تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers یک صفا و دو وفا
داستان های یک خانواده با وفا و با صفا

 محوطه هتل - اینجا در مواقعی که مهمانها زیاد باشند باربیکیو پارتی راه می اندازند (لارناکا)

 

 

 پانته آ خانم جلوی در آپارتمان در ژست مخصوص (لارناکا)

 

 محوطه داخلی هتل ( لارناکا )

 

 

 خیابان ساحلی لارناکا که محل گشت و گذار و اینترنت وایرلس و مک دونالد و کی اف سی و دیسکو و عشق و حال و ....

 

استخر هتل سمت چپ که نمی بینید بار و رستوران سمت راست هم شبها دائم صدای خنده و قهقهه می اومد و ما هم اصلا فضولی نکردیم چرا 

 

 

 شهر لیماسول شهر زیبا کنار ساحل و به نظر می اومد شهر پولدارهاست به همین سر چهارراه نگاه کنید جمع مبلغ ماشینها و موتورها حدود 700 میلیونه (اگر اشتباه نکنم )

 

 من و تویوتا و لیماسول و فرمون سمت راست زندگی برعکس

 

 ماشین عروس در شهر و فیلمبرداری توسط یک ماشین ون در جلو اون دایره دوربین فیلمبرداری روی پایه است که توسط ریموت کنترل میشه و برعکس اینجا کسی داخل ماشین به حرکات آکروباتیک و سیرک  دست نمیزنه و قطعا ترافیک هم ایجاد نمیشه هرچند نوع بوق زدن پشت ماشین عروس بسیار ابتدائی بود که منهم بوق پشت ماشین عروس ایرانی رو یادشون دادم ! (صادرات فرهنگ )


 ورودی جشنواره ش.ر.ا.ب.

 

 

 

داخل محوطه جشنواره مجسمه بزرگ سمبل سازندگان این نوشیدنی و دست چپ محل خرید بطری و گیلاس 

 

 اولین ارکستری که دیدیم همراه با پانته آ و سامی همانهائی که آخر شب زوربا و بیلی جین و... زدند و ما حال کردیم

 

 

 

 

 

 محلی که بطری و گیلاس خالی رو میدادی پر تحویل میگرفتی و خنک  اون آقا هم در حال پر کردنه

 

 

 تشت معروف و انگورهای بیگناه

 

 

 اینهم رقص معروف توی تشت معروف با یک خانم یونانی

 

 همان رقص معروف در تشت معروف با همان خانم یونانی معروف از زاویه دیگر جهت تشخیص نوع لباس محلی آقایان !

 

 

 پانته آ خانم د رکنار سواحل مدیترانه همراه با کلاه باباش

 


پی نوشت : در هیچکدوم از عکسها آثاری از من و صفا نمی بینید پس فکر بیجا نکنید فقط دستهای من ممکنه حس کنجکاوی را تحریک کنه (میدونم از خودم متشکرم )

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 15:2  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

 

