تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

 جلد کتاب

شده تا حالا یک کاری همسرت بکنه تو احساس غرور بکنی ؟! (البته متاهلین ) یا همسر آینده ات کاری بکنه تو همچین خر کیف بشی ؟! ( مجردین در حال سرمایه گزاری ) یا دو.ست دخ.ترتون یک کاری بکنه که جرات نکنی حتی در موردش باهاش کل کل کنی و مجبور بشی در مقابلش این یک مورد رو به مسخره نگیری ؟ (برای نا متاهلین صبح عاشق شب فارغ ) آقا این یکهفته بنده دقیقا همون حال اول رو دارم !!!  نه بابا خل نشدم دکترم هم گفته این رفتار طبیعیه فقط قرصهات رو سر وقت بخور 9 ماه بیشتر طول نمیکشه !

این نمایشگاه کتاب یکخورده ویژه تر بود برای ما . اگر از اول اولش بخواهید بدونید باید بگم صفا چند تا داستان کوتاه نوشته بود همینجوری داد منهم خوندم یک کم با هم نقدش کردیم و اصلاح کردیم همینطور یکی از همکارهای عزیزش صاحب وبلاگ انگاره های متین هم ویراستاریش کرد و خلاصه دو تا از داستانهاش شسته رفته شد یک روز که صفا در حال وبگردی بود اعلان مسابقه داستان کوتاه رو می بینه و داستانهاش رو براشون می فرسته بعد از حدود 6 ماه یک ایمیلی به دستش می رسه که داستان شما جز برگزیدگان انتخاب شده و قراره در کتابی منتشر بشه  در کنار دیگر آثار بازبینی شده و از بین 3000 داستان 40 داستان برای چاپ انتخاب شدند و داستان شما هم جز اونهاست برای خریدش انقدر پرداخت کنید و یک دائره المعارف نویسندگان جوان هم در حال چاپ هست که شما اگر بیوگرافیتون همراه با یک عکس بفرستید توی اونهم چاپ میشه !!!؟ البته با توجه به اینکه همیشه ذهن آدم دنبال منفی ها میره فکر کردیم که کلاه برداریه بعد تماس گرفتیم با شماره تلفن مورد نظر فهمیدیم مشهد هستند و با توجه به هزینه کم گفتیم باشه ! در نتیجه صفا بیو گرافی و عکس و تفصیلات آماده کرد و فرستاد همراه با حواله واریز مبلغی که خواسته بودن برای خرید 10 جلد از اون کتاب و 3 جلد از اون دائره المعارف . گفتیم کی می تونیم بخونیم این کتاب رو که گفتند در نمایشگاه کتاب رو نمائی میشه !  دیگه خبری نبود تا 3 روز از نمایشگاه کتاب گذشته بود و ما هم کاملا مطمئن که بالاخره سرمون کلاه رفت !! ولی نتیجه این شد که دو روز مانده به پایان نمایشگاه از کتاب رو نمایی شد و فقط یک نسخه از کتاب به نویسندگان داده شد و گفتند سفارش ها با پست ارسال می شود و داستان صفا در این کتاب که می بینید چاپ شد و قراره که در جشنواره ای در برلین و لندن هم شرکت کنه .

حالا من نه شما اگر برای همسر شما هم این اتفاق می افتاد خر کیف نمی شدید !

صفای عزیزم با تمام وجودم بهت تبریک میگم و این خوشحالی و غرور رو مدیون تو هستم .

مشخصات کتاب

مجموعه داستان این روشنای نزدیک - نیمی از یک خیابان بلند / گردآورنده : محسن سراجی  / نشر سخن گستر /104 صفحه /شمارگان 1200 نسخه / چاپ اول 1388 / قیمت 2000 تومان

پینوشت : فروش کتاب فقط از طریق اینترنت و سایت سخن گستر خواهد بود و دومین داستان این مجموعه به نام همیشه زنده باشی مادربزرگ  مربوط به صفاست ضمن اینکه این پروژه انتخاب داستان در 4 جلد چاپ شده دوجلد داستان و دو جلد شعر .

