۱- پانته آ: مامان ضایع یعنی چی؟ صفا: مامان جان یعنی خیط شدن
پانته آ: چی چی شدن؟ یعنی چه؟ صفا: یعنی اینکه پز بدی که یک کاری را خوب بلدی و اشتباهی انجام بدی و همه متوجه بشوند و خجالت بکشی.
پانته آ: حرف بدیه صفا: نمی دونم والا خیلی به کار می برند حتی توی اخبار و تلویزیون و سخنرانی مقامات ولی به نظرم آدمای جالبی نیستند کسانی که اینطوری حرف می زنند
پانته آ: من هم همینطوری فکر می کنم
نتیجه دیدن چندین و چندباره انیمیشنهای داش سیا و ترافیک
۲- پانته آ از روز جمعه صداش دو رگه شده و کمی سرفه می کنه دیروز به دکترش مراجعه کردیم و یک سری دارو داد برای صدا و گلو و سینه و باهاش در مورد مشکل زانو مشورت کردم که اگر لازمه دکتر ارتوپد معرفی کنه و بعد از معاینه گفت که مشکلی وجود نداره و نگرانی به خودم راه ندم و بچه های در حال رشد از این قبیل شکایات دارند و به ارتوپد هم نیازی نیست ولی توصیه کرد که حتما از کفشهای مارک دار برایش تهیه کنیم منظورش از مارک دار کفشهایی که لژ مناسب دارند و طبق قواعد بهداشتی طراحی و ساخته شده اند و معمولا سازنده های معروف هستند که این رعایت ها را می کنند
۳- در خصوص درونگرائی و ... با مدیر مهدکودک پانته آ صحبت کردم و او که شناخت کافی روی پانته آ داره و خودش هم خیلی با تجربه و با سواده گفت که این حالت ها گذراست و پانته آ از دید من اصلا گوشه گیر حتی درون گرا نیست فقط در همه شرایط رعایت دیگران را می کنه و وقتی می بینه یکی داره خودش را به در و دیوار می زنه که جلو باشه میره کنار و به او راه میده و میگه تو جلو باش برای من مهم نیست کجا باشم و این نشانه گذشت و فداکاری اش است ولی با هم قرار شد با مربی هم صحبت بکنه و در صورت لزوم اطلاع بده
ممنون از الطاف و راهنمائی ها و هم فکری های شما دوستان دیده و نادیده دنیای مجازی که من مشکلات را می نویسم چون نیاز به همفکری شما دارم و تک تک پاسخهای شما برایم بسیار با ارزش است.
پینوشت: یادم رفت بنویسم که در مورد کلاس تنبک هم بعد از مذاکرات و مشاوره معلوم شد که خانوم هنوز خوب به اجرای قطعه ها مسلط نشده و ترجیح میده نزنه تا اینکه بد بزنه پس اصلا حاضر نیست در بوته آزمایش تک نوازی قرار بگیره البته سیستم کلاس طوری است که وقتی بچه ها تک نوای می کنند بقیه دوستانشون گوش می دهند و نظر می دهند و بر اساس نظر بچه ها مربی امتیاز میدهد
ارادتمند صفا
۲- ديروز جلسه مربي كلاس تنبك (خانم ليلا حكيم الهي) با والدين بود و يكي يكي در مورد بچه ها و نحوه رفتار و پيشرفتشون صحبت كرد - از اونجائي كه ايشان مادر هستند و البته خيلي دقيق و نكته سنج، خيلي خوب بچه ها را ارزيابي مي كنند و در خصوص پانته آ گفتند كه يك بچه درون گرا و كم حرفه و وقتي گروهي نوازندگي مي كنند خيلي خوبه ولي وقتي قراره تكي بنوازه و بقيه نگاهش بكنند اصلا به كل همه چيز را فراموش مي كنه و پيشنهاد كرد كه شرايطي برايش ايجاد كنيم كه مثلا تنهائي نمايشي را اجرا كند و ... که این درون گرائی به گوشه گیری و غیره تبدیل نشه
