس خوبي داشته باشم.

از پانته آ پرسيدم از چي تايلند خوشت آمد گفت: اينكه هوا گرم بود و من كم لباس ميپوشيدم و ايضا من هم از اين بخشش خيلي خوشم آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/08ساعت 14:36  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

آقایان و خانمهای عزیز اگر توی این مملکت کار میکنید به خصوص در یک شرکت نیمه خصوصی – دولتی باید بدونید که وقتی 2 روز مرخصی بری به جهت همت دوستان و همکاران گرامی وقتی برگردی کسی دست به هیچکاری نزده حتی اگر UPS شرکت خراب شده باشه همه منتظر هستند که بیای و زنگ بزنی که بیایند و درست کنن !! لذا اگر 10 روز نباشی وقتی بیای سر کار اگر صندلیت رو به کسی نداده باشن به اندازه 20 روز کار داری ! برای همین اینها رو نوشتم که بگم اگر آپ نمیکنیم به خاطر چیست ؟

خب تا اونجا رسیده بودیم که ما چتر رو باز کردیم و به ندای هل من ناصرا ینصرنی ؟ دوست عزیزمان شری لبیک گفتیم و با شعار ما اهل کوفه نیستیم شری تنها بماند به سفر تایلند رفتیم ! آقا عجیبا غریبا ما هم که ندید بدید رسیدیم بانکوک بعد از چک پاسپورت و تعویض 100 دلار با پول تایلند که واحدش بات بود و برای اینکه قیمت دستتون بیاد هر 1 بات 30 تومان. رفتیم سوار تاکسی بشیم دو تا خانواده 3 نفره هرخانواده دو تا چمدان و یک کوله پشتی با تاکسی معمولی نمیشد رفت برای همین یک ون خواستیم که از کیوسک های توی سالن شروع کردیم قیمت گرفتن تا دم در که احتمالا تاکسی ویژه فرودگاه امامشون  بود با 30 درصد ارزون تر قبول کرد ما روبرسونه به مقصد البته نکته اساسی این بود که راننده نمی دونست هتل کجاست ؟ وسایل و همه چیز رو توی ماشین گذاشت بعد از ما خواست آدرس رو بدیم و از روی کارت هتل با اینکه کروکی هم داشت ولی زنگ زد به هتل و مسیر رو پرسید . البته ما فرض کردیم که برای اطمینان خاطر ما اینکار ها رو کرد وگرنه اصلا ربطی به خنگیش نداشت ! و جالتر اینکه با چه معیاری به ما قیمت داد رو هم نتونستیم متوجه بشیم !

خلاصه با گذشتن از خیابانها و اتوبانهای پردود و کثیف رسیدیم هتل که رسپشن هتل یک خانم با لباس محلی تایلندی که چشمم کف پاش به چشم خواهری بانمک و خوشگل بود انگلیسی هم خوب صحبت میکرد متوجه شدیم تا ساعت 4 بعد از ظهر ول معطلیم  و باید بریم ولگردی صبحانه خوردیم و نقشه از خواهرمون گرفتیم ( چون اونجا همه با هم خواهر برادرهستند باور نمیکنید دست کنید تو جیبتون یک دو میلیونی پیاده بشید میفهمید ) و پرسیدیم ما الان چه گلی به سرمون بگیریم  ایشون هم فرمودند یک ویک اند مارکت یا همون جمعه بازار خودمون هست می توانید با تاکسی بروید ولی نزدیکه ! ما آقایون متوجه شدیم که داریم کم کم بدبخت میشیم از ساعت اول بازار و خرید و خلاصه بدبختی روی بیچارگی .

 پانته آ هم تا دلش میخواست نق نق کرد و بهانه گرفت و از بوی ملافه ایراد گرفت تا بوی غذا که این یکی رو واقعا حق داشت . از حق نگذریم که عدم حضور  پانته آ لذت سفر رو دوبرابر کرده بود یا تقسیم بر دو کرده بود هنوز به نتیجه نرسیدیم !

شوخی بود چون فکر نمیکنم هیچ پدر و مادری بدون فرزندشون  بهشت هم بهشون خوش بگذره  .

خب از این بازار بگم که شما محوطه ای رو در نظر بگیرید از میدان توپخانه تا استامبول و از شرق خیابان سعدی و از غرب هم خیابان ولی عصر توی این محوطه کوچه های باریک که فقط یک نفر میتونه رد بشه دو طرف مغازه یا دکه از شیر مرغ تا شیردلفین و از گوشت شپش تا راسته پاک کرده کروکودیل یافت میشد .قیمتها هم مناسب البته در مورد تولیدات خودشون خیلی ارزون اما تولیدات خارجی و یا برند با ایران هیچ تفاوتی نداشت .

تا بعد از ظهر ما اونجا بودیم میوه های عجیب غریب دیدم ، غذا های عجیب تر دیدیم ، ولی خدائیش از اون چیزهائی که تایلند بهش معروفه ندیدیم !!!! چشمم در بیاد اگر دروغ بگم یعنی توی جردن اگر دوساعت پیاده روی کنی سوغاتی تایلند رو بیشتر می بینی تا توی خیابانهای بانکوک !!!

البته اصلا نگران نباشید چون در همین سیزن احتمالا اپیزود 4 یا 5 برای دوستان توضیح مبسوط خواهم داد که با این چشمهای بابا قوریمون چه چیزها ندیدیم !!!!

 

ادامه دارد .....

پایان اپیزود 2 از سیزن 1 سفرنامه تایلند

 

پی نوشت 1 : صفا قراره عکسها رو بذاره احتمالا همراه با پیشرفت سفرنامه البته ما هنوز منتظر عکسها و فیلمهای آبجیمون شری خانم هستیم . حاج خانم شری التماس دعا داریم !

پی نوشت 2 : از این به بعد تندتر می نویسیم شما عزیزان به کوچکی احمدی  و متوسطی ما و بزرگی خودتون ببخشید .

پی نوشت 3 : تایلند کشور خیلی فقیریه اما باز هم به آزادیهای فردی که وجود داره و امنیت موجود حسودیم شد که البته در همین مورد توضیح کامل خواهم داد

پی نوشت 4 : پانته آ خانم روز اول که بعد از سفر رفت مهد کودک ازش پرسیده بودند کجا رفتی ؟ فرمودند : کرمون (کرمان ) !!!!! حالا چرا؟  نمیدونم ، به خدا هیچ کار فرهنگی هم نکردیم !!!!

 

 

ارادتمند وفا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 22:23  توسط صفا و وفا و پانته ا  |