پارک آبی لیماسول بسیار زیبا بود تقریبا 8 کیلومتری غربی شهر واقع شده بود اطرافش پر از درخت و محوطه بسیار زیبا و تمام اتاقک ها از چوب . شیوا خانم زحمت کشید و آمد بلیط برای ما خرید قیمت اونهم برای بزرگسال 35 یورو و بچه های زیر 7 سال 18 یورو و بچه اول هم مجانی ! که ما کلا 97 یورو دادیم و رفتیم تو خب همه جور استخر و سرسره بود استخر موج و استخر بچه ها و سرسره ها با ارتفاع مختلف ، چاله آبی ولی 2 تا استخر بود که من جائی ندیده بودم یکی سطل بزرگی بود که گنجایش نزدیک به 1000 لیتر آب رو داشت که توسط پمپ پر میشد و ارتفاع اون حدود 10 متر بود و یک سطح شیب دار در ارتفاع 3 متری زیر این سطل که وقتی آب به یک اندازه ای توی سطل می رسید این سطل معلق میشد و کل آبش می ریخت روس سطح شیبدار و بعد پخش میشد روی افرادی که پائین استخر بودند خیلی عالی بود و دیگری استخری بود که وسط اون یک چادر بادی مدور از آب بیرون اومده بود به ارتفع 5 متر و از راس اون آب روی سطح اون می ریخت از اطراف اون هم طناب آویزون بود که کمک میکرد که مردم برسند به نوک این گنبد بادی و از اون بالا خودشون رو سر بدهند یا با ورجه ورجه بپرند توی آب استخر . خلاصه ساعت 18 کم کم گفتند خوش اومدید ما هم جمع کردیم وسایل رو و اومدیم سمت ماشین و راه افتادیم به طرف شهر برای پیدا کردن محل جشنواره ش . ر.ا.ب که کنار خیابان ساحلی محلی رو دیدیم که تابلوی  جشنواره را دیدیم و ماشین را توی یکی از خیابان های اطراف پارک کردیم  و رفتیم به سمت محل جشنواره بلیط برای بزرگسالان 5 یورو و برای بچه ها 2 یورو بود خریدیم و وارد شدیم محوطه جشنواره یک پارک اندازه پارک دانشجو را در نظر بگیرید به محض ورود در فاصله 50 متری درب یک گروه موسیقی حدود 50 نفر زیر یک مجسمه بزرگ مردی که با لباس محلی که در دستش بطری ش.ر.ا.ب بود در حال نواختن موزیک بودند و سمت چپ دکه ای بود که شیشه های پلاستیکی مخصوص و گیلاس های مخصوص با آرم جشنواره می فروختند . چون آشنا نبودیم فکر کردیم که برای یادگاری می فروشند برای همین سعی کردیم ببینیم دور و بر مون چه خبره دکه های مختلف در اطراف مسیر حرکت بود که از باقلوا تا کباب خوک و پیتزا هات می توانستی پیدا کنی و بخری و بخوری و ضمن اینکه دکه  هائی بود که مردم شیشه یا گیلاس میدادند و برایشان از ش.ر.ا.ب پر میکردند من از یکی از این دکه ها پرسیدم چه قیمته که گفت مجانیه !!!! ولی باید شیشه یا گیلاس رو بخرید ! ما هم رفتیم ورودی پارک و یک گیلاس و یک شیشه خریدیم . شیشه یک یورو و گیلاس دو یورو که قبض خرید شیشه رو به این دکه ها میدادی و یکبار شیشه رو پر میکرد ولی گیلاس رو مجانی هر چند بار که میخواستی پر میکرد . مسئول داخل دکه پشتش دو تا شیر بود که یکی نوشیدنی با مزه گس و دیگری شیرین بود البته قرمز و دکه های دیگه که حدود 10 یا 12 تا بودند سفید هم داشتند که همه یک جور سرویس میدادند و خنک و تگری جای کسانی که می نوشند واقعا خالی بود . خلاصه در حال چرخیدن و دیدن  بودیم که دیدیم صدای ساز که شامل سازی شبیه به تار و ویلون بلند شد و صدای موزیک یونانی اون محوطه که ما بودیم پر کرد دیدیم که تشتی چوبی به قطر 3 متر در ارتفاع 1 متری زمین قراردادند و آقائی خپل با لباس محلی قبرسی داخل تشت در حال رقصیدنه رفتیم کنار تشت دیدیم که با یک پله کان چوبی کنار تشت هست برای رفتن داخل تشت و اطراف جا برای ایستادن ، داخل تشت انگور قرمز می ریزند و این آقا با رقصیدن انگورها رو له میکنه و یکی یکی هر کدوم از بازدید کنندگان اعم از خانم و آقا می رفتند بالا و با این آقا به صورت سمبلیک می رقصیدند . بسیار جالب بود حدود یک ساعتی اونجا مشغول بودیم و حسابی خوش گذشت بعد رفتیم یک گوشه دیدیم که ارکستر 8 نفره ای موزیک های پاپ قبرسی را می نوازند و دختر خانم خوشگلی خواننده این گروه بود و مرد و زن در محوطه اونجا در حال رقصیدن بودن . ساعت حدود 10 شب بود که به نظر میومد تقریبا مردم حسابی سرشون گرم شده بود چون صحنه های جالبی اونجا دیدیم از جمله خانم پیری حدود 90 ساله با عصا وسط این جمع در حال رقصیدن بود و اصلا هم حاضر به استراحت نبود و یا دوجوان حدود 30 یا 35 ساله روس که به جای رقصیدن پشتک وارو و حرکات آکروباتیک انجام میدادند خلاصه وضعیتی بود اما با انواع ش . ر.ا.ب آشنا شدیم وجالبه که اونجا تست کردن مجانی بود برای همین جهت بالا بردن اطلاعات عمومی و رفع فضولی یک کرس تشخیص این نوشیدنی رو بنده گذروندم و فکر میکنم نمره خوبی هم بگیرم و جالبه یک نوع از این نوشیدنی بود به نام "شیراز" و جز خوبهای دنیاست . خلاصه می چرخیدیم و اطلاعات مزه ای کسب میکردیم ساعت 1 نصفه شب بود که تصمیم گرفتیم برگردیم چون باید 60 کیلومتر رانندگی میکردم و بچه ها هم دیگه خسته شده بودند که آمدیم به سمت خروجی که ارکستر بزرگ جلوی در ورودی آهنگ زوربا رو زد و چیزی نزدیک به 500 نفر توی محوطه در حال رقصیدن بودند به قدری مزه داد این آهنگ که همچین شنگول ترمون کرد بعد هم بیلی جین مایکل جکسون و ساتردی نایت فور – بی جیز و من پیرمرد رو از شنگولی به خرکیفی  رسوند .که حدود ساعت 2 بود که از پارک آمدیم بیرون و به سمت ماشین و حرکت به سمت لارناکا که یک جائی مسیر اصلی خراب بود و مجبور شدیم از جاده فرعی برویم که گم شدیم و از یک مغازه پرسیدیم که راهنمائی کرد و حدود ساعت 4 در هتل بودیم و تخت خواب .

از نکات جالب این جشنواره کباب دنده خوک و گوسفند بود که به سیخهای بزرگ روی منقل های ذغالی بزرگ که هر منقل حدود 150 سیخ روی اون جا میگرفت و اتوماتیک سیخها روی منقل می چرخید . قیت یک پرس پورک 9 یورو و گوسفند 6 یورو بود (جهت اطلاع ) و دیگری استفاده زیاد از موزیک های دهه70 و  80 و اوایل دهه 90  بود نمیدونم شاید به افتخار ما اینطوری بود .