با اينكه اصلا توي خونه تمرين نمي كنه امتياز تمرين اش ۸۰ از ۱۰۰ بود و مربي از پيشرفتش راضي بود پانته آ وقتي ساز تنبك را انتخاب كرد كه شيفته كلاس ليلا جون شده بود و با سطل آشغالش توي خونه دامبيل و ديمبل مي كرد و از فلوت و كلاس ارف خيلي خسته شده بود ترم آخر ارف را به عشق كلاس تنبك رفت الان هم حركت دستهاش خيلي خوبه حتي امتياز ريتم را ۸۵ گرفته ولي توی خونه تمرین نمی کنه غير از گاهي كه براي چند دقيقه دستي به تنبك مي زنه و يا مهمان داشته باشيم يكي از شعرهايي كه ياد گرفتند با تنبك ميزنه و مي خونه و واقعا هم نسبت به جثه و اندازه انگشتانش خوب مي زنه هيچ علاقه اي به تمرين و شنيدن سي دي مربوط به كلاس نداره
اين مسئله درون گرا بودنش براي خودم هم مدتهاست مسئله شده هيچ علاقه اي به خود نمائي و شيرين كردن خودش در جمع دوستان و مهد نداره و از اينكه كاري را اشتباه انجام بدهد و مورد انتقاد قرار بگيرد خيلي ناراحت ميشه در جمع خانوادگي و حتي بين دوستان نزديك و همكاران من خيلي بلبل زبان و حاضر جوابه ولي در جاهاي جديد و با افراد حتي مربي هايش يك جور رودربايستي داره و راحت نيست و حرف دلش را نمي زنه
مروز جلسه اوليا در مهد بود در پایان جلسه بچه ها همراه با عموموسیقی آهنگهای گل گلدون من و بهار ا اجرا کردند تعدادشون زیاد بود و در جند رديف ايستاندند و قرار شد آهنگ دوم اونهایی که ردیف عقب هستند جلو بیایند و اونهایی که جلو هستند عقب بایستند در آهنگ اول پانته آ با اینکه مرتب مربی شان می آوردش جلو ُ مي رفت عقب می ایستاد یا اینکه خودش را پشت بچه های بلند قد پنهان می کرد و وقتی جابجا شدن به کل خودش را اون عقبها پنهان کرد و به اصرار مربی به ردیف جلو هدایت شد و باز هم خودش را پشت یکی پنهان کرد حتی وقتی باهاش شوخی می کردم نگاهش را از من می دزدید و وقت خداحافظی اصلا به ابراز احساس من واکنش نشان نمی داد انگار معذب بود
شعرها را بلده و خوب می خونه ولی انگار نمی خواد کسی نگاهش کنه معمولا خیلی یواش سلام می کنه
البته قبلا اینطوری نبود و خیلی خوش خنده و با هیجان و اجتماعی بود ولی ظرف شش ماه گذشته تا حدودی گوشه گیر شده و حالا دیگه این حالت کاملا نمود پیدا کرده
می دونم که درون گرایی یک نوع شخصیت است و نمیشه هیچ درونگرایی را برون گرا کرد ولی از اینکه احساس معذبی و تو داری می کنه و شاید باعث خودخوری و ناراحتی اش بشود نگرانم
۳- پانته آ اصلا به نظافتهاي شخصي اش اهميت نميده و شانه خالي مي كنه مسواك زدن و صورت شستن در نظرش از سخت ترين كارهاست و من و پدرش اگه صبحها نظارت نداشته باشيم حسابي گربه شور مي كنه با هیچ تشویق و تنبیه و صحبتی نتیجه نداده و گاهی باعث میشه که من باهاش برخورد کنم و با اخم ازش انتقاد کنم که دختر تمیزی نیست
وقتی می گفتند که بچه کوچیکه خوبه و مشکلاتش کمه متوجه عمق ماجرا نمی شدم حالا می بینم که تربیت بچه ها چقدر ریزه کاری داره و حتی مطالعه و به روز بودن هم کافی نیست
ارادتمند صفا
پينوشت: روز ۲۳ فروردين در ضميمه روزنامه اعتماد مصاحبه با خانم ليلا حكيم الهي چاپ شده اگر دوست داشتيد بخوانيد http://www.etemaad.ir/Released/88-01-23/187.htm
http://www.photoblog.com/1SAFA2VAFA
ارادتمند صفا