پینوشت ۲ : آدرس وبلاگ آقای محسن سراجی و توضیحات بیشتر راجع به کتاب این روشنای نزدیک و جایزه ادبی ایران http://saraji.blogfa.com/ و همینطور آدرس انتشارات سخن گستر جهت خرید و اطلاعات تکمیلی http://www.sokhangostar.com/ 

ارادتمند وفا  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/31ساعت 11:12  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان مجازی عزیز و گرامی سلام
از احوال پرسی و آرزوهای خوبتون ممنون

تقریبا آخر هفته خوبی را نگذراندم ضعف و گرفتگی صدا و گلو درد و حالا در ادامه لانژیت کذائی جفت گوشها گرفته و تبدیل شده به یک دستگاه کامل اسستتوسکوپ صدای تنفس و ریه هام را به وضوح می شنوم و وقتی دماغم را می گیرم می تونم خیلی راحت صدای ضربان قلبم را بشنوم و موقع صحبت کردن صدام توی سرم اکو میشه و می چرخه 
راستش صدایم قطع شدن بود در نمی آمد خیلی بهتر بود از  گوشهام که گرفته
مهم نیست آقا سیروس هر چی تو چنته داره رو کرده و من هم که از رو نمی روم پس بچرخ تا بچرخیم

به دلایل گفته شده جشن تولد سامی جان را از دست دادیم (سامی جونم تولد شش سالگی ات مبارک باشه و امیدوارم شاهد موفقیت و شادی و سلامتی ات زیر سایه پدر و مادر مهربانت باشم ) و ایضا دیدار دوستان بسیار عزیز و مهمانی توپ را از دست دادیم

شاید سالها بود که اینقدر توی رختخواب نمونده بودم و استراحت نکرده بودم. بعد از سه روز استراحت مطلق که مرهون پرستاری و رسیدگی های وفا و پانته آ بودم امروز آمدم سرکار و اینترنت دار شدم خوب از جریانات بالا بگذریم زیرا این هم بگذرد

من دوران نوجوانی و جوانی آرامی را گذراندم و کلا بچه پر دردسری نبودم ولی به اندازه خودم در جریان جوانی کردن و جوانی بودم و چندان هم از مرحله پرت نیستم ولی اصلا و ابدا جوانهای امروزی را درک نمی کنم و با علایق و تفریحاتشون کنار نمی آیم

۱- سه شنبه - ساعت ۱۷ - اتوبان نیایش - صندلی عقب تاکسی خطی را من و دو تا خانوم جوان اشغال کردیم و دو دختر کناری گوشی توی گوششون است و موسیقی گوش می دهند اون که کنارم است یک موسیقی رپ و تند و با صدایی که من کلماتش را کاملا متوجه می شوم گوش میده و اون یکی موبایل زنگ می خورده و دست پاچه میشه و فیش هدفون از گوشی جدا میشه صدای رضا یزدانی با موسیقی شلوغ و گیتار الکترونیک و کیفیت بد توی تاکسی میپیچه
متعجبم آخه چه لذتی داره شنیدن این اصوات که نه کیفیت داره و نه آرامش بخشه با این صدا و کیفیت اعصاب خرد کن واقعا لذت می برند من در عجبم

۲- کسانی که ساکن منطقه تهرانپارس باشند حتما خیابان ۱۵۰ غربی را می شناسند کلا خیابان شلوغیه و ما برای رفتن به خونه مادرم مجبوریم از این خیابان رفت و آمد کنیم چند ماهی است که شده پاتوق و محل دور زدن بی هدف با اتومبیل . توی هر ماشینی دو تا پسر یا دو تا دختر سوارند و این خیابان ۴۰۰ الی ۵۰۰ متر را دور می زنند گاهی می ایستند که به پیاده های تو پیاده روز چیزی بگویند و جوابی بگیرند و این باعث آزار و اذیت مردم شده و ما گاهی برای عبور از این مسیر کوتاه بیش از ۱۰ الی ۲۰ دقیقه معطل ترافیک مسخره و اعصاب خرد کن اون می شویم وسط خیابان را جدول بندی کرده و گاهی با گشت پلیس می ایسته ولی فایده نداره آخه این چه تفریحیه سوار ماشین بشوی و شیشه ها را بالا بکشی  و صدای موسیقی را زیاد کنی و توی ترافیک یک خیابان فرعی و کوچیک گیر کنی به نظر من هر کسی از این وضع لذت می برد دیوانه است یا بیمار روانیه آخه این چه تفریحیه حتی جیره بندی بنزین هم نتونست این وضعیت را تغییر بدهد. من هر وقت توی این وضع گیر می کنم به شدت عصبانی می شوم از دست این عده که فکر می کنند دارند تفریح می کنند و انرژی و وقتی که نه تنها به بطالت می گذره بلکه باعث آزار و ترافیک و آلودگی هوا و صوتی میشه من به نوبه خودم این تفریح را درک نمی کنم