مورد جالب دیگه اینکه یک گروه موسیقی که میخواستند مستقر بشوند و من رفتم از مسئولش که داشت با آمپیلی فایر ور میرفت به انگلیسی پرسیدم کی برنامه اینجا شروع میشه ؟ اونهم به فارسی به من گفت : نیم ساعت دیگه !!!!

نتیجه اخلاقی : از نظر شاد بودن کلا ما ولمعطلیم !

پی نوشت 1 : سایت تینی پیک را معمولا برای گذاشتن عکس استفاده میکنم که فیلتره و همه نمی توانند ببینند و چند تا سایت دیگه هم بود که اونها هم فیلترند . لطفا راهنمائی بفرمائید تا سفرنامه قبرس 1 تا 4 به روایت تصویر را بگذارم .

پی نوشت 2 : معمولا تا ساعت 12 شب روز دوشنبه است !‌

ارادتمند وفا        

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 20:2  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

قسمت چهارم سفرنامه رو نوشته بودم و اینبار به روایت تصویر هم داشت اما این ایمیل از دوستی که اسفند ماه از ایران رفت استرالیا به دستم رسید نمیدونم نویسنده  اصلیش کی هست . چون انقدر فوروارد خورده که اولش معلوم نیست !‌ اما گفتم اول این رو بذارم بعد قسمت چهارم رو با عکس و تفصیلات روز دوشنبه آپدیت کنم .

آنهايي که رفته‌اند هر روز ايميلشان را در حسرت نامه از آنهايي که مانده‌اند باز مي‌کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند، کلافه مي‌شوند. 
-آنهايي که مانده‌اند هر روز نه، يکروز در ميان ايميلشان را چک مي‌کنند و از اين‌که نامه اي از آنهايي که رفته‌اند ندارند، کفرشان در مي‌آيد! 

-آنهايي که رفته‌اند، منتظرند که آنهايي که مانده‌اند، برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند حالا که ازجريان زندگي آنهايي که مانده‌اند خارج شده‌اند، آنها بايد تصميم بگيرند که هنوز مي‌خواهند به دوستيشان از دور ادامه بدهند يا نه.   
-آنهايي که مانده‌اند منتظرند که آنهايي که رفته‌اند برايشان نامه بنويسند. فکر مي‌کنند شايد آنهايي که رفته‌اند مدل زندگي‌شان را عوض کرده باشند و ديگر دوست نداشته باشند با آنهايي که مانده‌اند معاشرت کنند.

- آنهايي که رفته‌اند همان‌طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، تا تنهايي بخورند فکر مي‌کنند، آنهايي که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزي با برنج زعفراني مي‌خورند و جمعشان جمع است و مي‌گويند و مي‌خندند.   
-آنهايي که مانده‌اند همان طور که دارند يک غذاي سر دستي درست مي‌کنند، فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند الان دارند با دوستان جديدشان گل مي‌گويند و گل مي‌شنوند و از ان غذاهايي مي‌خورند که توي کتاب‌هاي آش پ‍زي عکسش هست.

-آنهايي که رفته‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که مانده‌اند همه اش با هم بيرونند. کافي شاپ مي‌روند .خريد مي‌روند…با هم کيف دنيا را مي‌کنند و آنها را که ان گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.   
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند همه اش بار و ديسکو مي‌روند و خيلي بهشان خوش مي‌گذرد و آنها را که توي آن جهنم گير افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند. 
  
-آنهايي که رفته‌اند مي‌فهمند که هيچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نيست و دلشان مي‌خواهد يک چاي دم کرده حسابي بخورند.   
آنهايي که مانده‌اند دلشان مي‌خواهد بروند يکبار هم که شده بروند يک مغازه‌اي که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چيزي را مي‌خواهند انتخاب کنند. 
  
-آنهايي که رفته‌اند همان‌طور مي‌نشينند پ‍شت پ‍نجره و زل مي‌زنند به حياط و فکر مي‌کنند به اين‌که وقتي برگردند کجا کار گيرشان ميايد و آيا اصلا برگردند؟!   
آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند که آنهايي که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا مي‌ايند جاي آن‌ها را سر کار اشغال مي‌کنند و آنها از کار بيکار مي‌شوند 
  
-آنهايي که مانده‌اند فکر مي‌کنند آنهايي که رفته‌اند حق ندارند هيچ اظهار نظري در هيچ موردي بکنند چون دارند اونور حال مي‌کنند و فورا يک قلم برمي‌دارند و اسم اونوريها را خط مي‌زنند    
آنهايي که رفته‌اند هي با شوق بيانيه‌ها را امضا مي‌کنند و مي‌خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، بچسبانند! 
  
-آنهايي که مانده‌اند در حسرت بي بي سي بي سانسور کلافه مي‌شوند!    
آنهايي که رفته‌اند هيچ سايت خبري را نمي‌خوانند. خبر کشورهايي که در آن زندگي مي کنند بهشان ربطي  ندارد!

-آنهايي که مانده‌اند مي‌خواهند بروند. 
آنهايي که رفته‌اند مي‌خواهند برگردند!

-آنهايي که مانده‌اند از آن طرف مدينه فاضله مي‌سازند...   
آنهايي که رفته‌اند، به کشورشان با حسرت فکر مي‌کنند...