از اونجایی که پانته آ خیلی جون عزیزه، دیگر عبور از شعاع شش کیلومتری دندان لق با احتیاط انجام می شد و مرتبا صحبت از این بود که دندان بعدی کدومه که لق میشه و شب خواب می دید که دندانش توی سیبی که گاز زده گیر کرده و غیره تا اینکه دندان جدید از پشت دندان شیری سرک کشید و بعد از تعطیلات به دندانپزشک خانوادگی که از ۷ سالگی تاکنون به ایشان مراجعه می کنم و و وفا حاضر نیست روی صندلی یونیت هیچ دندانزشکی بشینه غیر از ایشان (البته با تقدیر و احترام نسبت به دوستان دندانپزشک مجازی) مراجعه کردیم و با سلام و صلوات و کلی فدات شم و دورت بگردم و هدیه گرفتن توسط من و آقای دکتر که به قول پانته آ شبیه بابا بزرگهاست، دندان لق، دهان درفشان پانته آ خانوم را ترک و به گنجینه خانوادگی پیوست ولی تا وقت خواب لب به هیچ آب و خوراک نزد و فقط بعد کلی مذاکره و ناز و نوازش و تهدید و ... گاز استریلی که آقای دکتر چهارساعت پیش روی لثه کمی سرخش گداشته بود با موفقیت از دهان خارج شد جالب بود که با دهان نیمه باز و گاز توی دهان صحبت هم می کرد و حتی یک ثانیه از سهمیه روزانه اش سوخت نشد در ضمن تلفنی برای مادربزرگش تمام جزئیات کشیدن دندان را تعریف کرد نمی دونم بنده خدا چیزی هم متوجه شد یا نه
سر راه با هم رفتیم سوپرمارکت محله و با دهان نیمه باز و گاز پانسمان که نصفش از دهانش زده بود بیرون با شاگرد مغازه بر سر پوفیلای با طعم پنیر و کره و اینکه چرا طعم پیتزا اش که جدیده ندارند بحث کرد و طفلک شاگرد مغازه با جدیت هرچه تمام تر سعی می کرد حرفش را متوجه بشود و به نحوه احسنت ارائه خدمات کند.
برای شام سفارش همبرگر داد و از سوپرمارکت نان همبرگری نان آوران که نرمه خرید ولی لب بهش نزد ولی فردا صبح تقریبا نصف یخچال را با خودش به مهدکودک برد ... حالا اوضاع خوبه فقط زمان مسواک زدن یک دندان اینطرف و یک دندان اونطرف سه روزه رنگ پرزهای مسواک ندیده تا ببینیم بالاخره کی این زخم شمشیر التیام پیدا کند البته نا گفته نماند که کوچکتر که بود اگر پایش خراشی بر می داشت و چسب زخم رویش می زدیم تا پوسیدن چسب و افتادنش هیچکس در خواب و بیداری حق نداشت بهش نگاه چپ بکنه تا اینکه خودش می افتاد
۲- تازگی پانته آ علاقه خاصی به علائم راهنمائی و رانندگی پیدا کرده و تعدادی را می شناسه و بقیه را هم می پرسه مخصوصا تابلوهای محدودیت سرعت که عدد های داخل آن را می خونه و البته بعضی از اعداد دو رقمی را بلد نیست و می پرسه مثلا مامان ۳ و ۵ باهم می شوند چند؟ میگم میشه ۳۵ و فورا اعلام می کنه وای نباید از ۳۵ تا بیشتر بریم یک دفعه از توی کتابخانه منزل مادرم کتاب آئیننامه سالهای گذشته را پیدا کرده و با اجازه برای خودش برداشت حالا مثل کتاب دعا همه جا با خودش می بره و گاهی از داخلش سوالاتی می کنه واقعا نمی دونم توی مغز این بچه ها چی می گذره
۳- تا بحال نشده ما از خانه یا مهدکودک پا بیرون بگذاریم و بعد از حداکثر نیم ساعت پانته آ نیاز به دستشوئی پیدا نکنه و همیشه هم وضعیت اورژانسی است و از نعمت داشتن شهر خوب و امکانات شهری فراوان حتی پیدا کردن دستشوئی توی میدان ولیعصر هم یک فاجعه است و تقریبا بیش از نیم ساعت وقت صرف میشه که این امر حیاتی انجام بشود و دیگه کاری را که به اون منظور از خانه بیرون آمده بودیم فراموش می شه و همیشه قبل از خروج ،به اصرار ، به دستشوئی می فرستمش ولی غیر ممکنه که این اتفاق نیفته گاهی واقعا کلافه و عصبی می شود مثلا توی تاکسی وسط اتوبان نیایش و چهره در هم پانته آ، چکار می شود کرد و در هنگام خرید یا انجام کاری از خیر ادامه آن می گذرم
روزی که دندانپزشکی رفتیم بعد از ورود به مطب و قبل از خروج از آن دستشوئی رفت ولی باز هم توی ترافیک خیابان ولیعصر قیافه اش تو هم رفت و خودش را جمع کرد که بله و تا رسیدن به یک جای مناسب و پیدا کردن دستشوئی حسابی اعصابم را خرد میشه.
