
مراسم ساده برگزار شد و در طول آن من و وفا نظاره كرديم و اشك به چشم آورديم و بغض فرو داديم و براي رضايت دختر يكي يكدانه مان به زور لبخند زديم.
سال ۱۳۵۷ من فقط يك سال از حال حاضر پانته آ بزرگتر بودم و والدينم آرزوها و برنامه هاي زيادي برايم داشتند. شايد از امروز من اميدوارتر بودند. ولي امروزُ، من فقط نگرانم، نه براي خودم و زندگيم كه براي پانته آ كه وقتي همسن من مي شود آرزوهاي بر باد رفته نداشته باشد.
ارادتمند صفا
پینوشت صفا :
۱- هنوز ثبت نام پانته آ به دلیل بهانه های مدرسه هنوز انجام نشده است ولی داره حل میشه مجبور شدم از بند پ استفاده کنم.
۲- هر کاری کردم نتونستم عکس پانته آ را بگذارم سایتهای آپلود عکس یا فیلتر هستند یا اصلا نمیشه باهاشون کار کرد اگر راه حلی سراغ دارید کمک کنید
پینوشت وفا : حال بدی دارم نمیتونم بگم چه حسی دارم . مجموعه همه حسهاست . حس کسی که بهش توهین شده بعد تو سرش هم زدند و گفتند خفه شو ! و همینطور حس کسی که به شعورش توهین شده ! حس کسی که عصبانیه ! حس کسی که مغمومه ! حس کسی که بهش تج.ا.و.ز شده ! حس کسی که خر فرضش کردند ! حس کسی که بغض داره نه میترکه نه برمیگرده ! حس کسی که گیجه و نمیدونه چه گ.ه.ی بخوره ! تا قبل از این فکر میکردم هرکسی که بخواد از این کشور بره پس کی میمونه ؟ من باید بمونم به خاطر خودم ، کشورم ، خانوادم ، اما الان میگم ....