-اما هم آنهايي که رفته‌اند و هم آنهايي که مانده‌اند در يک چيز مشترکند... آنهايي که رفته‌اند احساس تنهايي مي‌کنند. 
آنهايي که مانده‌اند هم احساس تنهايي مي‌کنند!

 پی نوشت ۱: ۱۷ مهر روز جهانی پست و تقارن این روز را باتولد خودم را به همه تبریک میگویم ( اوج اعتماد به نفس و از خود راضی بودن )

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 16:0  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

وقتی از دکلیا به سمت لارناکا می روید از سمت شرق شهر وارد می شوی و تنها ایستگاه پلیس که اونجا به هرکسی میخواهند آدرس بدهند از این پلیس استیشن آدرس می دهند و فکر میکنم دلیل وجودی اون هم برای آدرس بوده چون هیچوقت ما نه پلیسی دم درش دیدیم نه اینکه داخل و خارج بشوند ! از همین پلیس استیشن به سمت چپ یعنی ساحل می‌پیچی و حدود 500 متر که بریم می‌رسیم به ساحل که یک خیابان شمالی و جنوبی و یکطرفه است که سمت چپ آن ساحل و سمت راست اون رستوران و مغازه ها و کافه ها از جمله استارباکس ، مک دانلد ، کی اف سی و بارها و دیسکوها . همینجور قدم میزدیم و عینهو صمد به شهر می رود نظاره میکردیم که چند مورد جالب دیدم که جای دیگه ندیده بودم. دیدم که روی میز دونفر یک چیزی بود مثل قلیون که پائینش شیر داشت و به ارتفاع یک متر ونیم استوانه که داخل اون پر آبجو بود که داخل این استوانه خنک بود و برای اینکه شما میخواستی جند ساعت بشینی گپ بزنی به درد میخورد که هی گارسن صدا نزنی که ارد بدی بهش میگفتند بیر مکس . مورد بعدی بعضی از کافه ها اینترنت وایرلس داشتند که جون میداد برای دانشجوها که یک نقطه کنار ساحل جمع میشدند و همه با یک لپ تاپ مشغول بودند هرجا که میدیدی کپه کپه نشستند و با لپ تاپ ور میروند میفهمیدیم اینترنت وایرلس هست ! جای همگی خالی سرعت خدا ! من یاهو رو پینگ کردم اوریج اون 60 میلی سکند بود . بعد از فضولی های زیاد رفتیم مک دانلد و شام رو همانجا صرف کردیم اولین و آخرین لش بازی رو هم همانجا دیدیم و بس ! دختری که به نظر می اومد مسته و حداکثر 18 سال داشت بین دوتا میز که پشت هر میز 4 پسر بود به امر مهم حال پراکنی به شکل بسیار زننده که حتی خود افرادی هم که رد میشدند یا نشسته بودند نگاه خوبی نداشتند مشغول بود نمونه اش یک عدد ک.ا.ن.د.و.م  از کیفش در آورد شروع کرد به باد کردن اون غش غش میخندیدند  و به سر روی پسرها می مالید و اونها هم به نحو مقتضی از ایشون کسب فیض میکردند تا اینکه یکدفعه اسباب بازیش ترکید ! خدائیش عجب صدائی داره !! من تا حالا ترکیدنش رو ندیده بودم از بادکنک صداش بیشتر بود !!!

خلاصه طبق راهنمائی راننده اتوبوس که گفت آخرین اتوبوس ساعت 21 از خیابان موازی این خیابان حرکت میکنه رفتیم به سمت ایستگاه در یکی از کوچه ها مغازه ای رو دیدیم که نوشته بود "ارزانترین جا در قبرس برای خرید نوشیدنی " قیمتهاش رو نگاه کردیم و دیدیم نه انصافا پک آب معدنی بزرگ 6 تائی دو و بیست یورو که بعدا فهمیدیم ارزانتره و سایر نوشیدنیها از شیر کفتر بگیر تا جیش مار هندی داشت ! خلاصه فقط نشان کردیم و به سمت ایستگاه رفتیم و ایستگاه روبروی یک سوپرمارکت بود که حدود 10 دقیقه ای وقت داشتیم برای حرکت یک سری لوازم برای صبحانه و تنقلات گرفتیم که فردا بگذره چون میخواستیم بریم کارفور خرید کنیم چون کارفور شنبه و یکشنبه تعطیل بود .