ارادتمند صفا
دوستان سلام سال نو مبارك و نورتان پيروز و هر روزتان نوروز

بالاخره سال 1387 با تمامي سنگيني و فشار و سختي گذشت روز 30 اسفند يكي از شلوغترين روزهاي سال بود نتوانستم حتي يك نوك پا سري به ميدان محل بزنم و شاهد نشاط و شادي و خريد مردم از دستفروشهايي كه دور تا دور ميدان بساط كرده بودند و مشغول فروختن وسايل هفت سين و عيد بودند بزنم
شيفته آخرين روز سال و اين شلوغي اش هستم و دوست دارم راه برم تنه بزنم و تنه بخورم به بساط دستفروشها سرك بكشم و شايد چيزي بيهوده و غير واجب بخرم
ولي سال 1387 پا نداد و حسابي به دلم ماند، چند خريد باقيمانده را وفا انجام داد و من تا سال جديد تحويل نشد پا بيرون نگذاشتم.
به نظر من سال گذشته اشتباهي نام گذاري شده بود آخر كي ديده كه موش مثل خ... جون بكنه و كار كنه به نظر من سال 1387 سال دور از جان شما كه مي شنويد سال حمالي بيهوده بود شايد اسم اين حيوان نجيب و زحمت كش بيشتر برازنده اش باشد.


طبق هر سال بعد از تحويل سال به مادرم سري زديم كه دقيقا مانند سه سال گذشته جاي پدرم خيلي خيلي خالي بود و با لبخند گرم و مطمئنش از قاب عكس كنار هفت سين نبودنش را تاكيد ميكرد و شام را همراه ،به قول شيرازيها ياران شوهر، صرف كرديم
امسال يك نفر به خانواده اضافه شده بود و گرماي خاصي به اولين شام سال 1388 بخشيد

اين هم تصوير سام (پسر زن عمو زا!) و پانته آ
و ناهار روز اول سال را با مادرم در غياب برادر زادههايم نوش جان كرديم كه جاشون خيلي خالي بود و بعد از ناهار كمي ديدار بزرگان فاميل
روز دوم متفقالقول تجويز استراحت مطلق تائيد شد و قرار بر اين شد كه روز سوم روز پانتهآ باشه
جناب رئيس پانته آ دستور قلعه سحرآميز و پيتزا و پلنگ صورتي را صادر كرد و همگي بدون هيچ چون و چرا اجرا شد


و روز پنجم به دليل اينكه به جانشين همه همكارانم امضا داده بودم با شكنجه و سختي وفا و پانته آ را در خانه تنها گذاشتم به محل كارم رفتم كه به دليل سرد بودن و خاموش بودن سيستم گرمايش شركت فقط لرزيديم و وب گردي و كمي تبريك داشتيم كه ساعت 2 بعدازظهر وفا مژده تشريف فرمائي مهمان براي شام را داد و من هم از خدا خواسته مرخصي گرفتم و از قطب شمال فرار كردم
...