۳- بی ادبی و کلمات زشت توی مکالمه جوانها خیلی رایج شده در مسیر بازگشت از محل کار به منزل از سه تا از میدانهای پر تردد شهر عبور می کنم و گاهی اتفاقی کنار جوانان قرار می گیرم که در مکالمه ساده شان با هم جز فحش و حرف زشت و رکیک چیزی دیگه بینشون رد و بدل نمیشه و قطعا آنها نمی دونن که معنی حرفی که می زنند چیه ولی من نمی دونم به چه دلیل با لذت خاصی مرتبا به زبان میارند و لحن بیانشون هم که انگار یک فصل کتک سیر خوردند، شل و آویزون 
آدم چشم و گوش بسته ای نیستم ولی حتی با شنیدن یک کلمه که موج منفی داره حالم بد میشه و گوشهام را می گیرم که نشنوم ولی این جوانان عزیز و فرهیخته از بیان و شنیدنش لذت می برند من که متوجه تفریح اینها نشدم

۴-۰۰۰

موارد خیلی زیاده - مقصر کیه و چرا اینطوری شده نمی دونم - دوره عوض شده و ما قدیمی فکر می کنیم یا اینکه دور عبور از نمی دونم مدرنیست است ما درکش نکردیم و مفهوم لذت بردن و تفریح کردن عوض شده و ما عقب ماندیم نمی دونم من که درک نمی کنم

ارادتمند صفا

پی نوشت: چهارشنبه برای کاری و همچنین اصرار پانته آ سری به نمایشگاه کتاب زدیم خیلی شلوغ و شلوغ و شلوغ بود کارم انجام شد و چندتا کتاب همراه با یک کره جغرافیائی برای پانته آ خریدیم (حالا پانته آ دیگه متوجه شد که تبریز داخل ایرانه و سوریه همین مشهد خودمون نیست) و پانته آ شاکی از اینکه چرا همه پاهاش را لگد می کنند و هولش می دهند اقرار کرد که ترجیح میده بقیه کتابهایی را که دوست داره را از کتابفروش محل بخریم و به کمک بانوی تاکسیران بیسیم فرار کردیم ولی تا دلتون بخواهد خدمات جانبی عالی بود چلوکباب هانی و ساندویچ هایدا و آیس پک به وفور یافت می شد و محلهایی که برای استراحت در نظر گرفته بودند و دستشوئی های بزرگ و تمیز و گچبری شده و محلی که با روی خوش و خیلی مودبانه وسایل را به امانت می گرفتند که اگه تا ساعت ۷ بر نگردی از چشم خودت می دیدی و  دوستان حراست و انتظامات که خوب راهنمائی می کردند ولی برای کتاب خریدن و دیدن پیشخون غرفه ها باید از جونت سیر می شدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 14:11  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