با اتوبوس برگشتیم و هتل پیاده شدیم و رفتیم جهت استراحت فردا صبح بعد از مراسم بیرون آمدن از تخت خواب و صبحانه رفتیم رسپشن هتل که ببینیم چه راهنمائی میکنه از قضا با یک خانم تقریبا 40 ساله توی رسپشن آشنا شدیم به نام سوفی خیلی خوش برخورد و گرم و صمیمی با لهجه انگلیسی غلیظ شروع کرد اطلاعات دادن و راهنمائی کردن که شما هر روز میخواهید جائی بروید با من هماهنگ کنید تا راهنمائی و اگر امکان تخفیف داشته باشه براتون بگیرم . گفتیم ماشین! ( چون شب قبل با رسپشن صحبت کرده بودیم گفته بود شنبه یکشنبه کلا ولمعطلید) سوفی جون گفت : باشه با من بیائید براتون درست میکنم ما هم همگی دنبالش راه افتادیم دیدیم ای دل غافل رفت سراغ همون مرتیکه سیگار برگیه تا ما رو دید گفت من دیروز گفتم ماشین ندارم نمیدونم سوفی جون چی گفت یا چی نشونش داد گفت یک تویوتا کرولا 2006 هست بدردتون میخوره گفتیم ببینیم . دیدیم و پسندیدیم و گفتیم چقدر فرمودند برای یکهفته 210 یورو گفتیم باشه حالا چکار کنیم گفت اسم و مشخصات گواهینامه ات رو به انگلیسی روی این کاغذ بنویس ما هم نوشتیم و توی یک فرم قرارداد ثبت کرد و گفت 600 یورو در صورت خسارت جرینگی ازت اخذ میکنیم گفتیم الان چی ؟ گفت همون 210 تا رو بدید اینهم سویچ اونهم ماشین ! شنبه شب هفته دیگه سوئیچ رو بدید رسپشن من خودم میام میبرم ! اینجوری شد که ما ماشین دار شدیم اونهم تویوتا 2006 با یک فرمان سمت راست و یک گیربکس اتوماتیک و خیابانهای برعکس ! خلاصه در اولین حرکت رفتیم به سمت محلی که یکشنبه بازار اونها بود و شنیده بودیم برای خرید خوبه که محلی بود روباز مثل همین بازار صنایع دستی پارک لاله که هرکسی هرچی میخواست میاورد میفرخت از رادیوهای جنگ جهانی دوم تا تخم مرغ روز قیمتها هم مناسب یک غرفه هم بود که نمیدونم چه جوری بود جنسهاش دزدی بود یا جور دیگه که هرچیزی 2 یورو بود صفا یک کفش خرید که هرکس ببینه کمتر از 30 هزار تومان قیمت نمیذاره خیلی خوب بود قیمتها و جنسهاش ! خرید کردیم و آمدیم هتل و بعد از ناهار تصمیم بر این شد که برویم شهر لیماسول پارک آبی و شب هم به جشنواره ش.ر.ا.ب برسیم. در فرودگاه دختر اون خانم  که باهاش آشنا شده بودیم و راهنمائیمون کرد و اسمش شیوا بود یک تعارف زد که اگر خواستید از پارک آبی استفاده کنید من میام قبرسی صحبت میکنم و ارزونتر در میاد براتون ما هم بل گرفتیم و زنگ زدیم و هماهنگی های لازم را انجام دادیم و طفلک در مقابل پرروئی ما چیزی نمیتونست بگه چون چیزی نزدیک به 40 یورو به نفعمون کار کرد خیلی زحمت کشید اگر شیوا خانم اینجا را میخوانی از راه دور تشکر میکنم اگر کاری توی تهران داری کافیه ایمیل بزنی ما در خدمتیم چون خیلی بهمون لطف کردی .

ادامه دارد .....


ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 0:20  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

به فرودگاه امام رسیدیم  وارد که شدیم دیدیم ورودی سالن صف پیچ در پیچ مردم تو هم گره خوردند رفتیم بعد از پیچ خوردنهای فراوان رسیدیم ته صف کم کم صف می رفت جلو تا رسیدیم جلوی گیت بازرسی چون سبدی نبود من کیف کمری که توش پاسپورت ها – بلیط – پولها داخلش بود رو گذاشتم روی دستگاه و خودم هم رد شدم اونطرف دستگاه دیدم چمدانها و کوله اومد کیف نیامد !! رنگم پرید توی اون شلوغی به پلیسها هم میگم آقا کیف من نیامده پلیس میگفت حتما گذاشتی روی دستگاه آنطرفی! به یارو گفتم : من خنگ هستم ولی اون که شما هستی من نیستم ؟! گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی حرفه ای نیستم ! چون اولین سفر منه دست و پام رو گم کردم !حتما کیفم رو گذاشتم روی اون دستگاه و اینجا دنبالش میگردم !‌ولی میشه شما ببینید توی این دستگاه چیزی گیر نکرده باشه ؟ ‌از طرفی دیدم یک پیرمرد غرغرو داره بادخترش دعوا میکنه که اینها (پلیسها)‌پاسپورت آمریکائی تو رو دزدیدند ؟!! یک پلیس دیگه میگفت آقا نمیشه توی این دستگاه کسی نیست که بدزده ؟! پیرمرده میگفت نه !‌ببین پاسپورتش نیست ! پلیس مثل اینکه کیف رو گرفته بود دیده بود که کیف مال اونها نیست ! دیدم من رو صدا میکنه به اسم گفت این کیف مال شماست گفتم بلی گفت این آقا اشتباه برداشته !! به پیرمرده گفتم دستت درد نکنه تو نمیگی بقیه این آت و آشغالهای این تو مال کیه فقط پاسپورت خودت رو دنبالش میگردی بعد تازه متهم میکنی دزدیدند ؟!  تو مطمئنی بچه هات رو هم خودت درست کردی ؟ حتما یک تحقیقی بکن ! خلاصه با شوک رفتیم برای تحویل بار از طرفی آبجی شری زنگ زد که شما کانفرمیشن هتل را نیاوردید ما نزدیک فرودگاهیم ولی من یادم رفته بیارم !! گفتم نه چون من کپی داشتم دادم به سفارت اصلش پیش خودت بود . خلاصه اینهم شوک دوم گفتم بیا اینجا اینترنتی چک میکنیم دوباره برامون ایمیل کنند .