و روز هشتم بود كه خداوند ژرژ را آفريد ... نه ببخشيد اشتباه شد
خانوادگي راهي محل كار شديم وفا رفت شركت خودشون و من و پانته آ شركت خودمون مدتها بود پانته آ دوست داشت بيايد شركت و ناهار را آنجا بخوره و در اين روز به آرزويش رسيد و حسابي با همه بازي كرد و شيطوني كرد و عيدي گرفت و به همه اطاقها سرك كشيد با من آمد عيد ديدني خدمت رئيس اعظم و آرام نشست حتي از شكلاتي كه بهش تعارف شد مثال پرنسس ها بر نداشت بعد از 5 دقيقه شروع كرد زير ميز بشكن زدن و قر دادن و شوخي با نفر بغلي
و دوباره از كبوتر خوش خبر پيغام رسيد كه مهمان داريم و براي آمادگي جهت خدمتگذاري رهسپار خانه شديم
بقيه روزها هم همينطوري گذشت تا اينكه برف باريد و برف آب شد و خورشيد خانوم درخشيدن آغاز كرد و تصميم رفتن به دماوند، عملي گرديد.
روز دوازدهم نهال و گل كاشتيم و اطاقهاي باغچه را خانه تكاني كرديم (اين آثار حمالي سال 87 تمامي نداره هنوز تركشهايش ما را مي گيرد)
روز سيزدهم را بيمار داري كردم (وفا اوضاعش ميزان نبود) و كمي كسالت و كمي كوچه باغ گردي و كمي سبزه گره زديم در ضمن شب را هم با باقيمانده چهارشنبه سوري آتيش بازي كرديم

اين درخت بادام با شكوفهاي زيبا و معطر و درخت مورد علاقه مامانم است و اسمش را گذاشته نازنازي
در دماوند به پانته آ خيلي خوش گذشت
روز چهاردهم به وطن بازگشتيم و روز از نو، روزي از نو شستم و پختم و جمع و جور كردم و آخرين قسمتهاي سريالهاي نه چندان خوب تلويزيون را به سرانجام رسانديم و با خبر موفقيت پرزورترين مرد ايران به خواب شيرين و كوتاه رفتيم كه سه بار براي دستشوئي و آب و دستشوئي پانته آ بريده شد و صبح به سختي و با آه و ناله و يك ساعت تاخير، كار جدي را دوباره آغاز كرديم.

چند تيكه
1- توي قلعه سحر آميز با پانته آ سوار كشتي صبا شدم و حسابي خنديدم وقتي پياده شديم از من پرسيد خوب بود؟ با خنده گفتم خيلي و جواب داد نه ديگه قرار بود امروز فقط به من خوش بگذره
2- امسال وظيفه پذيرائي عيد به جز چاي را پانته آ به عهده گرفت اول از اينكه مهمانها نشسته بودن شروع مي كرد به پذيرائي و بعد هم وقتي از من تشكر مي كردند مي گفت مامانم كه كاري نكرده فقط يك چايي داده همه كارها را من كردم
3- سرماي دماوند مجبورمان كرد بساط كرسي را راه بيندازيم و پانته آ خيلي خوشش آمد البته از نشستن روي كرسي بيشتر از زير كرسي خوشش آمد
4- تقريبا اولين سالي بود كه ما برنامه سفر نداشتيم و بيشتر تصميم به استراحت داشتيم و هفته اول خوب بود ولي هفته دوم حسابي استراحت و كسب انرژي جبران شد. حالا احساس مي كنم به قول مجيد صالحي با خودم صفر صفرم
5 - سينما رفتيم و فيلم وقتي ما همه خوابيم و بيست را در دو سانس پياپي ديديم (بدون پانته آ) و بد نبود البته ژله و بستني بين دو سانس در كافي شاپ طبقه ششم سينما آزادي بيشتر چسبيد.
6- تجديد خاطره با كلاه قرمزي و پسر خاله و آشنائي با پسر عمه زاد كه حرف نداشت و كار محمدرضا هدايتي عالي بود و حضور دوباره شير فرهاد و كيانوش خوب بود و حسابي چسبيد.
ارادتمند صفا