بالاخره این مریضی دست از سر ما برنداشته ! هر روز به شکلی بت عیار در آن دیدیم !!! بالله که هم او بود میگفت "ان الویروس" . اما طبیبان هیچ وقعی بهش نگذاشتند و گفتند دورانیست که باید به سر شود. ما گفتیم پس اینکه گویند بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود منظور همینه !! گفتند آری تا باد چنین بادا ! ما هم گفتیم پس بچرخ تا بچرخیم اما ما از رو رفتیم ایستادیم اما او هنوز جوگیر شده داره میچرخه !!! خلاصه از چرخشش من آبریزش بینی و سرفه و گلو درد و صفا هم فقط ازش تصویر داریم صدا نداریم  ! بین دو نیمه مریضی مجبور شدم یک روزه برم ارومیه و برگردم (یعنی صبح برم شب برگردم ) برای مراسم ختم برادر یکی از مدیر پروژهامون که طفلک 4 سال پیش توی تصادف دختر 4 ساله اش رو از دست داده بود خودش هم توسط بی مبالاتی یکی از طبیبان به دیار باقی شتافت ! بگذریم چون ساعت 5:30 دقیقه صبح بلیط گرفته بودند من به همراه یک فروند همکار مرد و دو فروند همکار خانم رهسپار محل تولد زرتشت شدیم . چون مراسم بعد از ظهر بود لذا گفتیم بریم دریاچه و بگردیم و خانمها شب میخواستند بمانند که نیاز به هتل داشتند . توی فرودگاه ارومیه یک کانتری بود و نوشته بود مجتمع مسافرتی "باری"  گفتیم شاید این همون باری ایتالیاست! اما  میگفتند ما توی پاریس ایرانیم  پس چه جوریه؟ متوجه شدیم که بلی اسمش باری و به هیچ جای دنیا وصل نیست کنار دریاچه مجتمع بزرگی به مساحت 60 هکتار ساختند شامل همه چیز ! ورزشهای آبی ، غیر آبی ، هتل و رستوران ، اسب سواری،شتر سواری ،الاغ سواری ، دوچرخه سواری و.... البته بعد از قیمت گرفتن متوجه شدیم که به محض ورود آدمها یک زین بدون جل میندازند روی کول آدم و یک نفر سوار میشه و یک نفر هم از زیر شروع میکنه به دوشیدن!!! گفتیم بریم صبحانه بخوریم خدائیش صبحانه پرو پیمونی نداشت نه نیمرو نه سوسیس نه آب میوه فقط پنیر و خامه و عسل و یک سری مخلفات دیگه وقتی صورت حساب رو داد هوش از سرمون پرید 52900 تومان برای 4 نفر یعنی برای اولین بار به خودم گفتم کارد بخوره به اون شکم !!!! برای همین به همکارها گفتم اگر میخواهید ناهار اینجا بخوریم بشینیم اینجا متن استعفا رو بنویسیم فاکس کنیم تهران !!! که همه موافقت کردند بریم از اونجا !!! اما مزایای این هتل "باری" بسیار ساکت و مناسب برای استراحت و محوطه فوق العاده زیبا پرسنل بسیار مودب و خوشتیپ ( به خصوص خانم ها من توی 4 یا 5 نفر خانمی که دیدم اونجا یکی از یکی زیباتر و خوش لباس تر – امیدوارم که گفتن حقیقت عواقب سوء برای من نداشته باشه ولی چکار کنم من آدم صادقی هستم )  و از مزایای دیگه این هتل که می گفتند آزادیه اون بود هیچکس با هیچکس کار نداشت و به خاطر بسته بودن این محوطه و خصوصی بودن میگفتن نسبت به جاهای دیگه یک کم آزادتر ولی ما که چیزی ندیدیم !!!! خلاصه آژانس گرفتیم و در رفتیم چون نیومده داشتند پوستمون رو میکندن وای به حال اینکه شب هم در خدمتشون بودیم !!!!!!