رفتیم داخل هواپیما بدون تاخیر ، انصافا بی برو برگرد هر سفر خارجی که داشته باشید امارات بهترینه من با پروازهای دیگه نرفتم ولی با هرکسی صحبت کردم امارات رو تعریف میکرد به خصوص این سیستم آیس  مخفف اینفورمیشن – کامیونیکیشن- اینترتینمت  ( چرا ما همیشه فارسی رو پینگلیش بنویسیم ، یک کمی انگلیسی رو فارسی بنویسیم نمیدونم اصطلاحش چی میشه اینگپریش ! )‌ حالا این سیستم چی هست ؟  این سیستم جلوی هر صندلی یک مانیتور 13 اینچ فینگر تاچ همراه با کنترل و یک هدفون که شما میتوانید از اطلاعات پرواز،  دوربینهای نصب شده روی هواپیما ، اطلاعات مربوط به دبی ، تلفن بین المللی ، تلفن داخل هواپیما ، اینترنت ، ایمیل و شاهکارش حدود 50 کانال تلویزیون ، حدود 50 کانال رادیو ، پکیج های موسیقی ،‌حدود 100 بازی ، و حدود 100 فیلم که 30 فیلم روز که مربوط به سال 2009 رو استفاده کنی ! هرکسی هم جداگانه ،  یعنی آخرش

اینو بگم که من فیلمهای one night in museum 2  و taken و fast and furious  توی این سفر دیدم (رفت و برگشت ) این غیر از فضولی های مربوطه بود از جمله دیدن مستند مسابقات تنیس اپن آمریکا و کانالهای تلویزیون و... . پذیرائی عالی .

 جالبه اعلام کرد که مهماندارها با 6 زبان می توانند از مهمانها پذیرائی کنند یعنی اگر فقط فرانسه بدونی  تو هواپیما مشکل نداری مهماندار فرانسه زبان میاد میپرسه چی میل داری ؟ ولش کن بابا درد و بلای اون مهماندار سیاهپوسته (شکلاتیه ) بخوره تو کاسه سر کل هواپیمائمون ازدم گشت ( با کسره گ ) !

فرودگاه دبی بلافاصله رفتیم به گیت مربوطه چون کانکشن 1 ساعت اختلاف داشت و بلافاصله سوار شدیم و وعده چرخ زدن در فری شاپ و خوردن قهوه استارباکس رو در برگشت به خودمون دادیم چون برگشتن 8 ساعت توی ترانزیت قرار بود باشیم !

رسیدیم فرودگاه لارناکا بعد از 3 ساعت و نیم پرواز فرودگاه کوچک و جمع و جوری داره از ایمگریشن رد شدیم و با خانمی که توی هواپیما باهاش آشنا شده بودیم که دخترش و دامادش در قبرس زندگی میکردند از فرودگاه آمدیم بیرون و دختر اون خانم که آمده بود دنبال مادرش و بعد فهمیدیم همسرش از همکاران سید محمد حسینی (مجری سابق صدا و سیمای میلی ) خیلی وقت گذاشت و لطف کرد و راهنمائیمون کرد که چکار بکنیم کجا بریم و خودش ساکن لیماسول (لیماسوس) بود و از جمله خبر داد که جشنواره ای در این شهر در حال اجراست  به نام جشنواره ش . ر . ا . ب که هر سال 10 روز در ماه سپتامبر برگزار میشه که بسیار دیدنی و جالبه و پس فردا اختتامیه اون خواهد بود . نباید از دست میدادیم ( شما بودید از دست میدادید ؟ اگر بگوئید آره یعنی یکجورائی مشکل دارید !) چون راهنمائی شده بودیم که با تاکسی فرودگاه بدبخت میشیم بهتره بریم جلوتر با اتوبوس و ون بریم . رفتیم جلوتر یک ون پیدا کردیم صاحبش یک قبرسی بود به نام آندریاس آدم و خوب و خوش و گرمی بود با چک و چونه قبول کرد 4 تا آدم بزرگ + 2 آدم کوچک + 2 چمدان بزرگ + 2 چمدان کوچک + 2 کوله پشتی به مسافت 14 کیلومتر ببره و 25 یورو بگیره . توی راه هم کلی حرف زد که با ایرانی ها چقدر خوبه به یک زوج ایرانی چقدر کمک کرده و..... رسیدیم هتل.

برای (چک این)  100 یورو ازمون گرفتند و کلید یک آپارتمان ویلائی دو خوابه با آشپزخانه و کلیه وسائل رو بهمون دادند. وارد محوطه هتل شدیم دیدیم واقعا زیباست درخت انار و لیمو و گل کاغذی به وفور و زیبائی هرچه تمامتر توی محوطه بود . رفتیم توی اتاق و بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم بریم توی شهر و چون تاکسی گران بود تصمیم گرفتیم با اتوبوس بریم  که برای 4 نفر بزرگ و دو نفر بچه 5/3 یورو میگرفت و تاکسی حدود 20 یورو . باید بگم مرکز هتل ها و ریزورت های شهر لارناکا 8 کیلومتر به سمت شرق لارناکا ست به اسم دکلیا منطقه ای آروم و با ساحلی زیبا هتل و رستوران های بزرگ و کوچک همراه با سوپرمارکت هایی که همه چیز دارند و مغازه های اجاره ماشین و تاکسی . در همین گشت و گذار اطراف هتل تا زمانی که اتوبوس بیاد رفتیم سراغ اجاره ماشین از روی تابلوی دم در دیدیم که تویوتا یاریس اتوماتیک روزی 28 یورو برای 6 روز.  حساب کردیم دیدیم خیلی عالیه موقع ورود به هتل خانواده ایرانی در حال چک اوت بودند و گفتند اینجا برای اجاره ماشین نیاز به گواهینامه بین المللی نیست و اجاره ماشین بسیار به صرفه است فقط رانندگی اینجا فرمون سمت راسته یعنی همه چیز برعکسه ! ولی ارزش داره

رفتیم داخل مغازه طرف ، یک خانم 35 – 40 ساله نشسته بود و گفتیم ماشین میخواهیم اونهم یاریس (چون بنده و همسرم عشق تویوتا یاریس داریم اونهم هاچ بکش ولی هرچی زور میزنیم مثل ا . ن نمیتونیم دو دوتا رو بکنیم ده تا هرکار میکنیم 3 تا میشه چهارتا به زور میشه !‌ ) گفت امروز و فردا چون شنبه یکشنبه است ماشین نداریم فقط یک پاجرو داریم گفتم نه بابا فرمون سمت راست باشه دنده معمولی هم باشه ماشین گنده هم باشه قطعا سالم تحویلتون نمیدیم ! رفت یک پیرمرد بد عنقی رو صدا زد یارو اومد با یک سیگار برگ روی لبش از اون  تیپهای  آمریکائی که سیگار برگ رو از ته میجوند و همینطور صحبت میکنن شروع کردیم چک  و چونه زدن گفت یاریس براتون کوچکه یا این رو ببرید یا میگم یک ماشین بزرگتر بیارند خلاصه یارو هم که دودلی و تردید ما رو دید و چک و چونه زدنمون رو گفت ندارم !‌ اصلا هم ماشین نمیدم بهتون !‌ مجبور شدیم حواله اش بدیم به نقاط حساس اسب یکی از بزرگان ! و رفتیم سوار اتوبوس شدیم بریم توی شهر  انقدر راحت بود با شلوار کوتاه و تی شرت و صندل تو خیابان راه رفتن بدون اینکه کسی بهت بگه خرت به چند ! (واقعا چکار کردند با ما که خواسته هامون  کوچک شده)  

 

پی نوشت 1 : اگر مطول و ریز به ریز می نویسم باید ببخشید چون این وبلاگ یک جوری دفتر خاطراتمون هم هست . بنابراین شرمنده تحملمون کنید

پی نوشت 2 : فکر میکردم که در 4 قسمت تمام بشه ولی مثل اینکه بیش از این طول بکشه لذا باز هم تحملمون کنید

پی نوشت 3 :  عکسها رو هم خواهم گذاشت با تفصیلات ( آبجی جان یک برنامه بذار بیائیم شام بخوریم و عکسهای دوربین شما رو بگیریم و عکسهای دوربین خودمون رو بدیم ) این ملت بیکار نیستند بیان بخونن عکس نبینن حرفهای صدتا یک غاز من رو بخونن ( تنبلی خودم رو میندازم گردن این و اون ، خودم میدونم )

ادامه دارد .....

به قول سه هفته پیش ما ( تو بی کانتینو...)

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 18:39  توسط صفا و وفا و پانته ا  | 

دیر نوشتن این سفرنامه حکمتی داره اونهم اینه که یکهفته ای داشتیم مزه مزه میکردیم اتفاقات اونجا رو و اصلا هم دوست نداشتیم خودمون رو دوباره آداپته کنیم از طرفی وقتی اون مزه  کمرنگ شد مدرسه پانته آ و کلاس اول و جشن شکوفه ها و روپوش مدرسه که هنوز هم نداره چون درست 16 و 21 شهریور تحویل روپوشها بود که ما نبودیم برای همین رسیدیم به امروز سفرنامه .