پرس و جو های ما در مورد رستوران به این نتیجه رسید که بهترین رستوران ارومیه فلامینگو است ولی چون ما ناهار دعوت بودیم به مرده خوری نشد که بریم ! برای سفارش گل اول ما رو بردند جلوی یک گل فروشی رفتیم داخل دیدیم ای دل غافل گل مصنوعی میفروشه ضمن اینکه روی شیشه نوشته بود ماشین عروس ، تاج گل ، دسته گل عروس ، سفارش می گیریم ! فهمیدیم که گل مصنوعی هم میشه برای این کارها استفاده کرد!!! نمیدونم شاید در سال اصلاح الگوی مصرف همین روش به همه شهرها سرایت کنه . خلاصه بعد از کلی گشتن نزدیک محل مسجد یک گل فروشی پیدا کردیم که هم گل مصنوعی میفروخت هم طبیعی ! ما هم سفارش سبد گل دادیم و رفتیم برای ناهار .  در مسجد رسم بر اینه که شما اول سرت رو میندازی پائین میری داخل میشینی اصلا هم با صاحب عزاها کار نداری وقتی مستقر شدی یک فاتحه میخونی بعد بلند میشی سرپا به صاحبان عزا تسلیت میگی نه اینکه بری جلو نه !! همانجا که هستی یعنی سخنران مجلس هر ... میخوره ، مداحه داره خودش رو جر میده ، قاریه داره قران میخونه ، اصلا مهم نیست بلند میشی و با صدای رسا که صاحبان عزا بشنوند سر سلامتی میدی !! آنها هم باید جواب بدهند . شما حساب کن که چند نفر توی مجلس ختم میان به همین منوال باید عمل بشه! خلاصه چون بلیط برگشت ما از تبریز بود ساعت 16:30 از ارومیه در اومدیم به سمت تبریز و این پل معروف روی دریاچه هم دیدیم از نکات جالب اینکه مثل اینکه سد سازی شده از ارکان سازندگی دو.لت.ها و بواسطه اون دارن خواهر و مادر محیط زیست رو با هم فامیل می کنن نمونه بارزش دریاچه ارومیه تمامی رودخانه های ورودی به دریاچه را به خاطر سد بسته شده برای رونق کشاورزی و جالب اینجاست دریاچه در حال از بین رفتنه یعنی دریاچه از محل جاده تبریز به ارومیه چیزی نزدیک به یک کیلومتر نسبت به چهار سال پیش که من رفتم  عقب نشسته و موج شکنها تبدیل به نمک شکن شده و مسئله اساسی اینجاست که نمک باقیمانده الان داره به سمت محیط اطراف برده میشه و تا 10 سال آینده دیگه باغهای اطراف خاک نحواهند داشت !!!!!

اینهم ثمره توسعه و پیشرفت در زمینه کشاورزی !

راستی چرا باید ما هم کشور کشاورزی و هم صنعتی باشیم ولی عملا هیچکدوم هم نیستیم و داریم همه رو از بین می بریم البته در زمینه کشاورزی بدجوری گند زدیم هرچند پشت کدوم تپه رو نری..ده باقی گذاشتیم؟   

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 10:52  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دوستان بسیار عزیز و مهربان مجازی وفا و صفا و پانته آ

سلام و بینهایت از لطف و محبت و احوال پرسی هایتان ممنون

از چهارشنبه  ۹/۲/۸۸ دقیقا ساعت ۵ بعدازظهر با بالا آوردن پانته آ در مغازه سر کوچه منزلمون شروع شد
و خانوادگی گرفتار ویروسی شدیم که کنگر خورده و توی خونه و بدنمون لنگر انداخته اول پانته آ بعد وقتی بهتر شد وفا و هنوز او بهتر نشده بود من و پانته آ با هم و الان هم گلودرد و گرفتگی صدا امان من و وفا را بریده

طی این ۱۰ الی ۱۲ روز به اندازه تمام عمرمون چایی سبز و نعنا دم کرده و نبات و دلتون نخواد کته و ماست و مرغ آبپز و خلاصه غذای ساده و بیمارستان خوردیم که شبهاخواب پیتزا و ساندویچ آیدا می بینم.

خلاصه کلام و به قول یکی از همکاران ارشدم در سالهای گذشته (که یادش بخیر) برای کار نکرده اگر بهانه بیاری دو خطا کرده ای این پست خطای دوم است، بهانه ای برای ننوشتن

وفا قول داده پست خوبی بگذاره و قول وفا هم قوله

ارادتمند صفا

پی نوشت:
از دیروز دوشنبنه ساعت ۵ به کلی صدایم قطع شده وفا بهم میگه "سیما خانوم" توی مسیر بازگشت به خانه پانته آ زبانم بوده و تاکسی گرفته کرایه حساب کرده و خرید کرده و برای آقای دکتر توضیح داده مامان بی صدا شده ولی خیلی براش عجیبه میگه مامان خخوبه اقلا صدا را می شنوی، تجربه بی صدائی هم خودش تجربه جالب و به یاد ماندنی که اونهایی که این مشکل را دارند چه مشکلاتی دارند.
دیروز دوتا آمپول نوش جان کردم و امروز هم ایضا احتمالا  تا یکی دو روز دیگه صدامو بهم برمی گردونند حالا کنسرت پنجشبه شب را چه کنم؟!!
ضمنا امروز بعد از ظهر یک جلسه با مدیرعامل جدید دارم که باید متعاقدش کنم لازمه یک قرارداد پشتیبانی بسته بشه !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 13:28  توسط صفا و وفا و پانته ا  |