والله یک روز ما مثل بچه آدم نشسته بودیم یکی تو سر خودمون میزدیم و یکی تو سر کارها که تلفن زنگ زد صفا بود و گفت  آبجی شری گفته بریم قبرس منهم گفتم بریم ولی چقدر باید بسلفیم گفت خودت دیگه صحبت کن ! گفتم یعنی شما مسئول انداختن کرم به تن بنده بودید ؟ گفتند : آف کرس . من فهمیدم که رفتنمون 100٪ چون لهجه همسر بانو به شدت تغییر کرده بود خلاصه زنگ زدن و قیمت و یکبار انصراف و  از آژانس مربوطه اصرار و تخفیف ویژه و خلاصه قرار شد پول بلیط هواپیمای امارات رو بدیم تهران – دوبی –لارناکا + 450 هزار تومان برای هشت روز هتل، ویزا هم گردن خودمون . جمع و تفریق حساب این بانک و حساب اون بانک خلاصه دیدیم میتونیم  . لبیک گفتیم رفتیم تو کار ویزا و سفارت قبرس ،  فهمیدیم مدارکی که میخواد امسال بیشتر و شرایط سخت تره برای اینکه از ژانویه 2010 به طور کامل عضو اتحادیه اروپا میشوند و ویزاشون شنگن . دیدیم برای ویزا گردش مالی 6 ماهه با ترجمه رسمی ؛ سند خانه با ترجمه ؛ گواهی اشتغال به کار با میزان حقوق با ترجمه ؛ برگه مرخصی  با ترجمه ؛ کوفت با ترجمه ؛ یک کمی زهر مار با مشخص بودن نوع مار با ترجمه ؛ یعنی ما چیزی حدود 50 هزار تومان دادیم برای ترجمه تازه خدا پدرشون بیامرزه که مهر دادگستری نمیخواستند وگرنه باید چیزی نزدیک به 200 هزار تومان پیاده میشدیم . ( این خدابیامرزه داستان ملا نصرالدین و بالای درخت و دسته بیل و شکر کردنشه ) خلاصه ترجمه ها رو گرفتیم مثل بچه آدم که بهش گفته باشند ساعت 9:30 دقیقه در سفارت حضور داشته باشید با آبجی شری قرار گذاشتیم که بریم راس ساعت رسیدیم که آقای مسئول پاسخگوئی خیلی مودبانه بهمون گفت : برو بینیم با !!! فهمیدیم امروز ولمعطلیم  گفتیم مدارکمون رو چک کن کم و کسر نداشته باشیم گفت باشه و چک فرمودند و فهمیدیم کم و کسر نداریم . پرسیدیم فردا کی تشریف بیاریم!  فرمودند صاحب تشریف باشید ما روزی 16 نفر قبول میکنیم و بیشتر از اون امکان داره سفیر نقاط حساسی از بدنشون باد کنه لذا برای اینکه مشکلات دیپلماتیک پیش نیاید همین تعداد قبول میکنیم حالا شما هر موقع میخوای بیا اسمت رو توی لیست که روی تابلو میزنیم بنویس ! با کلی تشکر از اینهمه راهنمائی آمدیم بیرون و فردا صبح بنده ساعت 7 صبح شریعتی – قیطریه روبروی سفارت بودم که فقط یک سرباز بود یک سوپر و یک سگ ! و پیروزمندانه  دومین نفر اسم خودم وهمسفرمون رو نوشتم و نشستم به کتاب خوندن تا ساعت مقرر که رفتیم داخل و ما رو دومین نفر صدا کردند . خانمی بیحجاب از هموطنان ارامنه  مدارک ما رو به او سپردند.  بد اخلاق و جدی با لحن تندی پرسید پاسپورتها ؟ ما هم با دستانی لرزان تقدیم کردیم و بعد فرمودند برای چی میخواهید بروید ؟ چون در اوج بازجوئی ها و دادگاه ها بود گفتم برای گردش ولی شما هرچی دوست داری بنویس !!! من اعتراف میکنم . خلاصه چیزی نزدیک به 20 دقیقه فقط مدارک رو چک کرد و بعد گفت پرواز شما  5 سپتامبر برای سوم خوبه بگیرید با ترس و لرز گفتم زودتر هم میشه؟  میخواهیم چمدون ببندیم و ارز بگیریم و کار داریم . گفت : 31 آگوست!  گفتم خدا از بزرگی کم کم کمتون نکنه !!پاشدیم نوبت آبجی شد اونهم به همین ترتیب ولی چون رزویشن هتل و سفرمون با هم بود برای همین چک کردن مدارک اونها کمتر طول کشید البته به غیر از 10 دقیقه ای که صرف پذیرائی از دوستش شد و اصلا ما رو حساب نکرد !!! راستی چرا کارمندهای ایرانی سفارت انقدر جو گیر میشن اصلا هیچکس رو به هیچ جاشون حساب نمیکنن ؟ بگذریم

روز 8 شهریور آمدیم خانه دیدیم رو انسرینگ پیغام گذاشتن که فردا نیائید سفارت چون ویزا حاضر نیست ! ما هم گفتیم چشم چون گفتیم زنگ بزنیم بپرسیم چرا احتمالا اون خانمه از قیافه ما بدش اومده سفارش مبسوط کرده تلفنی هم پاچه ما رو بگیرند لذا بیخیال شدیم ولی آبجی همسفر ، پیگیری های مستمر و بلا انقطاع رو انجام داد و روز 10 شهریور ویزای ما حاضر بود و رفتیم سفارت یک خانم جوان پشت ویترین بود که از لهجه اش معلوم بود ایشون هم از هموطنان ارمنی است و پاسپورت های ما رو تحویل دادند با ذکر اینکه در ایمگریشن باید 1200 یورو من نشان بدهم و همسفرمون 1500 یورو ! نمیدونم چرا فکر کردند برای رفتن به یک کشور توریستی ما بدون پول میریم شاید برای اینکه یادمون باشه پول با خودمون ببریم اونجا خرید و فروش کالا به صورت کالا به کالا یا کالا با ماچ نیست ! و اینگونه بود که راهی شدیم روز شنبه 14 شهریور ماه سال 1388 برابر با 5 سپتامبر 2009 میلادی و 15 رمضان سال 1430 قمری به قصد غربت همزمان با اذان صبح !

پی نوشت 1 : فکر کنم در 4 بخش بنویسم این سفرنامه رو این بخش 1 بود  تهران ،  بخش 2 دوبی لارناکا  بخش 3 نیکوزیا-آیاناپا – پافوس و بخش 4 دوبی – تهران

پی نوشت 2 : انشاءالله  خدا بخواد همه دوستان بروند و لذت ببرند ( ما تک خوری بلد نیستیم )

 

ارادتمند وفا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 17:1  توسط صفا و وفا و پانته ا  |